عجب مراسم پرتاثيراتی!
ديدم امروز آسمونه تهرون مثل حرير آبی شده و همه کرات منظومه شمسی و قمری از پشتش پيداست ها! تازه بدون سفر به اقصی نقاط شهر دوستانی رو که مدتها بود نديده بودم ديدم، اينقدر که هوا تميز بود ته سولقون از سر جاده آبعلی دیده می شد! روی این تابلوهای کنترل هوشمند ترافیک هم نوشته بود امروز بر هر نفسی چهار شکر واجب است که چون پايين مي رود ممد حيات و مفرح ذات و چون برمی آید مفرح ذات و ممد حيات می باشد! راست می گفت. بالاخره هرچی باشه ديروز مراسم روز هوا پاک در تهران برگزار شده و توقعی غير از اين هم نمی رفت. فقط نمی دونم مراسم به اين با تاثيراتی رو چرا هر روز برگزار نمی کنند. به خدا هر روز صبح که از در خونه بيرون می ری اگه خودتو مثل اين عروس ژاپنی ها هم سفيد کنی شب که برگردی شدی حاجی فيروز...البته برای شب عيد خوبه، اگه يک کم هنرمند باشی کمک خرجی شب عيدت رو به راهه.
به هر حال در اينجا لازم می بينم از مسئولين محترم بابت برگزاری مراسم پاک کننده هوای روز هوای پاک تشکرات کنم که اينقدر مصمر صمر بوده و هست و خواهد بود!
Mandana in Black
دید «والدی» «کودکی» را به راه...
امروز توی خيابون يک ماشين ديدم که اين جمله رو روی شيشه عقبش نوشته بود:
« کاری نکن که من از تو شکايت کنم، عزيزم »
اين عزيزم آخرش منو کشته!!!
گوینده (که به عقیده این بنده کمترین از جنس مذکر است) به مخاطبش (که به احتمال قريب به يقين از جنس مونث است) داره می گه:« من خیلی آدم مهمی هستم و نباید ناراحت و آزرده بشم و هرچیزی که می خوام باید انجام بشه وگرنه شاکی می شم و شکایت می کنم! (حالا به کی خدا می دونه) حرف حرف منه! اگر هم به حرفم گوش ندی می شينم وسط اتاق و اينقدر گريه می کنم و پا به زمين می کوبم که آخرش به غلط کردن بيفتی و حرف خودمو به کرسی بشونم... در انتها هم برای اينکه بزرگواری خودش و اينکه انسانه و از عاطفه بويی برده رو ثابت کنه طرف رو با یک عزيزم می نوازد! اما اين از اون عزيزم هاست که مثل دهنه و افسار می اندازن به گردن طرف مقابل برای اينکه هر سواری که می خوان بگيرن نه از اون عزيزم هايی که اتللو به دزدمونا می گفت!
ماندانا
خسرو و مادر فولادزره.
واااااااای شهرداری يک اقدام فرهنگی کرده که بيا و ببين! روی ديواره راه پله هايی که از خيابون وليعصر می ره بالا تا به يوسف آباد برسه داستان های خمسه نظامی رو (البته تا اونجا که من ديدم) نقاشی کرده. اولين نقاشی که مثل چنگال رفت تو چشمم «خسرو و شيرين» بود. چشمتون روز بد نبينه اگه روی عنوان طرح رو می پوشوندن می پرسيدن اين زنه کدوم قهرمان داستانهای ايرونيه من يکی که می گفتم مادر فولادزره! بيچاره خسرو مونده بود هاج و واج با اين شيرين که با يک کوزه عسل نمی شه خوردش چه بکنه! اگه زرنگ باشه و یک سرسوزن سیاست داشته باشه پا می شه می ره بيستون فرهادو پيدا می کنه و تا فرهاد نفهمیده چه خبره همه ملک و اموالشو به انضمام شيرين در قبال يک تيشه با فرهاد صلح می کنه. اگر هم وجود دل کندن از پست و مقام رو نداشته باشه اين مادرفولادزره... ببخشيد، شيرينو عقد می کنه اما می فرسته توی مطبخ ديگ بسابه! بعد يک دده مطبخی رو هم عقد می کنه به عنوان سوگليش تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی می کنند. ببين چقدر اوضاع بی ريخت بود که مجنون که نبش دوتا کوچه بالاتر نشسته بود چشاش زده بود بيرون! حالا نمی دونم از خنده داشت می ترکيد اما از ترس خسرو نيششو بسته بود و چشاش از فشار خنده زده بود بيرون يا اينکه ليلی هم يک چيزی تو مايه های شيرين از آب دراومده بوده. من که نديدمش. اگه شما رفتین و دیدن جای من هم چشماتونو بگیرین که نترسین.
احتمالا الان نظامی هم نشسته داره تند تند اسم شیرینو از دیوانش پاک می کنه که کسی گناه خلق این موجود رو به گردنش نندازه. تازه این جوری خسرو و فرهاد هم ممکنه برن ازش شکایت کنند که اونها رو این همه سال به خاطر یک همچنین گودزیلایی به جون هم انداخته. خسرو که شاهه و کلی قدرت داره فرهاد هم که یک دیونه تیشه به دسته! به قول مشهدی ها:« هرجا خرسه جای ترسه!»
ولی از حق نگذريم اين فکر هر کی بوده دمش گرم! فقط حيف که طبق معمول ما ايرونی ها توی اجرا کم مياريم. خيلی هم کم مياريم. اينقدر که ايده رو هم زير سوال می بريم. اون هم درحالی که ما تعداد زيادی مينياتوريست و نقاش خوب زنده داريم که می تونستن اين کارهارو طراحی و نقاشی کنند و نظارت بر اجرا رو هم به عهده بگيرن.
آخه کی دلش اومده این داستان های به این زیبایی رو به این زشتی تصویر کنه؟ اگه نظامی هم با همین مقدار سواد از زیبایی شناسی خمسه رو می نوشت کارش و اسمش بعد از این همه سال باقی مونده بود؟
ماندانا
آگهی انتقال یک باب وصيت نامه!
بدينوسيله اينجانب ماندانا، مادر کوروش بزرگ اعلام می دارم که کليه حقوق مادی و معنوی وصيت نامه من که در پنج بخش و فکر می کنم هشت ماده به رشته تحرير درآورده ام درصورت مرگ دوست گرامی ام که در همان وصيت نامه ذکر خيرش آمده به ايشان منتقل می گردد و وصی ايشان اجازه دارد که طبق وصيت نامه بنده مراسم بدرقه ايشان را برگزار فرمايد. البته ايشان به وصی محترم يا محترمه خود (که احتمالا خود من بدبختم) لطف فرموده گفته اند که خاکستر ايشان فقط در پاسارگاد و چغازنبيل ريخته شود و وصی را از سفر به دور دنيا معذور داشته اند. خدا بيامرزدش. چه مرده نازنينی! تا باشه از اين آدمهای خوب خوب بميرن!
ولی حال کردین مرامو؟ ديدم داره می ميره و وقت وصيت نامه نوشتن نداره، وصيت نامه خوشگلمو گذاشتم توی طبق اخلاص و دو دستی تقديمش کردم. به من می گن دوست، ياد بگيرين!
ماندانا
روح-درختهای تهران (بخش دوم)
از ميدون قدس که وارد نياوران بشين دومین کوچه سمت چپ (ضلع شمالی خيابون) به شکل T هست. يکی از خونه هايی که توی انتهای سمت راست اين کوچه قرارداره سه تا کاج بلند قديمی داره که به دليل اختلاف سطح کوچه با خيابون اصلی خيلی بلندتر به نظر می رسن. و از بالای يک سری خونه که بر نياوران قرار دارند ديده می شن. هميشه وقتی اين درختها رو می ديدم احساس می کردم که روح عجيبی دارند. دقيقا مثل سه تا جادوگر که با کلاه های نوک تيز و رداهای بلندشون کنار هم ایستادن و هرکدوم چوبشون رو به يک طرف گرفته اند. مثل اينکه از همه طرف دارن با کسانی می جنگند و هرکدوم به سمتی نگاه می کنه. بارها و بارها خواستم برم ازشون عکس بگيرم اما از اونجايی که برای گرفتن عکس می بايست کلی وقت جلوی شهرداری و بانک بايستم تا حداقل بیست تا عکس بگیرم تقريبا مطمئنم که گير می دن. خوب حتما خيلی شبيه تروريست ها و خرابکارهام! حق دارند!!! بگذريم...
اين سه تا درخت اصلا شبيه درخت نيستند. نمی شه بهشون نگاه کرد و فکر کرد که خوب درخته ديگه. به خاطر سه تا بودنشون منو ياد سه تا پری کوچولوی کارتون زيبای خفته می انداختن ولی حال و هوای اون سه تا پری مضحک قلمی رو ندارن. خيلی جدي تر و واقعی تر به نظر می رسن. مثل اينه که از اون بالا مراقب چيزی هستند. شايد مراقب کوچه ها و خيابونهای اطراف يا مردم، انگار نگهبانی می دن تا نيروی شری نزديک نشه...امروز که توی تاکسی های خطی نياوران نشسته بودم و منتظر بودم تا راننده بياد و راه بيفته باز داشتم اين سه تا کاج رو نگاه می کردم. يک دفعه متوجه شدم چقدر شبيه سه تا جادوگر فيلم هری پاتر هستند. دقيقا سه تا جادوگر خوب که دو تا مرد و يک زن هستند و زن در وسط و کمی جلوتر ايستاده اما هر سه تا مقتدر و قوی به نظر می رسن. دامبلدور، مک گونگال و البته پروفسور اسنیپ محبوب من
که بزنم به چوب بزنم به چوب از جذابيت هيچ چيزی کم نداره... قد بلند، چشم و ابرو مشکی، تلخ، بداخم، با جذبه،... (یک کم ديگه ازش تعريف کنم خودم ضعف می کنم)
ماندانا
ای دوزخ عزیز، آغوش بگشای که من دارم ميام!
نه خير! اين سرماخوردگی ول کن معامله نيست. بايد به ديگران توصيه کنم از نوشين وصيت نامه پرهيز کنند که آمد نيامد داره. من از شبی که شروع کردم به نوشتن مريض شدم...حالا خوبيش اينکه که خودم به زبون خوش دارم ميرم شيراز. اگه همونجا غزل خداحافظی رو بخونم ديگه مزاحم رفيق شفيقم نمی شم. فقط دو سه تا داستان نيمه کاره دارم که اگه نرسم کاملشون کنم خيلی دلم می سوزه. شاهکارن. واقعا همينگوی و مارکز و پل استر بايد بيان دستهامو ببوسن و کفش هامو پاک کنن و خاکشو سرمه چشم کنند!!! البته هنوز تصميم نگرفتم که بهشون اجازه بدم دستمو ببوسن يا نه. روح هيچکاک که تصميم گرفته دوباره متولد بشه بياد از روی اين داستانهای من فيلم بسازه. (اوه!!!!!! مثل اينکه گند زدم، يادم نبود هيچکاک معتقد بود از داستان خوب فيلم خوب در نمياد بلکه بايد از داستان های معمولی و پاورقی های مجله ها فيلم ساخت
) به هرحال سر اين داستانهای من همينجور دعواست که کی بسازه و کی بازی کنه. من هم که کمتر از جی.ک.رولينگ نيستم که برای فيلم هری پاتر اين همه تعيين تکليف کرده...من هم خودم بايد هنرپيشه ها رو انتخاب کنم و با اين حساب احتمالا گروه فيلم ساز بايد از لوکيشن و استودیوهای جهنم برای ساخت فيلم ها استفاده کنه چون بيشتر هنرپيشه های محبوب من مردن! همفری بوگارت، ادری هیپبورن، ويوين لی، گاری کوپر،... کلينت ايستوود هم که بوی الرحمن می ده. اگه خودم هم مرده باشم که ديگه گذر گروه حتما به جهنم می افته. نمرده باشم هم خودمو می کشم چون اين بهترين بهانه است برای ملاقات با همفری بوگارت و صدسال همچين موقعيتی رو از دست نمی دم. فقط خدا کنه گناه هامون يک اندازه باشه که توی يک طبقه بيفتيم و گرنه که خيلی زور داره آدم بره جهنم، همفری بوگارت هم همونجا باشه اما توی يک طبقه ديگه!
بعد ديگه آخر بدشانسی اينه که توی جهنم باشی، بوگی هم اونجا باشه اما توی يک طبقه ديگه و خبردار بشی که لورن باکال (زن آخرش) هم مرده و صاف رفته همون طبقه!
ماندانا
یک حکايت ذن
توی همون يادداشت « اگر داری تو عقل و دانش و هوش » وقتی راجع به برگهای پائيزی می نوشتم ياد يک حکايت ذن افتادم که دلم نيومد ننويسمش.
می گن يک جوونی رفت پيش يک استاد ذن و ازش خواست که به او بگه ذن چی هست و تعليمش بده. استاد از پنجره به باغ نگاهی می کنه و به جوون می گه که برو و باغ رو تميز کن. جوون می ره و هرچی برگ از درختها ريخته بوده کنار می زنه، برمی گرده و مي گه که استاد تميزش کردم. استاد از پنجره به باغ نگاهی می کنه و می گه گفتم که تميزش کن. پسر باز می ره و برگها رو تا حد امکان از توی راه و باغچه ها برمی داره و جمع می کنه پای درختها. وقتی به اتاق برمی گرده باز استاد همون حرف رو تکرار می کنه. جوون اين بار مياد و همه برگها رو از پای درختها برمی داره و يک گوشه باغ جمع می کنه. وقتی برای بار آخر برمی گرده توی اتاق استاد باز هم ابراز نارضايتی می کنه و از پسر می خواد که دنبالش بياد. بعد به باغ می ره و همه برگهايی رو که پسر با کلی زحمت جمع کرده بوده دوباره توی باغ پخش می کنه و می گه: حالا تميز شد!!!
ماندانا
اگر داری تو عقل و دانش و هوش...
اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بيا بشنو حديث گربه و موش
بخوانم از برايت داستانی
که در معنای آن حيران بمانی
نمی دونم چرا ولی توی جامعه ما کم کم (البته نه خيلی هم کم کم،شايد هم زياد زياد) شخصيت و ثروت دارن می شن يک چيزی تو مايه های موش و گربه يا جن و بسم الله!
فقط چند تا نمونه رو می نويسم، چون اگه بخوام هر چيزی رو که ديدم بگم که می شه مثنوی هفتاد من... تازه به طور حتم همه کسانی که حداقل توی تهرون دارند زندگی می کنند اين صحنه ها رو زياد می بينند.
ای خردمند عاقل و دانا
قصه موش و گربه برخوانا
قصه موش و گربه منظوم
گوش کن همچو در غلطانا
(از خانمها هم شروع می کنم که فکر نکنيد فمنيست بودن يعنی دفاع از همه زنان در هر شرايطی، خير من اگه از مرد بی فرهنگ بدم مياد از وجود زن بی فرهنگ خجالت می کشم!)
۱- خانمه هر ماه کلی پول کلاس بدن سازی و مسائل جانبيشو می ده اما برای خريد که مياد بيرون ماشينشو درست جلوی سوپرمارکت توی خط دوم خيابون پارک می کنه، می ترسه دو قدم پايين تر بگذاره مجبور بشه راه بره باسنش کوچيک شه! نمی کنه حتی الامکان بگيره سمت راست، همون وسط می گذاره. بارها و بارها هم با اين دو تا چشم خودم ديدم که جای پارک هم هست همون جا اما باز می گذاره وسط خيابون. کور شم اگه دروغ بگم!... عزيز نسين يک کتاب داشت با عنوان « تا کتک نخورم آدم نمی شم»، يادتونه؟ حالا نمی دونم از نوشته های خودش بود يا اونطور که می گفتن کارهای رضا همراه بود که به اسم او چاپ می کرد... به هر حال وصف الحاله.
۲- ساعت ۱۰ صبح توی یکی از خیابونهای شلوغ شهر يارو پسره قد بلند و خوش قيافه از يک ماشين مدل بالا پياده می شه و اينقدر شيک پوشيده که فکر می کنی همین الان از لای VOGE افتاده پايين، در عقب ماشين رو باز می کنه و يک کيف چرم مردونه از صندلی عقب برمی داره و بعد هم با کلی ژست و ادا ماشين رو قفل می کنه و راه می افته که بره... چند قدم که می ره جلوتر همونجا وسط پياده رو يک اخ تفی می اندازه که حالت از هرچی جنس مذکره به هم می خوره! تنها تفاوتش با کلاه مخملی های چهل سال پيش تهرون لباسهاشه! شايد اونها يک مردانگی هايی هم داشتند که اين ديگه نداره!
۳- توی بزرگراههای شمال شهر کنار يک مرسدس الگانس سورمه ای داری می ری که انگار الان از لای زرورق بازش کردن. متوجه می شی که شيشه سمت راننده داره مياد پايين، دست راننده با ساعت رولکس طلا از پنجره بيرون مياد، با خودت می گی: « ای بابا، مثل اینکه راهنمای الگانس هم ممکنه خراب بشه و ناچار بشی با دست علامت بدی» و همینطور که مشغول زیر سوال بردن صنعت اتومبیل سازی آلمان هستی ناگهان تکه های نارنجی پوست پرتقال روی اسفالت سياه بزرگراه پخش می شه... البته منکر اين نيستم که اين صحنه ترکيب رنگ فوق العاده ای داره، ولی مطمئنم اين بابا قصد خلق يک اثر هنری که با کارهای سزان و مونه برابری کنه رو نداره، بلکه در اثر فقدان ويتامين فرهنگ در خونش فعاليت مغزی اش مختل شده و خيابون رو با سطل آشغال اشتباه گرفته.
۴- خوب طبيعيه که در فصل زيبای پائيز برگهای درختها بريزه که چقدر هم قشنگه، من که اصلا به جمع کردنشون اعتقاد ندارم. مگه تابستون که برگها روی شاخه ها هستند می کنيمشون بندازيم بيرون؟ تابستون جای برگ روی شاخه است و پائيز روی زمين. نبايد جمعشون کرد. بايد روش راه رفت. حالا به هر حال بيشتر مردم دوست دارند حياطشون تميز باشه ( کاش همين قدر هم به تميزی حياتشون اهميت می دادند!) برگهای توی حياط رو که جمع کرده و ريخته اند توی سطل ميارن دم در و زرررررررررررررررتی می ريزن توی جوب! نمی گن بابا اين برگها به همراه انواع آشغال های ديگه ای که مردم توی شهر و به خصوص مغازه دارهايی مثل آبميوه فروشی ها و غيره توی جوب خالی می کنند می ره زير پل ها و باعث آب گرفتگی می شه. توی همين تهرون خودمون چند تا بچه و بزرگ توی روزهاي بارونی به خاطر همين آب گرفتگی توی آب خفه شده باشند خوبه؟ به همين سادگی. من و تو آشغال می ريزيم توی جوب. چند کيلومتر پايين تر زير پل ها و توی مسيل ها يا بچه ها گير می کنند و غرق می شن يا آب می افته توی خونه های جنوب شهر و همه زندگی يک عده آدم رو از بين می بره. و باز هم به همين سادگی من و تو همچنان به کوری و کری مزمن دچاريم! ولی به جاش خونمون تميز شده! چقدر هم خودمونو صاحب سليقه و کدبانو می دونيم ها. چقدر هم برای اين همسايه شلخته مون کری می خونيم.
۵- باز هم بگم؟ ...
جان من پند گير از اين قصه
که شوی در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن
مدعا فهم کن پسرجانا
(معلوم می شه زمان عبيد زاکانی هم پسرها بيشتر نيازمند فهم بوده اند که به اونها تاکيد کرده
)
ماندانا
يک تيکه آفتاب توی پياده رو های شبهای زمستون.
شب سرد زمستون. از دانشگاه میای یا از سر کار. هزار تا فکر توی سرته. پياده روی شلوغ. داد و بیداد مغازه دارها. صدای گوشخراش موتورها. همهمه مردم. بلندگوی ماشين پليس هم که دیوار صوتی می شکنه. سر و صدای اعلام مسير درهم و برهم مسافرکش ها...چند قدم که جلوتر می ری صدای خوش يک ويلون، تار يا آکاردئون همه اين سروصداهای ناخوش آيند رو می پوشونه و تو رو به لحظه ای آفتابی و سبک در گذشته دور می کشونه. سرتو بلند می کند و مردی رو می بينی که در اين سرما با پنجه های يخ کرده دلتو گرم می کنه... چی می شه که اين کارو می کنه؟ نمی تونه بشينه کنار خيابون و مثل هزاران نفر ديگه که از او سالمتر و جوونتر هم هستن گدايی کنه؟ يا به زور فال بفروشه؟ يا جيب بری کنه؟ ... نه نمی تونه. برای اينکه تنبل و تن پرور نيست. اهل کار و کاسبيه. دوست داره شغلی داشته باشه و هنری که باهاش گذرون کنه. انگل و سربار نيست. نوازنده های دوره گرد متکدی نيستند. اين کار يک حرفه مورد نياز جامعه است. کار قشنگ و شريفيه. کاش ماها طوری رفتار کنيم که هيچوقت از لذت شنيدن آهنگها و آوازهای قشنگشون محروم نشيم. قبول ندارين که حتی وقتی آهنگها رو چندان خوب هم اجرا نمی کنند باز هم شنيدنش لذت بخشه؟ اون وسط خیابون شلوغ و پلوغ و پر از صداهای ناهنجار و فضاهای دلمرده و روزمره از هزارتا سی دی و اورژينال و اجراهای حرفه ای بيشتر به دل می شينه، اصلا همين ابتدايی بودن اجراهاشون حال و هوای وحشی و ساده ای داره که نفس آدمو باز می کنه.
کاش شهرمون از اينی که هست دلمرده تر نشه.
ماندانا
روز هوای پاک!
شنیدم که به مناسبت «روز هوای پاک» فريدون به دماوند رفته، بعد از کلی جستجو ضحاک رو در حالت بيهوشی پيدا کرده، غل و زنجيرشو باز کرده و بعد يک ماسک اکسیژن مثل همونی که خودش داشته به صورت ضحاک می بنده. ضحاک مادرمرده بعد از چند ساعت تنفس اکسيژن و ماليده شدن شانه هايش توسط فريدون بالاخره چشمهاشو باز می کنه، به مرد ماسک داری که بالای سرش نشسته نگاه می کنه و می گه:« خدارو شکر! بالاخره مردم و از اين هوای تهرون راحت شدم؟» چشمهای فريدون پراشک می شه (البته از دود يا از ملال نمی دونم) و ماسکشو برمي داره و می گه:« يعنی تو ديگه منو نمی شناسی و به خاطر نمياری؟ يعنی اثرات خنگ کننده دود اتومبیل ها روی تو هم تاثير گذاشته؟» ضحاک که از پشت غبار فقط صدای فريدونو تشخيص می ده نااميد می شه و شروع می کنه به ضجه زدن و مويه کردن که:« ای خدا چرا جون منو نمی گيری راحتم کنی؟ مگه من چه گناهی کردم که بايد نزديک تهرون زندگی کنم؟ نمی شد به جای دماوند منو توی آلپ زنجير می کردن؟ تازه سردتر هم بود و بهتر ادب می شدم...» فريدون با تاسف سری تکون می ده و ضحاک رو همون جور که هذيون می گه روی دوش می اندازه و می گه:« هيچی نگو که توی این سالها جای تو از من و کاوه بهتر بوده... اون بدبخت که توی پامنار دکون داره، باز خونه من حداقل توی زعفرانيه بوده» ضحاک با وحشت می پرسه:« حالا می خواین منو هم ببرین تهرون؟» فريدون جواب می ده و می گه:« خير! ما طرفدار شکنجه نيستیم! اومدم دنبالت که به مناسبت روز هوای پاک یکی دو روز با خودم ببرمت به کوير لوت تا اونجا یک کمی هوای پاک بخوریم... کاوه هم رفته ترمينال شرق که برای سه تايی مون بليت بگيره. البته اگه گيرش اومده باشه...» ضحاک که خيالش راحت شده بود نفس عميقی کشيد، اکسيژن توی محفظه رو به درون ريه ها فرستاد و شکر ايزد گفت.
ماندانا
سيگار، سيگار و باز هم سيگار...
شنيدم تيراژ چاپ کتاب از ۳۰۰۰ نسخه سقوط کرده روی ۱۰۰۰ نسخه!
خوب می گن کتاب گرونه و نمی شه خريد! راست هم می گن، توی اين روزگار گرونی طرف يک پاکت سيگار ۸۰۰ تومنی که يکی دو روزه دود مي کنه می ره هوا بخره يا يک کتاب ۱۰۰ صفحه ای هزارتومنی که يک هفته سرشو گرم می کنه و يک خرده مغزشو تکون می ده؟ نه واقعا انصاف بدين، نمی شه ديگه! وقتی می شه فکر نکرد و سر هر چهارراهی و توی هر بقالی و روزنامه فروشی انواع سيگار رو گير آورد چرا آدم دو ساعت بکوبه بره تا يک کتاب فروشی که توی تهرون چندان هم زياد نيست و پول بی زبون رو هدر بده. اون هم در شرایطی که تعداد زيادی از ساکنان شهرهای مرزی و بندرهای کشور از راه قاچاق سيگار زندگی می کنند، چه کاريه که نون اين بنده های خدا رو ببری؟ تازه اين جوری متوليان واردات و پخش و فروش دارو اعم از مجاز و قاچاق هم هميشه کار و درآمد خواهند داشت. بالاخره روی این همه نفت راه می ريم که يک سيگار راحت بکشيم ديگه...تا فردا هم خدا بزرگه و چون بزرگه همه مسئوليتها به گردن خودشه نه ما!
ولی جدی جدی من چند روز پیش که ناچار شدم ساعت ۴ بعدازظهر (که تازه ساعت شلوغی بزرگراه مدرس نیست) فاصله میرداماد تا ظفر رو کنار بزرگراه پیاده برم که چیزی حدود ۵ دقیقه طول کشید داشتم از دود خفه می شدم. باز توی این شهر پردود سیگارو که توی دست ملت می بینم احساس می کنم شدم آخرین تک شاخ! یعنی بازم اینها کمبود دود دارند؟ اینها باید لکوموتیو دنیا می اومدند در اثر اشتباه خلقت آدم شدن. البته آدم که چه عرض کنم...
ماندانا
روح-درختهای تهران (بخش نخست)
وقتی بعضی از درختها رو نگاه می کنی روح و شخصیتی در اونها می بینی که بی اختیار به اون جوامعی که معتقدند درگذشتگانشون در وجود يک درخت به حيات ادامه خواهند داد حق می دي. من خودم از نگاه کردن به درختها به خصوص وقتی برگ ندارن خيلي لذت می برم. توی همين تهرون خودمون درختهايی هستند که می تونم ساعتها بهشون نگاه کنم و هر لحظه چيز تازه ای توشون پيدا کنم و لذت ببرم. وای از وقتی که برف اومده باشه و اين خط های سفيد توی تاريکی آسمون پخش شده باشند. نمی تونم بگم فقط زيبائيشون، بلکه اون چيزی که درشون وجود داره، اون حس، اون انرژی يا هرچيز ديگه ای که هست من رو که ديونه می کنه. اصلا به کلی از دنيای اطرافم جدام می کنه و اگه حواسمو جمع نکنم ممکنه وسط خيابون رفتاری بکنم که همونجا آمبولانس تيمارستان آژیر کشون جلیقه ضدحرکت رو بیاره. گاهی دلم می خواد برم اون درختو بغل کنم يا بشينم باهاش حرف بزنم و چايی بخورم. چيه؟ خيلی وضعم خطرناکه؟
به هرحال می خوام راجع به يکی از شانس هایی که توی زندگی آوردم حرف بزنم. چند سال پيش شهرداری تهران بين گاردريل های وسط بزرگراه مدرس درختهايی رو کاشت به نام بيد معلق که ظاهرا تجربه موفقی هم بوده. هرسال زمستون اين درختها رو هرس می کنند و بدنه شون می مونه و شاخه های اصلی، با رنگ تيره و پيچ و خم هاي زيباشون. هربار که از ورودی صدر وارد مدرس می شم تا حدود ميرداماد يکی از چشم نوازترين منظره های دنيا رو می بينم. تک تک اين درختها يک مجسمه زيبا و نفیسه. توشون چيزی داره مثل اون پيچ و خم ها و انرژی که توی عضلات پيچيده مجسمه ها و نقاشی های ميکل آنژ ديده می شه. چشم رو درگير می کنه و روی خودش به حرکت در مياره. اين يک تيکه تهرون برای من حکم يک موزه استثنايی رو داره. موزه ای که هرروز (البته توی سه ماه زمستون) هرروز شانس بازدیدش رو دارم. همه اين درختها رو دوست دارم، خيلی چشم نوازن. به خاطر باريک و بلند و همچنين تيره بودنشون آدم رو ياد مجسمه های چوبی آفريقايی هم می اندازن. همونهايی که من عاشقشونم.
البته توی تهرون درختهای زيبای زيادی وجود دارند که باز هم راجع به اونها حتما می نويسم. درختهايی که وقتی نگاهشون می کنی احساس می کنی روح يک آدم رو درخودشون جا دادن. هميشه هم اين روح ها خوب هستند. فکر نکنم ارواح پليد بتونن در وجود سبزی مثل درخت حلول کنن.
سبز تويی که سبز می خواهمت
سبز باغ و سبز شاخه ها
ماندانا
من و طلاياب و مهرداد بهار و ...
تصميم داشتم امشب راجع به اين طلاياب ها و طلاياب فروش ها و طلاياب تبليغ کن ها بنويسم که به نظر من همه رو بايد از دم اعدام کرد (البته بدون خشونت، من طرفدار ترور و خشونت نيستم). می خواستم بنويسم که آخه هيچ کس که طلاياب رو نمی خره که باهاش بره توی طلافروشی و گردن بند انتخاب کنه و بخره. معلومه می خواد بگيره دستش و راه بيفته توی کوه و بيابونهای اين مملکت مادر مرده که به خاطر شرايط تاريخی و فرهنگی اش پر از گنج و عتيقه و در یک کلام پول مفت (همون چيزهايی که يک احمق هايی مثل من بهش می گن «ميراث فرهنگي»! و معتقدند جاش توی موزه های ایرانی است برای دیدن مردم و بررسی محققان و باستان شناسان) و بعد بیاره به قاچاقچی ها بفروشه و اگه شانس بیاریم از موزه های خارجی سر درمیاره و اگه نه که از کلکسیون های شخصی لاشخورهایی که توی دنیا کم هم نیستن. می خواستم بپرسم آخه يک همچين کالايی رو چه کسی اجازه می ده توی روزنامه و مجله اش تبليغ کنند تا دست هر کس و ناکسی بيفته؟ نيست خيلی ملت بافرهنگی هستيم و صبح تا شب داریم همينجور به تاريخ و فرهنگمون فکر می کنيم و ارج می گذاريم و همه گلبولهای خونمون یا شکل لوحه کوروشه یا ديهيم شاپور یا گلهای سوزن دوزی های بلوچ، اينه که همه جور ابزار تخريب و دزدی میراث فرهنگی خودمون رو هم در کمال مسرت و افتخار تبلیغ می کنیم و می فروشیم و می خریم و استفاده می کنیم و ... باز هم می گیم «هنر نزد ایرانیان است و بس». رو که نیست. قزوین و سنگ پاهاش همین بغل توی ایران خودمونه.
بعله... تصمیم داشتم همه اینها رو امشب بهش گیر بدم و بنویسم، ولی حال و حوصله نداشتم و گفتم ولش کن بابا ما ایرونی ها اگه درست بشو بودیم که شده بودیم...ولی جدی جدی، اون بابایی که این تبلیغ ها رو پول می گیره و چاپ می کنه چه جور آدمیه؟ توی ذهنش چی می گذره؟ دغدغه های فکریش چیه؟ روز میراث فرهنگی که یک مقاله نصف صفحه ای از شادروان دکتر مهرداد بهار در مورد تاریخ و اساطیر و فرهنگ ایرانی و ارزش این میراث و اهمیت توجه و حفظ اون توی روزنامه اش چاپ می کنه آیا باز زیر همون مطلب تبليغ اين طلاياب ها رو هم چاپ می کنه؟ يا حداقل اون يک روز رو کوتاه مياد و از خيرش می گذره؟ ... بگذريم، که فردا که از اين دير فنا درگذريم با هفت هزار سالگان سر به سريم. قراره گل اين آقا و مهرداد بهار رو با هم کوزه کنند. طفلی مهرداد بهار نازنين
از مصاحبت با اين قوم چه عذابی بکشه. حيف من وصيت کردم بسوزونندم وگرنه به کوزه فروش می گفتم من و مهرداد بهار رو با هم کوزه کنه. چی می شد!!!
حالا حالا ها می تونستم به حرفهای استاد گوش بدم و لذت ببرم. بگذريم.
ماندانا
وصيت نامه من (بخش پنجم)
۹- امروز باغبون اومد و همه درختهای حياط رو هرس کرد. يک عالمه چوب جمع شد که بيشترشو برد. اما طبق معمول من يک دسته بزرگ برای چهارشنبه سوری نگه داشتم (علاوه بر جعبه چوبی هايی که از چند ماه قبل نگه داشته بودم
). اميدوارم که امسال هم بتونم مثل سالهای قبل چهارشنبه سوری از روی آتيش بپرم. اما اگر خدای نکرده جای من خالی بود مديون من هستين اگه اين چوبها و جعبه ها رو آتيش نزنين و نپرين. نايب بر حق من شهريار پسر همسايه (ذوق نکنين، بچه هنوز دبستان ميره) است که توی محل بعد از من مسوول روشن کردن آتيش و از قبل به فکر چوب و تخته است. بهش می گم چوبها کجاست که بياد ببره و روشن کنه. بپرين و حال کنين. آتيش های بزرگ درست کنين و چند ساعت بپرين. ولی تروخدا رسم قشنگ چهارشنبه سوری رو با اين ترقه های وحشتناک خراب نکنين. ترقه در حد معقول. فشفشه (به شرط اينکه روی ماشين ها نيفته) و کوزه رنگی هر چی دلتون می خواد، آجيل و ساير مخلفات هم که خودتون می دونين و کاه دون خودتون. در ضمن از يک طرف از آتيش بپرين که به هم نخورين و شبتون خراب نشه.
سرخی من از تو زردی تو از من
خوب، تکليف اين اموال تازه ام رو هم روشن کردم. حالا ديگه با خيال راحت می تونم بميرم(زبونم لال
)
پليس چهارشنبه سوري
کلونينگ هرگز!
آخه وقتی آقايون می تونن بچه بزان چرا بايد دانشمندها اينقدر به خودشون زحمت بدن و کلونينگ رو باب کنند؟ روش به اين خوبی، امتحان شده و مطمئن. فقط يک کمی تبليغات می خواد که مد بشه و اونوقت همه آقايون می رن دنبال بچه دار شدن. به خدا جدی می گم ها. فکر نکنين دارم متلک می گم. اگه بشريت بدونه که اين بچه دار شدن آقايون چه مزايايی داره صد سال نمی ره دنبال کلونينگ. بشمرم مزاياشو؟
۱- خانمها از ۹ ماه بارداری و گرفتاری و سختی و ويار و شب نخوابيدن و نفس تنگی و کشيده شدن شيره جونشون و به هم ريختن هيکلشون و از بين رفتن سلامتی شون و از همه مهمتر توی جوامعی مثل مال ما از شنيدن سرکوفت دختر زائيدن راحت می شن.
۲- آقايون يک کمی شرايط زنها رو درک می کنند که شايد تاثيری روی طرز تفکرشون راجع به زنها داشته باشه.
۳- اگه مردها ۹ ماه گرفتاری های حاملگی و بعد زايمان (البته هرگز درد زايمان طبيعی رو حس نخواهند کرد، ولی بازهم از هيچی بهتره) و بعد شب بيداری و مراقبت های روزانه بچه رو تجربه کنند و بفهمند که به دنيا آوردن و بزرگ کردن يک بچه چقدر سخته اونوقت ارزش بچه ها رو می فهمند و ديگه به اين راحتی راجع به اين جنگهای احمقانه صد تا يک قاز دامن نمی زنند، ديگه مين ضد نفر و سلاح کشتار جمعی و حتی يک اسلحه کمری هم نخواهند ساخت. اونوقت دنيا به جای اينکه به اين مرزهای پوچ جغرافيايی و نژادی و اقتصادی و تاريخی بچسبه به اهميت زندگی فکر می کنه. می فهمه که هر انسان دنیا اومده که زندگی کنه. نه اینکه فدای یک مشت حرف بشه. ديگه در حالی که ميليونها بچه در نقاط مختلف دنيا گرسنه و بی سرپناه و بدون امکانات بهداشتی و آموزشی زندگی می کنند شاهد صرف بودجه های کلان تسليحاتی و يا توی دريا ريختن گندم نخواهيم بود. اونوقت اگه حتی يک بچه در دورترين نقطه دنيا دردی داشته باشه ميليونها نفر شب رو نخواهند خوابيد تا راه نجاتی برایش پيدا کنند. بدون اينکه فکر کنند این بچه مال کیه، چه شکلیه و فردا که وارد بازار کار شد منافع اقتصادی حاصل از کار او توی جیب چه کسی میره. ايدون باد.
پس خانمهای محترم تا می تونین برای زایمان آقایون تبلیغ کنید که غفلت موجب پشیمانیست!
ماندانا
پدیده زشت مردان خيابانی!
دیگه اصلا فرق نمی کنه چندساله شونه، چه شکل و شمايلی دارند، از چه طبقه و قومی و قبيله ای هستند. لحظه به لحظه به تعدادشون افزوده می شه. گذشت اون زمانی که اگه يک جوونی پشت يک ماشينی يک دختری رو کنار خيابون می ديد و چشمشو می گرفت و فقط در حد «منو ببين» يک چراغ و بوق کوچولويی نثارش می کرد و می رفت. الان ديگه کافيه يک دقيقه (بدون اغراق) کنار خيابون منتظر تاکسی باشين تا هرچی ماشين مدل بالا و لگن از جلوتون رد می شه در کمال خونسردی جلوی پاتون ترمز کنه و منتظر بشه تا سوار بشين. بوق و چراغ که ديگه کهنه شده. مال عقب مونده هاست. جالب هم اينجاست که وقتی سوار نمی شين و تحويل نمی گيرين خيلی هم تعجب می کنند و بهشون برمی خوره... خدا به اين مردای ايرونی هرچی نداده اعتماد به نفس رو داده، که اعتماد به نفس بدون پشتوانه هم ميشه توهم!
روان شناس ها اعتقاد دارند مردانی که فکر می کنند همه زن ها خراب هستند مردانی هستند که زن درونشان هرزه است و اگر خودشان زن می شدند حتما از همون قماشی بودند که الان دنبالش می افتند. به هرحال فرقی نمی کنه هرزه هرزه است. فقط اين فرهنگ کثیف مردسالاری است که اسم خيابونی رو روی زنهايی می گذاره که محصول قوانين و تابوهای خودش هستند و قربانی اجتماع مردسالار. بعد اين اسم رو همه جا جار می زنه و در رثای گسترش اين پديده زشت اجتماعی فغان ها و فرياد ها و وااسفاها سر می ده، بدون اينکه اشاره ای هم به مشتريان مذکر و عاملان محترم بفرمايد! و تکليف ايشان را در تعاريف اجتماعی مشخص کند!
ولی من که هنوز نمردم. من می گم. اگه کاری بده، برای همه بده. زن و مرد نداره. ميشه گفت دزدی برای زن بده برای مرد خوب؟ (گو اينکه، اگه اين مردان که لازم بشه می گن. انواع و اقسام رسانه ها هم که تحت کنترلشونه) هرزه بودن هم برای مرد و زن بده. اگه به اين زنها می گين خيابونی و همه جا انگشت نماشون می کنين به اين مردها هم بايد گفته بشه خيابونی و تابلو بشن. چرا که نه؟ تازه يک حساب ساده و سرانگشتی خيلی راحت ثابت می کنه که به ازای هر زن خيابونی حداقل سه مرد خيابونی وجود داره. نه؟ پس محاسبه بفرمائيد سن پرتقال فروش را!
بعد با نمک اينجاست که همین مردها آی جانماز آب می کشن، تابستون و زمستون و هوای سرد و گرم و غيره! اصلا در آب و آب کشی دچار وسواس شدن ديگه. بايد ببريمشون بیمارستان روانی که اونجا وسواس زدايی بشن!
واعظان کين جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار ديگر می کنند
پرسشی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر می کنند
گوئيا باور نمی دارند روز داوری
کين همه قلب و دغل در کار داور می کنند
ماندانا
یعنی الان کريم خان من کجاست؟
چند ماه پیش يک شب که برادر نازنينم، دوست خوبم و همراه همیشگی ام اومد خونه دستشو گرفت پشت سرش و اومد طرف من، معلوم بود يک چيزی برای من خريده. بعد که دستش رو آورد جلو ديدم يک عروسک کلاغ سیاه با منقار گنده زرد و يک لنگه جوراب راه راه قرمز و سفيده که لبخند رذيلانه ای هم روی لب داره. برادرم با يک احساسی گفت:« اميدوارم خوشت بياد، عروسک زياد داشت اما اين خيلی شبيه خودت بود!» که دلم براش غش رفت. برای عروسکه هم که قبلا غش رفته بود. خيلی خواستنی بود. خلاصه از اون شب اين آقا کلاغه آویزون کوله پشتی من شد. از اون جايی هم که رسم دارم هرکسی بهم عروسک کادو بده اسم يکی از فک و فاميلهاشو روی عروسک بگذارم اسم اين عروسک رو گذاشتم کريم خان! (ناگفته نماند ما وکيل زاده ايم
) خوب آخه اسم خودم و خواهرم بهش نمی اومد. خلاصه که من روز به روز بيشتر و بيشتر به اين کريم خان دل بستم. هم دقيقا همون چيزی بود که دوست داشتم و هم اينکه يادگاری برادرم بود اون هم با اون همه احساس. یکی دو ماه هم که گذشت منقار زرد و اون لنگه جوراب خوشگلش هم کثیف شد و قیافه اش خیلی تخس تر و خواستنی تر شد. هر دفعه بهش نگاه می کردم عاشقش می شدم. عادت داشتم دستمو بکنم توی موهاش و اونا رو به هم بریزم.
روزها گذشت و گذشت و گذشت تا اينکه صبح روز هفدهم دی ماه هزار و سيصد و هشتاد و يک رسيد...از خونه که رفتم بيرون به کوله پشتی ام آويزون بود، به مقصد که رسيدم ديدم فقط حلقه اش به زیپ کيفم آويزونه و خودش نيست!


از صبح تا حالا همش توی این فکرم که کجا افتاده، الان خیس شده، گلی شده، زیر پای رهگذرهای گیج و بی ملاحظه افتاده، خدای نکرده زیر ماشین رفته و هزارتا فکر و خیال دیگه. الان که توی آینه نگاه کردم دیدم رنگ و روم عین منقار خودش زرد شده.
اگه يک روزی روزگاری از توی خيابونهای تهرون رد می شدين و ديدين که يک کلاغ با منقار زرد و لنگه جوراب راه راه کنار جوب غمگین نشسته و جایی نداره که بره بدونين که کريم خان نازنين منه. لطفا با من تماس بگيرين و خانواده ای رو از نگرانی نجات بدين. مژدگانی شما محفوظه، فقط نگذارين داستان من و کريم خان به اين شکل تموم بشه و ما تا ابد از هم جدا بمونيم.
ماندانای غمگين
نمی بينم!
من هميشه مغز برنامه ريزی بودم، اين بار هم اينو ثابت کردم. اول وصيت نامه مو نوشتم حالا دارم گیر دادم به آقایون و هرچی دل تنگم می خواد راجع بهشون می گم. هنوز چيز مهمی نگفتم دوستهای خوبم دارند به مرگ تهديدم می کنند! اگه عمری باقی باشه که يک کاری می کنم کارستون! که با کشتنم هم کاری درست نشه!
ماندانا
من دون کيشوت نيستم.
وقتی گفت:« اصلا تو ضد مرد و مرد ستيزي» يکی دوبار نزديک بود یکی از اون جوابهای حاضر و آماده هميشگيم رو که مثل صاعقه خشک می کنه بهش بدم. تا نوک زبونم اومد که بگم:« آخه کجای من شبيه دن کيشوته که شما منو به جنگ با موجودات خيالی متهم می کنيد؟
» اما باز قورتش دادم و گفتم ولش کن بچه ست گناه داره... گفتم:« خيلی ببخشيد. ولی ميشه بفرمائيد توی اين جامعه مردسالار زن ستيز که تا بيخ دندان به انوع و اقسام ابزار زن کشی و زن خورد کنی و زن بی اعتبارکنی و ... مسلحه چه جوری می شه ضدمرد نبود؟ شماها که هربلايی تونستين سر زن بدبخت آوردين، حالا اگه يکی بخواد جرئت کنه و بدون اجازه شما نفس بکشه زود با اين عناوين صدتا یک قاز و بازيهای روانی دست ششم متهمش می کنين که دفعه آخرش باشه که از اين غلط ها می کنه؟ ... شرمنده، من يکی بيدی نيستم که از اين بادها بلرزم.» واقعا از روی اين مردنماها خوشم مياد. حالا خوبه هيچ کدومشون هيچ گلی هم به سر جامعه نمی زنن ها... اگه زبونم لال زبونم لال دوباره يک رستمي، گيوی، گودرزي، آرشی چيزی از توشون دربياد چه دوری می خوان بردارن. موقع سخنرانی و اظهار نظر يک قيافه هايی به خودشون می گيرن که گاريبالدی نگرفته. همه فهمیده و شجاع و با شخصیت و دنیا دیده و یک پا کارشناس مسائل حقوقی و خانوادگی و اقتصادی و اجتماعی و البته سیاسی! اصلا دست رد به سینه هیچ ادعایی نمی زنن...حالا محض نمونه پنج دقیقه موقع رانندگی کنار دستشون بشینین...از فرعی به اصلی که نیش ترمز هم نمی زنند، خط دوم خیابون که اصلا توی آئین نامه هم نوشته جای پارک کردنه و خط سوم محلی برای در باز اتومبیل سمت راننده، توی بزرگ راه هم که همه به جای راننده خلبانند! عوض اینکه بین دوتا خط سفید حرکت کنند روی اون راه می رن، از ورودی صدر به مدرس تا خود هفت تیر حداقل ده بار همچین خط عوض می کنند که اگر هم خیال راهنما زدن داشته باشن راهنمای بدبخت فرصت چشمک زدن پیدا نمی کنه، پس دیگه چه احتیاجیه بی خودی برق ماشین رو مصرف کنند! سرعت که الی ماشااله! اگر خدای نکرده بخوان از یکی از خروجی های بزرگراه مثلا وارد مسیر غرب به شرق رسالت بشن که تا پونزده متری خروجی توی خط سرعت می رن و دم خروجی یک دفعه می گیرن سمت راست، انگار اف - ۱۵ زیر پاشونه و اینجا هم آسمون خداست. گوربابای اون بدبختی هم که توی خط کناری داره حرکت می کنه کرده...اگه رانندگی بلد نیست غلط می کنه پاشو از درخونه می گذاره بیرون!!! بشینه خونه و خیابونها رو برای آقایون درایورها خالی کنه. وقتی هم بهشون می گی:« قربان جسارتا اين جامعه مزخرفي که شما بعضا ازش شاکی هستين همون مزخرفيه که خودتون ساختين!» چپ چپ نیگات می کنند. (انگار بنده اين جامعه رو از خونه بابام آوردم!) اگه حرف ساختن يک طويله در دارقوزآباد بالا باشه که همه باد به غبغب می اندازن و به حساب خودشون می گذارن و همه ما زنها بايد بابت زندگی زير سايه يک چنين مردان بزرگی تا ابد سجده شکر به جا بياريم، اما وقتی پای مشکلات جامعه وسط مياد همه عين عيسی بن مريم قيافه می گيرن و نمی فهمن که اين همه دهاتی و آدم بی شعور که زندگی رو به ديگران سخت و ناگوار می کنند يک دفعه از کجا پيداشون شده و تحفه های وارداتی از کدوم سياره منظومه شمسی هستند.
حالا يارو امروز شانس آورد ازش نپرسيدم:« ببخشيد، می شه بفرمائيد به نظر شما مشتريان زنان بدبخت خيابانی که اولين قربانی های اجتماع مردسالاری هستند چه کسی می باشد؟... دارم راجع به همون پديده زشت و شومی صحبت می کنم که روح لطیف شما رو به شدت آزرده و هرجا بحثش پيش مياد در مذمت اون کلی سخنرانی می کنین... و البته که هميشه اين زنها عامل فساد و تباهی جوانان پاک و ساده دل جامعه هستند! بی تربیتها خجالت هم نمی کشن!»
ماندانا
ولی آره! تا مردها اين باشن من مردستيزترين زن دنيام! چطور مگه؟
رویاهای یک درخت پلو!
آقا اين مردها همه شون فکر می کنند که دختر چيزی نيست الا درخت پلو*. چند روز پيش در جمعی بوديم که حداقل در ظاهر همه روشنفکر بودن. حرف داستانی شد که در اون از روياهای يک دختر دوازده سيزده ساله صحبت شده بود. يکی از آقايون گفت:«... اصلا مگه دختر توی اين سن و سال روياهاش اينها می شه؟ رويای دختر توي اين سن و سال عروسکشه و بازی و ...» می خواستم بگم و حتما دو سه سال بعد هم روياهاش چيزی نيست جز لولو سرخرمنی به اسم شوهر!
می دونین؟ این که مردها زنها و دنیای زنانه رو درک نمی کنند البته به ضرر ما زنها هست، اما ضرری که متوجه خودشون می شه خیلی بیشتره. وقتی مردی نمی تونه زن ها رو درک کنه نمی تونه با هر زنی که به هر شکلی در اطرافش هستن ارتباط درستی برقرار کنه و همیشه به مشکل برمی خوره. مهم تر از اون نمی تونه زن درون خودشو درک کنه.
من خودم حتی رویاهای ۷ و ۸ سالگیم رو خوب به خاطر دارم. اول اینکه خواهرم و دوستش که با هم توی یک مدرسه بودیم پیشاهنگ بودند. من چقدر آرزو داشتم پیشاهنگ بشم. بالاخره هم اینقدر گریه کردم (و زر زدم) که بالاخره مسئول پیشاهنگی مدرسه که ایشالا خدا هرجا هست به خیر و سلامت بداردش بهم گفت فردا ۱۰ تومن پول و رضایت نامه پدر و مادر بیار و برو لباس بگیر. آخه بچه ها از کلاس دوم اجازه داشتن پیشاهنگ بشن و من کلاس اول بودم. خلاصه که حرف خودمو به کرسی نشوندم و شدم تنها پیشاهنگ کلاس اولی... (یادم باشه یک بار راجع به خاطرات و تجربیات پیشاهنگی بنویسم، دنیای فوق العاده ای بود) خلاصه تمام رویاهای من برای کوتاه مدت این بود که یک پیشاهنگ خوب باشم و قوی و موفق. توی اون روزهای پراز آفتاب و روپوش های آبی و مدادهای زرد و تغذیه رایگان وقتی سبدهای خوردنی رو توی حیاط می گردوندم تا به مناسبت هفته کار نیک پیشاهنگی فعالیتی کرده باشم فکر می کردم روزی که دیپلم بگیرم می رم سپاهی دانش می شم و می رم توی روستاها برای آموزش به بچه های روستایی. چقدر برای خودم رویا و آرزو داشتم. حتی نمی دونستم چقدر طول می کشه تا آدم دیپلم بگیره اما کار و آینده خودمو انتخاب کرده بودم ... چه می دونستم کابوسهای نسل قبل قرار آوار بشه روی رویاهای من؟
ماندانا
*خراسانی جماعت که من هم دل خوشی ازشون ندارم به دختر می گفتن درخت پلو. يعنی که فقط قراره عروس بشه و يک عده سورچرون چشم و دل گشنه بيان پلو بخورن! همين!
افاضات روشنفکری...
خوب امروز از صبح جاتون خالی با دوستان دور هم بوديم و خنديديم و خوش گذرونديم. فقط يکی از دوستان گير داده بود که اين چيزا چيه می نويسی؟ وصيت نامه برای چيه؟ برو يک چيز حسابی بنويس. اين حرفها بده و اينا. من هم از بی اطلاعی و بی تفاوتی و عدم روشنفکری دوستم برآشفتم و گفتم: ببينم اصلا تو می دونی هويت يعنی چی؟ می دونی انسان بی هويت بودن چه مفهومی داره؟ تو می دونی که روشنفکرهای دنيا چی می گن؟ تو يک کلمه از حرفهای سيمون دوبوآر مادر معنوی فمينيسم رو درک کردی؟ تو می دونی صادق هدايت چقدر زحمت کشيد تا از فرهنگ ما اسطوره زدايی کنه اما ما ملت اسطوره ساز باز از خودش و کارهاش و حتی خودکشی اش اسطوره ساختيم؟ تو می دونی که نسل بعدی جنگ های دنیا همه بر سر آب سالم خواهد بود؟ تو می دونی که الان چند میلیون مین ضد نفر توی کشورهای مختلف دنیا کاشته شده که هیچ کس به فکر درآوردنشون نیست؟ تو اينها رو می فهمی؟ گفت: نه! گفتم: پس توی اين همه عمری که از خدا گرفتی چی يادگرفتی؟ فقط آشپزی؟ گفت: آره! گفتم: خوب پس بابا دمت گرم. باز تو يک چيزی يادگرفتی. من که نه اونها رو فهميدم نه آشپزی ياد گرفتم! باز تو يک قدم از من يکی که جلوتری!
ماندانا
از مزايای زبون دراز داشتن!
نشد من برم توی يک مجلس رسمی و حداقل يکی پيدا نشه که تنش نخاره! آی می شينين سخنرانی های در پیتی می کنن! از هر آسمون و ريسمونی به هم می بافن که مزخرفات توی ذهنشونو ثابت کنند! يارو دیپلم ردی شبونه داره و از صبح تا شب داره کلاه کلاه می کنه و سنگين تر از خبرهای وزنه برداری تيم تارعنکبوتهای علی آباد سفلی نخونده، تا توی مجلس چشمش می افته به چهارتا دختر جوون تحصيلکرده و شاغل و مستقل تصميم می گيره با يک ترفند همه شونو بکنه يک پول سياه! حالا زن و دخترش چه جوری تحملش می کنند خدا می دونه. گو اينکه مشکل ما زنها دقيقا همين زنهايی هستند که فرهنگ مردسالاری تا مغز استخوونشون نفوذ کرده و خودشون ناقل اين ژن بيماری زا از نسلی به نسل دیگه هستند. اگر نه که اين فرهنگ توی يک نسل تموم می شد می رفت پی کارش. چون مردها که بچه تربيت نمی کنند، اين زنهان که اين فرهنگ يا هرچيز ديگه ای رو به دختر و پسرهاشون منتقل می کنند. يک زمانی زنها به خاطر اجبار در حمل کودکان خود در حين جمع آوری و حمل ميوه ها ناچار شدند بياموزند که به جای حرکت روی چهار دست و پا فقط روی دو پا حرکت کنند و از دستهايشان برای حمل کودک و غذا استفاده کنند. در حالی که هنوز مردها روی چهار دست و پا راه می رفتند. اما همین نسل از زنان اين عادت را به کودکان خود چه دختر وچه پسر منتقل کرد. انسان امروزی آزادی دستهای ابزارسازش را از زن دارد. اما متاسفانه حالا زنها فرهنگ مردسالاری و نديده گرفتن خودشونو به نسل بعد منتقل می کنند. راستی عقب رفتيم يا جلو؟ ... حالا بگذريم.
خلاصه يارو با اون شکم گنده اش نشسته بود وسط مجلس و به پشت گرمی چهارتا احمق ديگه مثل خودش با ریشخند و مسخرگی داشت پنبه زنها رو می زد از دم! ...:« آقا اصلا شما اشتباه کردین با زنتون مشورت کردين، مگه نگفتن عقل زن نصفه مرده، تازه؟ شما تاريخو نگاه کنين (از اونجایی که ايشون اديتور چاپ آخر تاريخ تمدن ويل دورانت در فرانسه بودن این بخش رو با دقت بخونین!!!) هرجا يک خيانتی، توطئه ای چيزی صورت گرفته شما رد پای يک زن رو در قضيه می بينين! ناپلئون هم اينو گفته!... زن های بنده خدا که خلع سلاح شده ساکت می مونند و گوش می دن. بقيه مردنماها هم که مثل گوسفند سرشونو به علامت تصديق تکون داده و احيانا اگر دریای بی کران علمشون لب پر بزنه مثال های تاريخی! ديگری پیرو سخنان گوهربار ايشون ذکر می کنند!
می مونه يک نفر که نه حرف زور توی کتش می ره نه شکر خدا زبونش از جواب کم مياره که وسط صدای غش غش خنده آقايان با خونسردی هرچه تمامتر بگه: ولی من اگه جای آقايون بودم نه تنها اين حرف ناپلئون رو جايی تکرار نمی کردم، بلکه اگر کسی هم می گفت می گفتم نه اشتباه می کنيد. همچين چيزی نبوده! ... بعد که همه شون خنده هاشون می ماسه و می پرسن چرا؟ ادامه می ده: خوب اين حرف ثابت می کنه که ضعيف النفس ترين افراد تاريخ رو بايد بين مردها پيدا کرد! و تازه اگر قراره مردهای بزرگ تاريخ اين باشن که واقعا برای بقيه مردها خيلی متاسفم. ببين اونها چی هستن! و بعد در کمال بی رحمی ادامه می ده: البته من خودم به عنوان یک زن این حرف رو نشونه قدرت خودمون می دونم و ازش لذت می برم اما دلم واسه شماها می سوزه، آخه همین جوری هم شما مردها چندان سابقه خوبی ندارین. اینه که بهتره به جای پرداختن به نقاط قوت ما زنها برین یک فکری برای نقطه ضعف های خودتون بکنین!آآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخخخ زبون بسته ها قيافه هاشون ديدن داره! حالا برن تاريخ خوندنو ياد بگيرن! هرچند کلی هم دکتر و مهندس و امثالهم توی همين گروه مردنماهای تحصيلکرده اما بی شعور و حتی بی سواد پيدا می شه! شرمنده اون سيستم آموزشی و فرهنگی که اينها رو بيرون می ده!
ماندانا
نوشتن. همين و بس!
علی آقای گل گلاب ۹۹!
<به نقل از آقای دکتر محمد صنعتی>
- يک نويسنده ای که اسمش الان يادم نمياد وقتی مطلبی رو می نوشت هنوز مرکبش خشک نشده می برد می داد به روزنامه ها که زودتر چاپ بشه و مردم بخونن و نظراتشون رو بدن.( فقط مطمئنم اين نويسنده نه فری جون بوده نه اسی جون نه عزی جون
) حالا یادم بیاد کی بوده بهت می گم.
- کافکا می نوشت و می انداخت دور. هیچ اهمیتی هم به چاپ شدن کارهاش نمی داد.اگه يکی از دوستانش کاغذهاشو جمع و جور نمی کرد که هچ!
- بکت هم می نوشت و پخش و پلا می کرد. هيچوقت خودش کارهاشو جمع نکرد. زنش اين کارو کرد.
وجه مشترک همه شون نوشتن بوده و بس!
ماندانا
وصيت نامه من (بخش چهارم)
۸- تکليف هرچه رو که داشتم و نداشتم روشن کردم الا حرفهای نگفته، احساسات بدون پاسخ مانده و بغض های در گلو مانده که نه آب شده و پائين رفته و نه اشک شده و فرو ريخته. اينها رو هم می گذارم بدون وارث باقی بمونه، بلکه رسمشون از دنيا ور بيفته. ايدون باد.
ماندانا
چائيدين!
و این جاست که آدم دوست و دشمن خودشو می شناسه...اونایی که برات Off line می گذارن که: این چه جور وصیت نامه نوشتنه؟ واضح بگو چی برای ما گذاشتی؟ حالا کی می خوای بمیری؟ یک مردن که دیگه این همه دنگ و فنگ نداره. خوب بیفت و بمیر دیگه...ولی اشکال نداره. هرچه از دوست رسد نیکوست. هر چند اینها دوست نیستند و خار مغیلانند و من الان خار در پا و زخم بر دل دارم اين سطور را رقم می زنم تا ايشالا شما بعد از عروج عرفانی من (چپ چپ نیگا نکنین. ديگه مردن من از برگشتن اون تجار محترمی که می رن مکه و تلويوزيون و وی سی دی ميارن و قوم و قبيله شون براشون تابلو علم می کنند که : بازگشت عرفانی شما رو تبريک و تسليت می گوييم!!! که کمتر نيست. من که آخرش نفهميدم آدم حج رو برای خودش می ره يا برای...؟) بخونين و آی گريه کنين، آی زار بزنين، آی خودتونو تيکه پاره کنين، آی ضجه بزنين، ولی ديگه چه فايده؟ ماندانا که با اين کارها برنمی گرده. بعد عذاب وجدان بگيرين و تا آخر عمر يک آب خوش از گلوتون نه پائين بره نه بالا. همون وسط گير که بمونه که خفه شين. البته من اينو از سر محبت می گم. آخه خيلی دوستون دارم و تحمل فراقتون رو ندارم.
فقط خدا کنه همه مون يک اندازه گناه کرده باشيم. فکرشو بکنين که همه توی جهنم باشيم اما توی طبقات و بخشهای مختلف!
خيلی بد می شه. آدم يک جائيش حسابی می سوزه. البته اگه سوزش های ناشی از حرارت جهنم جاي سالم باقی گذاشته باشه
.
خوب بريم سر اصل مطلب. من، ماندانا، از همين تريبون اعلام می کنم که « حالا حالاها خيال مردن ندارم ». این که از من. از سوی دیگر همين چند روز پيش که پيشگوی اعظم کف دستان نازنینمو بررسی فرمود اعلام داشت که شکر ايزد خط عمرم همچنان قوی و خوشرنگ و عميق تپه ناهيد را دور زده و خط تقدير با صلابت هرچه تمامتر از سمت خطوط دستبند به سمت تپه زحل کشيده شده و این دو با هم در عدم حضور ساير علامت های نحس و شوم در کف دست نويد يک عمر ۱۵۰۰ ساله پر از شادی و موفقيت را می دهد! تا چشاتون هم درآد!
ماندانا
اندر مزايای وصيت نامه نويسی!
مثل اينکه وصيت نامه نوشتن آمد نيامد داره! جاتون خالی من يک سرمايی خوردم که رسما دارم می ميرم. از صبح ۴۰ درجه تب داشتم و تازه يک کمی پائين اومده. ولی فکر نکنين که ترسيدم و اومدم بگم غلط کردم ديگه نمی نويسم. تازه ديشب يک مشتری پيدا شده که براش وصيت نامه بنويسم هرچند تقريبا مجانی... ولی خوب ايراد نداره. هرچی باشه از یاران قديمی در سنگر حفظ و حراست محيط زيست بوده و هست. یادش به خیر چقدر با هم رفتيم ييلاق جات اطراف تهران زباله جمع کرديم. به هرحال چون امشب حالم خوب نيست وصيت نامه نمی نويسم که وصيت نامه ام تلخ نشه. به مسائل پيش اومده در پيرامون وصيت نامه می پردازم.
۱- يکی از دوستان ديشب با من چت می کرد می گفت تو عمرا بتونی با عزرائيل کار کنی. پرسيدم چطور؟ گفت آخه اون عزرائيله و شوخی بردار نيست. حرف حرف خودشه. تو هم که چيزی که بلد نيستی چشم گفتن! خلاصه آبتون توی يک جو نمی ره... اگه واقعا عزرائيل همچين موجودی باشه که براش متاسفم. برای ادب کردن اون هم که شده بايد برم یک مدت باهاش کار کنم که از عادت چشم شنيدن بيفته. معنی نداره آدم هميشه منتظر چشم باشه.
۲- آقا ما يک دوست اينترنتی داريم (بگم همونی هستی که درمورد اولين بخش وصيت نامه من نظر دادی آبروتو ببرم؟؟؟) که اصلا از کپی رايت و حق مولف و مصنف چيزی نمی دونه. در جواب اون نامه تبريک شب يلدا که برای همه دوستام دادم برام کارت داده بود. رفتم کارت رو باز کردم ديدم متن خودمو برداشته نوشته. وقتی شروع کردم به وصيت نامه نويسی تا ديد گفت: چه جالب! دقيقا همون موضوعی رو شروع کردی که من چند ماهه بهش فکر می کنم! (اون جای آدم خالی بند) حالا اگه راست می گه بياد بنويسه ببينم چند مرده حلاجه.
۳- و اما جالب ترين قسمت قضيه! يارغار و دوست شفيق و رفيق گرمابه و گلستان بنده، همون که به ايما و اشاره بهش حالی کردم که مسئول حمل خاکستر من به شيراز و کنگاوره يک جوابيه صادر کرده! و مرقوم فرموده اند که (خلاصه شو می گم): ماندانا اين رد جان...خلاصه حالا که با عزرائیل در تماسی بپرس که کی می میری، چون من هم خيلی يک سفر شيراز اون هم مجانی دلم می خواد به خصوص که قراره بليت های هواپيما گرون بشه...اما زودتر بگو برنامه ريزی کنم که اين شوهر من نمی گذاره حتی تا ساوجبلاغ تنهايی برم و برگردم...بايد از قبل خبرداشته باشم که بتونم يک جايی سرشو بکوبم به تاق و خودم تنها برم...
ای خدااااااااااااااااااا... اماااااااااااااااااااااااااااان... فغاننننننننننننننننننننننو... هوارررررررررررررررررررررررررر... همچين می گه من تا ساوجبلاغ هم نمي تونم تنها برم انگار که شوهرش به چهار ميخ کشيدتش. ولی به خدا اين طور نيست. من که می دونم بگذار بگم. هر چی باشه فردا می خوام توی يک وجب جا بخوابم. نه ببخشيد قراره يک مشت خاکستر بشم. چی؟ ممکنه خاکسترمو نبره شيراز؟ به جهنم! اصلا بريزه توی توالت سيفون رو هم بکشه! خاکسترم از وجدانم که مهم تر نيست. آی مردم. بدونين و آگاه باشين که اگه توی بعضی خونه ها زن سالاريه، توی خونه اينها زن سپهسالاريه!!! بيچاره شوهرش! خوبه خودم اولين عيد نوروز بعد از نامزديت برداشتم بردمت با خودم باکو و ۱۰ روز از تعطيلات عيد رو اونجا با هم بوديم و نامزدت اينجا سماق مکيدها!!! که هنوز که هنوزه بابت اون منو نبخشيده! ديگه به من اين ها رو نگو فدات شم.
ماندانا
Happy 2003
Two + Zero + Zero + Three = Five
And 5 is the number of genesis, creation and love!
SO! 2003 will be a very good year for creative and kind people!
Be creative and kind!
Mandana
دعوت به همکاری!
امروز صبح توی ميل باکسم يک نامه دعوت به همکاری داشتم از عزرائيل. اصرار و اصرار که بيا و بشو وزير تبليغات و جلب سياحان کابينه من که الحق و الانصاف هيچ کس بهتر از تو برای مردن تبليغ نمی کنه و اگه يکی دو بخش ديگه از وصيت نامه تو بخونم چه بسا که خودم هم برم استعفا بدم و بميرم.
حالا بيا و درستش کن! فکر کن عزرائيل بخواد استعفا بده! دنيا چی می شه؟ رشد جمعيت که خداروشکر ترمز بريده، مردنی ها هم نميرن! به به چه دنيای هلويی ميشه ها...
ولی خب من که زير بار برو نيستم. هرچی برنامه تبليغاتی در تمام عمر عزيزم نوشتم و دادم دست صاحبان صنايع و خدمات برای ۷۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ پشتم بسه. هی می اومدن با به به و چه چه که ما اينقدر بودجه تبليغاتی داريم، ما مديران امروزی و تحصيلکرده ای هستيم، ما ارزش و جايگاه تبليغات صحيح رو درک کرده ايم و خلاصه بنويس او برنامه رو. بی انصافا از روز اول هم نمی گفتن حدود بودجه شون چقدره. فقط می گفتن می خوايم بازار ايران رو قبضه کنيم و روی فلان رقيب و بهمان رقيب رو کم کنيم و ليدر بازار بشيم و از اين مزخرفا. بعد ما هم خوشحال از اينکه بالاخره يک آدم حسابی به تورمون خورده می شستيم يک برنامه می نوشتيم ۵۰۰ ميليون تومنی برای يک سال (تازه بعد از کلی صرفه جويی و تفکر اندر احوال جيب مشتری) بعد هم صفحه بندی و طراحی روی جلد و تکثير و اين حرفها و بالاخره روز حساب می رسيد و می اومدند برای تحويل گرفتن برنامه و ما هم آماده برای دفاع. اول که کتابجه رو باز می کردند کلی تعريف و تشکر و حتی بعضی وقتها آب دهنشون می ريخت روی کتابجه نازنين. بعد که چند صفحه می رفتن جلو و عدد رقمها رو می ديدند حالشون آی اخذ می شد که بيا و ببين. بعد کم کم خودشونو جمع و جور مي کردند و می گفتند: البته کار شما عاليه و دقيقا به هدف زده اين،اما نميشه اين برنامه رو با ۲۰ يا ۳۰ ميليون تومن جمعش کنين؟ بعد قيافه های ما رو مجسم کنين که مشتهامونو زير ميز گره کرده بوديم!!!
به هر حال به جناب عزرائيل نوشتم که نه قربان هرچه وقت در صنعت تبليغات حروم کرديم مارا بس و ديگه به طناب پوسيده هيج کس حتی شما ته چاه نمی ريم. تازه بهش نگفتم که بعضی از شرکت های معظم و بزرگ و خوشنام برنامه رو می گرفتن و استفاده هم می کردند اما دريغ از حتی يک تشکر! پول برنامه و يا انتخاب ما به عنوان آژانس که بخوره توی اون سرهای بی مخ عقب مونده دزدشون.
ماندانا
وصيت نامه من (بخش سوم)
خوب معمولا بعد از مراسم تدفين نوبت می رسه به مراسم سوگواری. من که هیچ اصراری ندارم که از کار و زندگیتون بزنین و برام مجلس و مراسم بگیرین. مگه اینکه خودتون دلتون بخواد. اگر دلتون خواست که خوب پس شب خوبی داشته باشین و خوش بگذره. به هرحال این بند از وصیت نامه مشخصات مجلس رو برای شما خوب روشن می کنه.
۷- از حالا گفته باشم که نماينده بر حق من دم در می ايسته و از ورود کليه خانم ها و آقايانی که رعايت شئونات بنده رو نکردن یعنی کلیه افراد با لباسهای مسخره سياه و حتی سورمه ای، قهوه ای، خاکستری و از اين قبيل رنگهای غير جلف و غير زننده جلوگيری به عمل خواهد آورد. لباس سیاه ممنوع!!! حتی برای شما! (توی پرانتز بگم که از نظر من پوشیدن لباس مشکی و صورتی به خصوص صورتی های کم رنگ کراهت داره) اگه منو دوست دارین و به خاطر و به یاد من دور هم جمع می شین فقط رنگهای شاد و تند و زنده بپوشين و بياين. تروخدا هم ابروهاتونو بردارين و هم ريشاتونو بزنين. آرايش هم در حد علاقه خود شما مجاز است. انواع عطر و ادوکلن هم هرچی دوست دارين. خلاصه از اين مراسم کسالت بارهای حال به همزن که همه سياه می پوشن و قيافه ها خسته و به هم ريخته است برام درست نکنين که آبروم میره. هرچی مراسم قشنگتر و تميزتر و بهتر باشه آبروی مرده بيشتر حفظ می شه. همه هم با خاطره خوب ازش خداحافظی می کنن نه با حال و خاطره بد. اصلا فکر کنين من پارتی گرفتم دعوتتون کردم. موسيقی رو هم فراموش نکنين که زندگی بدون موسيقی ۲ زار نمی ارزه. خدا هم موسيقيه. از فرامرز اصلانی جونم گرفته تا برایان آدامز یا جلال همتی و موتزارت هرچی دوست دارین از توی نوارهای خودم بردارین و گوش بدین (فقط بعد بگذارین سرجاش. بی جنبه بازی راه نندازین ها) اگر نوار جدید هم آورین که دستتون درد نکنه،یک کپی هم برای من بیارین. خوب برخلاف همیشه که خودم نقش DJ رو بازی می کردم و خیلی هم کارم درست بود و مهمونی های خودم رو حسابی شلوغ می کردم این بار یکی از شماها باید این وظیفه رو به عهده بگیرین. یکی که گند نزنه. ولی اگه خیلی دوست داشتین یادی از من بکنین و اون وسط مهمونی یک حالی هم به من بدین یک بار با صدای بللللللللللللللللللللللللللللللند آهنگ خاطره انگیز و فراموش نشدنی Big in Japan رو برای من بگذارین که من هرکجا باشم با شنیدن این آّهنگ مسحور شده و خودمو می رسونم. به این ترتیب مجلس ختم تبدیل می شه به مجلس احضار روح. وقتی هم بیام میرم روی لامپ بالایی رقص نور می شینم (آهان راستی رقص نور خودمو بیارین و استفاده کنین) و به این آهنگ گوش می دم. خوب شاید هم نشینم. آخه هنوز بعد از ۱۴ یا ۱۵ سال که گذشته تکلیف خودمو با این آّهنگ نمی دونم. وقتی گوش می کنمش نمی دونم دوست دارم بشینم؟ راه برم؟ برقصم؟ بخندم؟ گریه کنم؟... به هرحال یک کاری می کنم دیگه. البته همه اینها به شرطیه که سیستم صوتی جهنم خوب کار کنه. اگر نه که همونجا در محضر هامفری بوگارت و گاری کوپر می مونم دیگه.
پس یادتون نره که قشنگ، سرحال، تميز و مرتب با لباسهای پلوخوریتون بياين بشينين و بگين و بخندين و موسيقی گوش بدين و برقصين. تروخدا عزاداری نکنين که من خودم هميشه از عزاداری شاکی هستم و گريزان. من هميشه توی زندگی سعی کردم سرحال باشم و بگم و بخندم به خصوص وقتی با دوستانم هستم. فکر می کنم خاطرات شادی که دوستام ازم دارن خیلی بيشتر از خاطرات ناشاد باشه. بعد از مرگ قرار نيست اخلاقم عوض بشه که. اگه دوست دارم اطرافيانم هميشه شاد باشن هميشه دوست دارم ديگه. قبل و بعد از مرگ نداره. از افسردگی بپرهيزين که واقعا مخلوق اهريمنه. به دامش نيافتين. مرگ نه بده و نه وحشتناک. به نظر من که اگه قراره کسی غصه کسی رو بخوره اون مرده است که بايد غصه زنده ها رو بخوره، چون خودش که فلنگ رو بسته و از اين دنيا راحت شده و حتما جاش بهتر از زنده هاست. به هرحال هرچقدر هم دنيا جاي خوبی باشه به خوبی زندگی بعد از مرگ نيست. اينجا کلی آدم محدوديت داره که اونجا نداره. منتها بعضی ها فکر می کنن مردن يعنی خوابيدن زير زمين سرد و نمور و احتمالا وقتی کرمها دارن بدن مرده رو می خورن مرده حس می کنه و می ترسه و عذاب می کشه. فکر نمی کنن که الان طرف داره توی آسمون برای خودش صفا می کنه. مرگ دو بخش داره که يکی از يکی قشنگتره. اول پرواز، دوم خاک گل کوزه گران شدن.
پس عزاداری نکنين و خودتونو اذيت نکنين. ناراحت می شم.
ادامه دارد
ماندانا
وصيت نامه من (بخش دوم)
ديشب داشتم فکر می کردم که در این دنیا نخستين دارايی هرکسی بدنشه! مثل اينکه می بايست قبل از همه تکليف اون رو روشن می کردم. به خصوص که اگه زود به دادش نرسين روی دست شهرداری می مونه و شهرداری تهران هم که عادت داره غافلگير بشه... حالا بيا و درستش کن. چون اين ديگه یخ و برف نيست که خودش کم کم آب بشه و بره و هرچی بگذره بهتر بشه، بلکه هرچی بگذره گندش بيشتر در مياد... خوب می شه بند چند؟ ۶؟
۶- بدن من رو بسوزونين! اگه هيچ کار ديگه ای هم برام نکردين اين يکی رو تروخدا انجام بدين. نه که فکر کنين طاعونی چيزی دارم ها، نه،فقط دلم نمی خواد يک جا بمونم. قبر رو دوست ندارم. يک جای تنگ و تاريک که هيچ حق انتخابی هم در موردش نداری و معلوم نيست کجا و پيش کی بيفتی. فکر کن دو تا مرد ايرونی اون هم از نوعی که امروزی ترها که خودشون ته سنتی هستند بهشون می گن سنتی! بخورن به پست من بدبخت!!! چی ميشه! بعد خدای نکرده توی اين دنيا يک ليسانسی چيزی هم گرفته باشن، واه واه ديگه خدا رو بنده نيستن. اگه پولدار هم بوده باشن که ديگه وامصيبتا. نکير و منکر بايد کار و زندگيشونو ول کنند و به حال من بدبخت بگرين. بعد تصور کنين که تاريخ تولد همون شناسنامه باطله شون قبل از مال من باشه و به مصداق بزرگتر بودنشون دچار توهم بزرگی!!! البته که من در همون لحظه اول سعی خواهم کرد که بهشون حالی کنم که بزرگی به عقله نه به سال ولی مگه من گناه کردم؟ توی اين دنيا کم برای اين موجودات ذکور سخنرانی کردم و سعی کردم مغزشونو تکون بدم (اینو راجع به اونایی می گم که چیزی به اسم مغز توی جمجمه شون بوده، بقیه که هچ!) که اون دنيا هم که جای استراحت و آسايشه باز همون آش و همون کاسه؟ تازه توی اين دنيا می تونستم از روی این صندلی بلند شم بشینم روی اون یکی و هر کسی رو که حوصله شو ندارم بی خيالش بشم، ولی مگه توی اون يک وجب قبر هم می شه؟ خلاصه که اصلا فکر دفن کردن منو نکنين که دلخور می شم. به ريسکش نمی ارزه. به جاش منو بسوزونين که در اثر اين فعل و انفعال يک جسد چندين کيلويی متعفن تبدیل می شه به چند گرم خاکستر سبک و نرم و بهداشتی. به این می گن کیمیاگری. بعد يکی از شما رفقای بامرام و اهل حال اين چند گرم خاکستر رو برداشته و به حساب من یک بلیت به مقصد شهر رندان خرابات نشين بخره (فقط از اونجايی که بايد با هواپيمايی ملی ايران هما، يعنی همان پرنده استخوان خوار
پرواز کنه اميداورم يک دفعه اتفاقی نيفته که خاکستر هردوی ما با هم بريزه توی درياچه نمک يا باتلاق گاوخونی
)، به محض رسیدن به شیراز (ايدون باد) و خروج از سالن فرودگاه لطفا با يکی از همون تاکسی های گرون فروش و غريب کش فرودگاه به مقصد بازار وکيل و ارگ کريمخانی حرکت کنه. آهان تا يادم نرفته اضافه کنم که لازم نیست خاکسترم رو توی ظروف طلا و نقره بريزين. از اين ادا اطوارا خوشم نمياد، يکی از اين گلاب پاش های شيشه ای و ظريف صنايع دستی رو ترجيح می دم. اگر هم سخته بريزين توی يک جعبه چوبی خراطی شده. خوب اون دوست خوب و فداکار من باید بعد از خروج از فرودگاه يک راست به سمت ارگ جد بزرگم (کريمخان زند) رفته، يک بليط ورود تهيه کرده و وارد ارگ بشه، چشمش به محوطه داخل ارگ که می افته اول يک آه از قول من بکشه که چقدر تیر دعا از هر سو کردم روان تا بلکه ميراث فرهنگی به خودش بياد و سند منگوله دار ملک و املاک جدمو بياره دم خونه دو دستی تقديمم کنه اما نکرد. بعد در جعبه رو بازکنه و يک کمی از خاکستر دوست عزيزشو (يک قاشق چايخوری سر خالی) دربياره و بريزه پای اون درخت نارنج بزرگه که وسط باغچه و دم حوضه. اين جوری سال ديگه من می شم دختر نارنج و ترنج و روزی روزگاری شاهزاده اي که به جای هفت جفت کفش و عصای آهنی عقلش رسيده که بره يک پورشه ۹۱۱ زرد بخره مياد دنبالم و باهم می ريم ماشين سواری بی خيال مراسم شله زرد پزی.
بعد اون دوست جونم از ارگ مياد بيرون ميره اون ور خيابون به سمت بازار شيراز. وارد بازار شده، به انتهای بازار ميره، همونجايی که لباس محلی های قشقايی رو می فروشن، وااااااااااااااااااي... اون دامن خوشگل های چين دار پر گل که وقتی دختر قشقايی ها می پوشن و راه می افتن توی خيابون دل آدم پرپر می زنه که بره يکی از اونا بخره و بپوشه. به هرحال از اصل مطلب دور نشيم، يک قاشق چايخوری هم همونجاها توی يک گوشه و کناری بريزه که اين دخترا که ميان رد می شن بگيره به دامنشون و با اونا بره توی کوه و بيابون های پرگل. قاشق بعدی از خاکستر رو دوستم بايد پای يکی از گلدونهای گل کاغذی سعديه بريزه. جايی که بتونم هميشه اون گنبد فيروزه ای و خوشرنگ شو ببينم. و البته يک قاشق چايخوری هم حتما به حافظيه می رسه. لطفا پای يکی از گلدونهای محبوبه شب که بالای پله ها گذاشتن، فقط خدا کنه گلدونه رو جا به جا نکنن که هميشه بتونم قبر حافظ رو ببينم. می خوام ببینم بالاخرهمشکلات عشقش آسون می شه یا نه.
خوب فکر می کنين قاشق خاکستر بعدی به کی مي رسه؟ مسلما قهرمان ابدی و ازلی من کوروش بزرگ! يک قاشق (قاشق غذاخوری سر پر) از خاکسترم رو بايد دوست ورزشکار من پس از بالا رفتن از پله های بلند مقبره کوروش و کاساندان داخل اون اتاقک بريزه (اگه اون دوستی که من برای انجام این کارها روش حساب می کنم این ماموریت رو قبول کنه حتما وقتی داره از این پله ها بالا می ره یاد اون لحظه هایی خواهد بود که با هم زیر بارون این سنگهای خیس و بلند رو درنوردیدیم و جای منو خالی می کنه که کاش بودم و بازهم کمکش می کردم تا بالا بیاد. ولی مطمئنم وقتی بگه کاری رو انجام می ده این کارو می کنه، حتی بدون کمک من). اين جوری تا دنيا دنياست خودمو زيرسايه و در پناه بزرگترين مرد تاريخ بشريت حس می کنم. چه حس خوبی. فقط خدا کنه کاساندان حسود نباشه
. در مسير برگشت از پاسارگاد بدون شک دوست من از جلوی تخت جمشيد، خانه روياهای من عبور می کنه. لطفا يک نيش ترمز بزنه، پياده بشه، ظرف خاکستر رو با خودش از پله های صفه بالا ببره و از دروازه ملل رد بشه و بپيچه سمت راست و به ورودی کاخ آپادانا برسه. با احترام از پله های کاخ بالابره تا در صف هدیه آورندگان به نقش مردی برسه که ظرفی به دست داره و منتظر رسيدن به حضور داريوش بزرگه. يک کمی از خاکستر منو هم بریزه توی اون ظرف. ما که توی دنيا اينقدر واسه چيزهای بی ارزش توی صف واستادیم، باشد تا کمی از خاکسترمان به انتظار برکت يافتن از دست مردی مثل داريوش تا ابد در صف باشد. خداکنه خاکسترم مثل خودم دیونه نباشه وگرنه اگه بخواد تمام اين مدتی رو که ناچاره توی تخت جمشيد حضور داشته باشه با نداهای درونيش درگير باشه و حس مبهمی بهش بگه که این خرابه ها یک روزی خانه امن و پرشکوهش بوده و در اینجا زندگی می کرده که بغض پدرشو درمياره. و اما آخرين قاشق سوپخوری از خاکستر اينجانب! اون دوست مهربان و فداکار من که احتمالا تا حالا هرچی فحش و ناسزا بلد بوده نثار قبر نداشته من کرده بعد از برگشت به شيراز سوار يک ماشين شده و بدون فوت وقت تا خود معبد آناهيتا در کنگاور تخت گاز می ره (من پيشنهاد نمی کنم با هواپيما بره ولی اگر رفت هم پول بليتش با من).
اونجا باقیمانده خاکستر رو به عنوان فدیه ای به بانوی پاک آبها در نزدیک ترین آب روان می ریزد.
و به این ترتیب آخرين ذرات وجود من سال ديگه از گندمزارهايي سربرمیاره که گسترش آنها عدالت و شادی برای مردم دنيا مياره.
خودمونيم، اين بهتره یا اینکه کلی زمين رو به جای اينکه گندم بکاريم برای نگه داشتن جنازه های متعفن و به دردنخورمون حروم کنيم؟ شايد بگين بازماندگان ما دوست دارند يک جايی باشه که حضور ما رو در اونجا حس کنند و آرامش بيابند. ولی فکرشو بکنين که بازماندگان شما به جای اينکه شما رو تنها و بی کس خوابيده در زير يک سنگ سرد خاکستری تجسم کنند حضورتون رو زیر آفتاب گرم و در خوشه های طلايی گندم حس کنند،اون هم وقتی که خوشه ها با باد می رقصن. مثل روباه شازده کوچولو. قشنگتر نيست؟ حس بهتری نخواهند داشت؟
ادامه دارد
ماندانا
درگذشت زرتشت!
وصيت نامه من (بخش نخست)
امروز داشتم فکر می کردم که وصيت نامه نويسی می تونه يکی از شاخه های ادبيات باشه مثل داستان کوتاه و بلند و رمان و شعر و ... حتما وصيت نامه خوب نوشتن هم هنره. خوب کار ساده ای نيست، اول اينکه بايد تک تک اجزا زندگيتو به خاطر بياری و راجع بهش تصميم بگيری و بعد اونو بنويسی. تا همين جا هم کم کاری نيست، چه برسه به اينکه بخوای يک اثر ادبی هم خلق کنی. اون هم اثری که بعد از خوانده و نقد شدن فرصت تصحيح و تغييرشو نداری!
پس از حالا و سر فرصت شروع می کنم به نوشتن و تمرين کردن تا هم چيزی رو از قلم نندازم و هم اينکه بتونم روی بعد ادبی و هنريش کار کنم و بپردازمش. این کار یک حسن دیگه هم داره، اون هم اینکه باعث می شه آدم یک بار دیگه راجع به زندگیش فکر کنه، چیزهایی که داره، اهمیت و ارزششون و اینکه در صورت لزوم یک خونه تکونی حسابی بکنه و بارشو سبک کنه که از قدیم گفتن بار سبک از بهشت میاد.
البته اگر دور از جونم باشه دور از جونم باشه خدای نکرده و زبونم لال يک روزی قبل از اينکه وصيت نامه ام (يعنی اثر هنريم) کامل بشه فرشته مرگ دلش برام تنگ شد و فرش قرمز پهن کرد و من از شدت علاقه به رنگ قرمز نتونستم دعوتشو رد کنم همين وصيت نامه نصفه نيمه رو مي تونين پايه و اساس تقسيم ثروت من قرار بدين!
خوب از کجا شروع کنم؟ ...از اولين چيزهايی که به ذهنم می رسه، کتاب ها، کاست ها و سی دی ها، فيلم ها و کارتونهام.
۱- کتاب، کاست و سی دی، فيلم و کارتون: خوب راستش اصلا دلم نمياد اينا رو به کسی بدم. به خصوص بخشیدن بعضي هاش خيلی سخته، حتی به صميمی ترين دوستهايی که می دونم خوب از اونا مراقبت و استفاده می کنن و قدرشو می دونن. ولی چاره ای نيست. بنابراين بگذاريد به انتخاب خودشون هرچی که دوست دارند بردارند و ببرند. هرچی هم که باقی موند بدين به کتابخونه و فرهنگسرا و ... هرچند اينقدر کتابها و کاست ها و فيلم هام خوبن که مطمئنم چيزی باقی نمی مونه. ولی محض احتياط اگر چيزی موند. برای انتخاب کتابخانه و ساير مراکز فرهنگی دريافت کننده جاهايی که در مناطق دورافتاده و محروم باشن در اولويت قرار بدين. مثل لرستان و سيستان و بلوچستان.
۲- لباسها، کیف و کفشهام: بخشيدن اين ها هم سخته. من خيلی لباسامو دوست دارم،به خصوص شلوارهای جين و کفش های کتونی و چکمه هايی که حسابی کهنه و پاره شدن. همونهايی که هروقت می پوشم می گن مثل اوليور تويست شدی! ولی خودم با ده تا کت و دامن شانل عوضشون نمی کنم. به هرحال اينها رو هم بگذارين دوستانم انتخاب کنن و ببرن، حالا يا برای پوشيدن يا برای يادگاری. هرچی هم موند بدين به کسانی که نياز دارند نه به بی نيازها.
۳- عروسک ها، سنگ های يک قل دو قل، مجسمه ها و از اين جور چيزها: لطفا یک ویترین از شیشه و چوب راش برام بسازین ( هرجا که دوست دارین، توی خونه، توی بیابون، توی کوه...و همه عروسک ها و مجسمه ها و سنگ ها و ... رو بگذارين اون تو. به خصوص اون دو تا مجسمه ايتاليايی سفيد زن و مرد رو که مال پدرم بوده و با خودش از ايتاليا آورده.
... خوب ديگه چی دارم؟ اوه!!!! دوربينم!!!! از همه مهمتر!
۴- دوربين عزيزم، نيمه وجودم، پاره تنم، جيگر گوشه ام: تروخدا بعد من اذيتش نکنين. اون در بهترين لحظات زندگيم يار و همراه من بوده. بزرگترين لذت های دنيا رو به من بخشيده بدون هيچ منت و اذيتی. من خيلی بهش مديونم. نمی دونم بايد راجع بهش چی بگم و چيکارش کنم. ولی فعلا می گم اون و ملحقاتش رو هم بگذارين توی همون ويترينه تا بعد ببينم چی ميشه! ولی خيلی احترامشو نگه دارين هااااااا. البته اگر شد بگذارین کنار وسائل عکاسی و دوربین آنسل آدامز عزیز من که بهتر. اینجوری مطمئی هستم که پیش یک آدم حسابی (یعنی دوربین حسابی) عمرشو می گذرونه و اذیت نمی شه. به هرحال همنشین تو از تو به باید!
۵- خوب نوبت می رسه به عکس ها، نگاتيوها، داستان ها و ساير محصولات فرهنگی من!: از اونجايی که من توی کاغذ A4 کارهامو پرينت می گيرم و اين کاغذها زياد هم به درد سبزی فروش سر کوچه نمی خورن بی خودی منت اونو نکشین. ولی به جاش می تونيد طی يک اقدام فرهنگی-زيست محيطی با يک تلفن نماينده پکا رو خبر کنين که بياد اقلام کاغذی مانند عکس و داستان رو کيلويی بخره و بهتون به جاش بن کتاب بده! فقط ترو خدا با اون بن ها کتابهايی که من دوست ندارم نخرين. نويسنده های مجاز هرمان هسه،کارل گوستاو يونگ، مارکز، سيمون دوبوآر، ميگوئل سرانو، شکسپير هستند. شعرا هم تمام شعراي ايرانی و پابلو نرودا، اکتاويو پاز و لورکا.(البته کتابهای هری پاتر در اولویت است) لطفا از خريد هرگونه اقلام کسالت آور مثل کتابهای فيزيک، شيمی، رياضی، عربی و غيره خودداری کنيد که من توی قبر تا قيامت خواهم لرزيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييد! در مورد نگاتيوها هم خودتون هر گلی که دوست دارين به سرشون بگیرین. فکر نمی کنم به درد کسی بخوره. فقط به دست نااهل نيفته که از روشون چاپ کنه و به اسم خودش بفرسته موزه های دنيا که مديونين!
... ديگه چی دارم؟ خيلی چيزها! اما بايد فکر کنم تا هم يادم بياد و هم راجع بهشون تصميم بگيرم.
ادامه دارد.
ماندانا
