Mandana In Red

من که از هند اومدم،‌ با ماشين بنز اومدم...

ديروز تلويزيون خبر مسرت باری داد و گفت که توی ايالت بيهار هند خانواده ها برای دخترشون داماد می دزدن. يعنی يه پسری رو می دزدن و اينقدر کتکش می زنن تا قبول کنه با دخترشون ازدواج کنه و اين ديگه داره يه رسم می شه... من هم تصميم گرفتم برم هند و در راستای احترام به سنت های اون کشور يه پسر مهاراجه بدزدم و اينقدر بزنمش تا منو عقد کنه،‌ بعد از اونجايی که کتک زدن يکبار در مورد اين آقا جواب داده پس بار دوم هم جواب می ده و اينقدر می زنمش تا همه ثروتش رو به نام من بکنه و چون تا سه نشه بازی نشه يک بار ديگه هم اينقدر می زنمش تا طلاق بگيره و شر کم! بعد می خونم:« من که از هند اومدم، با ماشين بنز اومدم...»

بده؟ فقط مخاطبان محترم وب لاگ بنده لطفا فکر دزدی نکنيد. زشته.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ آذر ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()

به به چه شب بارونی قشنگی!

اين پسره حتما زانوش درد می کنه، وگرنه قيافه اش که به آدم حسابی ها می خوره... اينها هم قيافه هاشون به دهاتی ها نمی خوره،‌ جوون هم هستن، ظاهرشون هم نشون نمی ده اينقدر شتاب زده باشن که يادشون نباشه کجان... اين خانومه هم سوروموروگنده است، به معلم ها می خوره، تازه لباسش هم مشکيه، اون هم توی اين شب بارونی، عجب...اه اه،‌اينها که ديگه معلومه چيکارن، فقط بدبخت اون راننده،‌ وگرنه از اينها زياد داريم،‌ هرچی کمتر بهتر... اوه! اين يکی رو ديگه با چشای خودم هم ببينم باور نمی کنم، اين که ديگه از مرسدس نمره سرويس پياده شد، اون هم از صندلی عقب، ای بابا... بعله ديگه بچه هم از بزرگترها ياد گرفته، بهش نمی شه ايراد گرفت... اين دانشجوهای محترم رشته های علوم انسانی رو ببين، توی کلاس لابد چقدر نطق عريض و طويل می کنن و حالا تا از در دانشکده بيرون اومدن اين رفتارشونه... اين يکی هم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا! شماها کورين؟ کرين؟‌ خرين؟‌ مسخ شدين؟‌ نمی فهمين؟‌ حاليتون نيست؟‌ چطونه آخه؟‌ محض رضای خدا يکيتون اون پل عابر به اون گندگی رو بالای سرتون نمی بينين؟ اه!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()

چه خوب! چه بد!

من اگه بخوام برای خونه ام ظرف بخرم، حتما به سراغ بشقابها و پيشدستی های ميبد می رم و چه برای استفاده روزمره و چه برای مهمونی هام از همين ظرفهای زيبا استفاده می کنم.

اگه قرار باشه بهترين کتابهايی رو که در عمرم خونده ام اسم ببرم، حتما يکی از دو تای اول «آدم و حوا» کار محمد محمد علی هست.

اگه قرار باشه همه روياهای شغليم به حقيقت بپيونده حتما روزی طراح لباس موفقی خواهم بود که با الهام از طرحها، نقشها و مدلهای لباسهای ايرانی که خيلی هم متنوع هستن لباس پوشيدن همه زنهای دنيا رو تحت تاثير قرار می دم.

اگه هم قرار باشه جهانگردی رو شروع کنم حتما از ايرانگردی شروع می کنم.

ولی اون روز که شب قبلش لوله رادياتور خونه ترکيده بود و نصفه شبی گرفتارمون کرده بود وقتی از خونه راه افتادم برم يه کارگر بيارم توی فکرم داشتم حساب و کتاب می کردم که يکی از اين کارگرهای جوون افغانی بيارم که احتمال اذيت و آزارش کمتره. نه مثل کارگرهای ترک خودشو به زبون نفهمی می زنه،‌ نه مثل کردها می خواد حرف حرف خودش باشه و گردن کلفتی کنه برام، نه مثل لرها بی تربيت باشه. به صف کارگرهای سر گذر هم که رسيدم يه دور از سر تا تهش رو سان ديدم و اتفاقا فقط يه دونه افغانی اون هم با همون مشخصاتی که من تجسم کرده بودم ديدم که بلافاصله از ته صف دوردرجا زدم و برگشتم باهاش چونه هامو زدم و آوردمش سر کار. عصر هم که می رفت از انتخاب خودم اينقدر راضی بودم که تلفن جايی رو که شبها می خوابه گرفتم که برای کارهای باغبونی هم خبرش کنم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()