Mandana In Red

من از وسیله نقلیه عمومی استفاده نمی کنم -- معمولا!

باز آلودگی هوای تهران زیاد شد و بحثش داغ. مجری های رادیو هم خیلی علاقمند هستن با صداهای خوشحال و هیجان زده همه رو به استفاده از وسائل حمل و نقل عمومی ترغیب و تشویق کنن و استفاده از ماشین شخصی رو مذموم جلوه بدن. در کل با این تئوری موافق هستم ولی کاش دوستان رادیویی و مدیرانی که دست اندرکار هستن یه خورده واقعی تر مسائل رو تحلیل کنن بلکه به راه حل های واقعی و عملی برسیم.

من خودم از وسائل حمل و نقل عمومی استفاده نمی کنم به چند دلیل:

1- من با پدرم کار می کنم. نه شرایط فیزیکی پدرم بهش اجازه می ده که هر روز صبح و عصر کلی پیاده راه بره تا به وسائل نقلیه عمومی دسترسی پیدا کنه، نه مسئولیت هاش می ذارن که کارش رو تعطیل کنه و بشینه توی خونه. اگر هم یه طرحی رو اجرا کنن که من نتونم با ماشین خودم برم، باید زنگ بزنم به آژانس، یعنی به جای اینکه ماشین من یه بار صبح بره و یه بار عصر برگرده، آژانس محل سکونت ما یه بار صبح باید بره و بیاد و آژانس محل کارمون یه بار دیگه عصر بره و بیاد تا پدرم بتونه به کارش برسه که می شه چهاربار رفت و آمد و ایجاد ترافیک و آلودگی و مصرف بنزین و استهلاک ماشین به جای دوبار. مشکل کلی: ما کلی آدم مولد توی این شهر داریم که در شرایط مشابه پدر من هستن، به دلیل تجربه و مسئولیت نمی تونن کارها رو رها کنن، ولی با وسائل نقلیه عمومی هم نمی تونن صحیح و سالم هر روز برن و بیان.

2- وسائل نقلیه عمومی همین ماشین های ساخت داخلیه که دست راننده های تاکسی و اتوبوس ایرانی هستن که اکثرا هیچ اهمیتی به درست کار کردن و سرویس به موقع ماشین نمی دن دیگه. دود اتوبوس ها رو که حتما دیدین، خیلی از تاکسی و مسافرکش ها و آژانس ها هم موتور ماشینشون تنظیم نیست و چه بسا که روغن سوزی هم داره و بازم بهش اهمیتی نمی دن. اون روی کاغذ و توی تئوری هست که یه ماشین که چند نفر رو جا به جا می کنه آلودگی کمتری باعث می شه تا ماشینی که یکی دو نفر رو می بره و میاره. درعمل و توی تهران عزیزمون، ماشین نوی من که عین شیر بالا سرشم و تا عطسه می کنه وسط نمایندگیه و هر هزاروپونصد کیلومتر می ره تنظیم موتور - به خاطر بنزین هایی که می دونم وضع حسابی ندارن و هوای آلوده شهر نمی زارم به پنج هزار کیلومتر برسه - خیلی آلودگی کمتری رو ایجاد می کنه. مشکل کلی: به فرهنگ راننده ها و سلامت وسائل نقلیه عمومی توجه جدی داشته باشیم! اگرنه وسیله نقلیه عمومی معیوب از ماشین شخصی بدتره!

3- من به دلایل متفاوت، تربیت، سلیقه، شان اجتماعی ... هر روز حموم می کنم، لباس تمیز می پوشم، عطر می زنم و سعی می کنم حداقل بوگند ندم! خلاصه کلی وقت و هزینه دارم برای تمیزی و شخصیتم صرف می کنم. کافیه توی یه آژانس، تاکسی یا مسافر کش بشینم تا تمام وقت و هزینه ای که کرده ام به باد فنا بره و تمام روز هم اعصابم از بوی گندی که گرفته ام خورد باشه! بهترین حالت اینه که ماشین ها یه بوی چربی ملایمی می دن. خیلی از ماشین ها بوی زیرسیگاری یه سال خالی نشده رو می دن و تجربه سوار شدن به ماشین هایی که بوی طویله می دن رو هم زیاد دارم؛ بعضی از راننده ها رو هم که چی بگم، انگار اسم حموم و لباس تمیز رو تا حالا نشنیدن. به تاکسی و مسافرکش نمی شه گفت، ولی بارها به آژانس محل زنگ زده ام و گفته ام که به این راننده هاتون توضیح بدین که درسته ماشین مال خودتونه، ولی شما دارین با این ماشین به دیگران سرویس می دین و حق ندارین باعث بوگند گرفتن و آبروریزی شون بشین! گروگان که نگرفتین، مسافر سوار کردین و دارین ازش پول می گیرین؛ کسی که بعد از پیاده شدن از آژانس منو می بینه که نمی دونه قبل از سوار شدن به این ماشین بو نمی داده ام و از ماشین بوده که بوی کثافت گرفته ام! آبروی من می ره! مشکل کلی: راننده های ایرانی اکثرا فرهنگ کار خدماتی ای رو که به اختیار یا اجبار به عهده گرفته ان رو ندارن. دیگران هم که گناه نکرده ان که تقاص بی فرهنگی اونها رو بدن.

4- در مورد آژانس و تاکسی، سالهاست که پرداخت کرایه تبدیل به نبرد و بحث و جنگ اعصاب شده. لزوما مبلغی که بیشتر و به ناحق می خوان مبلغ زیادی نیست، ولی این حس که طرف می خواد سواستفاده بکنه ناخوشاینده؛ اگه به هر دلیلی بهش این پول زور رو بدی یه جور اعصابت خورده، بخوای بحث کنی و ندی یه جور دیگه. من فکر می کنم بهتره اعصابم رو برای کارهای مهم تری مثل مشکلات جدی کار نگه دارم. نه من اعصاب نامحدود دارم نه جامعه مون خیلی باغ دلگشاست که بقیه چیزهاش از دلم دربیاره و تمدد اعصاب کنم!!! مشکل کلی: بازم فرهنگ راننده ها و هرج و مرج قانونی یا قانونی که دم دست و قابل اثبات و استفاده نیست!

 

5- توی تاکسی و آژانس و ماشین های مسافرکش دوتا مشکل جدی و شایع دیگه هم داریم. یکی اینکه تا می شینی توی ماشین راننده شروع می کنه به آه و ناله و زاری و از غم و غصه و گرفتاری و مریضی و بدبختی هاش نالیدن! یا قصدش باز گرفتن پول بیشتره، یا گوش مفت گیر آورده. خب به من چه! مگه من مشکل و گرفتاری ندارم؟ مگه من از فولادم؟ مگه من حلال مشکلات توام؟ این رسما یه نوع شکنجه غیرانسانیه. نه می تونی بهش بگی ساکت شو، نه می تونی وسط راه پیاده شی و خودتو خلاص کنی. یه مشکل دیگه با موبایل حرف زدن و اس ام اس زدن و بدرانندگی کردن راننده هاست. اینها نمی فهمن که راننده به کسی می گن که سرنشین ماشین رو هم به لحاظ فیزیکی و هم روانی صحیح و سالم برسونه به مقصد. چه فایده اگه اعصاب من تا رسیدن به مقصد از دست رفتارهای احمقانه تو له شده باشه؟ و مگه من دیوانه ام سلامت و جونم رو بدم دست توی احمق که باهاش بازی کنی تازه پول هم بهت بدم؟ ببخشید! خیلی وقت ها هم که تصادف می کنن و یه بلایی سر مسافر میارن و حداقل اینکه وقتشو تلف می کنن. مشکل کلی: باز هم فرهنگ ایرانی!

درباره اتوبوس و مترو هم خیلی مشکلات مشابه وجود داره که دیگه گفتن نداره...

خب دوستان رادیو و مدیران گرامی، با این شرایط بازم می خواین برامون از فواید استفاده از وسائل نقلیه عمومی تعریف کنین؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ آبان ،۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

گداهای معتبر شده

همه جای دنیا، چیزی که در عرف بهش می گن اصول اخلاقی، متعلق به بخش متوسط جامعه ست. این بخش هم معمولا بیشترین جمعیت رو داره، بنابراین ارزش هاش به عنوان ارزش های کل اون جامعه ثبت و شناخته می شه. طبقات بسیار پایین دست و بسیار بالا دست اصول اخلاقی خودشون رو دارن. اونی که مال بخش فقیر جامعه است مثل خود این گروه به حاشیه رونده شده است و دیده و شناخته نمی شه؛ چیزی هم که مال بخش بسیار ثروتمند هست شدیدا توسط این گروه خصوصی نگه داشته می شه. اونها چون توی چشم هستن در ظاهر به ارزش های طبقه متوسط پایبندن ولی وقتی به محیط بسته خودشون می رن نه... به کسی هم جز خودشون مربوط نیست البته.

تا وقتی که هرکسی سرجای خودش هست، هر اتفاقی هم سرجای خودش می افته. ولی وقتی یه جامعه ای مثل جامعه امروز ما شخم می خوره، بز و بزغاله و زمین بایر قیمت دریای نور رو پیدا می کنه و یه دفعه این جماعت می ریزن توی طبقه متوسط و همه ارزش ها و رفتارهای آزاردهنده شون رو با خودشون میارن و حتی اشاعه هم می دن، می گی مرده شور هرچی هموطنه ببرن و آرزو می کنی جدی جدی یکی پیدا بشه یه بمب روی سرت بندازه که راحت بشی و تازه می فهمی حکمت جامعه طبقاتی ایران باستان که هرکسی برای طبقه خودش تربیت می شد و اون تو هم می موند چی بوده و همه تعبیرهای اشتباه از مضمون برابری انسانها و حقوق شون برای ابد از ذهنت می پره.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ مهر ،۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

می خوام بنویسمش شاید تموم بشه

یک سال پیش این موقع ظاهرا قرار بود بمیرم. دوشنبه هجدهم مهر توی یادداشت هام نوشتم "حس ششم ام به طرز غریبی قوی شده" چون همه چیز رو چند لحظه یا ساعت قبلش حس می کردم و بعد اتفاق می افتاد. همون شب خواب دیدم توی یه تاکسی نشسته ام و یکی از مسافرها با نارنجک تاکسی رو منفجر کرد، جلوی ماشین که نمای خیابون پیدا بود یه دفعه یه دیوار آجری قهوه ای روشن بسته شد و رفتیم توی دیوار و مردن راننده رو دیدم و خودم هم داشتم دنبالش می رفتم توی دیوار. بیدار شدم و اولین چیزی که توی ذهنم اومد جمله ای بود که روز قبلش یادداشت کرده بودم. همه چیز بهم می گفت این خواب الکی نیست و این اتفاق به زودی می افته، ولی این شانس رو بهم داده ان که خودم بدونم و کارهامو جمع و جور کنم. اولین کاری که کردم همون روز یه نامه برای خانواده ام نوشتم. باید به دست کسی می سپردمش که هم امانت دار می بود، هم اینقدر باهوش که اگه اتفاقی می افتاد می فهمید باید بازش کنه و هم اینقدر قوی بود که بتونه توی اون شرایط با خانواده ام روبرو بشه. فقط یه نفر همه این مشخصات رو داشت و خوشبختانه همچین کسی توی زندگیم داشتم و دارم. یه نامه هم برای خودش نوشتم و همه رو توی یه بسته گذاشتم و بردم بهش دادم ولی نگفتم چیه. خواهش کردم برام نگهش داره تا زمانش برسه که ازش پس بگیرم!

سالها پیش وب لاگ نویسی رو هم با نوشتن یه وصیت نامه شروع کرده بودم که شوخی و جدی می نوشتم و توی چندتا پست وصایای اون موقع ام رو جمع کرده بودم. همون روز عصر تمام پست های مربوط به وصیت نامه ام رو هم یه جا توی وبلاگم دوباره پست کردم.

دیگه هر لحظه منتظر بودم. از تمام فرصت هام برای مرتب کردن کارها و وسایل و زندگیم استفاده کردم. تا جایی که امکان داشت وسائل اضافه رو رد کردم، ولی همه رو نمی تونستم یه دفعه رد کنم چون مامانم شک می کردم.

برای خودم هیچ ترس و مشکلی نداشتم، خیلی راحت می تونستم بمیرم بدون اینکه افسوسی داشته باشم یا آرزوی دور و درازی؛ ولی فکر کردن به مادر و پدرم دیوونه ام می کرد. نگاهشون که می کردم از ناراحتی قلبم می ترکید ولی ظاهرم رو حفظ می کردم چون مامانم خیلی تیزه. همه کارها رو تا جمعه عصر انجام دادم، فقط مونده بود ماشین عزیزم، فولکس گل خوشگلم که بیست و نه هزار و پونصدتا کار کرده بود و تا سرویس سی هزار کیلومترش پونصدتا مونده بود و چون هر هزار یا هزار وپونصد کیلومتر می بردمش یه سرویس کلی، خیلی اوضاعش بد نبود. دیگه نمی خواستم وقت رو برای تعمیرگاه رفتن تلف کنم. جمعه شب بود که فکر کردم این ماشین دست من بوده و فقط منم که می دونم در چه شرایطی هست، اگر هم اتفاقی بیفته استفاده می شه ولی کسی حواسش به سرویسش نخواهد بود. برای اینکه یه ماشین مرتب و امن دست دیگران باقی بزارم تصمیم گرفتم صبح زود برم نمایندگی و این کار رو هم تموم کنم.

صبح زود بلند شدم و رفتم. وقتی پیچیدم توی پارکینگ نمایندگی تعجب کردم. تعداد فولکس هایی که اومده بودن خیلی کم بود و برخلاف همیشه که پرسنل پذیرش بالا سر ماشین ها بودن فقط خود آقای آدریک مدیر نمایندگی داشت ماشین ها رو پذیرش می کرد. با اینکه تعداد ماشین ها کم بود از همیشه بیشتر معطل شدم. اینقدر این آدم دقیق و فنی ماشین رو بررسی می کنه و جواب مشتری رو می ده که خدا می دونه. توی سواد فنی و مدیریت و اخلاق حرفه ای واقعا بی نظیره. نوبت من شد. یادم اومد که چند وقت پیش علی دوستم بهم یادآوری کرده بود که اگه می خوای امسال باتری و تایر عوض کنی تا زمستون نشده بخر که گرون نشه. معمولا توی نمایندگی این جور سوال ها رو بچه های پذیرش راجع بهش نظر نمی دن و می گن خود آقای آدریک یا آرا باید بیان و گاهی که سر این آقایون شلوغ باشه من قیدش رو می زنم و می ذارم بعدا بپرسم. چون خود آقای آدریک اونجا بود ازش پرسیدم که آیا لازمه یا نه. باتری رو قاطع گفت نه، تایرها رو بررسی کرد، دونه به دونه و دقیق. گفت تایرها رو عوض کن. گفتم باد نیتروژن هم می خوام بزنم. گفت دستگاه نیتروژن مون خرابه. چند روز دیگه بیاری اونم برات می زنیم. گفتم پس می خواین همون موقع هم تایرها رو عوض کنین که دیگه وقت شما تلف نشه دوبار چرخ باز کنید و ببندین، گفت نه امروز تایرها رو عوض می کنیم که چند روز کار کنه و وقتی برای باد آوردی چک کنیم اگه مشکلی داشت عوضش کنیم. گفتم دیگه هرجور خودتون صلاح می دونین. آخرش هم که داشت فرم رو تکمیل می کردم پرسید با ماشین مشکل خاصی نداری؟ گفتم چرا، از دویست و شیش ها رد نمی شه! خندید و گفت برای اینکه از دویست و شیش ها رد بشه باید یه آی سی روش بذاری. گفتم نه، تنظیم موتور که بشه رد می شه. خندید. توی اون حال که همه اش داشتم فکر می کردم این بار آخره که اومده ام ماشین بازی، چقدر به این شوخی احتیاج داشتم.

گذشت و ماشین رو از نمایندگی با تایر نو و سرویس سی هزارکیلومتر انجام شده گرفتم. چند روز بعد هم بردم باد نیتروژن زدن.

سه شنبه صبح بیست و ششم مهر من و بابا صبحانه خورده بودیم و آماده رفتن شده بودیم. من رفتم توی اتاقم که مانتو و روسری بپوشم و کیفم رو بردارم که صدای برادرم اومد. زودتر از معمول اومده بود بالا و بابا به خاطر همین چندثانیه با اون راه افتاد و رفت. من که ماشین رو روشن کردم که راه بیافتم ماشین برادرم رو دیدم که از سرکوچه پیچید و رفت. من هم که دیگه کارهامو مرتب کرده بودم و توی ذهنم با همه چیز کنار اومده بودم، توی حال و هوای ماشین تازه سرویس شده و باد نیتروژن زده راه افتادم. مسیر ترافیک نبود. مثل همیشه وقتی از مدرس وارد حقانی شدم گرفتم خط سرعت و سرعتم رو روی هشتاد تنظیم کردم. ماشین توی بزرگراه زیاد نبود ولی همون چندتایی که بودیم به صورت کولونی داشتیم حرکت می کردیم. چند وقت بود که قبل از اون پیچ غیرفنی حقانی بزرگراه رو کنده بودن و دو خطه شده بود. درست همونجا یه ون دلیکای سبز که کنار سمت راست من بود گرفت طرف من که منو قیچی کنه و بیاد توی خط سرعت و داشت می کوبید به من. خواستم ترمز کنم سرعتم کم بشه که رد بشه، دیدم پشت سری چسبونده به من و ترمز کنم اون از پیشت بهم می زنه، حواسم بود که موتور تازه تنظیم شده و جواب می ده، گازشو گرفتم که بهش راه ندم و سریع رد بشم، همین کارو هم کردم و ماشین هم بلافاصله شتاب گرفت و سرعت رفت بالاتر از صد و ردش کردم. در این لحظه دقیقا رسیده بودم پشت همون پیچ غیرفنی جاده. یه لحظه دیدم یه اتوبوس قهوه ای صورتی که که توی خط کناری و پشت یه اتوبوس دیگه با سرعت حداکثر سی کیلومتر داشت حرکت می کرد یه دفعه گرفت توی خط سرعت که از  جلویی رد بشه. هیچ راه فراری نداشتم و سرعتم هم بالای صد بود. نمی دونم چه جوری از چهار اومدم به دو و ترمز کردم که ماشینی که ای بی اس نداشت نه سر خورد و نه ترمزش های قفل کرد و نه کوبید به اتوبوسی که عین دیوار یه دفعه جلوم سبز شده بود، فقط می دونم که توی فاصله یه متری اش داشتم با سرعت بیست کیلومتر آروم حرکت می کردم. همه اینها توی کمتر از پنج ثانیه اتفاق افتاد...

اگه پدرم به خاطر همون چندثانیه با برادرم نرفته بود و همراه من بود، حتما وقتی که ون سبزه گرفته بود طرفم هم اون یه رفلکس عصبی نشون می داد و هم خودم از ترس تصادفی که باعث جراحت پدرم بشه هول می شدم و ممکن بود عکس العمل درست نشون ندم، و همچنین توی صحنه ای که اتوبوسه مثل اجل معلق پیداش شد. اگه جمعه شب تصمیم نگرفته بودم ماشین رو ببرم سرویس و اگه اون روز آقای آدریک اون حوالی نبود که راجع به تایرها باهاش مشورت کنم و تصمیم بگیرم و اگه موتور تازه تنظیم نشده بود شاید توی صحنه اول کم میاورد و از دست ون سبزه در نمی رفت و توی صحنه دوم با اون سرعت توی پیچ تایرها نمی تونست ماشین رو نگه داره...ولی حتی بعدش هم نترسیدم و همه این لحظه ها رو و بعدش تا دفتر خیلی ریلکس رانندگی کردم.

وقتی رسیدم دفتر یاد خوابی افتادم که درست یه هفته قبلش دیده بودم. رنگ دیواری که دیده بودم عین اتوبوسی بود که پیچید جلوم. و جالبه که من تا حالا اتوبوس اون رنگی ندیده بودم. احتمالا همین یکی توی تهران این رنگی بوده. یا از سرنوشتی که برام نوشته بودن در رفته بودم، یا اون خواب قرار بود منو بفرسته نمایندگی که با ماشین امن این لحظه ها رو رد کنم.

اولین کاری که کردم فرستادن یه سبد گل برای آقای آدریک بود و یادداشت تشکر.

چند روز آینده همه اش به این فکر می کردم که پدر و مادرم معمولا با ماشین من رفت وآمد می کنن. این بار قسر در رفت، ولی اگه بازم اتفاقی بیفته چی؟ شاید باید از ماشین محبوبم که دقیقا نیمه وجودم و رسما پاره جیگرم بود دل می کندم و یه ماشین امن تر می خریدم.

فروختمش و یه ماشین امن تر خریدم ولی دلم براش پر می زنه هر روز و هر لحظه. این روزها هم دقیقا یه سال از اون داستان می گذره. نمی دونم چه ماجرایی بود که درگیرش شدم ولی هنوز به گذشته نپیوسته. هنوز با اون ماجرا و حاشیه هاش درگیرم و تموم نمی شه. انگار هنوز دارم ادامه اون خواب و ماجراهای پشت دیوار رو از سر باز می کنم. امروز تصمیم گرفتم بنویسمش شاید طلسمش بشکنه و تموم شه.

اگه الان می تونستم یه سال به عقب برگردم، محال بود دوباره تصمیم فروش ماشین رو بگیرم. نبودنش خیلی اذیتم می کنه.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ مهر ،۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

شانسه دیگه

دیروز داشتم با چندتا از همکارا گپ می زدم، صحبت جک و جونورها بود؛ گفتم من تنها زمانی که فکر می کنم ازدواج کردن ایده خیلی بدی هم نیست وقتیه که توی راهرو و زیرزمین با مارمولک روبرو می شم. اون موقع خیلی دلم می خواد یه شوهر داشتم که بین من و مارمولکه بایسته که من چش تو چش مارمولک نشم. اینو داشته باشین، امروز داشتم بالکن رو می شستم یه بچه مارمولک از بغل پام دوید اومد روبروم گوشه دیوار واستاد! ناچارا با خدا وارد مونولوگ شدم... گفتم خدایا من اگه یه ماه هم راجع به مالدینی حرف می زدم یه مسابقه اش رو هم کسی پخش نمی کرد ما ببینیم، خودش رو که هیچی؛ یه دقیقه راجع به مارمولک حرف زدم، فرداش زنده اش رو فرستادی جایی که هیچوقت وجود نداشت واسته توی چشام نگا کنه؟؟؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

خدایا درخواست همه متقاضیان مهاجرت به کانادا رو اجابت بفرما

به قول یه نفر درد این نیست که مغزها فرار می کنن، درد اینه که اسکل ها باقی می مونن!

ولی اگه به حول و قوه الهی تمام هموطنانی که لکسوس می خرن و بچه دوساله رو بدون کمربند ول می کنن توی ماشین اون هم روی صندلی جلو، یا مرسدس می خرن و سانفروف رو باز می کنن و بچه شون وسط ماشین می ایسته و کله شو میاره بیرون و پدر و مادر گرامی هم تخت گاز توی بزرگراه ها لایی می کشن، درخواست مهاجرتشون پذیرفته بشه و برن مقیم بشن می تونیم امیدوار باشیم که دوباره نمودار متوسط شعورمون برگرده یه جای قابل قبول!

امیدوارم یکی اونجا پیدا بشه حالیشون کنه پولی که بابت این ماشین ها دادن به خاطر علامت روی نوک دماغ ماشین نیست، به خاطر تمام مطالعات و تلاش هایی هست که برای ایمن سازی ماشین انجام شده.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ مهر ،۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

عجز یا قدرت

به دستهام نگاه می کنم. ناتوانم. با این دست ها نمی تونم سر کسی رو بگیرم، پلک هاشو بکشم بالا و چشم هاشو باز کنم و بگم نگاه کن! ببین واقعیت رو! نمی تونم به مغز کسی دست پیدا کنم، فکرهای کهنه و محدودش رو بردارم بریزم بیرون و چیزی نوتر و به روزتر بریزم توش... با این دست ها حداکثر فقط می تونم سکان هدایت زندگی خودمو به دست بگیرم تا شاید دور بشم تا حد امکان از این همه عقب موندگی فکری و ذهنی.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

باز هم برخوردهای سطحی

راه حمایت از تولید داخلی از محدودیت ورود یا تبلیغات کالای خارجی نمی گذره. کی می خواین اینو درک کنید؟

برای حل مشکل تولید داخلی اول باید یکی غضنفر رو بگیره! مدیر کارخونه هایی که سواد مدیریت ندارن، از مارکتینگ هیچی نمی دونن، به کیفیت به چشم یه کالای لوکس نگاه می کنن و هر ایرادی رو با یه "ای بابا" گفتن ازش می گذرن. فرهنگمون مشکل داره! جهان بینی مون خرابه! برای خودمون و دیگران و زندگی ارزش قایل نیستیم. آینده برامون چیزی بیش از زمان نقد شدن چک ها نیست...

و اما ای نویسنده گرامی مطلب "لزوم محدودیت دامنه تبلیغات" در ضمیمه هفتگی "حقوق" همشهری، منظورت از به حداقل رسوندن تبلیغات پر زرق و برق خارجی چیه؟ مفهوم "زرق و برق" در اینجا آیا زیبایی و حساب شده بودن تبلیغات کالاهای خارجیه؟ یعنی چون مدیران ایرانی سواد یا یه مشاور درست حسابی تبلیغاتی ندارن و یه ناگرافیست براشون آگهی طراحی می کنه و خود جناب مدیر هم نقش مدیر هنری رو به عهده می گیره و کیفیت تبلیغات کالاهای ایرانی رو در حد خنده داری پایین میارن، کالای خارجی نباید حساب شده و زیبا کار کنه؟ بهتر نیست اتفاقا ورود و تبلیغات کالای خارجی رو در حد توان آزاد کنن که تولید کننده ایرانی مجبور بشه رقابت کنه؟ در کیفیت، در نوآوری، در احترام به حقوق مشتری، در برنامه ریزی و حساب و کتاب های مارکتینگی و تبلیغاتی و گرافیکی... ما ایرانی ها کلا در هیچ زمینه ای حال پیشرفت کردن نداریم، ولی برای اینکه خیلی از جلوه نیفتیم می خوایم اونهایی که کارشون رو درست انجام می دن حذف کنیم. کلا تکنیک حذف در همه زوایای زندگی همیشه به دادمون رسیده و می رسه، ولی نمی دونم تا کی خواهد رسید.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ خرداد ،۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

روز تانیث (امیدوارم واژه رو درست انتخاب کرده باشم، خوشبختانه عربی ام خوب نیست!)

از روز زن، تبریک این روز رو گفتن و از همه بدتر تبریکش رو شنیدن نه تنها متنفر که منزجرم! ولی گاهی هم ناچاری تبریک می گم و هم سعی می کنم تبریک هایی رو که می شنوم عین آدم های نرمال جامعه بپذیرم!

روز زن؟ به چه مناسبتی؟ روز زن؟ توی این فرهنگ تا بن دندون مسلح برضد زن؟ روز زن؟ و زن هایی که تفاوت جنسیتی و تحقیر زنانگی رو از بچگی توی مغز دختر و پسرشون فرو می کنن؟ روز زن؟ زن هایی به قیمت چند صد/هزار سکه طلا؟ روز زن؟ کنار کدوم مرد؟ روز زن؟ در برهوت عشق و احترام؟ روز زن؟ توی ایران امروز؟؟؟

ماها اینقدر دروغ گوییم که به خودمون هم دروغ می گیم و اینقدر احمقیم که دروغ های خودمون رو کاملا باور می کنیم!

اهورامزدا این کشور رو نه از دروغ حفظ کرد و نه از دشمن و نه قحطی انسانیت. دستش درد نکنه.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

بن بست

هرگز نباید خودتو برای کسی توضیح بدی. اگه علاقمند بود خودش نگاهت می کرد و می شناختت و درکت می کرد. اگه تا الان تو رو نشناخته برای اینه که واسش اهمیت نداشتی. با توضیح دادن فقط وقت و اعصابتو حروم می کنی و دچار این توهم می شی که طرفت تو رو شناخته و از این به بعد درکت می کنه و کلام مشترک پیدا می کنین؛ بعدش که می بینی همون آش و همون کاسه است بیشتر می خوره توی ذوقت. از همه بدتر هم اینه که این اشتباه رو درباره اطرافیانت بکنی. دق مرگت می کنن. نیاز به شناخته شدن و درک شدن رو باید در خودت بکشی. نیاز به اینکه واقعیت خودتو ببینن و دوست داشته باشن نه موجود طرف قراردادهای شناسنامه ای رو.

اگه حرف هاتو روی دیوار بنویسی شاید یه روزی کسی بیاد و بخونه که بفهمه... حتی اگه خیلی دیر باشه. تنها جایی که حرف زدن درباره خودت درسته توی مطب روان شناسه.

ماندانا



   + Mandana In Red ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

عزاسی

دور و برم دهه به دهه هم عروسی اتفاق نمی افته. فقط سالهاست که می شنوم هزینه های عروسی سرسام آور بالا رفته. الان که به لطف شنیدن مسائل همکاران با جزئیات این هزینه ها آشنا می شم دود از سرم بلند می شه. نه از شنیدن قیمت ها، از شنیدن اتفاقاتی که باید بیفته تا یه عروسی، عروسی بشه! آرایش داماد، عکس و فیلم هایی که حاصل عقده های دوربین به دست هاییه که دلشون می خواستن بیلی وایلدر و اسکورسیزی بشن، حالا شده ان عکاس عروسی در فلان شهرستان. آرایشگرهای زیبایی نشناسی که فرق میکاپ لیدی گاگا در کنسرت رو با آرایش یه عروس نمی فهمن ولی به خوبی سلیقه خودشون رو توی حلق ملت فرو کرده ان... خلاصه که همه اش ادا، اطوار، ادا، اطوار، ادا، اطوار... و نسل جوان هم برای داشتن همه اینها در شب عروسی خودشو به هر در و دیواری می کوبه، تا جایی که از چندماه مونده به عروسی همه اش استرس دارن و دچار ریزش مو و پرخوری عصبی و کم خوابی و هزار درد دیگه می شن. به این می گن عروسی یا شکنجه؟ چرا از افزایش آمار طلاق یا زندگی های عجیب و غریب تعجب می کنیم؟ این همه حماقت قراره راه به جای دیگه ای هم ببره؟ آهای مادر و پدرهایی که این نسل رو تربیت کردین، واقعا که خیلی بی مایه بودین!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()