Mandana In Red

وبلاگ درمانی-۱

در کنار طب کلاسيک روشهاي درماني ديگه اي هم وجود دارن مثل هوميوپاتي و طب سوزني و انرژي درماني و ... که بعضي ها بهش اعتقاد دارن بعضي هم ندارن. در خود طب کلاسيک هم برخي روشها وجود دارن که خوب شايد به دليل نو بودن خيلي شناخته شده نيستن و استفاده هم نمي شن (حداقل توي ايران) مثل رنگ درماني و رقص درماني در روانشناسي و شايد حتي براي بيماريهاي جسماني. جديدترين نوع درمان غيرکلاسيک غيرمعمول غيرشناخته شده هم همين وبلاگ درمانيه که خدا باعث و بانيشو توي همين دنيا خير نقد بده! يعني اينکه مي شيني و هرچي رو که سر دلت مونده، اعم از خوب يا بد، مي ريزي توي فضاي سايبر که دلت خالي بشه و جا براي چيزهاي نو و تازه باز کني، خودت عوض بشي و محيطت رو اونجوري که مي خواي تغيير بدي و بسازي. محيط ميکرو البته، وگرنه اگه مي شد محيط ماکرو رو هم عوض کرد که ديگه نيازي به وبلاگ درماني نداشتيم. اينه که نشستم پشت ميز و در حالي که برانوش از بالاي مانيتور بهم زل زده دارم سعي مي کنم هرچي رو که ازش بدم مياد رو به خاطر بيارم و بنويسم.

اول از همه از انواع اين مغز کوچولوها بدم مياد شديد. نوع اول، مغز کوچولوهای بی سوادی که اسمشونو نمی تونن بنويسن ولی فکر می کنن حق دارن به بقيه بگن چه جوری به دنيا نگاه کن، چه جوری ببينش و راجع بهش فکر کن، چه جوری زندگی کن و از اين دست امر و نهی های احمقانه که فقط حماقتشون رو بيشتر ثابت می کنه، هيچ فرقی هم نمی کنه کی باشن و کجا باشن و چه لباسی تنشون باشه، خدا رو شکر همه جا پيدا می شن. نوع دوم مغز کوچولوهای باسوادی که به صرف چهارتا کلاس درس خوندن فکر می کنن علامه دهر شده ان و همه چيزو راجع به همه چی و همه کس می دونن و می فهمن و می تونن اظهار نظر کنن و منتظرن بقيه فقط بگن به به چه چه. توی اين گروه ممکنه شاگرد اولهای ام آی تی و برکلی رو هم پيدا کنين، تعجب نکنين. از مغز کوچولوهای تحصيل کرده و مرتجع که ديگه خيلی بدم مياد. همونهايی که فکر می کنن امروزی ان اما در واقع به همون ارزشهای مادربزرگ بيچاره و بی سواد و استثمار شده اشون چسبيدن به اسم اصالت و فرهنگ و اخلاق و هزار لقب مهمل ديگه هرچی ضد ارزشه لباس ارزش پوشوندن و حالا بيا بهشون ثابت کن که بابا اين ره که تو می روی به ترکستان است، ننه بزرگ بدبخت و بی سواد تو از آب خزينه هم می خورد می گفت ثواب داره، تو  هم حاضری همون کارو بکنی که بقيه آداب و مرام اون نسل رو دو دستی چسبيدی ول نمی کنی؟ اصالت و فرهنگ کجا خرافات و دروغ هايی که برای استثمار نسلهای قبل گفته شده کجا؟ ولی از نظرشون هرچی قديميه خوبه! ای خدا، کاش مغز بعضی ها رو قبل از نصب می ذاشتی دو، می انداختی تو سرپائينی هل می دادی که استارت بزنه بعد می ذاشتی سرجاش. اينا خفه کرده ان به جون خودت؛ هم خودشونو هم مارو.

متنفرم از هرچی وطن فروش و تاريخ جعل کنه. يعنی می تونم با همين دوتا دست خودم بلايی به سرش بيارم که به هند جيگرخوار بگه الرحمن الراحمين. اگه دستم به اين نون به نرخ روزخورهای کاسه ليس بی شخصيت که عين سگ برای يه تيکه استخوون برای هر کسی عوعو می کنن و دم تکون می دن برسه تيکه بزرگه شون زبون کوچيکشونه. فرقی نمی کنه اون خواننده در پيته لوس آنجلسيه که دوبی دوبی می خونه يا احمد شاملو که درست در زمانی که مليت ما به بازی گرفته شده پا می شه می ره آمريکا سخنرانی می کنه و هر چی لايق خودشه به فردوسی نسبت می ده. از اين جماعت بی فکر روشن فکر نما هم که به اين آدم لقب بت روشن فکری ايران رو داده هم بسيار شاکی ام که هنوز خودش در فقط در کلام که در عمل بت پرسته و داد روشن فکری هم می ده و حتی اينقدر قدرت تحليل نداره که امضای احمد شاملو جونش رو که می بينه نمی فهمه اين امضا چيزی که خونده می شه «لورکا» است و چيزی که خونده نمی شه «احمد شاملو»ست. اين بيچاره آرزو داشته لورکا باشه ساير بندگان خدا هم آرزو داشته ان لورکا داشته باشن. عين بچه ها بازی می کنن ولی خودشونو خيلی جدی گرفته ان. به نظر من که امضاش ديگه سند بسيار محکمه پسند حقارت اين آدمه که به جای اسم خودش اسم ديگه ای رو به چشم بياره. البته اين همه پشتکارش قابل ستايش که اينقدر نشسته و کار کرده تا يه طرحی درست کنه که احمد شاملو رو شکل لورکا بنويسه. اصولا وقتی آدمها می ميرن هرچقدر بد باشن آدم يه حس گذشت بهشون پيدا می کنه ولی من می گم که در طول عمرم از مردن دو نفر بی اختيار و از صميم قلب بسيار بسيار خوشحال و شاد شدم که دوميش همين موجود بود. بار اولی که چشمم به عکسش افتاد شايد حدود يازده سال داشتم و اصلا همچين آدمی رو نمی شناختم ولی تا چشمم بهش افتاد حس بسيار بدی پيدا کردم، رک بگم ته حس اين بود که ابليس رو توی چشماش ديدم. اون موقع از عکسش ترسيدم. بعدها که متاسفانه با شخصيت شخيصش آشنا شدم پشتوانه های خودآگاه اين حس پشت سر هم اومد و اضافه شد. اين حسی که تحت عنوان ديدن ابليس در چشمها و صورت يک نفر ابرازش کردم در مورد اون نفر ديگه که مردنش باعث خوشحاليم شد هم صدق می کرد. به هرحال بر خلاف ادعاهای پوچ به ظاهر منطقی طرفدارهاش ايشون به هيچ عنوان شاعر ملی ايران نبوده و نيست و نخواهد بود مگه اينکه ايران تجزيه بشه و فقط چندتا محله تهرون ازش باقی بمونه! اون موقع شايد بشه بهش گفت شاعر ملی ايران. تا وقتی که مفهوم روشن فکری از فکر کردن و تحليل منطقی و استقلال فکری بی بهره باشه و روشن فکری در خوندن و غرغره کردن حرفهای ديگرانی که مال فرهنگ و خاک ما نيستن خلاصه بشه و روشن فکرهامون يه مشت کتابخونه گويا باشن از روشن فکری هم بيزارم.

از هر کسی که فکر کنه می تونه در چارچوب زندگی شخصيم برام تصميم بگيره يا منو وادار به انجام کاری بکنه که دوست ندارم يا بهش اعتقاد ندارم هم بدم مياد. اين کار ممکنه در حد يکی از اين تعارف مسخره های متداول در جامعه ايران باشه که توی مهمونی سر ميز غذا می خوان به زور بهت بخورونن يا در حد وادار کردن به اعتقاد داشتن به همون خرافاتی که قبلا گفتم البته با نيت خيرخواهی و با زبون بزرگسال به کودک. ممکنه چيزی نگم ولی دخالت توی زندگيم در هر حدی که باشه از اون چيزهاييه که بدجوری آمپرمو می پرونه، يعنی حتی ريختن يک قاشق کوچيک غذا توی بشقابم می تونه در يک لحظه منو از ماندانای آروم و بی صدا که داره ماستشو می خوره به کوه آتشفشان تبديل کنه، هرچند می تونم ظاهرش نکنم ولی در درون رسما عقربه ام روی صد ايستاده. خودم هم خودمو از تعارف کردن به مهمون معاف کرده ام. طرف بخواد می خورده نخواد نمی خوره.

از لقب «خانم» با اون تعريف غالب در جامعه هم بدم مياد. از نظر من اون موجودی که به طور معمول بهش می گن خانم، گوسفندی بيش نيست. مخالفين؟ مگه نه اينکه هر دختر يا زنی که خواسته های خودشو زيرپا می گذاره و همه اش در حال سرويس دادن به ديگران هست رو بهش می گن خانم؟‌ حالا خيلی وارد جزئيات نمی شم ولی هرچی طرف خودآزارتره بيشتر با اين واژه مورد مرحمت قرار می گيره. اين هم يکی ديگه از اون اهرم فشارهای فرهنگ مردسالاريه برای سواستفاده از زن... اينقدر دختر خانميه که نگو، هرچی گفتن گفت چشم؛ هر کاری خواستن کرد؛ صدا از ديوار در اومد از اين دختر دراومد، خيلی خانمه! پووووووووووووووووووووووووووووووووف!

از رنگ مشکی که فغانم به آسمونه. مگه اينکه چشم و ابرو باشه. چون کلا چه زن چه مرد از چشم و ابرو مشکی ها خوشم مياد. هرچی که توی جامعه به سمت مشکی پوشيدن سوقمون می دن، هرچی که نمی دونم کدوم شيرپاک خورده ای تخم لق توی دهنمون شکسته که مشکی شيکه! مشکی شيک نيست، مشکی پوشيدن راحته و جون می ده برای تنبلا و بی سليقه ها! با هر هيکلی و هر رنگ پوست و مو می تونی بپوشی بدون اينکه ريسک «بهت نيامدن» رو برداری. اول و آخر هرسالی هم از اين شاگرد بوتيک ها بپرسی مشکی رنگ ساله! سال سياره پلوتو هم بود تموم شده بود به خدا. خلاصه که صد تا از اين خانم شيک های پر افاده رو جمع کن ببر توی يه پارچه فروشی بگو يه پارچه بخر که مشکی نباشه، يه مدل هم انتخاب کن، جنس و رنگ پارچه هم بايد به مدل بخوره و جفتش به تیپ و قيافه و هيکل تو! اگه يکيشون نمره قبولی آورد من اسممو عوض می کنم (اين ديگه کم شرطی نيست ها، چون اسممو خيلی دوست دارم و اگه صدبار ديگه دنيا بيام دلم می خواد اسمم ماندانا باشه). اين از مشکی پوشيدن برای خوشگلی؛ از مشکی پوشيدن برای ختم هم بدم مياد. من که برای ختم سياه نمی پوشم، وصيت هم کرده ام کسی برای من سياه نپوشه. يعنی چی؟ حالا شما هرکاری از سياه پوشيدن و ابرو برنداشتن و ريش نزدن هم بکنين که طرف برنمی گرده که، فقط بازماندگان به يمن انرژی افسردگی آور مشکی مدت بيشتری از اندوه عميق تری بهره مند خواهند شد! ما هم که برای زندگی کردن زنده نيستيم. همه چيزمون مردن و مرده هان. پس زنده ها هم فدای مرده ها شدن شدن.

قدرت خدا از صورتی به خصوص صورتی کم رنگ هم که متاسفانه به رنگ زنونه و دخترونه معروف شده اينقدر بدم مياد که نگو. خيلی اين رنگ بچه ننه ايه، اصلا با ذات اصلی زن همخون نيست. بيشتر زن رو توی همون قالب عروسک بودن می بره که باز جامعه مردسالار دلش می خود از زن بسازه. فقط در حد لوازم آرايش گاهی بدک نيست. اونم نه روی پوستهای سفيد.

از آدمهای پوچ و غير اورژينال هم که همش دارن ادا در ميارن، اعم از اينکه ماهرانه نقش بازی کنن يا ناشيانه حالم به هم می خوره. اين گروه هم مثل مغز کوچولوها انواع و اقسام دارن. از همه آزاردهنده تر اونايی ان که به هر دليلی تصميم گرفته ان روابطشون با تو خوب باشه. اين ديگه غير قابل تحمله. عين کرم آسکاريس مسلح خودشونو به ريشت می بندن و همه جا دنبالت ميان - اين همه جا می تونه از گردش و تفريح و کوه و غار باشه تا از اين گوشه سالن پذيرايی تا اون گوشه ديگه در يک مهمانی - به شکل ابلهانه ای هرچی می گی تائيد می کنن، جوری که گاهی دلت می خواد بگی مرگ مادرت تائيد نکن که تائيد توی بی صلاحيت بيشتر حرف منو زير سوال می بره. آی قربون صدقه الکی می رن که فقط بايد دنبال سطلی، دستشويی ای چيزی بگردی که خودتو راحت کنی. وقتی هم در زمينه تعارف و قربون صدقه در حد من بی استعداد باشی باعث هنگ کردن مغزت هم می شن که جواب اين حرف رو بايد چی بدی که نه سيخ بسوزه نه کباب. حالا چه گناهی کرده ای که اينا باهات حال کرده ان يا چه منافعی در پس اين کار دارن خدا می دونه ولی من که از تظاهر بيزارم. خودم هم از کسی خوشم نياد نمی تونم مانع از بروزش بشم. طرف به سه سوت می فهمه چقدر ارادتمندم. يه گروه ديگه هم هستن که هم نمی خوان خودشون باشن، هم می خوان چيزی باشن. بعد می گردن يکی رو پيدا می کنن که رفتار و طرز فکر و مشخصاتش رو سيموليت کنن و بگن ما اينيم. شاهکار اينجاست که يه وقتهايی می خوان از خودت بگيرن و به خودت تحويل بدن، اين ديگه نهايت وسعت فکرشونه. وجود اينجور آدمها در دور و برم مثل کنه باعث خارشم می شه. گاهی سعی می کنم چشامو ببندم و نبينم، چون حوصله ام سر بره عکس العمل نشون می دم و معمولا بهتره اين کارو نکنم. گاهی هم که حوصله بازی و خنده دارم به اصطلاح استراتژيست ها بهشون «رانگ فلگ» می دم و می فرستمشون دنبال نخود سياه و خودم عقب می ايستم که ببينم چه جوری تيشه به ريشه خودشون می زنن و تفريح کنم. ولی حاضرم قسم بخورم که اگه توبه کنن و دست از اين کار غيرانسانی بردارن و سعی کنن خودشونو کشف کنن و به ديگران نشون بدن چيز بهتری از آب درميان و از زندگی بيشتر لذت می برن؛ اين که نشد که تمام مدت در حال الگو برداری از ديگران و بازسازی اونها باشی و تازه موفق هم نمی شی، چون اصل نيستی، بدلی. ولی خوب شايد اين بازی رو دوست دارن. صلاح مملکت خويش خسروان دانند.

حق اضافه کردن به اين فهرست رو برای خودم حفظ می کنم و هرچی يادم بياد رو خواهم نوشت. بعدش هم از چيزهايی خواهم نوشت که دوست دارم. زنده باد اونها.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

ماهی قرمز و توری مرغی

ملت شاهکاری هستيم. اگه بخوايم با چيزی مبارزه کنيم دهنشو تيون آپ می کنيم کامل. امسال گفتن ماهی قرمز آلودگی داره و می تونه يه بيماری خطرناک رو به انسان منتقل کنه و شهرنشينان محترم يا ماهی نخرين يا اگه می خرين از آکواريومی ها بخرين که منابع سالمتر و قابل کنترلی هستن. با اجازه بزرگترها ديروز عصر توی راسته دزاشيب فقط آتش نشانی بساط ماهی و اسفند و سنجد نذاشته بود! حتی اون يارو که توری مرغی و فرقون و سرند می فروشه ماهی گذاشته بود به چه سرخی! هيچکی هم نبود بگه خرت به چند.

می دونين؟ واقعا در مبارزه حرف نداريم فقط حيف يه خورده نمی دونيم کی و کجا و با کی و چرا مبارزه کنيم. شايد هم اين نشانه يک ميل شديد به خودکشی دسته جمعی در ناخودآگاه ما تهرانی هاست که بايد جدی گرفته بشه وگرنه ممکنه بريم خدای نکرده هم روزی سه بار آب ماهی قرمز بخوريم هم بقيه درختهای لويزان رو ببريم که همين يه ذره نفسی هم که مياد و فقط شده ممد حيات و نه مفرح ذات قطع بشه.

ماندانا

آقا کسی نمی دونه چه جوری می شه ماهی قرمز توی وبلاگ آپ لود کرد و از طريق اينترنت فروخت؟

   + Mandana In Red ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

غرق جادو و عشق

بهار و حال و هوای بی خيال الزامات دنيا شدن بدجوری زير پوستم دويده. اين روزا جون می ده باغبونی کنی، آفتابگردون بکاری و لوبيا و سبزه سبز کنی، يه مشت گندم هم بپاشی توی باغچه ها که يه ماه ديگه سبز شفاف و زنده اش چشم رو خيره کنه. بعدش بيای ولو شی و چی بخونی؟ معلومه ديگه، هسه و يونگ. گاهی خودت با هسه و يونگ باشی و گاهی تجربه بودن با اونها رو از زبون ميگوئل سرانو بشنوی، غرق جادو. ای کاش يونگ و هسه هرگز نمی مردن، ای کاش هسه بازم داستان می نوشت، آدم می خوند و سيراب می شد و باز تشنه تر. ای کاش يونگ رو از نزديک ديده بودم، کنارش می نشستم، خوابها رو که تحليل و رمزگشايی می کرد گوش می کردم، شناور در دريای بيکران علم نمادشناسی و اسطوره شناسی اين نابغه بی همتا، و می ديدم که چطور ضمير انسان رو لايه به لايه می شکافه و پائين می ره. بايد يه بار ديگه بشينم و کتاب خاطرات و انديشه هاشو بخونم، دلم می خواد دوباره با يونگ و هسه زندگی کنم. اين دفعه باران ساز هسه رو بهتر درک خواهم کرد. چقدر دلم براش تنگ شده، برای هری هالر، برای کنولپ، برای گلدموند.

دلم برای رنگهام هم تنگ شده، خيلی. دوست دارم دوباره بچينمشون روی ميز، قلم موهای وينزورم، گواش های رنگ وارنگ، مداد های ب و هاش، کاغذ اشتنباخ و نقش های گل و بته و صدای شجريان و ناظری و من...

گفتی که از خاک بيشترند اهل عشق من

از خاک بيشتر نه که از خاک کمتريم...

آيا دنيا می تونه دوباره بچرخه؟ آيا اين همه دل تنگی و حال و هوای عاشقانه ... آيا دوباره می تونم بنويسم؟ آيا دوباره می تونم عکاس درونم رو آزاد کنم؟

دلم برای خودم تنگ شده...

بی نام

   + Mandana In Red ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است ، شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

با درود به حافظ شناسان بزرگی که پس از سالها دود چراغ خوردن بالاخره اين بيت خواجه حافظ رو رمزگشايی کردن، از اونجايی که معلوم شد که درختهای برگ سوزنی به هيچ دردی نمی خورن و تنها حاصل يک اشتباه بزرگ در فرآيند خلقت بوده اند قرار شد که ديوان حافظ شاعر بزرگ ايرانی هم از لوث وجود اين عوامل بی خاصيت پاک بشه تا ديگه خدای نکرده يه وقت کسی نتونه به نظم چون آب روان حافظ خطا بگيره و غرور ملی و ادبياتی ما ايرانی های غيور رو جريحه دار کنه. در اينجا يکی غزلهای تصحيح شده به قلم اين رندان خراباتی عالم و عافيت سوز سوزنی ستيز رو به سمع و نظر شما می رسونيم:

ای چنار ناز حسن که خوش می​روی به نازفرخنده باد طلعت خوبت که در ازلآن را که بوی عنبر زلف تو آرزوستپروانه را ز شمع بود سوز دل ولیصوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوشاز طعنه رقیب نگردد عیار مندل کز طواف کعبه کویت وقوف یافتهر دم به خون دیده چه حاجت وضو چو نیستچون باده باز بر سر خم رفت کف زنان

عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیازببریده​اند بر قد چنارت قبای نازچون عود گو بر آتش سودا بسوز و سازبی شمع عارض تو دلم را بود گدازبشکست عهد چون در میخانه دید بازچون زر اگر برند مرا در دهان گازاز شوق آن حریم ندارد سر حجازبی طاق ابروی تو نماز مرا جوازحافظ که دوش از لب ساقی شنید راز

ماندانا

وای چی بشه!

چنار چمان من چرا ميل چمن نمی کند

همدم گل نمی شود ياد سمن نمی کند

ياد آقای باباشاهی هم به خير که هميشه اين بيت رو مثال می زد و می گفت وقتی اين بيت ( بيت سابق البته که می گفت: سرو چمان من چرا ميل چمن نمی کند...) رو می خونی چه چه بلبل رو داری تکرار می کنی؛ حالا چهچه بلبله بيشتر شد. خداروشکر يکی پيدا شد کاستی های کار حافظ رو اصلاح کنه.

   + Mandana In Red ; ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

ديگه دو دست صدا نداره

سبزها احتمالا اسماعيل رمضانی رو يادشون مياد. جنگلبان وظيفه شناسی که چندسال پيش توسط قاچاقچی های چوب از ناحيه کمر به شدت آسيب ديد و فلج شد، و هرچند دکترها حرفهای اميدوار کننده ای زده بودند ولی تا همين چندماه پيش که دورادور از حالش باخبر شدم وضعيتش تغييری نکرده بود. پدر جوان يک خانواده چهارنفری که در زمان اين حادثه فرزند بزرگش سال اول يا دوم دبستان بود برای حفاظت و حراست از سرمايه های معنوی و مادی همه ما ناگزير شد تا تمام روزهای عمرش به چيزی جز سفيدی بی معنای سقف نگاه نکنه. فقط يک لحظه خودم رو به جای اسماعيل رمضانی می گذارم، تنها توی اون اتاق کوچیک که با لوازم و داروهای مورد نياز آدمی در اين وضعيت پر شده، خيره به ديوار يا سقف يا پنجره ای بخار گرفته، در غيبت بچه ها که به مدرسه رفته ان و همسرش که حالا تمام بار زندگی رو بايد به دوش بکشه روزها رو با راديو پر می کنه. وقتی توی اخبار می شنوه که يک شبه هجده هزار اصله درخت چهل ساله توسط شهرداری از جا کنده شده چه حالی می شه؟‌ مگه جنگلبانی و شهرداری ابزارهای مختلف يک قانون اساسی برای حفظ منافع يک کشور و ملت نيستن؟ پس چرا يکی اونطوری و يکی ديگه اينطوری؟ می تونين تجسم کنين فشار عصبی ديوانه کننده ای رو که به يک قطع نخاعی نااميد در زمان شنيدن اين خبر وارد می شه؟ اگه اينطوره پس اون چرا بايد همه چيزشو از دست داده باشه؟ می تونست چشمهاشو هم بذاره و شب صحيح و سالم به خونه برگرده، کنار سفره شام بشينه، با خانواده اش غذا بخوره، بعد بلند شه بره دستهاشو بشوره و بياد با بچه هاش بازی کنه و کشتی بگيره. آخر شب هم که بچه ها پای تلويزيون خوابشون برده يکی يکی بغلشون کنه ببره بذاره توی رختخوابشون و فردا روز از نو روزی از نو... نه؟

اين بار اسماعيل قربانی شد، دوبار هم قربانی شد!

   + Mandana In Red ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()