Mandana In Red

توضيحی ضروری پيرامون درجه هوش مخلوقات خدا.

دوتا صفت هست که وقتی بهم نسبت می دن دلم می خواد طرفو از گوشاش آويزون کنم بالای ديگ روغن زيتون جوشان! اوليش «مرد»ه که ديگه فکر می کنم همه می دونن چرا...و دوميش «شيطون»! يعنی ديگه از اين دومی کلاس پائين بيارتر خدا نيافريده (البته برای زنها). اين آقايون چون خودشون يکبار از شيطون بازی خوردن فکر می کنن ديگه شيطون آخره باهوشها و نقشه بريزهاست در صورتی که در اون قضيه،‌ يعنی هبوط آدم و حوا شيطون فقط نقش يک ابزار رو بازی کرد و مغز متفکر يکی ديگه بود...بعله، ليليت! قهرمان اصلی اين داستان. همسر اول آدم که حاضر نشد حرف زور بشنوه و آدم رو ول کرد رفت، اسم اعظم رو از خدا آموخت و بعد هم که ديد خدا حوا رو برای آدم خلق کرده تصميم گرفت از طريق همين زن به آدم ضربه بزنه و اون نقشه رو کشيد و شيطون رو مامور رسوندن پيام به حوا کرد. شيطون در اينجا فقط نقش يک رسانه رو بازی کرده و البته از حق نگذريم و ناگفته نماند که کمتر از بی بی سی هنر به خرج نداد، در جای خودش خيلی کار کرد. خوب حالا شما انصاف بدين، وقتی بهم می گن شيطون نبايد بهم بر بخوره؟ يعنی به جای اينکه جايگاه اصلی زن رو درک کنن هی يک نقش دست دوم بهم نسبت می دن... البته خوب هنرمندان اين بازی به ترتيب ليليت، شيطون و حوا خيلی خوب هرکدوم کارشون رو انجام دادن و آدمو گذاشتن سر کار، ولی من حاضر نيستم از جايگاه اصلی خودم يک پله هم پائين بيام و نقش دوم رو قبول کنم. حالا اگه آقايون خيلی دوست دارن به اون درجه از هوش و ذکاوت برسن که شيطون بشن ارزونی خودشون به من چرا نسبت می دن؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()

بارون بارونه زمينا تر می شه...

تهرون شده عين موش آب کشيده... عجله دارم... برای يک مسير پونصد متری بايد سوار ماشين بشم... يک پژوی قديمی و داغون... راننده خيلی خوفه... جناب صدتومنی بودها... می گه: «باشه!»... پژو رفته...دخترای نوجوون ظريف و خوشگل با مانتوهای رنگی... می گن و می خندن... قد متوسط کوتاه... کت و شلوار سورمه ای نيمدار... شال سبز هم روش...ريش و پشم سفيد...به دخترها می گه ماشالللللللللللللللللله!... دهنم وا مونده............ موش رو اگه صدبار هم آب بکشی باز هم موشه...

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()

برداشتی آزاد اما کوچک از سناريوهای بزرگ جهان.

آقا يک چيزی ياد گرفتم ماه! می خوام برم يکی از اين لاتهای چاقوکش و سرگذر بگير رو پيدا کنم بيارم بگذارم سر کوچه مون همسايه ها رو موقع رد شدن سرکيسه کنه و شرگيری راه بندازه توی محل. هرچی هم درآورد نصف نصف. اون حق العمل کاری بگيره من سرقفلی. می گم یک چند بار هم جلوی بقیه از من اخاذی کنه و من هم شیون و واویلا سر می دم و فحش و ناسزا و ناله و نفرین...
بعد از يک مدت هم که ديگه جون اهالی محترم محل رو خوب به لب رسوند (‌لب بالا) يک روز می رم وای می ايستم وسط محل به عربده کشی که ای آدم بی شرف بی ناموس بی غيرت بی احساس بی حقوق بشر بی تمدن چاقو کش گردن کلفت نخراشيده نتراشيده! باش تا من خودم بيام به حسابت برسم که ديگه چشمام شده دوتا کاسه خين! از قبل هم بهش می سپرم بالاغيرتا صبر نکنی تا من بهت برسم ها. تو در برو و من تا دوتا کوچه اونطرف تر دنبالت می دوم و بعد برمی گردم می گم حيف جونشو برداشت و در رفت. وگرنه همين جا شيکمشو سفره می کردم بعد هم می دادمش دست دادگاه که هرچی حقوق بشر رو گرفته و گذاشته جيبش ازش بستونن. اون هم که براش بد نبوده يک مدت توی این محله لفت و ليساشو کرده و قبل از اينکه کس ديگه ای بخواد بدتش دست پليس و گير بيفته فلنگو می بنده. بعد هم اهالی محل اينجانب يعنی شريک دزد و رفيق قافله رو می گذارن روی سرشون و حلوا حلوا می کنن و کوچه رو به اسمم می کنن و مجسمه ام رو می سازن و می گذارن سر کوچه و هر روز برام شيرينی و شکلات ميارن و تا دنيا دنياست اسمم ميره توی فهرست قهرمانان محل. ديگه کار و کاسبی از اين بهتر؟ هم دنيا داره و هم آخرت.
فقط از اونجا که من واقعا به حفظ حقوق مولف و مصنف يا همون کپی رايت که هنوز شما ايرونی ها نتونستين بپذيرينش و راه پيشرفت مملکت رو باز کنيد به شدت معتقدم بايد همين جا بگم که اين روش رو از روی نسخه ثبت شده آمريکايی اش اقتباس کرده ام. حالا کپی رايتشونو نمی دم، ولی اسمشونو بيارم حداقل.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()

بودن يا نبودن!

خوشحال بودن يا خوشحال نبودن! مسئله اين است!
آيا اتفاقاتی که داره می افته در مجموع به نفع مردم عراق است؟ هرچند در طولانی مدت؟ يا اين همه شور و شوق و هيجان و شادی بعد از مدتی به پشيمانی تبديل می شه؟ آيا از چاه درميان و حداکثر توی چاله می افتن؟ يا تازه از چاله در اومدن و توی چاه افتادن؟ خدا نکنه! در اين لحظه اول آرزوی آرامش و سعادت برای مردم عراق دارم و بعد آرزوی ريشه کن شدن تفکرات و توهمات جنگ راه بيانداز بين ايران و عراق.
ولی خوشحالم که کشتار و خونریزی متوقف شده.
درضمن واقعا اميدوارم که تاق کسری صدمه نديده باشه.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()

چرا و به چه علت هنر نزد ايرانيان است و بس؟

زمان: ساعت ۱۲ ظهر شنبه، نهم فروردين ماه هزار و سيصد و هشتاد و دو.
مکان: يکی از کوچه های منتهی به خيابان شريعتی.
بنده با کيف دوربين از سمت شريعتی وارد کوچه می شم و به ديوار نارنجی رنگ دبيرستان دخترانه انتهای کوچه نگاه می کنم. جلوتر می رم تا می رسم به ۵ متری ديوار. از معدود روزهايی در طی سال است که آسمون تهرون آبی ديده مي شه و خيابونها خلوته و آفتاب بهاری هم که بی دريغ می تابه و همه شرايط مهياست برای اينکه با گرفتن چندتا عکس خارش انگشتهاتو کم کنی و دلتو خوش کنی و بگی من عکاسی می کنم پس هستم!
به محض اينکه دوربين رو از کيفش درميارم و يک عکس از ديوار و درختها و آسمون می گيرم يک پيکان سبز نيروی انتظامی که اگه صدتا ضبط دزد و مواد فروش تابلو سر راهش بوده يک نگاه چپ هم بهشون نکرده جلوی من سبز-تر مي شه و می زنه روی ترمز. بنده هم با وجود اینکه ترکیب بندی عکسم به هم ریخته و یک همچین حجم بدترکیبی پریده وسط کادر بندی نازنینم به روی مبارک نميارم چون می دونم بالاخره به خودش زحمت می ده حرف بزنه. بعد هم اگه بخوای دست پاچه بشی که ديگه جرمت محرزه! خلاصه راننده که سمت بنده قرار داره می پرسه: خانوم چيکار می کنی؟‌
می خوام بگم: مگه نمی بينی؟
ولی می گم: هيچی. عکس می گيرم.
اون يکی که اون طرف کنار راننده نشسته می گه: تشريف بيارين اينجا.
می خوام بگم: من که اونجا کاری ندارم، شما اگه کاری دارين تشريف بيارين اينجا!
ولی می گم: چشم.
و می رم به سمت ديگر پيکان نيروی انتظامی که احتمالا يکی از همون پيکانهاييه که فرستادن پاکستان و اونها هم ۵۰۰ تا عيب ازش گرفتن و «ريجکت» کردن همه رو از دم!
می گم: چی شده قربان؟ ( از اونجايی که بنده ستاره شناس نيستم به خودم زحمت رصد کردن نمی دم که ببينم طرف سرهنگه،‌ سرگرده، سروانه، سرزيردوشيه، چيه... و به جای اين القاب می گم قربان)
می گه: از کجا عکس می گيری؟
می خوام بگم:‌ مگه کوری؟
ولی می گم: از ديوار اين دبيرستان که هم دخترونه است و هم تعطيله.
می گه: مگه عکس گرفتن داره؟
می خوام بگم: يعنی احتمالا من بايد تمام تاريخ عکاسی و تحولاتش رو برات تعريف کنم تا توجيه بشی که از يک ديوار هم می شه عکس گرفت؟
ولی می گم: خوب نارنجیه و قشنگه ديگه.
می گه: آخه به ما يک مورد ۱۱۰ خورده.
می خوام بگم: خوب پس چرا وقتتونو تلف می کنين و زودتر نمی رين به اونجا برسين، که طرف توضيح می ده: همسايه ها زنگ زدن که يک خانمی اومده اينجا داره فيلم می گيره! و بنده بلافاصله متوجه می شم که «اون مورد ۱۱۰» خود بنده هستم!
می خوام بگم:‌ خداروشکر، اين سال هشتاد و دو چقدر تهران امن شده که مورد خلاف و صد و دهيش منم!
ولی می گم: ولی قربان بنده همين الان رسيدم اينجا.
می گه: خوب به ما هم همين الان زنگ زدن!
می خواب بگم: به خدا اگه پر سيمرغ هم آتيش می زدن بيشتر از اين طول می کشيد تا بياد، ۱۱۰ که جای خود داره.
ولی مي گم: قربان بنده از روی ساعت شصت ثانيه نيست که دوربينم رو از کيفش درآوردم!
می گه: براي چی عکس می گيری؟
می گم: خوب برای اينکه عکاسم.
می گه: کارت داری؟
می خوام بگم: مگه نقاش ها و شاعرها و مجسمه ساز ها کارت دارن که ما عکاس ها بايد داشته باشيم؟
ولی می گم: کارت چی؟
می گه: کارت جايی که براش کار می کنی.
می گم: من برای جايی کار نمی کنم.
می گه: شغلت چيه؟
می گم:‌ خانه دار!!! (‌و يک لحظه احساس می کنم که دنيا خورده توی سرم، ولی بهتر از اينکه بگی فلان جا کار می کنم و حالا بخواد دستشو تا ته بکنه توی دماغت ببينه اون تو چه خبره!)
می گه: خوب يک مجوزی چيزی بايد داشته باشی.
می خوام بگم: اگه تو که مامور قانون هستی نمی دونی که عکاسی توی شهر قدغن نيست و هيچ مجوزی نمی خواد و اگر غير از اين بود ديگه کسی به خودش زحمت نمی داد کنار پادگان ها و امثالهم تابلوی «عکاسی ممنوع» نصب کنه واقعا برای اين مملکت متاسفم و بيشتر از اون برای خودم!
ولی می گم: والله من چند ساله توی تهرون دارم عکاسی می کنم هيچکس هيچ کجا نگفته چرا عکاسی می کنی!
راننده پامنبری می کنه و می گه: بالاخره یک کارتی چیزی می خواد که از وزارت ارشادی جایی.
می خوام بگم: موقعی که مانی نقاشی می کرد مگه ما وزارت ارشاد داشتیم؟ یا تا حالا وزارت ارشاد ما تونسته یک مانی بیرون بده که تو توقع داری هنر در دامن وزارت ارشاد پرورش پیدا کنه و لاغیر؟
ولی هیچی نمی گم و فقط نگاهش می کنم.
باز رئیس کل می گه:‌ خونه ات کجاست؟
می خوام بگم: تو باغچه!
ولی می گم: شمرون. ( خوشبختانه يا از گشادی کاليبر يا به خاطر عدم امکان ترک حوزه استحفاظی وقتی آدرس دور نشونی می دی نمی گن بيا بريم در خونه ات)
می گه: حالا عکست چی بود؟
و من هزار بار از خدا برای روح پدر و مادر اين کفاری که شب و روز در جهت پيشرفت علم و تکنولوژی زحمت می کشن آمرزش می طلبم که دوربين ديجيتال رو خلق کرده اند و می شه همونجا عکس رو ديد. اگه سونی هم می تونست اين مطلب رو توی تبليغاتش بنويسه که « آی مردم دوربین ديجيتال اين امکان رو به شما می ده که اگه پليس جلوتونو گرفت همونجا عکسی رو که گرفتين نشونش بدين و از دستش خلاص بشين» تا الان همه بازار ايران را قبضه کرده بود. بنده هم با کمال مسرت عکس رو به ايشون نشون می دم و ناگهان این مغز متفکر امور امنیتی-ضد جاسوسی که تا الان فکر می کرد در دوران فعالیت ماهواره های جاسوسی که توانایی شمارش موهای سر ایشون رو هم دارن يک جاسوس و خرابکار خری ممکنه پيدا بشه که روز روشن بياد وسط خيابون واسته و برای مقاصد ضد امنیتی از ديوار مدرسه عکس بگيره! با يک سطح نارنجی روبروی می شه که بالاش يک نوار آبی قرار داره و يک خط قهوه ای (درخت کنار خيابون) هم اين دو تا رو قطع کرده و از کادر زده بيرون!
می گم: شما چیزی غیر از ترکیب بندی رنگ و زیبایی!!! می بینین؟
طفلکی در حالی که سعی می کنه نفس عمیق نکشه تا بوی سوختنی کمتر اذیتش کنه می گه: همش همینه؟
می گم: من که گفتم تازه رسیده بودم!
می گه: بله، ولی خوب مردم می بینن یکی اومده دم خونه شون داره فیلم می گیره می ترسن دیگه. حق دارن.
می گم: بله حق دارن. من هم بودم می ترسیدم!
خداحافظی می کنه و پیکان سبز که اگه به من دنیا رو هم بدن حتی یک نگاتیو حرومش نمی کنم دور می شه و می ره!
سرمو بالا می گیرم و می گم: خدايا، تو موقع خلق من يک لحظه فکر نکردی ممکنه که من جنبه اين همه آزادی رو نداشته باشم؟ بهتر نبود ريسک نمی کردی و منو توی يک خراب شده ای مثل ايتاليا به دنيا می آوردی؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()

ديدين گره های سيزده به در پارسال سيزده به در امسال جواب داد؟

امروز با يک نگاه عاشق شدم. تا توی چشمهای سبزش نگاه کردم شاهزاده اسب سواری رو که هميشه منتظرش بودم پيدا کردم و وا رفتم. گفتم: احساس می کنم هزار سال دوستت داشته ام. منو می گيری؟ گفت: جهنم ضرر... من هم از خوشحالی بال درآوردم. شرط و شروط هاشو هم گفت. ديگه سرکار نمی رم. حداقل ۵ تا بچه بايد بزام. بدون اجازه اش نبايد از خونه بيرون برم حتی پيش مامانم. روزی ۲ وعده آشپزی می کنم. لباسهای سنگين رنگينی رو که خودش برام می خره مياره خونه می پوشم. وقتمو با کتاب تلف نمی کنم و وب لاگ نویسی هم که هيچی. حداقل پونزده کيلو چاق می شم. هرچی فرمود می گم چشم...
الان که دارم برای آخرين بار وب لاگ می نويسم باورم نمی شه که اين شانس به من رو آورده و يک دفعه اينقدر خوشبخت شدم. حالا ديگه می تونم با خودم رو راست باشم و همونجوری زندگی کنم که هميشه آرزو داشتم اما نمی تونستم بروز بدم و ناچار بودم ادای يکی ديگه رو دربيارم... وای که چقدر من خوشبختم... خدا همه رو به آرزوشون برسونه.

ماندانا
... خوب نمی دونم خوشحال می شين يا ناراحت، اما اين دروغ سيزده بود. چاره چيه،‌ اين هم يک رسمه که بايد انجام بشه و هرچی بزرگتر بهتر. تقصير من نيست. البته می خواستم از اين آب و روغنشو بيشتر کنم و کشش بدم اما جدی جدی داشت حالم از خودم به هم می خورد. تا همين جا هم که نوشتم و مثل درختها در اين فصل شکوفه نزدم هنر کردم.

   + Mandana In Red ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()

منحنی سقوطی ... و هنر ايران.

ساخت تخت جمشيد درحدود ۲۴۰۰ سال پيش شروع شد. به اين معنی که فقط هفت سال مشغول صاف کردن صفه زير اين مجموعه بودن و بعد از اون شروع به ساخت بناها کردند. اگر اشتباه نکنم نخستين بنايی هم که ساخته شد تالار آپادانا بود که اصلا برای برگزاری بارعام ها و مراسم نوروز، جشن برکت درنظر گرفته شده بود. در اطراف اين تالار چهار اتاقک نگهبانی بوده که کنار هرکدوم دو يا يک مجسمه سگ از سنگ مشکی يک تکه قرار داشته که الان يک نمونه تقريبا سالمش توی موزه ايران باستان وجود داره. از اون طرف مجموعه بناهای کاخ گلستان رو هم داريم که نخستين بخش اون خلوت کريمخانی بوده که زمان کريمخان ساخته شده،‌ همونجايی که الان يک تخت سنگی و سنگ قبر ناصرالدين شاه قرار داره و استخوانهای صاحب عمارت پس از نبش قبر و انتقال به تهران توسط آقا محمدخان زير پله هايش دفن بود،‌ آخه ما ايرونی ها برای جلوه کردن خودمون راهی نمی شناسيم الا تحقير ديگران، خوب راههای ديگه ای هم داره اما سخته و به گروه خونیمون نمی خوره. از اين فرعيات جات که بگذريم می رسيم به اصل مطلب و مجسمه های حيوونی که احتمالا قرار بوده شير از کار در بياد اما یک چیزی شده تو مایه گربه های ناقص الخلقه و در اين بنا ديده می شه. میگن بیت :
خورشید اگر محو تماشای تو نیست دلگیر مشو از پشت کوه آمده است
رو شاعر در وصف همین مجسمه ها گفته و بلافاصله هم از دنیا رفته. حیف اون موقع پزشک قانونی نبوده وگرنه گزارشش مرگ در اثر «ذوق زدگی» و به عبارت دیگه عارضه ذوق مرگ شدن قربانی رو گواهی می کرد. من خودم اولین بار که این مجسمه ها رو دیدم به تمام راویان تاریخ شک کردم و این که گفته اند آقا محمدخان به خاطر دشمنی با کریمخان استخوانهای اون بدبخت رو از گورش توی شیراز درآورد و برداشت آورد تهران زیر پای خودش چال کرد تا هر روز از روش رد بشه. من فکر می کنم برعکس خیلی هم کریمخان رو دوست داشته و می خواسته تمام عمر حظ بصر حاصل از دیدن این همه آثار هنری رو با صاحب و بنیان گذار عمارت تقسیم کنه.
به هر حال دوستی یا دشمنی اونها به من ربطی نداره، فقط می گم این خط سیر پيشرفت در هنر رو بگيريم از دوهزار و چهارصد سال تا حدود دويست سيصد سال پيش و همون منحنی رو برای فرهنگمون هم باور کنيم. اگه می خواين با چشمهای خودتون اين دو نمونه رو ببينين و کارشناسی کنين يک تک پا برين کاخ گلستان در میدان ارگ و بعد با ده دقيقه پياده روی به موزه ايران باستان ساختمان آثار قبل از اسلام.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()

زادروز زرتشت!

امروز زادروز زرتشت است.
کردار نيک، گفتار نيک، پندار نيک...
چقدر نيک کردار و نيک گفتار و نيک پنداريم؟ چقدر توقع نيکی از دنيا و زندگی داريم؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()

مهمان آمد و عيدم عزا شد.

عيد آن روزی است که ناچار نشوی هی برای انواع و اقسام اره و اوره و شمسی کوره در باز کنی و بفرما و بتمرگ بزنی! همونهايی رو می گم که نديدنشون صدالبته بهتر از ديدنشونه. همونهايی که مثل چک برگشتی تاریخ ۶ ماه پیش روی دستت موندن. در مسجدن، نه کندنی و نه بردنی. بعد تازه بازديد هم بايد بری ديگه. نيست که اگه نری سال ديگه نيان سراغت و باغ بهشت هبوط کنی که. خلاصه که آقا ما خوب عيدی داريم. از صبح تا شب بی خيال زنگ زدنهای بی هوا و مهمونهاي بی ملاحظه دوست نداشتنی غير قابل تحمل. هروقت می خوایم بیدار می شیم،‌ می خوابیم، کتاب می خونیم،‌ غذا می خوریم، تفریح می کنیم، آی به کارهای عقب افتاده می رسیم... به اين ميگن عيد. از همين جا هم خدمت اون طفلی هايی که هنوز نتونستن از شر فاميلها و ظاهرا دوستان بدتر از دشمن خلاص بشن عرض ادب و تسليت داريم. همدردی ما را بپذيريد. غم آخرتون باشه.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()

در اين ديار بی کسی، کسی عيدی نمی دهد...

تا اين لحظه که بيش از ۴۰ ساعت از آغاز سال ۱۳۸۲ شمسی می گذره هيچکس به من نه يک توله ببر عيدی داده نه حتی يک توله يوزپلنگ و دريغ از يک جوجه شاهين، و به اين ترتيب تمام آرزوهای من نقش برآب شد. فکر می کردم امسال ديگه حتما يکی پيدا می شه که يک جونور خوشگل نازنين برای من بخره و خوشحالم کنه. آخه من تا کی بايد در حسرت داشتن يک ببر سه متری حسرت بکشم؟ چی مي شه يک ببر داشته باشم که بتونم باهاش رفيق باشم، کشتی بگيرم، حرف بزنم، بازی کنم، گردش و سفر برم، وقتی خسته می شم بتونم بهش تکيه بدم و دراز بکشم. وای دلم ضعف رفت برای بازی کردن با اون کله خوشگلش. به خدا يک يوزپلنگ هم قبوله ها. خيلی هم آدم سخت گير و بد ادائی نيستم، يک توله يوزپلنگ خوشگل مامانی رو هم می گذارم روی چشمم و می گم دستتون درد نکنه. قول هم می دم نگذارم بهش بد بگذره. ای خدا برسون.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()

ای بابا، نمی گذارن آدم از نوروز بنويسه.

رستم: «من از اينکه آمريکا داره عراق رو می کوبه خوشحالم! اينها همونهايی بودن که هشت سال پدر مارو در آوردن...هميشه دشمن ما بودن، اينجوری حداقل تا بيست سال ديگه پتانسيل حمله دوباره به ايران رو نخواهند داشت...»
سهراب: « آیا امروز با کشته شدن عراقی ها کشته های ما زنده می شن؟ آیااین همون طرز تفکری نبود که اين چنين دنيايی رو برای ما بوجود آورد؟ اين دنيايی که خودتون هم ديدين چيز خوبی نيست. پس وقتی زمان نشون داده که راه شما نتيجه خوبی نمی ده ما چرا بايد مثل شما فکر کنيم؟ چرا فکر کنيم که راه خلاصی پيدا کردن از يک همسايه نه چندان خوش اخلاق جنگه؟ چرا به بيست سال جلوتر فکر نکنيم؟ روزی که بالاخره اين همسايه يا هر دشمن ديگه ای بتونه دوباره توان جنگی خودش رو تقويت کنه؟ باز ميشه روز از نو روزی از نو؟ يا ميشه کار ديگه ای کرد؟ به جای جنگ به صلح فکر کرد. به پيدا کردن راهی که نسل های آينده ايران و عراق رو دوست بار بياره نه دشمن. چه فايده از اينکه توی ذهن بچه هامون فرو کنيم که عراقی دشمنه و جنگی رو پی ريزی کنيم که در نسل های آينده رخ خواهد داد؟ حالا عراق هيچی، آيا با اين کار و ترتيب دادن يک جنگ ديگه با دستهای خودمون بچه هامون رو بدبخت نمی کنيم؟ مايی که ادعا داريم روشن فکريم و بچه هامون رو دوست داريم و صلاحشون رو از خودشون بهتر می دونيم و حاضر نيستيم حتی يک مو از سرشون کم بشه...»
«بوی جرج» خواننده گروه «کالچر کلاب» که توی دهه هشتاد خيلی گل کرده بود هميشه خودشو به شکل زنها درمی آورد و به همين دليل توی ايران مورد لعن و نفرين مرد و زن بود ترانه ای داشت با نام War is stupid که خيلی هم ريتم قشنگی داشت،‌ به نظر من اون بابا با همه ادا و اطوار غيرعادی و ظاهرا ضدفرهنگی اش از خيلی از روشن فکرهای اتو کشيده و با ظاهرهای معقول و مرتب امروزی روشنفکرتر و حتی انسان تر بود. اينها به راحتی برای میلیونها نفر بیگناه جنگ راه می اندازن و به خاطر ظاهرشون آدمهای خوبی شمرده می شن اما اون که ضدجنگ فکر می کنه و توی چهارچوب آزادی های فردی خودش رو به شکل زن درمياره آدم بد و پيف پيفيه! عجب دنيايی ساختيم ها!!!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()