Mandana In Red

آری آری جان خويش در تير کرد آرش

يه لودر هربار که بيلشو پر کنه حدود دو متر مکعب خاک رو برمی داره، و حدود پونزده دقيقه طول می کشه تا يه لودر يه کاميون ۱۵ تنی رو پر کنه و کاميون بره و يه کاميون خالی بياد جاش بايسته و آماده بشه برای بارگيری (به شرطی که لودر برای برداشتن خاک خيلی هم از محل توقف کاميون دور نشه)، يعنی به طور متوسط برای برداشتن و توی کاميون ريختن هر يک متر مکعب خاک حدود يک دقيقه وقت لازمه. پس در شرايط ايده آل برای پنج هزار متر مکعب خاک پنج هزار دقيقه وقت لازمه که می شه حدود هشتاد و پنج ساعت يا سه روز ونيم به شرطی که سه شيفت کار کنن و وقت هم تلف نکنن. خوب اگه يه پيمانکاری پيدا بشه که اينجوری کار کنه دست مريزاد داره. زمان توی انجام پروژه ها خيلی مهمه و خيلی وقتها ارزشش از بودجه و ساير منابع هم بيشتره. يکی از مشخصات کشورهای پيشرفته دنيا همينه که توی مديريت زمان مهارت خاصی دارن و ارزش وقت رو می دونن. آقا دممون گرم که ما هم يک کشور پيشرفته شديم به سه سوت! در عرض يک هفته پنج هزار متر مکعب از ماسه های نوار ساحلی زيباکنار رشت رو يه شيرپاک خورده ای که نخواسته با فاش شدن هويتش منتی سر ملت بگذاره زحمت کشيده و برداشته برده تا اسم ما در فهرست کشورهای پيشرو ثبت بشه. واقعا خداوند سايه اين شيرمردهايی رو که يه تنه کار صد مرد رو می کنن از سر ما کم نکنه. البته اين که می گن يه هفته ای به اين معنی نيست که بهره وری کار اين شازده پايين بوده،‌ خير از اونجايی که فن‌آوری اطلاعات و ارتباطات در ايران هنوز به پای کارهای عمرانی نرسيده سه روز و نيم طول کشيده تا خبرش برسه وگرنه ايشون کارشون رو در حداقل زمان و با بهترين کيفيت انجام داده و جون عزيزشون رو توی بيل لودر گذاشته ان!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

چی مال چيه؟

طبق معمول کار رو دادن دست آدم ناشی. جناب، اون چيزی رو که بايد فردا بگذارين توی موزه خودرو آخرين پيکان توليد شده نيست که، اونو بايد مجانی بفرستين واسه اسقاط فروشهای شوش پول حمل و نقلش رو هم پيش کرايه کنين؛ نمونه موزه ای اولين پيکان توليد شده در سال ۱۳۴۶ هست با اون کيفيت بالاش نه اين مزخرفی که الان توی سال ۱۳۸۴ دارن می سازن که فرقش با لگن فقط چهارتا چرخه. خودتونو بگذارين جای آيندگان که هنوز توی خيابون پيکان ۴۸ رو خواهند ديد که با شيش تا مسافر ريز و درشت داره راه می ره و بعد که ميان تو موزه می بينن روی مدل هشتاد و چهارش يک تابلو گذاشتن «خطر ريزش، لطفا دست نزنيد» ! حداقل جلوی نوه نويره های خودتون حفظ آبرو کنين نگن تف به گور اجدادمون با اين همه استعداد که وقتی اون ور دنيا جاگوار و ولو می ساختن اين حيف نون ها مشغول خرابکاری و اتلاف سرمايه ملی بودن وگرنه ما الان وضعمون به اين خرابی نبود.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

سنگريزه

امروز بعد از يك سال و خورده اي بالاخره سنگريزه رو از كفشم در آوردم و خودمو راحت كردم؛ هرچي خواستم اين سنگريزه رو با انگشتام بدم يه گوشه كفش كه موقع راه رفتن اذيتم نكنه باز مثل خرمگس معركه پريد وسط كار... اين فروشگاه كفش "باتا" رو مي گم كه از اواخر زمستون هشتاد و دو شده سنگريزه توي كفش ذهن من. هر بار چشمم بهش مي افته يا يادش مي افتم دلم مي خواد داد بزنم. يه روز داشتم سر پل تجريش مي رفتم ديدم محل فروشگاه كفش بلا يا وين كه سالها بود يا تعطيل بود يا يه چيزي مثل تعطيل، نوسازي كرده و تابلوي "باتا" رو زده سردرش. باتا كه فكر مي كنم يك مارك كانادايي هست يه چيزيه تو مايه هاي كفش ملي، بلا يا وين سابق ما... مي گم سابق چون مثل اون زمانهايي كه صنايع ملي ارزش داشتن و خوب كار مي كردن و جنس خوب مي ساختن و بازار خوب داشتن كار مي كنه نه مثل الان كه وين و بلا ديگه وجود خارجي ندارن و گروه صنعتي ملي هم خدا مي دونه در چه حاليه... اون زمانها كه ايراني از سر رضايت كفش ايراني مي پوشيد نه از سر اجبار. اون زماني كه اين توليد كنندگان اينقدر بازار خوبي داشتن كه بهترين و گرونترين فروشگاهها رو مي خريدن. سر هر چهارراه يه كفش ملي بود يه وين يه بلا و يه طرف ديگه اش هم اگه يه بقالي درياني نبود دو تا بود.

ديگه لازم نيست چيزي بگم كه؟ عاقلان را اشارتي كافيست. اين ور ميدون تابلوي كفش ملي رو داريم و اون ور ميدون ملت مي رن توي فروشگاه كفش باتا. خوبه ديگه، اينجوري همه چيز داريم هم تابلوي گروه صنعتي ملي و هم كفش خوب!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()