بازم جای شکرش باقيه.
نفهميدم بالاخره اين زنهای بيچاره عربستان تونستن شناسنامه بگيرن يا نه. خيلی بده ها، توی اين دنيايی که یک ديسکت سیصد تومنی می خری چندتا ليبل خام همراهش داره که اگه عکس «فرد فیلینستون» رو هم روش کپی کردی بنويسی «عصر حجر» و بچسبونی روش، آدم شناسنامه نداشته باشه. چقدر سخت می گذره؟ تازه اين الانشونه، طفلکی ها دو سه هزار سال پيش چه وضعی داشتن خدا می دونه. حالا وقتی آدم یک چیزی رو نداره ولی از وجودش خبر نداره خیلی سخت نیست، اما وقتی ببینه بقیه دارن و خودش نداره زندگی می شه جهنم. امروز که خیلی از دست مردهای ایرونی شاکی بودم یک لحظه خودم رو گذاشتم جای زنهای دو هزار و پونصد سال پیش عرب. نمی دونم اون موقع چه وضعی داشتن ولی اگه هزار و چهارصد سال پیش زنده به گور می شدن قابل تجسمه که هزار و صد سال پیشش چیکارشون می کردن. بعد همین کنار دستشون وضعیت زنهای ایرونی رو می دیدن که چه برو و بیایی داشتن... واه واه واه، خیلی تحملش سخته. فکرشو بکنین همون موقع زمانی بوده که کمبوجیه پسر کوروش از سفر مصر برمی گشته ( راستی می دونین سیزدهمین فرعون از سومین دوره فراعنه مصر همین کمبوجیه خودمون بوده؟) و توی راه بیمار می شه و می میره. از اینطرف هم بردیای دروغین خودشو پادشاه و جانشین کوروش معرفی کرده بوده. داریوش که از قوم پارس و نوه عموی کوروش بوده و سمت نیزه داری کمبوجیه رو هم داشته میاد و همونطور که خودش در کتیبه بیستون می گه با کمک هفت نفر در کمتر از یکسال بردیای دروغین رو می کشه و اوضاع آشفته مملکت به اون بزرگی رو سر و سامون می ده، توی اون روزگار که یک کدوم از امکانات امروزی نبوده خیلی کار کرده، آدم خوش فکر و مدیر به این می گن، و بالاخره به عنوان پادشاه تاجگذاری می کنه. در این زمان داریوش متاهل بوده (طفلی!) و پسر هم داشته ولی این پسر حتی به اعتبار یک همچین پدری نمی تونسته ولیعهد بشه چون مادرش شاهزاده نبوده و خون شاهی فقط از مادر به فرزند منتقل می شده. بنابراین داریوش با هوتس (آتوسا) یکی از دو دختر کوروش ازدواج می کنه و خشایارشاه جانشین داریوش حاصل این ازدواجه...بعد زنهای عرب بیخ گوششون این همه ارج و قرب زن رو در ایران شاهد بودن و با وضع خودشون مقایسه می کردن، بنده های خدا. جیگرم برای اونها کباب شد ولی درد خودم کمی التیام یافت. خدا بگم اين مردهای بی انصاف عرب رو چيکار بکنه. گو اينکه من هميشه به اون لک لکی که منو آورده معترضم که چرا به جای ايتاليا منو توی ايران گذاشته زمين ولی بازم جای شکرش باقيه که چند قدم اونطرف تر فرود نیومده.
سعدی بزرگ می گه: «قدر عافيت کسی داند که به مصيبتی گرفتار آمده باشد» و به مصداق «وصف العيش، نصف العيش» می شه نتيجه گرفت که «وصف الرنج، نصف الرنج» و ما با شرح مصيبت زنهای عرب دل خودمون رو آروم کرديم و سرشو کوبيديم به تاق!
ماندانا
اهلی کردن يعنی اينکه...
شازده کوچولو کتاب قرن شد. توی ايران هم انواع و اقسام ترجمه و چاپش اومد تو بازار. خيلی ها هم خوندنش و راجع بهش حرف زدن و می زنن و خواهند زد. حتما هم وقتی به اونجايی که روباهه به شازده کوچولو می گه «بايد منو اهلی کنی...» رسيدن به شدت تحت تاثير قرار گرفتن. ولی چند نفر اهلی کردن رو ياد گرفتن نمی دونم. نمی دونم کيا دوست دارن اهلی کنن و کيا دوست دارن اهلی بشن و چه کسانی هيچکدومشو نمی خوان، اما مدتيه که يک نفر (احتمال قوی يک خانم) مياد و وب لاگ منو می خونه و حتما هم يک پيام می گذاره. صدی نود و نه هم پيامش خلاصه می شه در يک علامت (: !!! خوب هستن دوستانی که اينقدر به من لطف دارن و البته اينقدر صاحب کرامات بوده و از کامپيوتر سر در ميارن که روز به روز وب لاگ من روی دستگاهشون به روز می شه و می خونن ولی به قول فرامرز اصلانی جونم «نامه ای نه، کلامی نه، پيامی نه»... خوب طبيعيه که آدم از داشتن مخاطب اون هم مخاطب پا به ميخ خوشحال بشه و انرژی بگيره و یک جور احساس ارتباط و رفاقت با این مخاطب بکنه، خوب کسی که تند تند میاد سراغ وب لاگت و برات پیام هم می گذاره لابد درکت می کنه و کسی که تو رو درک کنه بالقوه یک دوسته، برای دوستی حتما نباید ارتباط فیزیکی داشت (به خصوص اگه به اندازه من از درس فیزیک شاکی باشی، بازم گلی به گوشه جمال مباحث فیزیک مکانیک، نور و مغناطیس و الکترونیک رو که نگو، فکر کنم اونها هم از من شاکی باشن). فردای روزی که مطلب «مديريت از که آموختی» رو نوشتم اومدم و توقع داشتم پيام ياسی پيکاسو رو ببينم که نبود. گفتم خوب تا عصر مياد. ولی تا عصر هم نيومد. فرداش هم نيومد. يعنی چی شده؟ خوب شايد مسافرته... گذشت و من مطلب «ساديست که شاخ و دم نداره» رو نوشتم. بازم نيومد. ای بابا، نکنه با من قهره؟ نکنه مشکلی براش پيش اومده؟ نکنه... ( از اثرات زندگی در ایران یکی هم اینه که اصلا فکرت جاهای خوب نمی ره، مثلا نمی گی نکنه یک بورس تحصیلی خوب توی اسپانیا گیرش اومده و رفته ادامه تحصیل بده، همش میگی نکنه بلایی سرش اومده باشه!) خلاصه اينکه نکنه ديگه نياد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اول نگران اون شدم... و بعد نگران دل خودم که براش تنگ شده بود. ديدم مثل اينکه اهلی شدم. به همين راحتی. با چندتا علامت! ولی همون علامتی که ديگه هرجا می بينمش ياد ياسی پيکاسو می افتم و يادم مياد که ديگه نمياد و دلم براش تنگ می شه و البته يک چيزی هم اون گوشه ها به اسم نگرانی حضور داره که نکنه... نگرانی برای آدمی که نه ديدمش و نه می شناسمش... ولی نگرانشم. يعنی نگرانش بودم. امشب که اومدم ديدم باز اومده و باز همه مطالبی که نخونده بود رو خونده و علامت انحصاريشو گذاشته. خوشحال شدم و خدارو شکر کردم که هست، اگه نرفته اسپانيا حداقل بلايی هم سرش نيومده. اينجا همين هم کم چيزی نيست. ازش متشکرم که هست. پايدار باشی ياسی.
پس هنوز هم ميشه اهلی کرد و اهلی شد... می شه خوشه های طلایی گندم رو دید و یاد دلتنگی های روباه افتاد و علامت (: رو دید و یاد یک غریب آشنا افتاد و لبخند زد.
ماندانا
«ساديست» شاخ و دم که نداره.
خوب چی می شه گفت غير از اينکه بگیم «دنيا همينه»! هر روز هزاران نفر به دنيا ميان و هزاران نفر ديگه می ميرن. همه اونهايی که ميان نوزادن، اما همه اونها که می رن حتما پير و سالخورده نيستن، خيلی هاشون هم جوونن. مثل اين دوستهای ناکام ما که انگار آفت افتاده بينشون. مونای سالک ۲۵ ساله هم رفت. خيلی مفت. نزديک خونه، تصادف، ضربه مغزی...
توی سالن مسجد درست روبروی مادرش نشسته بوديم. من که نمی شناختمش، نغمه گفت که اين خانم مادر موناست. آروم نشسته بود، يا هنوز توی شوک بود يا در سه روز گذشته اينقدر زار زده بوده که ديگه نای گريه کردن نداشت. به هر حال حداقل در ظاهر آروم بود، ولی فقط خدا می دونه در اين چنين لحظات سختی توی دل يک مادر چه خبره. تا اينکه مداح محترم شروع کرد به انجام دادن شغل شريفش! من نمی فهمم، وقتی کسی مشکلی داره و ناراحته همه سعی می کنن آرومش کنن، چون يا اين مشکل راه حل داره يا نداره، به هرحال ناراحتی فقط می تونه وضعيت طرف رو بدتر کنه. توی خيابون هم که دعوا می شه حتی رهگذرهايی که نمی دونن چی به چيه می پرن وسط و اول سعی می کنن دو طرف رو آروم کنن، بعد اين از خدا بی خبرها که می دونن يک مادر و پدری بچه جوونشون رو از دست دادن شروع می کنن به چرخوندن کارد توی زخم اين بينواها. اسمشو هم گذاشتن شغل و بابتش پول می گيرن و خيلی هم فکر می کنن کار خوبی می کنن. به نظر من همه اينها ساديستی هستن و اگه خودشون هم به دکتر مراجعه نکنن ديگران بايد به زور ببرنشون دکتر. آخه اين چه کاريه که آدم به جای اينکه نوش باشه نيش بشه. يارو شروع کرده که :«نمی دونم اون لحظه آخر که مونا داشت نفس آخرو می کشيد مادر تونست باهاش وداع کنه؟ نمی دونم اون لحظه که آخر که مونا داشت نفس آخرو می کشيد پدر تونست باهاش وداع کنه؟...» و ضجه مادر بود که سقف مسجد رو می لرزوند. اينقدر دلم می خواست برم يقه اين مرتيکه احمق رو بگيرم يک کتک مفصل بهش بزنم که نگو. آخه شرف هم خوب چيزيه. اگه خودش هم بچه جوونش پرپر شده بود خوشش می اومد يکی واسته براش اين روضه ها رو بخونه؟ اينها کر تشريف دارند؟ نمی شنون ضجه های مادر و پدر رو؟ من که نفسم در نمی اومد، اون چه جوری بازم صداشو بالاتر می برد و باز هنرنمايی می کرد نمی دونم. فکر می کنم اگه مداحه ربات هم بود دلش می سوخت و خفه خون می گرفت، ولی اين بابا همينطور ادامه داد. اگه اينها از نظر روانی آدمهای سالمی به شمار ميان لطفا بگین که من برم تيمارستان بخوابم.
ماندانا
مدیریت از که آموختی؟
لقمان حکیمو که خدابيامرزدش، اما اگه نوادگان خلفش هنوز توی ايران هستن بجنبن برن کنکور علوم انسانی بدن و برن دانشگاه بين المللی مديريت ... ... (نام دانشکده حذف به قرينه مصلحتی شد!) که همه عوامل محيطی برای پيشرفت و ترقی فراهمه، فقط آدم با استعداد می خواد از اين موقعيت استثنايی حداکثر استفاده رو بکنه و چه بسا قبل از دريافت ليسانس تئوری مديريتی بده که مديرای ژاپنی برن هاراگيری کنن.
برای مثال براشون تور يک روزه می گذارن کاشان! يک اتوبوس چهل نفره می گيرن ولی پنجاه و شيش نفر ثبت نام می کنن که ملت ناچار می شن يا مثل ساردين بشينن يا کف اتوبوس و روی پله ها ولو بشن. انگار نه انگار بلانسبت هرچی گوسفنده اينا آدمن که هيچ، انگار نه انگار اين دانشجوها مدیران آینده و سرمايه های مملکتن. مثل اينکه از بس اين دانش آموزها و دانشجوها در حوادث مختلف جاده ای و دريايی و استخری تلف شدن ديگه قبح مسئله ريخته. ميگن ما که اين همه دانشجو داريم، حالا چندتا کمتر، اتفاقی نمی افته، تازه جا برای چندتا جوون بيکار و پشت کنکور ديگه باز می شه. خوب داشتم از محسنات اين دانشگاه مثال می زدم... بعد به جای کاشان بچه ها سر از ابيانه و نياسر درميارن، و البته از اونجايی که يکی از مشخصات مدير موفق محاسبه دقيق قيمت تمام شده کالا و خدمات هست برای اينکه اين نکته مهم رو به مديران آينده مملکت خوب حالی کنن موقع ثبت نام قيمت تور رو سه هزار تومن اعلام می کنن ولی وسط سفر می گن ببخشين نفری هزار تومن ديگه هم بايد بسلفين... حالا دانشجویان در طی اين کارگاه آموزش عملی مديريت با چه ترفندهای بی نظير مديريتی ديگه ای آشنا شدن نمی دونم فقط خدا کنه اگه مثل لقمان به دنيا نگاه نمی کنن بعد از فارغ التحصيلی حتما جذب پديده فرار مغزها بشن که اگه نشن ما بايد بريم پشت در سفارت قطب جنوب بخوابيم تا ويزا بگيريم.
ماندانا
تند و تيز
به زودی در اين مکان يک مطلب تند و تيز اما واقعی نوشته خواهد شد.
ماندانا
خوب، از کجا شروع کنم؟ خيلی قبل؟ يا فقط يک کمی قبل؟...
درسم که تموم شد رفتم سراغ کار و بی خيال پروژه ليسانس دو سالی رو گذروندم. چند ماهی همون کار منشی گری رو ادامه دادم که از بعد دیپلم و همزمان با دانشگاه گه گاه انجام می دادم و بعد یک سال و نیم در یک شرکت درست و حسابی کار تخصصی رشته خودم. شرکت خوبی بود و همکارهای خوبی هم داشتم، اغلب دخترهای جوون بودن و همه از من بزرگتر و با هم خیلی رفیق بودیم ولی از اونجایی که میونه ام با آقایون معمولا بهتره بیشتر از همه با مدیر شرکت رفیق بودم که جوونی بود چند سال از من بزرگتر. تا رسید روزی که ديدم جدی جدي يک پای مدرک ليسانسم لب گوره و اگه نجنبم پريده اون تو، که کار رو ول کردم و از دوماه فرصتی که باقی مونده بود استفاده کردم. بعد جلسه کذايی دفاع و تمرين های دو با مانع در طبقات دانشگاه آزاد اسلامی به دنبال کارهای اداری و بعد هم يکی دوماهی بيکار بودم و برای خودم استراحت کردم تا اينکه همون شرکت دوباره منو دعوت به کار کرد و روزی که با رئيسم ملاقات کردم به من گفت اگه بخوام می تونم برگردم سر کار قبلی ام ولی از اونجايی که در اين فاصله مدير اجرايی شرکت رفته من اگه بخوام می تونم کار اونو انتخاب کنم. خوب پيشنهاد خيلی جذابی بود برای دختری در سن و سال من که مغزش هم اصولا ايراد داشت و از خرکاری خوشش می اومد. دردسرتون ندم، اين کارو انتخاب کردم و رفتم پيش همکارام. اونها هم خيلی از ديدن و برگشتن من خوشحال ولی بهشون نگفتم قراره چه بکنم فقط در طی روزهای آتی ديدن که من کارهای ديگه انجام می دم و اغلب دنبال کارهای اجرايی و خارج شرکت مي رم. همين جا هم بگم که من هر موفقيتی توی اون دوره بدست آوردم اول از همه مديون اعتماد مدير شرکت بود و بعد هم يکی از قديميترين متخصصهای چاپ در ايران که مثل يک پدر و معلم دلسوز بالای سر من بود و با حوصله و لطف همه چيز رو يادم داد و حمايتم کرد. خدا حفظش کنه. و بعد هم يکی از همکاران خارج از شرکت که اون هم بدون اينکه هيچ وظيفه ای داشته باشه ساعتها برای من حرف می زد و در واقع کلاس می گذاشت تا اينکه بالاخره سوار کار شدم. کار جذاب بود و پراز مطالب تازه، اما پر از مسئوليت و دردسر. هم مي بايست کارهای تخصصی رو ياد می گرفتم هم کار مديريت می کردم، ولی خوب من تصميم گرفته بودم موفق بشم و شدم. طوری که وقتی چندسال بعد يک روز برای تازه کردن ديدار با مدير شرکت به اونجا رفتم اون موقع معرفی من به همکارهاش گفت:« اين فلانيه، کاری که اين برای من کرد دوتا مرد نمی تونن بکنن». به هرحال من کار رو شروع کردم و رفاقتم هم با بچه ها ادامه داشت تا اينکه يک روز توی جلسه ای که همه کارمندها حضور داشتن صحبت از چاپ کارت ويزيتهای شرکت شد و عنوان بنده رو همه فهمیدن. از جلسه بيرون نيومده بوديم که متلک ها شروع شد و رفتارهای سرد و گوشه و کنايه. من اصولا اهميتی به اين چيزها نمی دم. دوستهام برام مهمن اما اگه نشون بدن که دوستيشون سطحيه در یک لحظه می گذارمشون کنار و سلاح هايی مثل متلک و حرف و اين چيزها اصلا در مورد من کاربرد نداره چون خودم خدای متلک بگوهام و اگه قرار باشه کسی با من کل کل کنه حسابش با کرام الکاتبينه، حرفهای پشت سرم هم وقتی به گوشم می رسه فقط می خندم، چون به محتويات ذهن ديگران در مورد خودم همون قدر اهميت می دم که به محتويات معده شون. اينه که خيلی راحت دوستيشونو نديده گرفتم اما با همون رفتار قبل سعی کردم باهاشون کار کنم. ماهها گذشت و از اونجايی که کارم خيلی زياد بود مدير شرکت پيشنهاد کرد يک نفر کمک برای من استخدام کنن. دو تا دختر خانم که نمی دونم از کجا به شرکت معرفی شدن اومدن، باهاشون مصاحبه کردم و يکی رو انتخاب کردم. دختری بود نوزده يا بيست ساله، دیپلمه، بلند و باريک با صورت معمولی و ساده. اخلاقش هم خوب بود. صاف و ساده و صميمی و با شيطنت های دختر مدرسه ها. من اصولا اهل قيافه گرفتن و رئيس بازی نيستم به خصوص وقتی که قرار باشه با دختری کار کنم که حداکثر چهار سال از خودم کوچيک تر بود. از لحظه اول خيلی راحت و صميمی با هم شروع به کار کرديم. هر چيزی می گفتم با دقت گوش می داد و حداکثر سعي خودشو می کرد. باهوش بود. کاری بود. نق نمی زد. اذيت نمي کرد. خوش اخلاق بود. اگه دنبال کاری بیرون شرکت می فرستادمش سریعتر از اونی که فکر می کردم برمی گشت و با دست پر. فقط گه گاه شيطنت های بچه گونه اش گل می کرد که می گذاشتم يک کمی بازيگوشی کنه بعد دوباره کارشو بکنه. بالاخره از يک بچه که نمی شه توقع داشت يک دفعه همه قالبهای سفت و سخت محيط کار رو بپذيره، فشار الکی فقط می تونست باعث بشه که از محيط کار و کار دلزده بشه و نتونه خودشو هماهنگ کنه و کار رو ول کنه، و وقتی دختری در اين سن و سال هر روز از کرج بلند می شه مياد تهرون يعنی که به اين کار نياز داره، علاوه بر اينکه راندمان کارش نسبت به بقيه بالاتر بود، چون اونها تصميم گرفته بودن برای اثبات بی لياقتی من کارها رو خراب کنن، تغييرات درخواستی مشتری رو عمدا نديده بگيرن، فايل پر از اشتباه برای ليتوگرافی بفرستن و ...، خوب هر کسی يک جوره ديگه. ولی اين واقعيت ساده رو ظاهرا نمی ديدن که هيچ کس منو مسوول اشتباه فايل های اونها نمی دونه، همه می دونن هرکسی کجا نشسته و داره کار می کنه. به هر حال اين بچه بازی ها رو ادامه دادن... و من به جرئت می گم اين دختر تنها کسی بود که با شرافت و دقت کار می کرد و تنها کسی بود که لازم نبود دائم کنترلش کنم و از نتيجه کارش نگران باشم. با اينکه تازه وارد بود اينقدر باهوش بود که بعد از مدت کوتاهی اشکالهای کار ديگران رو بفهمه. با اينکه کار غير تخصصی می کرد و درواقع نقش آچار فرانسه رو برای من داشت ولی اونها با کلی ادعا پای کامپيوترها نشسته بودن و کار تخصصی می کردن و اين طفلی رو هم خيلی تحويل نمی گرفتن که خوشبختانه اون هم مستقل تر از اون بود که از اين رفتارها جا بزنه. خيلی وقتها هم به من می رسيد. وقتی فشار کار خسته ام می کردم مثل يک خواهر کوچيکتر مهربون سعی می کرد به من استراحت بده، کارهای منو انجام بده، برام چايی بياره و شوخی کنه و جوک بگه تا من سرحال بيام. يادش به خير، من جوک «قورباغه دهن گشاد» رو اولين بار از اون شنيدم و خيلی هم با نمک تعريف می کرد. خلاصه همکار و هميار من شده بود. گاهی که فرصت داشتيم برام حرف می زد. از تلخ ترين خاطره عمرش برام می گفت که يک روز از مدرسه به خونه مياد و می بينه که دارن جنازه مادرش رو از در خونه می برن بيرون و از اينکه پدرش خيلی هم از مرگ مادر ناراحت نبوده و خيلی هم به اين بچه ها توجهی نمی کنه... بعد لبخندی می زد و معذرت می خواست اگه منو با اين حرفها ناراحت کرده...
گذشت، و روزی کارشکنی های همکارهای من به جايی رسيد که ديدم واقعا غير قابل کنترله، ساعت دو به دفتر مدير شرکت رفتم و با توجه به رفاقتی که بيش از روابط کاری بينمون بود بهش گفتم با اينکه می دونم اگه قبل از تعيين جانشين و تحويل کارهام از اينجا برم کارهای لنگ می مونه و با اينکه می دونم از لحاظ قانونی حداقل از تاريخی که بهت می گم بايد يک ماه بيام بعد کارمو ترک کنم اما اگه از فردا نيام نبودن من کمتر به کار ضربه می زنه تا اينکه بيام و اين لجبازی ها ادامه داشته باشه. اون جوری کار کند می شه تا خودت پيگيری و رفع و رجوع کنی، اما اين جوری کار بی اشکال از اين در بيرون نمی ره. پس بگذار که نيام. از اتاقش هم که بيرون رفتم فقط به اين دختر گفتم که از فردا نميام، تا اون موقع خيلی چيزها ياد گرفته بود و تا آخر وقت سعی کردم حتی الامکان راجع به کارهای جاری شرکت بهش اطلاعات بدم تا در غياب من بتونه همه رو پيگيری کنه و اون هم با اوقات تلخ و ناراحت همه رو گوش کرد و قرار شد هرکاری داشت زنگ بزنه و از من بپرسه... هرچند هنوز کلی مونده بود تا بتونه جای منو بگيره اما حداقل می تونستم مطمئن باشم که پروژه های نيمه کاره رو می تونه با کمک مدير شرکت پيش ببره. بعدش هم می تونست توی همين شرکت به کارش ادامه بده، شرکت به کارش نياز داشت. آخر وقت که از همه خداحافظی کردم همکاران شریفم شوکه بودن که چرا من دارم می رم! و اصرار اصرار که بمون، کجا ميری؟ ... من خداحافظی کردم و اومدم بيرون. هرچند که چندسال بعد زمانی که شرکت عذر همه اين عزيزانو خواسته بود دوباره در اونجا مشغول به کار شدم، در بخش ديگه ای از کار و خوشبختانه باز هم با موفقيت و سربلندی از اونجا بيرون اومدم.
چندماه بعد از يکی از همکارها که در بخش ديگه ای کار می کرد و هميشه برای من يک دوست نزديک، معلم خوب و همکار نازنينی بوده به من گفت که اون دختر رو از شرکت اخراج کردن، من که باورم نمی شد دليلشو پرسيدم، چون خيلی کارمند به درد بخوری بود و بی دردسر. شنيدم که فهميده بودن اين دختر در خارج از شرکت روسپی گری می کنه!!! من متاسف شدم، اول از همه برای شرايطی که اين بچه داشت و بعد به خاطر اينکه ديگران فهميده بودن و باعث شده بودن کارشو از دست بده. توی بخشی که مسئوليتش با من بود تنها کارمندی بود که دلسوز بود و زحمت می کشید، کاری که اون دخترهای نجيب و خانواده دار اصلا نمی کردن! شرافت کاری اين آدم عالی بود، در تمام اين سالهايی که کار کردم کمتر همکاری به خوبی اون داشتم، اونهايی هم که خوب بودن خيلی سنشون بالاتر از اين دختر و حتی خودم بوده. توی اون رده سنی بی نظير بود. نمی دونم الان کجاست و در چه وضعيه، اما اگه روزی باز درجايی نشسته باشم که قرار باشه کسی رو انتخاب کنم، هيچکدوم از اون دخترهای نجيبی رو که سرسوزنی شرافت کاری نداشتن انتخاب نخواهم کرد ولی اگه اين دختر بياد حتما دوباره دعوتش می کنم تا با هم کار کنيم. درسته که همه آدمها عوض می شن اما به امتحانش می ارزه، اگه شرافت کاريش فرق نکرده باشه برای من کافيه. علاوه بر اينکه نمی دونم اگه اونهای ديگه يا حتی خودم روزی در شرايط همين دختر قرار بگيريم چه جور آدمی می شيم...
گاهی بد نیست یک بار دیگه همه اون فضایل اخلاقی رو که فکر می کنیم داریم حاضر و غایب و مجددا اولویت بندی کنیم. من که شرافت رو خیلی بالاتر از نجابت می دونم.
ماندانا
گفت هرچه بود گذشت!
توی این روزگاری که قيس ها به جای مجنون شدن قيسی می شن و نظامی ها به جای شعر گفتن مين ضدنفر توی زمين می کارن زندگی دوزار نمی ارزه. ليلی و مجنون جلد شده توی کتابخونه به چه درد می خوره؟ ليلی و مجنون بايد توی خيابون راه برن. چند ساله که قاصدکهامون پيغامی نبردن و جوابی نياوردن؟
...عيبی نداره، به جاش ما ايرونی ها خيلی بشرهای با عاطفه و احساساتی هستيم و هنر رو درک می کنيم، اصلا هم احساساتی بودنمون به معنی راحت دستخوش هيجانات گوسفندی شدن نيست!
ماندانا
اشرف مخلوقات
توی اين هوای بهاری هيچ چيز مثل سوت زدن و راه رفتن روی لبه جدول خيابونهای پردرخت خيس نمی چسبه. شال و کلاه کردم و زدم بيرون. سر کوچه يه دونه اشرف مخلوقات رو ديدم که توی پیاده رو شلنگ رو گرفته دستش و با آب دنبال يک برگ کرده، برگه برو اشرف مخلوقات برو. به رگ غيرت زيست محيطيم خیلی برخورد اما گفتم ولش کن، اومدی بيرون که بگردی، ماموريت آموزشی که نداری، بی خيال، امسال هم کلی برف و بارون اومده به بی آبی نمی خوريم. وارد خيابون اصلی شدم و پريدم روی لبه جدول و به مصداق اون ضرب المثل زيست محيطی که می گه:« خواهی نشوی رسوا، همرنگ طبيعت شو» شروع کردم مثل پرنده ها سوت زدن، حالا سوت نزن کی سوت بزن که يک دونه اشرف مخلوقات ديگه که داشت از روبرو می اومد تا رسيد به من با عصبانيت يک کلمه رکيک به زبون آورد که اگه شانس نمی آورد و من داخل آدم حسابش می کردم الان تيکه بزرگه اش زبون کوچيکه اش بود. اين يکی رو هم زير سيبيلی درکردم و برای اينکه از فضای دل انگيز شهرمون بيشتر لذت ببرم شروع کردم به نواختن آهنگ «ويلن زن روی بام»، تازه رسيده بودم به جاهای جالبش که هی آهنگ تند و يواش می شه و داشتم از سوت زدن خودم کيف می کردم که يکدفعه يه دونه اشرفه مخلوقات دست پر از انگشترشو از پنجره ماشينی که به سرعت رد می شد آورد بيرون و آنچنان ته سيگار روشنشو پرت کرد بيرون که بعد از رد شدن از بيخ چشم و صورت يک اشرفچه مخلوقات افتاد روی زين دوچرخه ای که توی پياده رو رها شده بود.
سوت زدنم که ديگه نمی اومد هچ! واسه شرافت تمام مخلوقات هم با اين اشرفی که دارن بسيار متاسف و متاثر شدم. برای همه اون مورچه هايی که با آينده نگری و پشتکار غذای زمستون خانواده بزرگشونو جمع می کنند، برای اون نهنگ های مهربونی که به خاطر دلایلی که اگه اشرف مخلوقات خودشو بکشه هم نمی تونه درک کنه دسته جمعی خودکشی می کنند و همچنین برای تمساحهای بزرگی که اجازه می دن پرنده های کوچيک غذاشونو از لای دندونهای اونها پيدا کنند. تازه اين اشرف مخلوقات اشرفيت به اين همه آدم حسابی رو باز هم برای خودش کم می دونه و درصدده تا اگه بتونه به DNA اون جاندارهايی هم که شرافتشون رو برداشتن و در رفتن دست پيدا کنه و به زور به اين دنيا برشون گردونه تا با افزايش تعداد گونه های مشروف غرورشو ارضا کنه.
به خدا مخلوقات عالم حق دارن اگه برن يک NGO ثبت بدن برای مبارزه و خروج از زیر یوغ اشرفیت ماها.
ماندانا
بهرام که گور می گرفتی همه عمر...
نشسته بودم داشتم به خاطر سرقت و انهدام ميراث تاريخی و فرهنگی عراق صورتمو با چنگولام می کندم که يک دفعه خبر اومد که به موزه پارس شیراز دستبرد زدن اون هم از نوع مسلحانه اش. گفتم بيا! انگار يک خواب خوش به اين جد مادر مرده ما نيومده! باز رفتن سراغش. حالا اين بار استخونهاشو کجا می برن خدا می دونه. کشورهای منطقه که نمی برن... چون هيچکدوم همونهايی رو که خودشون دارن هم نگه نمی دارن... ولی يک کشورهايی مثل فرانسه و آلمان و انگليس هم هستند که سابقه شون از نظر حفاظت از ميراث فرهنگی شرق آی درخشانه و سالهاست که بی مزد و منت دارن از آثار ما توی موزه هاشون نگه داری می کنن عين چشمشون... و يک دفعه اين معادله اومد توی سرم که خاک بر سرت!!! استخونهای کریمخان رفت لوور رو ديد تو هنوز بليتش رو هم نديدی! داشتم حسابی دچار ياس فلسفی می شدم که بقيه خبر رو شنيدم! در اين سرقت يک جلد قرآن معروف به قرآن هفتاد من به سرقت رفته! به به به! چشم شيرازيها روشن... اين همون قرآنی بود که سالهای سال بالای دروازه قرآن، دروازه معروف و شمالی شهر شيراز قرار داشت برای اينکه کسانی رو که از زير دروازه رد می شن حفاظت کنه، همون قرآنی که معروف بود که اگه خودشو بگذاری توی ترازو هفتاد منه و اگه يک برگش رو هم بگذاری باز همون هفتاد منه! چقدر هم شيرازی ها بابت اين قرآن پز می دادن... حالا اين همه افتخارو افتخارو همين بيد؟؟؟ به همين شلی از در اون موزه پارس، وسط شهر، روبروی ارگ کريمخان، کنار بازار به اون شلوغی و درست از همونجايی که خيابون جلوش اصلا ماشين رو نيست و حداقل طرف بايد سی چهل متر بره تا برسه به نزدیک ترین مسير ماشين رو که اون هم يک خيابون باريک و یک طرفه و پرپيچ و خم هست، بردنش؟؟؟ باشه. ولی اين یک جلد مکتوب مسروقه گذشته از قرآن بودنش يک جورايی ناموس شهر شيراز هم بود. چون این قرآنی بود که سالها از شیرازی ها و مسافرهاشون محافظت کرد ولی وقتی نوبت به مردم شهر رسید نتونستن جبران کنن و حالا معلوم نیست کجاست. کجان اون غياث آبادی های ناموس پرست که به جای شيرازی ها آستين بالا بزنن؟ اصلا همش تقصير اونهاييه که مجسمه پرجبروت کريمخان رو از خيابون جلوی موزه برداشتن... اگه جد بزرگوارم با اون سبيلهای از بنا گوش در رفته اش اونجا بود عمرا کسی جرئت می کرد نفس بکشه چه برسه به اينکه بره توی کوشک خصوصی اش و ناموس شهرشو ببره.
ماندانا
تازه يک جا نوشته بود: «سارقان قرآن نفيس حتی نقاب هم نداشتند!»
