دلا بسوز که سوز تو کارها بکند (يا يه چيزی توی همين مايه ها)
به ازای چه مقاديری از X دوطرف اين معادله برابر می شه؟
يك معادله يك مجهولي:
جمعيت زنان جوان و ميانسال كشور يك ميليون و خورده ای بيش از جمعيت مردان جوان و ميانسال است (اينقدر كه نگرانن اين همه زن شوهر گيرشون نياد و خدای نكرده يك نفس راحتی از دست مردها بكشن!) + حدود شصت و چهار درصد قبولی های كنكور دانشگاهها دختر هستن = X + تعداد صندلی های اتوبوسی كه به خانمها اختصاص داده شده يك سوم تعدادی هست كه به آقايون اختصاص داده شده
من كه هرچی محاسبه كردم مقادير معقول برای ايكس چيزی جز جمع تعصب و كوری مزمن خودخواسته و سومديريت و خودخواهی مردانه به توان n در نيومد!
از استادان محترم رياضيات تقاضامندم كه اين حقير بی سوات رو در حل اين مسئله بغرنج ياری فرموده و از ابتلا به ياس فلسفی برهانند.
ماندانا
وصيت نامه من (بخش نهم يا دهم ، چه فرقی می کنه؟)
يادمه توی بخش نخست وصيت نامه ام تکليف داستان هامو مشخص کرده بودم. حالا که يه چندتايی شعر گفته ام بايد يک بند از وصيت نامه ام رو به شعرهام اختصاص بدم وگرنه ناراحت می شن و بهشون بر می خوره و ممکنه ديگه شعرم نياد! ( يعنی شعرها دلشون نخواد از طريق دست من روی کاغذ بيان، وگرنه من کجا و شعر و شاعری کجا؟ خدا بيامرزدش يه بابابزرگی داشتيم که شعر هم می گفت، تار هم می زد، فرانسه و روسی و عربی رو هم مثل بلبل حرف می زد. من هم استعدادمو در زبان عربی از خودش به ارث بردم، تنها اشکالش اينه که من مثل بلبل لال عربی حرف می زنم. روحش شاد با اين نوه ای که تقديم جهان ادبيات کرده که پل آستر و آلن پو و مارکز بايد بيان به شاگرديش )
راحت شدن از شر شعرهام برای وصی گرامی بسيار آسون تر از راحت شدن از شر خاکستر خودمه که بايد يک دور شمسی قمری دور ايران بزنه تا به جاهايی که گفته ام برسونه. کافيه بره سرچهارراه پهلوی (همون که شماها بهش می گين چهار راه ولی عصر، ولی برای من تا ابد همون چهار راه پهلوی خواهد موند و مدرسه ای که سالهاست شده مهدکودک اميد انقلاب ولی برای من هميشه همون دبستان پيوند علم از گروه خوارزمی می مونه. همونجا که سال آخر، سال ۵۷ بود و من در کلاس چهارم با طناز سرشار و محمدرضا چهل نبی (که چقدر هم شر بود ) سر يک نيمکت می نشستيم. نيمکت جلويی سعيد وجدانی بود با مامک و دوست مامک که الان اسمش يادم نيست. پشت سرمون هم مهرداد ارتفاعی می نشست (که واقعا هم قد بلند بود ) با شروين قالچوقی و شهرزاد که فاميلش يادم نيست. الهام قدر دوست شاگرد اول کلاس بود و شراره و يه الهام ديگه دخترهای نازنازی کلاس و مريم توکلی از بچه درسخون ها بود که باز توی راهنمايی و دبيرستان هم رو پيدا کرديم و تا همين چندسال پيش هم گاهی توی خيابون می ديدمش. فرناز طبايی و فرانک طباطبايی هم توی کلاس ديگه ای بودن ولی يارغار من و طناز که نانا صداش می کردن.
آره وصی گرامی، برو روی همون پل آهنی که روی جوب پهن جلوی مدرسه هست و همه شعرهامو از لای آهن های پل بريز تو آب. همون اتفاقی که برای سوت پيشاهنگی نازنينم افتاد و قبل از سوار شدن به اتوبوسی که ما رو به اردو می برد افتاد و آب بردش و من هرگز شوک و ناراحتی اون لحظه رو فراموش نکردم...
خوب چه کنم ديگه، برای شعر بايد سرنوشتی شاعرانه رقم زد. نمی تونستم بگم بده دست سبزی فروش محل. اون روش داستانيه و مناسب داستانها... شايد يک نويسنده روشنفکر زن ذليلی از اون سبزی فروشی يک کيلو سبزی آش خريد آورد خونه پاک کرد و چشمش به داستان من افتاد و منو کشف کرد ( البته يک کمی دير، مثل نقاش های بدبخت که همه از گشنگی مردن و حالا تابلوهاشون با رقم های ميليونی از اين کلکسيون به اون کلکسيون ميره ). به جاش وصيت می کنم همه حقوق معنوی و مادی اش به وصی نازنينم برسه و جبران زحمتهايی که برای من می کشه بشه. گو اينکه که اگه آسيا به نوبت باشه اون چون شيش ماه از من بزرگتره زبونم لال زبونم لال ...
آّهان يادم اومد، فاميل مامک خوانساری بود!
ادامه دارد
ماندانا
در سفارت فرهنگی ايران در دنيا تخته شد...
و بالاخره شيش و خورده ای ميليارد نفر يک نفس راحتی کشيدن. مردم دنيا کم بدبختی دارن که اين سفير فرهنگی بدون مرز ما هم شده بود قوز بالا قوز و هرجا می رفت آلودگی بصری ايجاد می کرد که شکر خدا بالاخره خريد خدمتش کردن. ولی همه جذابيت قضيه به رودستی بود که خورد. اول با کلی آب و تاب و تعارف و بشين و بفرما و بتمرگ گفتن سال ۱۳۸۲ سال تمبر است و لاغير و اگه کسی غير از اين بگه وزير پست و تلگراف و تلفن (که از اصل اسم وزارت خونه اش معلومه چقدر با تکنولوژی روز دنيا آشنا و مانوس و هماهنگ و همراه تشريف داره!) از بالای همون برج مخابراتی نيمه ساز تهران خودشو می اندازه پائين و داغ افتتاح برج رو به دل خودش می ذاره. (جهت اطلاع خوانندگان محترم غير تهرانی همون برجی رو می گم که سالها پيش آلمانی ها گفتن آقا فلان قدر بدين ما دوساله تحويلش می ديم ولی باز برق غيرت ايرانی بدرخشيد و جهان برهم زد و گفت مگه خودم مردم؟ و نشون به اون نشون که تا همين حالا چندبرابرش خرج کردن و هنوز هيچی به هيچی و ديگه با اين همه ماهواره ای هم که توی آسمون داره می گرده ديگه کسی برج مخابراتی زمينی لازم نداره و تموم هم که بشه بايد همه شو بکنن آبريزگاه عمومی. ولی بدبخت کسی که ناچار بشه برای قضای حاجت تا طبقه آخرش بره!) آره، داشتم می گفتم که در سال تمبر توی پستخونه ها همه چيز از کارت تلفن تا دفترچه انواع و اقسام کنکور آزمايشی و واقعی و سوال فروخته و سوال لو رفته می فروشن تا فرم کارت ملی ولی دريغ از يک قطعه تمبر. وقتی هم می گی آقا من می خوام نامه ام تمبر داشته باشه نه نقش تمبر می گن خانم اين که بهتره! می پرسی کجاش بهتره؟ می گن راحت تره ديگه! بعد وقتی می گی خوب آقا اگه همش دنبال راحتی هستی اصلا برو بمير که خيلی راحت تر از زندگيه چقدر ترش می کنن. چندتا پستخونه رو توی تهرون زير پا گذاشته باشم که يک نامه ناقابل رو برام تمبر بزنه خوبه؟ چند برابر پول تمبرش که کمتر از قيمت خون بابای وزير پست و تلگراف و تلفن نبود پول تاکسی داده باشم خوبه؟ بامزه اينجاست که همون پاکت در پستخانه تجريش ۴۵۰ تومان و در پيچ شميران ۳۱۰ تومان نرخ گذاری شد! (حالا حق اين وزير هست که يک کم کلفت بارش کنم يا نه؟)
ولی خوب اگه ما اين ور دنيا در سال تمبر حسرت تمبر رو می کشيم حداقل اون ور دنيا مردم راحت شدن. بدبخت ها چقدر اين کاسه کوزه ها و سفال شکسته های ما رو ببينن؟ از انواع گنجشک و کلاغ و کفتر چاهی و پشه و مگس و آبدزدک که ديگه نگو! اون هم با اون چاپهای نفيس و اعلا که نفس هرچی مدير چاپخونه توی آلمان بود رو بند مياورد. اصلا تمبر رو که می زدی رو پاکت لازم نبود روش يک ايران-تهران ( به انگلیسی البته) بنويسی. از تمبر ( يعنی سفير فرهنگی بدون مرز ) معلوم بود مبدا پاکت کدوم حواليه! اين سفير فرهنگی بدبخت هم از خجالت کشيدن راحت شد. چقدر حرف تکراری و نخ نما بزنه آخه؟ همش هم از قديم و عهد باستان. نه يک دونه نقاشی مدرن، نه يک معماری نو، نه حداقل يک کشف باستان شناسی جديد نداشتيم بديم دست اين مادرمرده که بگه بابا فرهنگ ما هم داره راه می ره بنده هم سفيرش. نه واقعا انصاف نبود اين همه خجالت رو يک نفر به تنهايی بکشه... ولی نه، تنهای تنها هم نبود. معمولا حداقل يک دوجين سفير روی يک پاکت همسفر می شدن تا پاکت از تهرون به قندهاری جايی بره. يادش به خير، پاکت می شد عين لحاف کرسی جهاز مادر بزرگها.
ماندانا
