Mandana In Red

آخرين پر سيمرغ

شما با پنجاه تومن توی اين مملکت چيکار می تونين بکنين؟ با پنجاه تا يه تومنی ها نه پنجاه هزار تومن. من که آدامس خور نيستم ولی دو سه سال پيش يه بار که سير مبسوطی نوش جان کرده بودم برای کاهش آلودگی بويی هفتاد تومن به نفع دوروبری ها خرج کردم و يه آدامس پی.کی. خريدم که يکيشو خودم خوردم بقيه اش رو هم دادم به آدامس خورها. خوب حالا با پنجاه تومنی که تازگی از طلا شدن پشيمان شده و با مرحمت دوستان مس شده چيکار می شه کرد؟ ديدين که از مقام اسکناسی افتاده و سکه يه پولش کردن که...

خوب حالا يه سوال ديگه ... سيمرغ کی بود؟ همون پرنده زيبا و بزرگی نبود که يه روزی مفهوم کيميا رو داشت؟ يه جا کيميای خرد و در جای ديگه کيميای وحدت ؟ معادل مفاهيم ققنوس و تک شاخ در فرهنگ های ديگه... همونی که زال پهلوان رو پرورش داد؟‌ همون که موقع جدايی از زال سه تا از پرهاشو بهش داد تا اگه روزی به کمکی ورای نيروهای انسانی نياز داشت با گذاشتن يک پر در آتش خبرش کنه؟‌ زال هم اولين پر رو موقع به دنيا اومدن رستم، پهلوان پهلوانان ايرانی بر آتش گذاشت چون رودابه نمی تونست طبيعی بچه اش رو به دنيا بياره، سيمرغ اومد و روش رستم زايی (سزارين) رو بهش آموخت تا مادر و بچه سالم بمونند. پر دوم رو هم که سر نبرد رستم و اسفنديار آتش زد که سيمرغ آمد و زخم های کاری رستم رو مداوا کرد و راه کشتن روئين تن رو به جهان پهلوان آموخت. پر سومش چی شد؟ لای صفحات شاهنامه ای که توی کتابخونه خاک يکساله روش نشسته موند (آخه حداقل سال به سال که خونه تکونی می کنيم خاکشو می گيريم و گرنه که الان بايد خاکشو با بولدوزر برمی داشتيم) و پوسيد و از بين رفت؟‌ چرا؟ ديگه اينقدر خردمند شده ايم که به خرد ناب و ماورايی سيمرغ نيازی نداريم؟‌ يا فقط بايد دست يک پهلوان پر رو به آتش بگذاره تا سيمرغ از فراز دماوند به سوی ما پرواز کنه و کو؟ کو پهلوان؟ سرنوشت پر سوم هرچی بود بود. مهم اينه که ديگه برای ديدار سيمرغ، اين مرغ بزرگ و زيبا و خردمند افسانه ای که در وصف و تجسم نمی گنجه نيازی به پرش نداريم. کافيه دست در جيب بکنيد ( جيب خودتون يا يکی ديگه رو به عهده خودتون می گذارم ) و يه سکه پنجاه تومنی که احتمالا يه روز که وسط خيابون به شدت نيازمند برقراری تماس تلفنی با کسی يا جايی هستيد می اندازين توی تلفن عمومی و اون هم براتون قورت می ده رو در بيارين، بچرخونين و سيمرغ رو ببينين که به چه خفت و خواری افتاده. يعنی انداختنش. اگه سی تا مرغ آب پز جلسه می گذاشتن حتما برای طرح پشت سکه بی ارزش پنجاه تومنی به تصميم بهتری رسيده بودن. سکه ای که تا چندماه ديگه اگه دست گدا بدی زنگ می زنه به ۱۱۰ . چند سال ديگه هم همون بلايی سرش مياد که سر بيست و پنج تومنی اومد. تايرش رو حذف می کنن و می مونه رينگش. اتفاقا چقدر در اين زمان به ديدار دوباره سيمرغ نياز داريم. اون هم ظهور کرد ولی نه در حال پرواز در اوج بلند آسمان، بلکه پشت يه تيکه فلز گرد و سبک که اگه بچه پنج ساله قورتش بده فقط بايد يه کمی بهش روغن زيتون بدی که زودتر ردش کنه و حتی نگران کاسه توالت هم نباشي. من دفعه اول که راننده تاکسی بقيه پولمو داد دستم فکر کردم با اين سکه طرف پشه کشته و نعش پشه روش خشک شده. داشتم به اين همه دقت و سرعت عمل آفرين می گفتم که ديدم انگار قيافه پشه هه آشناست! و امان از اين همکاران محترم، طراحان خلاقی که عين بمب اتم به سر هنر گرافيک اين مملکت فرود اومدن و کار می کنن کارستون. کنار سيمرغی که همون نشستن بر پشت پنجاه تومنی برای هفت هزار پشتش کافی بوده يه نقش گل انداخته از سيمرغ جون دارتر. انگار يادش نبوده که اين دوتا کنار هم ديده می شن و ناخودآگاه مقايسه می شن و با اين کار تير خلاص رو بر پيکر بی جان سيمرغ نازنين نشانده. ايکاش حداقل تمام فضای کار رو به بخشی از صورت و پيکر سيمرغ اختصاص می داد و با خطوطی قوی و محکم چهره سيمرغ رو تصوير می کرد نه اينکه با ناشی گری و طراحی ضعيف ايده بد رو بدتر اجرا کنه. اين به اصطلاح سيمرغی که از امروز تا چندسال ديگه پشت پنجاه تومنی ها مهمون ماست حتی تحمل نداره که آقا موشه دمشو بزنه توی سرمه و به چشمش بکشه.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()