Mandana In Red

از ماست که برماست.

خيلی جالب انگيزناکه. اين آقايون رانندگان محترم تاکسی های تهرانی که البته شغل سختی دارند و هيچکس منکر زحماتی که می کشند نيست رسم جالبی دارند. همچین که يک خورده بارون و برف مياد يا عقربه های ساعت نزديک به نه و ده شب می شه ترمز دستی ها رو می کشن و ميان پايين و مسير خطی که هميشه می رفتن دويست تومن می گن سيصد تومن! اون هم با تهديد که نه جرات کنی اعتراض يا سوال کنی نه حتی جرات کنی سوار نشی! تا هم می گی چی مي گن برف اومده، بارون اومده، راه بنده،‌ دوساعت توی راه می مونيم و از اين بهانه ها... ولی اگه می خواين ضمن اينکه سوار می شين و پول اضافه رو هم می سلفين يک کمی از سوزش بعضی محلهای خاصتون کم کنيد ازشون بپرسين:«ببخشيد آقای راننده، مگه روزهايی مثل روزهاي عيد نوروز که سر تا ته تهرون بی سرو ته رو، ببخشيد تهران بزرگ رو توی پنج دقيقه طی می کنيد وای می ايستين سر خط داد بزنين صد تومن که حالا که يک کمی ترافيک سنگين تره می گين سيصد تومن؟ به هر حال اون روزها هم زمان کمتری توی راهين هم استهلاک ماشين کمتره هم بنزين کمتر می سوزونين ديگه؟ نه؟» من نمی دونم اگه يک روزی پسر تخس اين‌ آقای راننده سر کلاس بيشتر از هميشه شلوغ کنه و انرژی معلمشو بگيره آقا يا خانم معلم آخر ماه يک چيز بيشتری بهش می دن که وقتی مياد توی خيابون بابای اون بچه بابت مسير دويست تومنی سيصد تومن ازش طلب می کنه؟ يا کار همه باره فقط کار اين آقايون کاره؟
بگذریم از اینکه هر شغلی دوتا جنبه داره. یکی ممر درآمد اشخاص و دیگه مسئولیتی که هرآدمی در جامعه اش داره و بخشی از بار جامعه رو به دوش کشیدن. نه فقط راننده های تاکسی که تقریبا همه ما فقط بخش اولشو می بینیم. یعنی شخص بنده ای که روز بارونی و سرد و شلوغ مسافر سوار نمی کنم که استهلاک ماشینم زیاد نشه کار درستی نمی کنم. این تاکسی درسته که مال منه، اما روزی که تحویل بنده شده به عنوان یک ابزار سرویس دهی به جامعه روش حساب شده و من با این احتکار و کم فروشی! دارم به جامعه زیان می زنم، از حساب شرافت و انسانیت بگذریم که این همه آدم توی سرما و گرما وسط خیابون علاف می شن، من اعتقاد ندارم ما ایرونی ها مردمان خیلی شریف یا انسانی هستیم. می خواد خوشتون بیاد می خواد بدتون بیاد. اما اگه بودیم وضعمون این نبود. از ماست که بر ماست. به هر حال يک کمی انصاف خوب چيزيه. ما ايرونی ها تا ياد نگيريم از دماغمون جلوتر رو ببينيم و کمی درست تر فکر کنيم همين وضعی هم که داريم از سرمون زياديه.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد...به یاد محمدرضا صادقی عزيز

نمی دونم نوشتن سخت تره يا وداع، اما می دونم نوشتن برای وداع خيلی سخته.
محمدرضا صادقی عزيز، تازه داماد خوب و مهربون،‌ مودب،‌ روشنفکر، مسئول، فعال، تحصيلکرده که مطمئنم هيچکدوم از دوستان مشترکمون ازش هيچ خاطره ای جز خوبی و صفا ندارند از بين ما رفت. جمعه، در يک تصادف جاده ای. رفت که رفت که رفت. باورش سخته. به خصوص وقتی بی خبر از همه جا ميل باکست رو باز می کنی، توش نامه ای از يک دوست مقيم آمريکا می بينی و باز می کنی ببينی باز اين دختر شيطون چی نوشته، بعد چشمت به کلماتی می افته که اول فکر می کنی به مناسبت ازدواج محمدرضا و به شوخی نوشته شده، اما وقتی در ادامه متن متوجه لحن جدی نويسنده می شی و زير نامه عکسهاي يادگاری که محمدرضا در اونها حضور داره می بينی شوک می شی!
به يک نفر زنگ می زنی که بفهمی چی شده؟ باز هم تصادف جاده ای در جاده های بی صاحب مونده ايران! هيچکس هم به فکر کاهش آمار وحشتناک خسارات جانی و مالی اين تصادف ها نيست! مدير که نيستند، رئيسند و خيلی بده که نبودن آدم بهتر از بودنش باشه! برعکس محمدرضا که بودنش خیلی بهتر از نبودنش بود... نبودنش فاجعه است. کی می تونست نبودنش رو تصور کنه؟ کی می تونه جای خالیش رو تحمل کنه؟
به هرحال دیگه چهره معصوم و خندان محمدرضا رو نخواهيم ديد. می دونم برای دوستان نزديکش خيلی سخت تره و حق هم دارند. به همه دوستان خوبم که در سوگ اين سياوش نشسته اند تسليت می گم. کار ديگه ای هم می شه کرد؟ جز اينکه پيمان ببنديم يادش رو هميشه زنده نگه داريم و اگر شد و شرايط همراهی کرد چندتا درخت به نامش و برای زنده نگه داشتن خاطراتش بکاريم و اسمشو بگذاريم پرديس محمدرضا و همسر نازنينش که اسمشو نمی دونم.
حيف شد، خیلی آقا بود.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

آخرين کشفيات کشاورزی-جغرافيايی

امان از اين روزمرگي ها! اصلا نمی گذارن ما چشمهامونو بشوريم و خوب اطراف رو بنگريم بلکه چيزی ياد بگيريم. ولی خوشبختانه گاه گاهی زندگی موقعيت هايی رو سر راهمون می گذاره که هرچقدر هم چشمامون ناشور باشه يک چيزهايی رو مي بينيم و درس می گيريم و چيزی به معلوماتمون اضافه می شه. می گن اون روزی که در اون چيز تازه ای ياد نگرفتی جز روزهای عمرت نشمر. من هم نزديک بود ديروز رو از محاسبات استهلاک شناسنامه ام حذف کنم که درست در دقيقه نود چيزی ياد گرفتم. عين گلهايی که در دقايق ۹۲ و ۹۳ فینال چند سال پیش جام اروپا منچستر يونايتد به بايرن مونيخ زد و بازی باخته رو برد. طفلی لوتار ماتئوس چه شوک شده بود. ناراحتی من هم کمتر از اون نبود. آدم ببازه اون هم به منچستر. واقعا دردناکه.
قضيه از اين قراره که من ديشب داشتم پياده می اومدم خونه. طبق معمول هم سر به هوا. يک دفعه ديدم توی اين فصل زمستون که همه درختها بی برگ و بار و آزاد از بار تعلقند از يک درخت که البته اون هم برگ نداشت ميوه ای سفید به بزرگی دوتا هندونه آويزونه! فقط هم يکی. فکر کردم شايد اشتباه می کنم. ايستادم و کف پامو خاروندم ولی ديدم نه اشتباه نمی کنم. بعد يک کمی اطرافو نگاه کردم ديدم شش هفت تا درخت کنار هم هستند که از همين ميوه بهشون آويزونه. از يکيشون که دوتا آويزون بود. اينقدر اين منظره قشنگ بود که نگو. ميوه های سفيد بزرگ توی شب تاريک روی شاخه های لخت درختها. اون هم درخت چنار. خيلی جالب بود. کمی که چشمهام به تاريکی عادت کرد ديدم اين ها ميوه گونی امريکايی اند. من هميشه خيال می کردم گونی اون هم نايلونيش يک محصول کارخونه ايه نه يک محصول کشاورزی. خداروشکر که از اشتباه دراومدم و به معلوماتم هم اضافه شد. حالا خیلی خوب می دونم که گونی آمريکايی میوه چنارهای شمال تهران بوده، در زمستان می رسد و با ديدن اين ميوه در شب های تاريک شور و شوق عجيبی به آدم دست می دهد. واقعا که طبيعت سرشار از شگفتی هاست.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

بررسی اجمالی فاز صفر پروژه خلق جنس اول.

يکی از دوستان پس از خواندن مطالب اخير وب لاگ اين بنده کمترين را با تشر خطاب قرار داده گفتند: خير سرت! مثلا تو فمينيستی هی به مردها می گی جنس اول، جنس اول؟ بعد هم منتظر پاسخ نمانده راهشان را کشيده و رفتند که رفتند که رفتند...
من هم به ناچار توجيه منطقی-تاريخ-اساطيری-فنی-مهندسی-تکنولوژیکی اين نکته رو اينجا می نويسم به اين اميد که اين دوست گرامی بخوانند و کیف کنند و از سر تقصيرات ما بگذرند.
طبق تمام روايات خداوند ابتدا آدم رو خلق می کنه. بعد می بينه که اوه اوه چه کرده!!! البته اين در هر خط توليدی طبيعيه که اولين توليد مشکلاتی داشته باشه. خلاصه خدا هم اين مشکلات رو رفع کرد و حوا رو خلق کرد. بنابراين مرد ها low tech و زنها high tech شدند. حالا باز هم قبول نداريد که مردها جنس اول و ما زنها جنس برتر تشريف داريم؟ يا استدلال فوق مقبول افتاد؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

باز هم فرودگاه مهرآباد.

ما ايرونی ها شديدا دچار اين توهم هستيم که فرهنگ ما مرکز ثقل دنياست! حالا کاری ندارم که فرهنگمون خوبه يا بد،‌ اما بايد اينو بفهميم که ديگران فرهنگ خودشونو دارن. باز توی همون کپشن کذايی فرودگاه مهرآباد ديدم درابتدای متن انگلیسی درخواست رعايت حجاب نوشته: Dear sisters
فکر می کنيد يک خارجی که اينو بخونه چی برداشت می کنه؟ اون خودشو نوه عموی پسرخاله داماد شوهر عمه نويسنده اين مطلب هم نمی دونه، چه برسه به خواهرش! خوب حق هم داره، نيستش ديگه. خواهر و برادری که به زور نمی شه. از قديم گفتن عشق يکسره باعث دردسره.
خوب غر زدن بسه دیگه، پاشیم بريم يک فکری واسه خودمون بکنيم که اگه به اميد اين برادران بشينيم حسابمون با کرام الکاتبينه!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

فقط يک نکته!

فقط می خوام بگم که شنيدم که شيخ محمد پسر شيخ زائد امير دوبی که همه برنامه های اقتصادی دوبی از اوست از دانشگاه شيراز دکترای اقتصاد داره! همين. ديگه شنونده بايد عاقل باشه...

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

بيشاپور، گهواره تاريخ.

نقش برجسته های ساسانی در نقش چوگان رو ديدم، اين همه قدرت و پيروزی بر دشمنان و رقيبان مختلف بيشتر به افسانه می مونه تا واقعيت. ولی صلابت سنگ کوه و زیبایی نقش ها آدم رو وادار می کنه باور کنه که روزی همه اين اتفاق ها افتاده. عرض جاده رو رد کردم و به سمت آثار باقی مانده از بيشاپور رفتم. کنار معبد زیبای آناهيتای پاک و بزرگ و نزديک کاخ شاپور خرابه ساختمان مسجد قرار داره، در واقع در دوران بعد از حمله اعراب با تغییر کاربری یکی از ساختمانهای قدیمی شهر اونو به مسجد تبدیل کرده بودند. سرمو خم کردم و از در کوتاه رد شدم، تنها قسمتی که هنوز از مسجد سرپاست. بقيه اش درست مثل نقشه پلان ساختمانیست که روی زمين و در ابعاد واقعی کشيده شده باشه. درست وسط جايی که ورودی سالن اصلی بوده يک خانواده روستايی بومی بساط پهن کرده بودند. مادر با لباس محلی، پدر با کت و شلواری مندرس، دو بچه کوچک با لباسهايی که نشان نمی داد دخترند يا پسر و دختری در حدود چهارده يا پانزده سال با مانتو و شلوار سورمه ای و مقنعه مشکی، همه کنار هم نشسته بودند . صدای خواننده انگلیسی زبان که از ضبط صوت کنار دست دخترک بلند بود و به جای خواندن ترانه فقط يک کلمه رو تکرار می کرد راهنما رو وادار کرد بلندتر صحبت کنه. آهنگ ريتمی تند و پرانرژی داشت، کاملا جذاب برای يک نوجوون توی اون سن و سال. همونجا ايستادم و همینطور که به این موسیقی گوش می کردم دوباره به نقش های تنگه چوگان، ساختمان مخروبه ای که وسطش ايستاده بودم و دخترک فکر کردم...
اگه یک روزی گذرتون اون دور و بر افتاد حتما تا فيروزآباد هم برين و کاخ اردشير رو با دقت ببينين. گذر تاریخ نکته خنده دار کم نداره!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

باز هم سده

برلشکر زمستان نوروز نامدار
کردست رای تاختن و قصد کارزار
وينک بيامدت به پنجاه روز پيش
جشن سده، طلايه نوروز و نوبهار

منوچهری

   + Mandana In Red ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

جشن سده

آتش اين خانه همواره افزون باد.
آتش اين خانمان پايدار باد.
آتش اين خانواده، خاموش مباد.
اين خانه هميشه گشوده و آباد باد.

دهم بهمن، جشن سده فرخنده باد.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

مجنون در مجلس ميوه خورورن.

هرچند سازمان زيبا سازی شهرداری تهران شيرين و ليلی و زليخا رو از اين زشت تر نمی تونست تصوير کنه (‌راجع به همون پله های بين وليعصر و يوسف آباد واقع در جنوب توانير صحبت می کنم) اما حداقل بدون غلط و اشکال اين داستان ها رو تصوير کرده. آقا ما سالهاست با اين حکيم نظامی خنگ داريم جر و بحث می کنيم که اين جريان ميوه پوست کندن و دست بريدن و خون و خونريزي ها مال داستان ليلی و مجنون بوده نه يوسف و زليخا، هی می گه نه که نه و مرغش يک پا داره. حالا خوشبختانه بعد از اين همه سال شهرداری طی يک اقدام قاطعانه به اين بحث و جدل خاتمه داد و مشت خيلی محکمی توی پوز اين بابا زد و ادبيات ملتی رو از ورطه سقوط در دره شک و ترديد نجات داد. کجاست رودکی که بياد و ببينه پدر واقعی شعر و ادب فارسی شهرداری تهرونه و جل و پلاسشو جمع کنه بره يک جايی که چاخاناش خريدار داشته باشه. اگه شما هم در اثر سالها تبليغات سو نظامی و اعوان و انصارش فکر می کنيد که اين جريان مراسم ميوه خورون يکی از پرده های داستان يوسف و زليخاست، اينبار که از خيابان وليعصر تهران رد شدين چند لحظه بايستيد و با دقت عنوان هر نقاشی برگرفته شده از خمسه نظامی رو بخونين. خواهيد ديد اونجا که زنها ميوه به دست و چاقو در انگشت نشستن نوشته «ليلی و مجنون» و روی نقاشی بعدی نوشته «يوسف و زليخا» تا از خواب غفلت بيدار شده و ديگه از اين کابوسها نبينين! فقط بعد موقع رد شدن از جلوی نقاشی بعدی (خسرو و شيرين) چشماتونو ببندين که اگه نبندين هرچی ديدين از چشم خودتون ديدين. خوشبختانه بيمارستان دی در چند قدمی قرار داره و در اورژانسش هم نزديکه. فقط خدا کنه شیفت دکتر قلب و عروق تموم نشده باشه!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

يک حاجی بود يک گربه داشت...

جناب آقای عدی، فرزند خلف صدام حسين فرموده اند:« يازدهم سپتامبر را تبديل به پيک نيک می کنيم!» و ثابت فرمودند که پشت اون ستاره حلبیشون قلبی از طلا دارند! حالا نمی دونم دست زن و بچه خودشون رو هم می گیرن به این پیک نیک ببرن یا نه! این آقا همچین درباره کشتار و جنايت و تخريب و ترور مردم بی گناه حرف می زنه انگار با بچه اش شهرکی از لگو ساختن و حالا می خوان خرابش کنن تا یکی دیگه بسازن و سرگرم بشن. فکر نمی کنم هيچ آدم حسابی توی دنيا بتونه طرفدار سياستهای آمريکا باشه اما اين نوابغ اين وری هم دست کمی از اون وری ها ندارن، فقط هنوز کشف نشدن. خوشمزه هم اينجاست که اين مغزهای متفکر دست پرورده اون دانشمندان، اما حالا بنا به مصالحی به همديگه دندون نشون می دن،‌ البته به خرج مردم بيچاره، حالا فرق نمی کنه عراقی يا آمريکايی. اگه خودشون مرد ميدون بودن و از خودشون مايه می گذاشتن هيچ ايرادی نداشت، گوشت خر و دندون سگ! اما جدی جدی دارن برای زندگی ميليونها آدم تصميم های وحشتناکی می گيرن. داستان حمایت از این آدم کشها و بر سرير قدرت نشستنشون و بعد از اون بالا پايين کشوندنشون از سوی قدرتها شده داستان همون حاجی و گربه اش،‌ شنيدين؟ اگه نشنيدين حالا بخونين:
« يک حاجی بود يک گربه داشت،‌ گربه شو خيلی دوست می داشت، گوشتو خريد تاقچه گذاشت،‌ گربه اومد گوشتها رو خورد،‌ حاجی زد و گربه رو کشت، رو سنگ قبر او نوشت: يک حاجی بود يک گربه داشت، گربه شو خيلی دوست می داشت، گوشتو خريد تاقچه گذاشت،‌ گربه اومد گوشتها رو خورد،‌ حاجی زد و گربه رو کشت، رو سنگ قبر او نوشت: يک حاجی بود يک گربه داشت،گربه شو خيلی دوست می داشت، گوشتو خريد تاقچه گذاشت،‌ گربه اومد گوشتها رو خورد،‌ حاجی زد و گربه رو کشت، رو سنگ قبر او نوشت: يک حاجی بود يک گربه داشت،گربه شو خيلی دوست می داشت، گوشتو خريد تاقچه گذاشت،‌ گربه اومد گوشتها رو خورد،‌ حاجی زد و گربه رو کشت، رو سنگ قبر او نوشت: يک حاجی بود يک گربه داشت...»
نه؟

ماندانا
يکی هم نيست به اين بابا بگه مگه مجبوری کلمه پيک نيک رو انتخاب کنی که بشه بيک نيک؟ خوب اين همه کلمه برای اثبات حماقت در فرهنگ ما آدمها وجود داره،‌ يکی رو انتخاب می کردی که وقتی تلفظش می کنی ملت از خنده ريسه نرن!

   + Mandana In Red ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

فردوسی، آسوده بخواب که مسئولان تبليغات فرودگاه مهرآباد بيدارند!

گلاب به روتون، روتون به ديوار امشب يک چيزی ديدم که دوست نشنوه و دشمن نبينه! توی سالن پروازهای داخلی فرودگاه بین المللی مهرآباد، در قلب پایتخت کشور فرهنگ خیز و ادب بپرورون ایران منتظر مسافر بودیم و ناگزیر از نفله کردن عمر با تماشای تبلیغاتی که از تلویزیون های سالن پخش می شود... در فاصله تبلیغات یک کپشن اومد روی صفحه و با یک خط درشت که توی چشم کور می گذاشتی باز می شد پیام تکراری و کسالت آور «تروخدا رعایت حجاب رو بکنین،‌ گناه داره!» رو تکرار کرد و در پایان از خانمهای محترم «سپاسگذاری» فرمود! راستی راستی چشام چسبید به صفحه تلویزیون! ولی بعد که دیدم نه درست دیدم و اشتباه نکردم پاشدم توی سالن دنبال سپاس گشتم ببینم کجا گذاشتنش برش دارم یک وقت زیر دست و پا نره، تا توی توالت خانمها رو هم گشتم ولی پیدا نشد که نشد. می خواستم برم توالت آقایون رو هم بگردم ولی فکر کردم که این سپاس رو برای ما خانمها یک جایی گذاشتن نه برای آقایون پس قاعدتا باید یک جایی گذاشته باشن که در دسترس ما باشه که نبود. شاید هم یکی از این جنس اولی ها زودتر جنبیده و اونو کش رفته... اینه دیگه، ما رعایت حجابو می کنیم سپاسشو اونو برمی دارن. حالا قسمت ناراحت کننده قضیه این نیست، من همش نگرانم که این سپاس رو توی فرودگاه بین المللی مشهد هم گذاشته باشن و خدای نکرده به گوش حکیم ابوالقاسم فردوسی برسه که چه نشسته ای که سپاس رو گذاشتن و رفتن! بنده خدا سی سال زحمت کشید که کسی سپاس رو جایی نگذاره که گم و گور بشه باز هم گوششون بدهکار نیست. الان هم که مرده و دستش از زمین و آسمون کوتاهه و نمی تونه بیاد سپاس رو برداره ببره توی صندوقی، روی تاقچه ای جایی بگذاره که زیر دست و پا له نشه.
به هر حال فقط خدا می دونه که این مسئولان فرهنگی سپاس رو کجا گذاشتن. توی برج کنترل؟ توی جيب؟ توی يخچال؟ توی توالت؟ شايد هم توی ميدون فردوسی! اتفاقا چند روز پيش که از ميدون فردوسی رد می شدم ديدم زال داره با يک چيزی بازی می کنه، شايد همون سپاس بوده که دادن دست اين بچه بی ادب بازيگوش. اون باباش هم که محو جمال پردود میدون توپخونه است. غلط نکنم این نوشدارو فروش های ناصرخسرو رو نگاه می کنه و به لحظاتی فکر می کنه که داشت داستان رستم و سهراب رو می نوشت و می تونست نوشدارو رو به رستم برسونه و نرسوند.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

یک گزک وسوسه برانگيز.

هرچند تصميم ندارم توی وب لاگ با کسی کل کل کنم اما یکی از این جنس اولی ها یک گزک حسابی داده دستم که حیفه ازش سواستفاده نکنم، انگشتام می خاره برای نوشتن جوابیه.
جناب شهريار خان زير مطلب « ديد والدی کودکی را به راه» نوشته اند:
«نه ماندانا جان این دفعه اشتباه گرفتی !!! این خصوصیات که گفتی (... وسط اتاق و اينقدر گريه می کنم و پا به زمين می کوبم که آخرش به غلط کردن بيفتی ... و ... مثل دهنه و افسار می اندازن به گردن طرف مقابل برای ... ) از خواص جنس لطیف هست . عقایدت رو درست کن D:»
می گن عاقلان را اشارتی کافیست! فقط می خوام توجه شما رو به اين يک جمله آخر «عقايدت رو درست کن» جلب کنم. در زندگی معيارهايی وجود داره و هر معياری هم يک مبدا و نقطه آغازی داره. در تصور اين جنس اولی ها هم مبدا درست بودن هرچيزی اعم از عقيده و نظر و فکر و خيال و رويا (ببخشيد، اين يکی که رو که اصلا نمی فهمن چيه. بیخودی نوشتمش) چهارچوب تنگ و تاریک ذهن مردانه است و بس! ما زنها اگر مثل اونها فکر کرديم که درست فکر می کنيم اگه نه که در دریای اشتباه غوطه وريم!
جالب اینجاست که این جنس اولی هم مثل اونی که پشت ماشینش اون «عزیزم» از صدتا فحش بدتر رو نوشته بود در ابتدا یک جان هم نثار این بنده کمترین کرده اند! فرمول هردو جمله یک هست. فقط یکی جان رو اول آورده اون یک عزیزم رو آخر!
البته!!! اينها رو در مورد اون انگشت شمار مردهايی نمی گم که زن درونشون رو کشف کرده و براش ارزش و احترام قائل هستند. اونها می فهمن من چی می گم و در مورد رويا مخلصشون هم هستيم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()