Mandana In Red

وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد...

خوب شد اومدن بهار و نوروز دست ما آدمها نيست، وگرنه اون رو هم مثل صلح و چیزهای خوب دیگه از خودمون دريغ می کرديم. پس حالا که خودش مياد حداقل ازش لذت ببريم و قدر لحظات عمر رو بدونيم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

تقديم به بوش، بلر، صدام و ساير احمق های دنيا!

«...آنچه بوده باز هم خواهد بود، و آنچه شده باز هم خواهد شد. زیر آسمان هیچ چیز تازه ای وچود ندارد. آیا چیزی هست که درباره اش بتوان گفت :این تازه است؟ همه چیز پیش از ما، از گذشته های دور وجود داشته است...سپس ظلم هايی را که در زير اين آسمان می شد مشاهده کردم. اشکهای مظلومانی را ديدم که فريادرسی نداشتند. قدرت در دست ظالمان بود و کسی نبود که به داد مظلومان برسد. پس گفتم کسانی که قبل از ما مرده اند از آنانی که هنوز زنده اند خوشبخت ترند، و خوشبخت تر از همه کساني هستند که هنوز به دنيا نيامده اند، زيرا ظلم هايی را که زير اين آسمان می شود نديده اند...تمامی زحمات انسان برای شکمش است، با اين وجود هرگز سير نمی شود. پس يک شخص دانا و يک فقيری که می داند چگونه زندگی کند، چه برتری بر يک آدم نادان دارد؟ اين نيز مانند دويدن به دنبال باد است. بهتر است انسان به آنچه که دارد قانع باشد تا اينکه دايم در اشتياق کسب آنچه ندارد به سر ببرد... من درباره آنچه که در زير اين آسمان اتفاق می افتد انديشيدم و ديدم که چطور انسانی به انسان ديگر ظلم می کند. ديدم ظالمان مردند و دفن شدند و مردم از سر قبر آنها برگشته در همان شهری که آنها مرتکب ظلم شده بودند، از آنها تعريف و تمجيد کردند...در زير اين آسمان با نمونه ای از حکمت روبرو شدم که بر من تاثير عميقی گذاشت: شهر کوچکی بود که عده کمی در آن زندگی می کردند. پادشاه بزرگی با سپاه خود آمده، آن را محاصره نمود و تدارک حمله به شهر را ديد. در آن شهر مرد فقيری زندگی می کرد که بسيار خردمند بود. او با حکمتی که داشت توانست شهر را نجات دهد. اما بعد هيچکس او را به ياد نياورد. آنوقت فهميدم که اگر چه حکمت از قوت بهتر است، با وجود اين اگر شخص خردمند، فقير باشد خوار شمرده می شود و کسی به سخنانش اعتنا نمی کند. ولی با اين حال، سخنان آرام شخص خردمند از فرياد پادشاه احمق بهتر است. حکمت از اسلحه جنگ مفيدتر است، اما اشتباه يک احمق می تواند خرابی زيادی به بار آورد...»

از کتاب جامعه منسوب به سليمان نبی

   + Mandana In Red ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

چيزهای ملی.

خوب من که سواتم به صنعت نفت و ملی شدن و تاریخ و اقتصاد و سياست و اين حرفهای گنده گنده نمی رسه اما مثل خيلی های ديگه هم نمی تونم ساکت بنشينم و بپذيرم که باشم و حرف نزنم ولو حرف مفت. حداقل می تونم راجع به چيزهايی حرف بزنم که خيلی گنده تر از دهنم نباشه و چون ملی هم اعلام شده بی مناسبت با این تاریخ نيست، مثل عروسک های ملی و خودروی ملی.
عروسک های ملی رو که اگه همه بچه های ايرانی نداشته باشند حداقل همه اونهايی که به تلويزيون دسترسی دارند آگهی هاشو دیده اند و می شناسند. بله،‌ سارا و دارا. همون شخصیت هایی که تا وقتی توی کتابهای اول دبستان بودند خيلی ملی تر بودند تا الان که از کتاب درسی کشيدنشون بيرون و در لباس قوم های مختلف ایرانی گذاشتن پشت ويترين فروشگاههای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به قیمت هر عدد حدود هفده هجده هزارتومان! همونهايی که حداقل از سال ۶۸ يا ۶۹ من می دونم قرار بود مطابق با فرهنگ ايرانی و البته استانداردهای جهانی توليد بشه تا ديگه کسی باربی و سندی نخره، اين که شروع بحث کی بوده رو ديگه نمی دونم اما می دونم حالا که بالاخره به همت طراحان ايرانی و توليدکنندگان چينی اين عروسک ها روانه بازار شده اگه قيمتش بالاست و توی طراحی و دوخت خيلی از لباسها سليقه ای به خرج داده نشده حداقل تمام استانداردهای جهانی توليد وزنه ماشين لباسشويی رو رعايت کردند. اينقدر سنگينه که اگه پدر و مادری از عهده قيمت سنگينش بر بيان از عهده بلند کردنش برنخواهند آمد ديگه چه برسه به بچه. یکیشو ده دقیقه بگذاری پشت رخش باید بره دیسک کمر عمل کنه. خوب استاندارد استاندارده ديگه. فقط طرف دفترچه استاندارد رو عوضی از توی کتابخونه برداشته که خيلی هم بد نشده، اون معدود بچه هايی که اين عروسک ها رو لمس می کنند ياد می گيرند که سنگين باشند.
خوب راجع به خودروی ملی،‌ سمند هم همين روضه رو بخونم يا فقط کافيه بگم قيمت تحويل ده روزه اش دوازده ميليون و هشتصد هزار تومنه؟ پشت بند همه این اقدامات ملی کننده هم قراره يک قانون هم بگذرونن که هرکی به هر دليلی خودروی ملی سوار نشه و برای بچه اش حداقل یک جفت عروسک ملی نخره از ملت ایران نيست تا بالاخره پس از قرنها تورانی ها الک و سپس تبعید بشن به توران. رستم و آرش هم با خيال راحت می تونن برن مرخصی. البته اگر تونستن از عهده خريد اقلام ذکر شده بربيان و ايرانی و ملی گرا بودن خودشونو ثابت کنن،‌ وگرنه که به کلی مرخصن.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه سوری

چهارشنبه سوری خوش بگذره و بی خطر.

ماندانا

خوب خوب خوب، الان آخر شبه، ما که رفتيم و آتيش بازی کرديم مفصل و آبشار و موشک و منور هم به وفور داشتيم جاتون خالی، خيلی چسبيد. من که عاشق آتيش بازی هستم و هميشه روزشماری می کنم برای چهارشنبه سوری که بتونم راحت توی خيابون آتيش بازی کنم. خيلی مزه داره. چندتا عکس خوشگل هم از آتيشهامون گرفتم. برای همه اهل محل هم اسفند توی آتيش ريختم. بعد هم مثل دخترهای خوب ته مونده ذغال ها و خاکسترها رو جمع کردم که فردا کسی شاکی نشه. خوب حق هم دارند،‌ يک ماهه همه دارند خونه تکونی می کنند (همه غير از من). کاش هر شب چهارشنبه سوری بود و می شد توی خيابون آتيش های بزرگ درست کرد و از روش پريد. باز خدا اين ارواح درگذشتگان ما رو بيامرزه که سالی یکبار ميان به ما سربزنند و به هوای روشن کردن راه اونها هم که شده آتيش روشن می کنيم. خدا يک در دنيا هزار در آخرت بهشون خير بده!

دوباره ماندانا

   + Mandana In Red ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

فمينيست يعنی ضدنامرد و مردنما!

بفهمم کی توی مخ مردم کرده که «فمینيست» يعنی «ضدمرد» خوبه! به هرحال ناچارم در مورد فمینيست يک کمی توضيح بدم که حداقل مخاطبان بی شمار وب لاگ من ديگه از اين اشتباها نکنن.
بانوان و آقايان گرامی، فمينيست به کسی گفته می شه که معتقد نباشه که تمام تجربيات و تاريخ بشری به تجربيات و تاريخ مردانه محدود می شه! ايلَده همين! زن و مرد هم نداره، مرد می تونه فمينيست باشه (کما اينکه کم نيستند مردهای فمينيست دنيا) و زن می تونه تا اعماق استخوان مرد ذليل باشه (که متاسفانه زياد هم پيدا می شن).
اینجا یک پرانتز باز کنم و وارد بحث پزشکی-روان شناسی بشم که دوزاریهاتون خوب بیفته. در بدن هر مردی علاوه بر هورمونهای مردانه مقداری هم هورمونهای زنانه ترشح می شه که اگه نشه سلامت روحی و جسمی مرد رو تحت تاثیر قرار می ده و از بین می بره. به همین ترتیب در بدن هر زنی هم مقداری هورمون مردانه ترشح می شه که باز عدم ترشح این هورمون زن رو از حالت عادی خارج می کنه! خوب؟؟؟ این بخش پزشکیش بود. در روان هر مردی بخش زنانه ای وجود داره که در روان شناسی به اون زن درون گفته می شه و در روان هر زنی هم بخش مردانه ای وجود داره که باز عدم حضورش تعادل روانی زن رو به خطر می اندازه. (‌برای مطالعه بیشتر به کتابهای کارل گوستاو یونگ و مبحث انیما و انیموس مراجعه کنید). زن ها و مردهایی که فکر می کنند یک قطبی هستند حداکثر یک نیمه انسان هستند و انسان هم از اون چیزهایی هست که یا باید کامل باشه و سالم یا نباشه، نصفه اش به درد نمی خوره و حساب نیست!!! اون بخشی از روان هر مرد که خلاق هست و هنرمند بخش زنانه وجودشه. مردهای هنرمند بخش زنانه درونشون خوب پرورش پیدا کرده تا جایی که میکل آنژ و کلود مونه و سزان می شن. زن هایی هم که بخش مردانه درونشون الگوی مناسبی داشته و درست پرورش پیدا کرده اونهایی هستند که می تونن سازنده باشن و قوی،‌ همون زنهایی که تا عوام می بینن و به خیال خودشون می خوان ازش تعریف کنن می گن فلانی زن نیست مرده! (از اون جمله هایی که از صدتا فحش بدتره ها!) خوب؟ افتاد؟ اگه هنوز نیفتاده باز اشاره بکنم به کتاب عهد عتیق و سفر آفرینش که در اون معماری جهان به سوفیا یعنی بخش مونث خداوند نسبت داده شده. افتاد؟ اگه نیفتاده که دیگه متاسفانه از دست من کاری برنمیاد،‌ باید برین یک آر-پی-جی-هفت بخرین بگذارین پشت دوزاریتون و شلیک کنین.
به بيان روشن تر فمينيست يعنی« ضدنامرد»، یعنی ضد موجودات مذکری که فکر می کنند اون وجود نصفه و نیمه شون می تونه مفهوم کلمه بزرگی مثل مرد رو به دوش بکشه و تازه یک چیزی هم ازش طلبکار باشه...
فمینیست زن باشه یا مرد طرفدار کامل بودن زن برای زیربار حرف زور نرفتن و کامل بودن مرد برای زور نگفتنه. ولی خوب اين که ارزشها چپه شدن و این روزها ضدارزشها ارزش شمرده می شن و همه «نامرد»ها «مرد» نامیده می شن ديگه به بنده و ساير فمينيست ها ربطی نداره. برين يقه يکی ديگه رو بگيرين. البته اگه نامرد نيستين، اگر هم نامردين که برين نقش داريوش بزرگ رو که يک خم پلنگه رو گرفته از توی درگاههای کاخ تچر واقع در مجموعه تخت جمشيد پاک کنين که هم ديگه ملاکی برای مقایسه و تشخيص مرد از نامرد وجود نداشته باشه و خدای نکرده از جلوه نيفتين و هم اينکه کاری رو که اسکندر مقدونی تموم نکرد شماها تموم کنين که گفته اند «کار را که کرد؟ آنکه تمام کرد» اينجوری در تاریخ اسم شماها به جای اسکندر به عنوان تخريب کننده تخت جمشيد نوشته خواهد شد و شهرت جهانی پيدا می کنيد، کدومتون از شهرت بدش مياد؟‌
و باز بد نیست یادآوری کنم که نيچه توی کتاب «چنين گفت زرتشت» مي گه :«جامعه ای که مردهاش مرد نباشن،‌ زنهاش مرد می شن»،‌ واقعا هم کدوم زن عاقل و سالمی دلش می خواد بین یک مشت نامرد زندگی کنه که یا توسری بخوره یا تبديل به مرد بشه و لذت زن بودن و در کنار داشتن يک مرد واقعی رو از دست بده؟
در پایان هم به عنوان حسن ختام از همين جا به عنوان يک فمينيست دست هرچی «مرد» توی دنيا هست می بوسم تا ديگه از اين وصله های ناجور به من نچسبونين،‌ ولی مردهااا نه مردنما!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

وصيت نامه من (بخش هفتم)

هی اين دوستان بهتر از جان به آدم می رسن و می گن پس چرا توی وصيت نامه ات چيزی برای ما نگذاشتی؟ ... آخه خدا پدربيامرزها من چيزی دارم و براتون نمی گذارم؟ چی کار کنم؟ برم دزدی که بعد از صد و بيست سال برای هرکدومتون يک خونه توی فلورانس و يک ويلا در سواحل اسپانيا و نفری يک فراری تستاروسا بگذارم؟ اينقدر منو خجالت دادين که بالاخره شبی از شبها دست به دعا برداشتم که يا ربی، منو بيش از اين پیش بندگانت خجل نکن که خدا هيچ درويشی رو شرمسار نکنه پيش روی ياران و اهل طريقت و در ادامه اينقدر از هر کران تير دعا کردم روان تا بالاخره سحرم دولت بيدار به بالین آمد، گفت برخيز که آن خسرو شیرین آمد...(ایشتیباه نشود، اين بيت هيچ ربطی به اون ابياتهايی نداره که می گه: سحرم دولت خواب آلوده، آمد و گفت بخواب آسوده، که نه آن خسرو شيرين آمد،‌ نه نگارت به هر آئين آمد، پس مبادا قدحی دربکشی، به تماشا همه جا سربکشی...) بعله، همونطور که گفتم شکر خدا که اين همه دعای نيم شب و آه سحری کار خودشو کرد و ديشب خوابی ديدم که مي ترسم بنويسم آب از لب و لوچه تون سرازير شه بره سمت جنوب شهر و اين شب عيدی عيش نداشته جنوب شهری ها رو منقص کنه. ولی چاره اي نيست و ناگزيرم از نوشتن نکته به نکته آن رويا... ديدم که توی خونه پای کامپیوتر نشسته ام و دارم چت می کنم که در می زنند و چون کسی نبود در رو باز کنه از دوستان آن-لاین با عذرخواهی فراوان رخصت می گیرم و به سوی اف اف می رم ، گوشی رو برمی دارم و می پرسم کیه؟ يک نفر می گه از طرف شورای شهر تهران يک نامه سفارشی دارين. دستم به سمت دگمه درباز کن می ره که يک دفعه يادم مياد ای بابا اينجا تهرانه و خاک دامنگیر داره، روزی صدبار به اسم پستچی و مامور کنترل کنتر برق و آب ميان در خونه ها و ...(بقیه اش حذف به قرينه معنوی شد!) اين بود که رفتم توی آشپزخونه و يک مشتم رو پر فلفل سیاه کیلو هزارتومن کردم و با دست ديگه ام يک چاقوی تيز آلمانی برداشتم و رفتم پشت در و دوباره پرسيدم کيه؟ يعنی که اف اف خراب بود صدات نيومد،‌ وگرنه نواده کريمخان زند و ترس؟؟؟ عمرا، تنها تفاوت من با کریمخان اینه که اون سبیل داشت و من ندارم. دوباره طرف گفت از طرف شورای شهر يک نامه سفارشی برای ماندانا خانم آوردم. يک کمی لای در رو باز کردم و ديدم يک آقايی خيلی شق و رق با لباس تمام رسمی يک تيکه پوست آهو روی يک کوسن مخمل ارغوانی گذاشته و روی اون هم يک چيزهايی به خط زر نوشته شده. با دیدن این صحنه دستهای مسلحم رو گرفتم پشت در و سرمو بيشتر بردم بيرون که چشمتون روز بد نبينه با ديدن يک مرسدس کوپه قرمز آنچنان قرار و اختيار از کفم رفت که دستهام شل شد و اول چاقو افتاد روی پام و بعد فلفلها ريخت روش و گفتم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ...از اينجا به بعد ديگه چيزی يادم نمياد که چی شد ولی می دونم بعدش ديدم که توی يک پاترول چهار در سفيد نشستم و به عنوان شهردار تهران دارم می رم تا يک طرح مهم عمرانی رو افتتاح کنم. اون مرسدس بنزه رو هم نمی دونم چی شد، احتمالا بعد از مراسم معارفه من به عنوان شهردار دوباره تبديل به کدو حلوايی کرده بودند. بالاخره رسيديم و از پارچه نویسی های اطراف فهمیدم چه خبره «مقدم شهردار محترمه تهران را برای افتتاح طرح جمع آوری و تصفیه فاضلاب تهران خير مقدم و شادباش می گوييم. بیست و چهارم اسفندماه ۱۴۸۱ خورشیدی» از ذوقم که تا اين موقع زنده مونده ام و هنوز وقت دارم تا وصيت نامه بنويسم آنچنان از ماشين پريدم پايين و دويدم طرف «طرح» که پام گرفت به روبانی که می بايست قيچی می کردم و با سرافتادم توی مخزن پر از همون چيزهايی که اگه بنویسم بايد وصيت نامه ام رو بگذارم توی آفتاب تموز تا خشک و ضدعفونی بشه،‌ حالا هم کو تا تموز؟ پس نمی نويسم اما عاقلان را اشارتی کافيست. اگر هم کافی نیست بگم همون چیزی که وقتی توی بیداری ببینین می گین اه! اما اگه توی خواب ببینین می گین به به چه خواب میمون و مبارکی، خیر است انشاالله و به زودی پولدار می شم. من هم توی همون هیر و ویر گفتم خدايا شکرت که دعاهای منو مستجاب کردی و به شکرانه نعمتت من هم همه اين گنج بی کران رو که تا تهران باشه پایدار و برقراره می بخشم به دوستانم که اونها برن و به سلامتی کيفشو بکنند و ما هم بنشينيم بر لب جوی و گذر عمر ببينيم کين تغابن ز جهان گذران ما را بس!
حتما راضی شدين ديگه نه؟ اگر هم نشدين که دیگه جوابتون با شيخ اجل سعدی و اون بيت معروفش که می گه چشم تنگ دنيا دوست رو ...

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

آشتی با پروژه ليسانس به مناسبت نوروز يک هزار و سيصد و هشتاد و دو جمشيدی.

ديشب بعد از هشت سال بالاخره عکس کارهای اجرايی مربوط به پروژه ليسانسم رو توی دو جلدی که از اين تز برای خودم نگه داشته بودم چسبوندم. عکس هايی از طراحی لوگو و روی جلد و پوستر و آگهی مجله و روزنامه و بيل بورد و ... که برای یک مجله انجام داده بودم گرفته شده. هشت سال پیش اینقدر توی ذوقم زده بودند که تز رو یک گوشه انداخته بودم و عکس ها رو یک گوشه دیگه. اون کاغذی رو هم که توی جلسه دفاع جلوم بود و ايرادهای بنی اسرائيلی آقايون رو (خدا کنه قوم بنی اسرائيل از گناه من بگذرند) روش يادداشت می کردم تا اگه مهلت دادن جواب بدم و ديدم که بعد از تمام شدن جلسه دفاع پشتش حس خودمو نسبت به اونها نوشتم. دوباره اون لحظه برام کاملا زنده شد. يادش به خير که نه، آقای مدير گروه منو يک سال سرکار گذاشت و هر سوژه ای اعلام کردم رد کرد چرا؟ برای اينکه می خواستم با گرافيست های آدم حسابی پروژه ليسانس بگيرم. استادهايی مثل آقای مصطفی اسداللهی که هرجا هست خدا به سلامت بداردش. اين آدم همه چيز داره. شعور،‌ اخلاق، هنر، سواد، هنر آموزش، ... با قيافه ای گرم و مهربون. خلاصه اين مدير گروه (بلانسبت هرچی مديره) اينقدر نه توی کار من آورد تا اينکه بالاخره گفتم خوب می شه با خود شما پروژه بگيرم؟ و ناگهان همه چيز عوض شد! همه سوژه هايی که با اشد مخالفت رد شده بودند شدند هلو و اون دفتری که می گفتند امکان نداره بشه توش دست برد و چيزی رو عوض کرد مثل دفتريادداشت بنده از کمد خارج شد و همه گونه دخل و تصرفی درش انجام گرفت. خوب خدا رو شکر. اما منو می گی؟ توی دلم گفتم خيله خوب، پس عقده استاد راهنما شدن کشته بودت؟ داغشو به دلت می گذارم و اين آقا منو ديگه نديد تا روز دفاع! وقتی با استادهای ديگه که برای جلسه دعوت شده بودند آمد تو و شروع کرد به ديدن کارها پشتش راه افتادم. وقتی اونها راجع به کارها ازش سوال می کردند و گفت من اصلا اين کارها رو نديدم و همکارهاش با چشمهای گشاد و دهن باز نگاهش کردند کلی حال کردم. حسابی بور شد. بالاخره بايد به اينها حالی کرد که اين دم شير است به بازی نگير! دردسرتون ندم،‌ اينقدر از دست من حرصش گرفته بود که وقتی جلسه رسميت يافت و حمله ها شروع شد خودش نوک حمله بود! با اون دوتا استاد ژوری يک تيم تشکيل داده بودند که البته در حمله بهتر از تيم های دست سوم عربی نبود. من هم یک تنه مثل مالدينی (‌يعنی مثل شير) دفاع کردم. راجع به بخش تئوری کار لام تا کام حرف نزدند. چون در بخش بازاريابی بود و از سوادشون خارج (گواينکه ثابت کردند در بخش گرافيک هم چندان سوادی ندارند يا اينکه خوب خودشونو به حماقت می زنند) ولی راجع به طراحی ها آی ايراد الکی گرفتند. ديگه فقط مونده بود بگن چرا روی کاغذ اشتنباخ گواش زدی، بايد روی گلاسه اين کارو می کردی! خود آقای استاد راهنمای ناکام هم که مي گن فوق ليسانس چاپ از اتريش داره (طفلی، اسمشو می بردم سنگين تر بود، با اين مشخصه همه گرافيست ها فهميدن کيه!!!) وقتی که ديگه خيلی کم آورد خواست رفع کُتی کنه گفت طرح های بيل بوردهای خيابانی چاپ می شود! دلیلش هم اینکه وقتی از یک طرح چندتا توی شهر نصب می شه همه عین هم هستند! تازه خوشمزگی هم کرد و گفت می گی نه یک نردبون بگذار برو از نزدیک نگاه کن. نزديک بود از خنده زمينو گاز بگيرم. گفتم پدرجان ما توی ايران ماشين چاپ اين اندازه نداريم،‌يک. توی کار چای از هرکار يکی چاپ کردن اقتصادی نيست، دو. کاغذ زير بارون و برف و آفتاب دوام نمياره،‌سه. من هم خودم توی شرکتی کار می کنم که همه بيشتر کارهای تبليغاتی اش روی تابلوهاست و هفته ای چندتا آرت -ورک برای نقاش کارها می فرستيم که نقاشی کنه و نصب بشه،‌ چهار، ديگه اين مزخرفها رو جلوی من يکی نگو حداقل! ولی پاشو کرد توی يک کفش که نه خير اينها چاپه! خد اخيرش بده همکار منو که آمده بود و بلند شد و به عنوان مدير آتليه يک شرکت تبليغاتی معتبر جواب آقا رو داد. طرف ديگه رسما شده بود رنگ بادمجون. بالاخره آقايون از بنده و مدعوين خواستند که بريم بيرون تا اينها شور کنند و نمره بدن. بچه ها که توی راهرو اومده بودند به من تسليت می گفتند. می گفتند با اين حاضر جوابی هايی که کردی ديگه اميدوار نباش بهت ليسانس بدن. الان می اندازنت مثل آب خوردن. گفتم به درک. من خودمو سانسور نمی کنم که اين مدرک قلابی دانشگاه آزاد اسلامی رو بگيرم. جهنم ندن! خلاصه بعد از اتمام جلسه شورای امنيت دوباره وارد کلاس شديم و ديديم اساتيد يک قيافه ای گرفتن انگار که می خوان زندگی دوباره به بنده عطا کنند. فرمودند ما ديدم اگه الان به تو بخواهيم نمره بديم خيلی نمره ات پايين مياد. بهت فرصت می ديم يک ماه بری دوباره کارهای اجراييتو عوض کنی با نظر استاد محترم راهنما!!! و بياری بهت نمره خوب بديم. بنده های خدا نمی دونستند کسی در مقابلشون ايستاده که محض رضای خدا يک بار هم توی کارنامه های دوازده سال مدرسه اش به نمره ای غير از نمره ورزشش نگاه نکرده! گاه گاهی هم ادبيات برای سرما گرما! پرسيدم خوب آخرش چند؟ گفتند ۱۷! گفتم خدا بده برکت. پرسيدند چی؟ جواب دادم هيچی! همين هفده از سر دانشگاه آزاد هم زياده و من خودمو بيش از اين علاف شماها نمی کنم و به اين ترتيب هرچی استاد راهنما رشته بود که منو سر پل خر بگيری گير بندازه پنبه کردم. از بس همه دانشجوها بچه بازی راه انداخته بودند و سر نمره خودکشی کرده بودن اينها فکر می کردن من الان برای دريافت بيست هرکاری می کنم. تازه مگه هفده بده؟ ...بعد از اون چندجا کار کردم و موفق هم بودم. به خدا هيچکدوم هم موقع استخدام از من راجع به نمره پروژه ام سوالی نکردن! می پرسيدن هم مشکل خودشون بود نه من!
از همه اينها گذشته ديشب که بعد از سالها کارهامو نگاه می کردم ديدم عجب کارهای خوبی بودن. دوباره کلی چيز ياد گرفتم!... خدا خير بده اساتيدی مثل آقایان اسداللهی، فرهادی،‌ شباهنگی، جزايری و حاتم رو که خيلي چيزها به ما ياد دادند از جمله دريافت تفاوت آدم با شخصيت و بی شخصيت رو.
...بعد از چسبوندن عکس ها جلد کتابچه رو تميز کردم و گذاشتمش توی کتابخونه ام. حالا ديگه دوستش دارم و به مناسبت نوروز یک هزار و سیصد و هشتاد و دو خورشیدی باهاش آشتی کردم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

چو فردا شود فکر فردا کنيم؟؟؟

هواپيما نبود. سوپرمن هم نبود. حتی سگ پرنده هم نبود. يک توله سگ معمولی بود با تن قهوه ای و صورت سياه که دلش پر مي زد بگذارندش زمين تا بتونه آزادانه جست و خيز کنه. معمولا جای جانداران چهارپا روی زمينه.
حدود بیست و یکی دو سال سن داشت. گدا نبود. احتمالا دیپلمه بود. قيافه اش به معتادها و تنه لش های سرکيسه کن هم نمی خورد. شايد خيلی هم برای پيدا کردن يک کار ثابت که بتونه روی حقوق هر چند اندکش حساب کنه تلاش کرده بوده. کنار خيابون ايستاده بود و يک توله سگ بداخلاق رو روی دستش بلند کرده بود بلکه مشتری خوبی براش پيدا بشه.
امروز يک توله سگ می فروشه، ولی مگه چند نفر توی تهرون سگ می خرند اون هم از کنار خيابون و بدون شناسنامه و گواهی دامپزشک؟ احتمالا ديروز دريل بوش چينی کنار خيابون می فروخته که ديگه بازارش اشباع شده،‌ قبلش کيسه خواب آمريکايی، قبل از اون قليون های فانتزی، قبلش گل و قبل از اون آدامس و سيگار. ولی فردا چی می فروشه؟ کليه شو؟ مواد مخدر؟ بچه؟ يا بازار جديدی باز خواهد شد که ما الان فکرش رو هم نمی تونيم بکنيم و همه اينها پيشش شوخیه؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

جشن شور درختکاری.

من هرچی از ديروز تا حالا دارم فکر می کنم نمی فهمم چطور شد که امسال «جشن درختکاري» شد «شور درختکاري»! آخه ديروز روی همه تراکت ها نوشته بود «شور درختکاري». شايد می خواستن خيلی ایرونی اصيل بازی راه بندازن و بنويسن «سور درختکاري» عوضی تایپ کردن شور... خوب غلط تایپی هميشه پيش مياد. من خودم هم که اول و وسط و آخر همه تایپيست های منظومه شمسی هستم گاهی دستم خطا می کنه... البته یک احتمال هم می دم که می خواستن بهمون متلک بگن. آخه هرچی هر سال رفتیم درخت کاشتیدیم یا ما غلط کاشتیم و خشک شد یا توی منازعات قومی قبیله ای سازمان ها و نهادهای محترم سوخت و از ریشه درآمد و ... و می خواستن به ما حالی کنن که دیگه شورشو درآوردین با این آب توی هاون کوبیدن ها! آخرین احتمالی که می دم اینه که چون قرار بود بریم توی زمین های شور «آتریپلکس» یا «اسفناج وحشی» بکاریم که از شوری زمین ها کم کرده و زمین رو قابل کشت می کنه اینطور استنباط شده که شوری زمین به ما می رسه و بی نمکی ما به اون. مثل آتیش چهارشنبه سوری در به در بی باعث و بانی که زردی اون از ما و سرخی ما از اونه، پس جشن ما می تونست با حضور اين همه آدم با نمک تبديل به شور بشه. باز خدارو شکر زمينش ترش نبود وگرنه اين همه دختر ترشيده رو چيکار می کرديم؟ اون هم توی جامعه مردسالار!
حالا شور يا سور يا جشن و يا هرچيز ديگه ای که بود ما رو برعکس هر سال به جای کوه بردن به بيابون (عجب جای قشنگی هم بود) و باز برعکس هرسال که قرار بود توی چاله های از پيش کنده شده نهال سرو نقره ای دفن کنيم از قبل مراسم کفن و دفن درختچه ها رو انجام داده بودند و ما فقط قرار بود دورشو مثل کلاه آقای دکتر کردوانی گود کنيم و بکوبيم که آب بارون بياد بره درست پای نهال و از اونجا بره به طرف ريشه که خيلی از خودمون استعداد نشون داديم و ثابت کرديم که هنوز فرق کلاه و شلوار آقای دکتر رو نمی دونيم. بابا استعداد! و باز از اونجايی که این همه استعداد از خودمون نشون دادیم احتمالا سال دیگه «از دست بوس ميل به پابوس کرده و خاکمان بر سر که پيشرفت معکوس می کنيم» ما رو می برن توی يک زمين شخم زده شده و نفری يک مشت بذر يونجه می ريزن توی مشتمون که بپاشيم بلکه اون حداقل سبز بشه و دام های کشور بخورن و خير رفتگانشون ما رو دعا کنند. اگه اين کار هم از دستمون برنياد ديگه نمی دونم با ما چه خواهند کرده. شايد سال بعدش روز درختکاری همه ما رو سوار اتوبوس کرده و به مقصد نامعلومی حرکت بدن و بعد هم وسط راه اتوبوس رو بندازن توی دره بلکه طبیعت از دست ما طرفداران سينه چاک خودش نفس راحتی بکشه! ايدون باد.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()

وصيت نامه من (بخش ششم)

ديروز برای مراسم ختم محمدرضا صادقی به مسجد رفتم و با دوتا مسئله غامض روبرو شدم که از الان بايد براشون راه حلی پيدا کنم و پاسخی.
۱- مادر داغدیده اون خدابيامرز همش می گفت ديگه هرجا رو نگاه می کنم محمدرضا رو نمی بينم. نه اين طرف، نه اون طرف، ... جای خاليش خيلی مادرشو اذيت می کرد.
۲- من و دوتا همراهم وسط مجلس ناچار بوديم بلند بشيم و هرکدوم دنبال کاری برويم. وقتی اومديم بيرون هنوز دوستانی بودند که به طرف مسجد می رفتند. يکی از دخترها که اصلا حال خوبی نداشت و خودش به اندازه کافی کلافه و ماتم زده بود می گفت آخه من الان برم به مادرش چی بگم؟ توی اين موقعيت چی می تونم بهش بگم؟...
خوب تکليف تعيين کردن برای ديگران سخته ولی من مي گم اگه تونستين اجرا کنين. بریم سراغ بند جدید وصیت نامه من:
۱۰- من می دونم خيلی از شماها هم می دونين که مردن تموم شدن نيست. ما به شکل روح، انرژی و يا هر اسم ديگه ای که می خواهين روش بگذارين باقی می مونيم و فارغ از محدوديتهای دنيای مادی. پس مطمئن باشين که من همون دور و برها دارم می پلکم. شايد اگه کمی تمرکز کنين بتونين منو حس کنيد که کنارتون ايستادم يا دارم دستتونو نوازش می کنم که آروم بگيرين (البته اگه احتمالا کسی بود که از مرگ من متاسف شده بود) شايد هم انگشتمو بکنم توی استکان چای يا اصلا يک دفعه برم سراغ سماور که با شما ارتباط بهتری برقرار کنم. نمی دونم اون دنيا تف وجود داره يا نه اما اگه وجود داشت قول نمی دم توی قوری تف نکنم! اينه که اگه خواستين چای بنوشين اول خوب نيگاش کنيد. هرچند تف من شفاست!!!
پس با اين بند از وصيت نامه دو مشکل مذکور حل شد. اول اين که من همونجا حضور دارم و دوم اينکه هرکی گفت ديگه نمی بينمش بگين کورخوندی، چشم دل باز کن که جان بيني، آنچه ناديدنيست آن بينی!
راستی از الان باهاتون يک قرار می گذارم. من بيست و چهار ساعت بعد از مرگم ميام يک جای خاطره انگيز. بگذار ببينم کجا باشه خوبه؟ آهان ميام توی خيابون سعدآباد سر کوچه پنجم می ايستم. خوبه؟ نبش شمالی کوچه. هرکی خواست منو ببينه بياد اونجا. با هم می شينيم لب جوی و گذر عمر رو می بينيم. ديگه همه مشکلاتتون حل شد؟ خداروشکر.

ماندانا
احتمالا ادامه دارد

   + Mandana In Red ; ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()