Mandana In Red

اين نوشته هيچ ربطی به قتل عام درختای لويزان نداره

اول فکر کردم جلوي مانيتور خودم نشسته ام؛ اِ ولي اسکرين سيور من که نقاشي هاي گوگن نبود رنوآر بود، تازه اونم که هفته پيش عوضش کردمُ، اِ من هم که پشت ميزم ننشسته ام، ايستاده ام اون هم وسط خيابون، اِ اينم که مانيتور نيست تلويزيونه، آهان! به! اين که از همون گوريل بادي هاست!!!

گوريل بادي چيه؟ لوک سوليوان يکي از نويسندگان تبليغاتي پيرو نظريه «تبليغات خلاق» ويليام برن باخ توي کتابش در بخش آگهي هاي راديويي يه نمونه خيلي بانمک رو به عنوان کار خوب معرفي کرده که در مورد يک بنگاه اتومبيله. گوينده که صاحب يک بنگاه اتومبيل هست مي گه:« اين روزا مد شده همه بنگاههاي اتومبيل از اين گوريلهاي بادي بالاي مغاره شون هوا مي کنن. انگار يکي اومده بهشون گفته هي ببين اينا واقعا گوريلاي محشرين. هر کي اينا رو مي بينه دلش مي خواد يه ماشين بخره! فرض کنين اگه اين اتفاق توي مشاغل ديگه هم بيفته، مثلا بنگاههاي معاملات املاک؛ يه خونه با سه تا اتاق و دوتا دستشويي و يه گوريل! بعد همه خونه هايي که گوريل دارن زودتر به فروش مي رسن. ولي من که فکر نمي کنم اين گوريلا کمکي به فروش بکنن و مطمئن هستم که هرگز از اين گوريلاي بادي سردر مغازه ام هوا نمي کنم...»، من هم اسم اين ماهي کمياب هايي رو که فيلماشونو تلويزيون فروشها هي پخش مي کنن گذاشته ام گوريل بادي! انگار هرکي اين ماهي ها رو ببينه هوس مي کنه يه تلويزيون بخره قد يه گوريل. اون نقاشي گوگن هم که يه لحظه مشاعير من رو مثل ايکس ترکونده ها مختل کرد از همين گوريل بادي ها بود توي تلويزيوني که در ارتفاع سه متري نصب شده بود و در تاريکي شب عجب جلوه اي داشت. به هرحال من که اصلا هوس نکردم برم تو و تلويزيون به بغل بيام بيرون - چون مي دونستم اگه تا آخر عمر هم جلوش بشينم دريغ از يه نقاشي رافائل، چه برسه به گوگن، مگه همين فيلم يارو رو هم مي خريدم - ولي بازم اميدوار شدم، نقاشي گوگن؟ تو تهرون؟‌ آه! بابا داريم پيشرفت مي کنيم، پاريس بشتاب که فاصله امون کم شد، بپا عقب نموني. اومدم جلوتر رسيدم به جايي که يه عقب مونده خوشبخت بي.ام.و نقره ايش رو توي پياده رو پارک کرده بود و از دو مترونيم پياده رو يه چيزي گذاشته بود بلانسبت کوچه آشتي کنون. يه آقايي داشت از اون ور مي اومد، ايستاد و با لبخند  اشاره کرد که شما بفرمائين! واي! خداي من، توي اين چند ساعته از صبح تا حالا توي اين شهر چه اتفاقي افتاده؟‌ همينجور که از کنار آقاهه رد مي شدم و تشکر مي کردم با خودم گفتم نکنه الان برم خونه ببينم سطل آشغالمون رو هم که پريشب برده بودن پس آوردن گذاشته ان سر جاش؟ اوخ جون، چه سبز خوشگلي بود که ناگهان دستي از پرده غيب بيرون اومد و سرنوشت ديگه اي براي اعصابم رقم زد. اينبار دست سرنوشت از آستين يه کاغذپخش کن اومد بيرون، و من که معمولا دم پر اين کاغذ پخش کن ها پيدام نمي شه - حق دارم ديگه، هنوز که هنوزه تبليغ کلاس کنکور مي دن دستم!‌ - ياد برنارد شاو افتادم که گفته اگه مريض شدي حتما دکتر برو چون دکتر هم بايد زندگي کنه، اگه دوا داد حتما بخر چون داروخانه چي هم بايد زندگي کنه، اما هرگز دوا رو نخور که تو هم بايد زندگي کني و کاغذ رو گرفتم و گفتم جهنم، يا از اين کلاس کنکور خالي بندهاست که ادعا مي کنه بيا اينجا همچين فيزيک يادت مي ديم که انيشتن يادنگرفته باشه ـ اون هم به من عاشق سينه چاک فيزيک!‌- يا از اين آرايشگاههاي متخصص آرايش خليجي!!! - که برپدر و مادر خودشون و اون بي پدرمادري که به خليج فارس مي گه خليج و براي تبليغ آرايش عربي ازش سواستفاده مي کنه ميليونها بار لعنت، الهي که همه شون رو بريزن توي خليج فارس کوسه بخوردشون نسلشون منقرض بشه که يا مغرضن يا نفهم - که نه اين بود و نه اون، نوشته بود « حراج اجناس نو وارداتي» و اما فهرست اجناس نو وارداتي؟‌ همون اوليش بس بود که به اندازه قطار دهلي ـ کراچي دود از سرم بلند بشه «دار قالي دکوري»! ما که فرش و فرهنگ و هنرشو به دنيا معرفي کرده ايم حالا داريم از کارخونه و مواد اوليه فرش ماشيني وارد مي کنيم تا دار قالي دکوري! واي خدا برم به کي بگم؟ اگه يه وينچستر دم دستم بود يا خودمو راحت کرده بودم يا نمي دونم کيو. ديگه بقيه شو نخوندم، تا کردم گذاشتم توي جيبم براي ارسال به سطل... اِ‌، سطل، نه بابا توي اين شهر يه سطل ديگه نبرن اون يکي رو پس نميارن. نور شديد اين لامپ وحشتناکهايي که نسبتشون با چشم مثل نسبت دندون دراکولا با گردن مقتول مي مونه سربه زيرم کرد و چشمم افتاد به تيتر روزنامه «مديران درجه دو و سه فهرست اموالشان را تهيه کنند» اي خدا؟ چي مي شد من يه روزنامه داشتم فردا يه تيتر گنده مي زدم که «آقايون و بعضا خانومهاي مديران نگران نشين و زحمت سياهه درست کردن هم به خودتون ندين، چون شماها حتي درجه پنج هم نيستين!» چي مي شد مگه؟ اَه! بخشکي شانس.

ولي مي دونين يه چهارراه بالاتر به چه نتيجه اي رسيدم؟‌ اينکه رانندگي کردن و با موبايل حرف زدن و تخمه شکستن و نوار عوض کردن با هم خيلي باعث عذابه، البته نه براي خود آدم بلکه براي ديگران!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

ولکام هوم

بدن موميايی ای که احتمالا متعلق به رامسس اول هست به مصر برگردانده شد. يه موزه آمريکايی اين موميايی رو سه سال پيش از يه موسسه کانادايی خريده و اون موسسه حدود صد و پنجاه سال پيش اونو از يه خانواده مصری خريده بوده که احتمالا به شغل شريف نوسازی و غبارروبی قبور اشتغال داشته ان. دستشون درد نکنه که برای افزايش اعتبار فرهنگ و تمدنشون اين جنازه غيرقابل شستشوی بوگندو رو انداخته بودن دور که وقتی مردم از سراسر دنيا ميان مصرگردی برنگردن بگن اين مصری ها چه بدبو بودن. ولی تابوت رو که می شده تميز کرد و واسه يکی ديگه نگه داشت رو گذاشته بودن باشه - دلم می خواد بدونم يارو چه جوری تونسته اين جنازه رو بدون تابوت برداره ببره. حتی عکسش هم وحشتناکه چه برسه به اينکه بخوای بغلش کنی و ببريش. لابد تا کانادا هم رو عرشه کشتی نشسته با جناب رامسس پوکر زده گفته اگه من بردم تو رو می فروشيم اگه تو بردی منو - خلاصه که طرف بارشو بسته و سهمشو از فرهنگ و تمدن کشورش نقد کرده گذاشته جيبش، هرچند که متخصص های مصری هنوز مطمئن نيستن که اين موميايی رامسس اول باشه ولی از همولايتی و شاه بودنش مطمئنن. موقع برگردوندنش هم مارش نظامی براش زدن و بچه مدرسه ها سرود خوندن و بازگشتشو تبريک گفتن - اوخ اوخ چه کاری کردم. حالا ملت اين کارو هم ياد می گيرن از گشت عرفانی فروشگاههای مکه که برمی گردن علاوه بر هوارتا پارچه و بيرق يه گروه سرود هم ميارن براشون مبارک باد بخونه -.

القصه اين همه که سر هم کردم و بافتم منظورم اين بود که بگم اگه يه روزی قرار باشه چيزهايی که از ايران بردن برگردونن ما چقدر گرفتار می شيم. می دونين چندصدهزار دسته خوش آمدگويی و سرود و موزيک و سخنران نياز داريم که حداقل پنجاه سال روزی سه شيفت کار کنن؟يه عالمه آدم هم برای لجستيک لازم داريم و تازه همه اين مراسم بايد ثبت و مستند بشه و کلی عکاس و فيلمبردار و خبرنگار و نويسنده و اينا می خوايم. بعد هم مگه ملت مسخره ان که کلی زحمت بکشن و هيچکی تماشا نکنه؟‌ فکر کنم هفتاد ميليون ملت خودمون بايد فقط به فکر انجام مراسم و توليد مستندات باشن و برنامه هارو هم بفرستيم روی شبکه های تلويزيونی جهانی که حداقل مردم بقيه کشورها ببينن چون خودمون که ديگه وقت نداريم پای تی وی بشينيم.

يعنی يه همچين روزی می رسه؟... زهی خيال باطل! مگه فرانسوی ها مردن که ما از بابت تاريخ و تمدن خودمون پول دربياريم؟ تازه بدتر از اون، اگه مدارک تاريخی ما برگرده و بفهميم کی و چی بوديم و بفهميم اين تاريخ نويس های عقده ای عرب و بی انصاف يونانی چه چرندياتی رو راجع به ايران و ايرانی به خورد ما و دنيا دادن که ديگه خيلی بد می شه. يادش به خير استاد عزيزم مهندس شاکری که هميشه می گفت تاريخ ايران رو از دو منبع نخونين يا اگه خوندين دربست قبول نکنين، منابع عرب و يوناني!

ماندانا

درضمن عکاسی و فيلمبرداری از مجالس استقبال انواع و اقسام خورده سفال، کاغذ پاره، شيشه شکسته، استخوون پکيده و پارچه پوسيده پذيرفته می شود.

   + Mandana In Red ; ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

پرسشی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس...

ملخ زردهای حياط که از دستم راحتی نداشتن، وای به وقتی که پسرعمه جان هم به خونه ما می اومد...

چو فردا برآيد بلند آفتاب

من و گرز و ميدان و اسفنديار

با تيرکمون يا تيت و پرشون می کرديم يا شل و پل می شدن و می گرفتيم می انداختيمشون توی شيشه سس مايونز درش رو هم می بستيم، هر يه دونه يه امتياز. من که دختر بودم و دل رحم و صاحب روحی لطيف براشون يه کم خار و خاشاک هم می ريختم که احساس کنن هنوز توی طبيعتن. آخيش، چه طبع نازکی دارم من. ولی هرگز نفهميدم چرا توی اين محيط فراخ و طبيعی يه جا می شينن و از جاشون تکون نمی خورن. حتی بالهاشون رو هم تکون نمی دادن که اون رنگ قرمز خوشگل زيرش ديده بشه.

بعدها در اثر علاقه مندی به علم زيست شناسی تصميم گرفتم قورباغه پرورش بدم و از جوب آب اون سمت کوچه که يه روزگاری پر از تخم قورباغه بود رشته های ژله ای رو برمی داشتم و مثل ماکارونی می ريختم توی شيشه سس مايونز پر از آب و باز درشو می بستم که يه وقت چپه نشه تو اتاق و کثافت کاری بشه وگرنه ناچار می شدم من برم توی شيشه و شيشه رو می ذاشتن توی همون جوب که تحقيقاتم در زيست شناسی نصفه کاره نمونه. ولی تا اينقدر در اين علم تخصص پيدا کردم که فهميدم در شيشه رو نبايد بست کلی قورباغه رو بی وارث کردم و تاوقته هم چون در قورباغه شناسی به درجه استادی رسيده بودم رفتم دنبال ساير موجودات و يه روز تموم زحمت کشيدم تا يه لونه مورچه رو خراب کنم و هرچی می تونم مورچه جمع کنم و بريزم توی يه شيشه سس مايونز بزرگ که طبق دستور اون مجله پر خاک نرم کرده بودم و دورش رو هم با چندلا مقوای سياه پوشونده بودم که گروه مهندس مشاور مورچه ها نفهمه اينجا کنار شيشه است و پيمانکارو مجبور کنه چندتا راهرو هم اينطرف بسازه که بعد از يه ماه که من مقوا رو برمی دارم بتوم از ديدن رفت و آمدشون لذت ببرم. ولی هرچی کندم نتونستم ملکه شون رو پيدا کنم و اونم بندازم توی شيشه که مجری طرح و مشاور و پيمانکار هرچی دوست دارن اون تو جلسه تشکيل بدن و توی سر و کله هم بزنن. به اين ترتيب چون بخش مهمی از پروژه که اساس پايداری طرح رو تشکيل می داد با شکست مواجه شد بعد از يه هفته دلمو زد و بردم خاليش کردم که برن به همون سايت قبليشون. شکرهايی هم که سر شيشه ريخته بودم برنداشتم که مشاور بتونه صورت وضعيت های پيمانکار رو با خيال راحت تعديل بزنه و تائيد کنه. 

کنار استخر تفريح مورد علاقه ام گير آوردن يه مورچه اسبی بزرگ بود با يه مگس بزرگ، يه نخ می آوردم و در فاصله پنج سانتی متری اين دوتا رو می بستم. بستنشون خيلی کار تکنيکی ای بود، بايد نخ رو حلقه می کردم و همچين می انداختم دور گردنهاشون که نه در برن نه سرشون کنده بشه. نمی دونم اين دوتا حيوون با هم چه پدر کشتگی داشتن که تا چشمشون به هم می افتاد آنچنان دست به يقه می شدن که انگار خسرو و فرهاد سر شيرين دوئل می کنن. برای جداکردنشون هيچ راهی نداشتم جز اينکه بندازمشون توی آب استخر تا ناچار شن برای نجات خودشون همديگه رو ول کنن ولی بچه پرروها تا می اومدن بيرون باز مشت و لگد رو شروع می کردن و بالاخره بعد از چندبار آب خوردن بين دعوا از اونجايی که ديگه عصر شده بود و استخر خلوت، می خواستم برم واسه خودم شيرجه و معلق بزنم و دلم هم نمی اومد اين بندگان خدا رو يه عمر در اسارت در کنار دشمن نگه دارم نخ رو از دوطرف می کشيدم تا کله هاشون کنده بشه و راحت بشن. خوب باز کردن گره به اون ريزی که امکان نداشت. نانوگره بود. گهگاه هم برای تنوع سر به سر زنبورهايی می ذاشتم که برای آب خوری اومده بودن کنار استخر و صد البته که دو سه باری بسی خوب از خجالتم در اومدن.

ولی با تمام اين سابقه خوب و درخشانی که در چهارچوب رفتارهای مدنی داشتم هرگز نفهميدم چرا پدرم برام تفنگ بادی نخريد... اين حق مسلم من بود که بچه بودم و حق داشتم بازی کنم و اسباب بازی دلخواهمو داشته باشم. خوب من که بچه بدی نبودم. چندتا تابستون با همون تيرکمون دست ساز خودم که البته تکنولوژيشو از پسر عمه ام خريده بودم سرکردم (‌بعدا نگين از بازار سياه پاکستان خريده بود). هيچوقت هم نه شيشه همسايه رو شکستم نه شيشه خودمون رو (‌البته بردش کم بود و تيرش چوبی، جايی هم می خورد چيزی نمی شد)... پس چرا حق مسلم من، بچه خوب و نازنينو زيرپا گذاشتن و برام تفنگ بادی نخريدن؟ اين روزها دوباره ياد محروميت های دوره بچگيم افتاده ام و عقده ای شده ام. همين روزهاست که در اثر همين سرخوردگی ها برم معتاد بشم. فقط نمی دونم برای اين مقدار افسردگی کوک مناسبه يا هروئين يا اصلا حشيش هم کافيه؟ لطفا متخصصين محترم منو راهنمايی کنن.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

زنان بزرگ و موفق

وقتي راجع به آدمهاي بزرگ صحبت مي کنيم اسم چه کسي يا کساني ممکنه تو ذهنمون صف بکشه؟ وقتي که توي مطب دکتر يکي از اين مجله زردها رو ورق مي زنيم و تست هاي شخصيتي و روانشناسي آب نکشيده اي رو که صد تا معطل ديگه قبلا با انواع مداد و خودکارها پرکرده اند زيرورو مي کنيم و مي رسيم به اين سوال که شخصيت محبوب شما کدام يکي از اين چهارتاست (که معمولا هيچکدومشون رو يا دوست نداريم يا نمي شناسيم که انتخاب کنيم) اگه يه دفعه ذهنمون سر بخوره به سمت مسائل اساسي زندگي و هويتي و بخواد بين تمام کساني که ديده و شنيده و خونده و مي شناسه و نمي شناسه يک نفر رو شايسته راي دادن انتخاب کنه اون يک نفر چه کسي خواهد بود و چرا؟

من از بچگي از ادري هيپبورن خوشم مي اومد. از اون آدمهايي بود که نه تنها قيافه و ظاهرش برام بسيار دلنشين بود بلکه با چيزهايي که خونده و شنيده بودم و مهمتر از اون از نگاهها و چشمهاش حس مي کردم روح زيبايي داره. واقعا هم خانم بود. اگه از من بپرسن زيباترين زني که به عمرت ديدي کي بوده بي شک مي گم ثريا اسفندياري همسر دوم شاه. خداوند بابت زيبايي هيچ بدهکاري اي به اين موجود نداشت. ولي مثل اينکه زيبايي زنان با شانسشون معمولا رابطه عکس داره. ولي اگه يک روزي بگن الا و للا بايد يه نفر ديگه باشي غير از خودت ياالله انتخاب کن کي مي خواي باشي؟ حتما ادري هيپبورن رو انتخاب مي کردم. زيباييش از جنس خاصي بود. چشمهاش و نگاههاش مال قلبش بود. ادا در نمياورد، تظاهر هم نمي کرد،‌ کودکش خيلي قوي بود. ديشب جمله اي از ادري هيپبورن رو خوندم: « اگر مي خواهيد چشماني زيبا داشته باشيد به مردم به زيبايي نگاه کنيد - يا به زيبايي هاي مردم نگاه کنيد... اين بخشش رو شک دارم - اگر مي خواهيد لباني زيبا داشته باشيد با مردم به مهرباني سخن بگوييد و اگر مي خواهيد اندامي زيبا داشته باشيد غذايتان را با فقرا تقسيم کنيد.» يک هنرپيشه هاليوود که مادرش اشراف زاده اي اروپايي بود و پدرش بانکداري ثروتمند اين جوري فکر کرد و زندگي کرد. به هرحال ادري هيپبورن براي من نه يک الگو - چون اصولا الگو ندارم - ولي زني قابل قبول بوده و هست بدون اينکه دچار جوگرفتگي بشم و دنبال مشخصات فراانساني باشم که فقط خدايان در اساطير و يا قهرمانان و پهلوانان در افسانه ها دارن. اگه بخوام بازم توي همين مايه ها حرکت کنم با ويوين لي - اسکارلت بربادرفته - هم خيلي حال مي کردم به خاطر اون بازي فوق العاده اش و هرگز يادم نمي ره چه جوري با برق چشمها و نگاههاش بازي مي کرد. خوب بي خودي که توي تئاترهاي انگليس همبازي سر لورنس الیويه نبوده.

آرتميس بزرگترين و شايد هم نخستين زن دريانورد ايران که نيروي دريايي خشايارشاه رو فرماندهي مي کرد هم بي بروبرگرد مي تونه يه انتخاب ديگه ام باشه. من اصولا با دوره هخامنشيان ميونه بسيار خوبي دارم، حسي که نمي شه گفت دلبستگيه چون دلبستگي منشا خودآگاه داره،‌ يعني حداقل يکي دو تا دليل منطقي مي توني براش رديف کني ولي دلايل اصلي من براي اين احساس براي خودم هم اعتراف مي کنم که ناشناخته است،‌ ولي اين احساس ناشناخته دليل اعتقاد پيدا کردن من به تناسخ شد، اعتقادي محکم که هيچ چيز نمي تونه خللي درش ايجاد کنه.

گردآفريد شاهنامه که هم افسانه هست و هم نيست شايد اولين کسي باشه که منو به خودش مي خونه، وطن پرست و قوي و فداکار تا جايي که نه تنها زندگيش رو به خطر مي اندازه و با سهراب مي جنگه بلکه از اون بالاتر روي روح زنانه اش پا مي گذاره و نمي گذاره جذابيت هاي سهراب تحت تاثيرش قرار بده. جنگيدن در بيرون به مراتب آسون تر از جنگ دروني با احساسات هست.

يکبار هم که صحبت تئاتر بازي کردن من بود يه دوستي بهم گفت به نظر من تو به درد نقش ژاندارک مي خوري! خودم نمي دونم... خوب خروس جنگي که هستم ولي بقيه اش رو خودم نمي تونم قضاوت کنم.

شايد الان بعضي ها منتظر باشن که اسمي هم از فروغ فرخزاد بيارم... خوب فروغ رو هم درک مي کنم و هم اونقدر بهش نزديک نيستم که بتونم انتخابش کنم.

سيمون دوبوآر رو نه تنها به خاطر اينکه مادر معنوي جنبش فمينيسم هست بلکه به خاطر هنر نويسندگي اش و به خصوص کتاب «همه مي ميرند»‌ش که حسابي کله پام کرد تحسين مي کنم... و خوب خيلي هاي ديگه.

ولي حالا راي نهايي خودم؟ مشتي زهرا با اون اندام کوتاه و نحيف و صورت کشيده پرچين و چروک و موهاي حنابسته که يادم نمياد هرگز هرگز جز لبخند روي صورتش ديده باشم، هميشه خوش خلق و مهربون! زن کارگري که از جوونيهاي خودش و مادربزرگم به خونه هاي فاميل مي اومد و رخت مي شست و کار مي کرد و ديگه روابطشون شکل خانم و کارگري نداشت، صبح تا شب با هم حرف و حديث داشتن و درد دل و خنده و شوخي. شوهر داشت و چندتا بچه و بعدها نوه هاي قد و نيم قد. اگر نه بيشتر، حداقل نيمي از هزينه زندگي خانواده رو تامين مي کرد و فکر کنم گاهي هم همه اش رو. يادش به خير، منو مارالا خانم صدا مي کرد و من مي خنديدم. تا مادربزرگم زنده بود هر وقت ياد مشتي زهرا مي کرديم يکي از يادگارهاش همين اسم من بود و هنوز هم گاهي مادرم از زبون مشتي زهرا صدام مي کنه و مي خنديم و يادش به خيري مي گيم. زحمت کش و کاري و پاک بود و بالاتر از همه اينها با غيرت و با معرفت. غيرت و معرفتش شايد اولين مشخصه اي باشه که هروقت اسمش مياد بلافاصله گفته مي شه. سالهاي آخر عمرش که ديگه بچه ها از آب و گل دراومده بودن و اين هم خداروشکر کنار اونها زندگي آرومي رو مي گذروند گاهي به ما سر مي زد. يه وقت بي خبر مي ديديم که زنگ مي زنن و مشتي زهراست که با نوه اش اومده. اينقدر که از اومدن اون خوشحال مي شدم و اونقدر که الان دلم براي اون تنگ مي شه براي خيلي هاي ديگه تره هم خرد نمي کنم! از ديدنش به معناي واقعي کلمه همه مون شاد مي شديم. نوه اش دختري ظريف بود که اون موقع حدود پونزده ساله داشت به اسم معصومه و برادرم که فقط توي همين ديدارهاي سالي ماهي مشتي زهرا رو دو يا سه بار ديده بود وقتي مي پرسيديم مشتي زهرا رو دوست داري يا نه؟ با کلي کيف و خنده مي گفت:‌ «آررررررررررررررره... پسرشم که تادر سرش مي کنه رو دوست دارم» خوب بچه بود و چ رو ت تلفظ مي کرد ولي اينکه چرا حس پسر بودن رو از معصومه گرفته بود رو هيچوقت نفهميديم. خلاصه که مشتي زهرا به نظرم همه امتحان هاي زندگي رو پس داد و با نمره بالا هم قبول شد، بدون هيچ کمک و شانس آنچناني و ارفاق و تقلب و تبليغ و هر چيز ديگه اي. اگه مي تونستم مثل اون باشم خيلي از خودم راضي بودم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

«ما»

از راه رفتن روي خون چندشم مي شه. در حياط بازه و ديگ ها رديفن. بوي پياز بيشتر مي شه؛ دو نفر کارتن پوست پياز و سيب زمينی رو خالي مي کنن توي جوب و مقواشو مي چپونن توي گوني. به خودم مي گم اين روزا بره کشونه اين زباله جمع کن هاست، خيابونها پر از ظرف يکبار مصرفه. يه قطره گونه ام رو غلغلک مي ده. سرمو بالا مي گيرم. خدايا، فقط همين يه قطره؟ يعني قوم نوح حتي از ما هم بدتر بودن؟ يا ما اينقدر بديم که سيل هم ديگه فايده نداره؟ آسمون هم مثل پياده رو سرخه. ‏

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

بعضی ها موقع سوار شدن به قطار زندگی واگن عوضی سوار می شن

من سردر نمیارم. من اینجا چه می کنم؟ چه چیز این زندگی از جنس منه؟ یا کجای من به این زندگی می خوره؟ من خودم که خودمو می شناسم حداقل. چرا باید در همچین مقطع زمانی و مکانی به دنیا بیام؟ آره از صبح که پا می شم می رم توی قالب یه دختر مثل دخترهای دیگه که درس می خونن و کار می کنن و توی خیابونهای تهرون رفت و آمد می کنن و پای اینترنت می شینن و کتاب می خونن و با خانواده و دوست و همکلاس و همکار و غریبه و آشنا حشر و نشر دارن... ولی من که این نیستم، این هم من نیست. من همه رویام اینه که یه دختر کولی سرخ پوش دنیا می اومدم توی دنیای چه می دونم چهارصد، پونصد یا هفتصد سال پیش، با یه خونه کوچیک متحرک و در کنار آدمهایی از جنس خودم. اونهایی که در طول عمرشون یه تپه رو دوبار ممکنه نبینن، عادت دارن طلوع خورشید رو پشت پلکهاشون حس کنن و سرمای بعد از غروب رو روی لاله گوششون. من با تمام وجودم عاشق ببر و یوزپلنگم. لذتی بالاتر از این برام نیست که یه ببر گنده داشته باشم که با هم بازی کنیم و کشتی بگیریم و شنا کنیم و روی علفها ولو بشیم و زیر آفتاب بخوابیم. دستهای من خیلی وقتها در جستجوی بدن بزرگ و پشمالوش اطراف رو جستجو کرده اند. من عاشق حس کردن نفسهای یوزپلنگم روی ساعد دستمم. روزها تلاش برای زندگی و شبها رقص کنار آتش با صدای گیتار. من حتی از این محیط هم فرار می کردم. با ببر و یوزپلنگم می رفتیم روی یال کوهها کنار عقابها و شاهین ها و اونجا با باد می رقصیدم، می رقصیدم و می رقصیدم تا جایی که زمین رو زیر پاهام حس نکنم. من دلم می خواد صبح که پا می شم پابرهنه راه بیفتم توی دشت، برای خودم آواز بخونم و هر گلی که خوشم اومد بچینم بذارم روی موهام و هر وقت سرمو بلند می کنم قله کوه کبود رو ببینم. من هیچ بویی رو به اندازه بوی آتیش دوست ندارم. چه خوبه وقتی که کاروان حرکت می کنه تا به جای تازه ای بره؛ اگه قرار بود که از بین شهر بگذره من هیچ ابایی نداشتم که برم توی میدون شهر مثل درختهای پر برگ دشت توی توفان برقصم و مردم برام پول بریزن، بعد با اون پول برم و یه لباس سرختر و پرچین تر بخرم و بپوشم تا وقتی که دوباره از کوه بالا می رم چشمهام از همنشینی سرخ لباسم با کبود کوه سیراب بشه.

واقعا من توی این تهرون پر از بند و بست چه می کنم؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()