Mandana In Red

وصيت نامه من - بخش يازدهم

امروز داشتم فکر می کردم که خيلی وقته وصيت نامه ننوشته ام. خوب که فکر کردم ديدم چيزی هم به زندگيم اضافه نشده که لازم باشه براش تعيين تکليف کنم. يکی به نفع وصی محترمم. بنده خدا اگه جدی جدی بعد از من زنده باشه به اندازه کافی براش گرفتاری به ارث گذاشته ام که هرچی بدوبيراه هم بلد نيست بره ياد بگيره که نثارم بکنه. فقط يه مقدار کتاب و سی دی به اموالم اضافه شده و کتابهای درسی اين ترم و پروژه هام که بيچاره اگه من بميرم و انجامشون نداده باشم بايد يه فکر هم واسه اونها بکنه! طفلی!!! برای من گريه و زاری کنه يا پروژه شبکه و ويژوال بيسيک بنويسه؟ يا به حال خودش گريه کنه که وصی يه ديوونه شده؟

ولی اين آدمی که من می شناسم اگه شده نه تنها يه شبه پروژه های منو می نويسه بلکه تک تک مزخرفاتی رو که من تا الان توی وصيت نامه ام نوشته ام مو به مو انجام خواهد داد. خيلی با غيرت و رفيقه و باعرضه. راستی اگه اينجور آدمها ولو اينکه اندک نبودن ما توی زندگی به چی دلمون رو خوش می کرديم؟ برای همينه که سهراب می گه زندگی خالی نيست، سيب هست،‌ مهربانی هست؛ اين دوست نازنين من هم هست... هنوز هم زندگی رو خوب که بتکونی يه چيزهايی پيدا می شه که بهش معنی می ده. عشق آدمهايی که واقعا دوستت دارن و واقعا دوستشون داری. يه اعتراف بکنم؟ خيلی وقتها از خودم پرسيده ام که آيا من هم برای اين جور دوستانم به همون خوبی هستم که اونها برای من هستن؟ و ... آيا من واقعا لياقت اين همه توجه و محبت رو دارم؟ اينقدر خالصانه و خوب؟

حالا وصی جونم برای اينکه خيلی هم خوش به حالت نشه يه بند به وصيت نامه ام اضافه می کنم راجع به گلدونهام. راستش دلم نمياد ترکيب بنديشونو به هم بزنم. لطف کن بگذار همين جا پشت پنجره اتاقم بمونن، فقط هر روز بيا بهشون برس و آبشون بده. درضمن باهاشون حرف هم بزن، اينها عادت دارن که موقع آب دادن باهاشون ارتباط زنده برقرار بشه. فقط اينجوری که من دارم به گلدونهام اضافه می کنم فکر کنم هر روز به اندازه يه دور کتابهای الکساندر دومای پدر رو خوندن ناچار بشی حرف بزنی! از اون گلدون سروی هم که اسمش آناهيتاست خيلی مراقبت کن،‌ اونو يه جور ديگه دوست دارم؛ البته بعد از نخل محبوبم.

فردا شب می خوام يه دونه گلدون محبوبه شب هم اضافه کنم که شبهای تابستون بوش بپيچه توی اتاق، و اگه بشه يه ياس آبی و دوتا شمعدونی سرخ و سرخابی که مثل گل آتيش بشينن لبه باغچه ام.

 

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

امنيت زنان نبايد نهادينه شود!

تقصير آقاي راه چمني نيست. تقصير رفتارهاي عاشقانه - مادرانه خود ما زنهاست که ايشون مي گن: «تشکيل خانه هاي امن زنان در کشور نبايد نهادينه شود وگرنه نزاعهاي خانوادگي افزايش پيدا مي کند و زنان با کوچکترين نزاعي از خانه فرار مي کنند و به اين خانه ها پناهنده مي شوند.» همچنين ايشون معتقد هستند که اطلاع رساني در اين مورد ضرورتي ندارد!
مادر گرامي آقاي راه چمني، اگه شما با شنيدن صداي پاي فرزند دلبندتون با گوشه پيرهن اشکهاتون رو از چشمها پاک نمي کردين و مي گذاشتين که فرزندتون با اين واقعيت روبرو بشه و بفهمه که اگه زني توي خونه اش نشسته و داره زندگي مي کنه و از صبح تا شب همه جور زحمتي براي خانواده اش مي کشه لزوما به اين معني نيست که خيلي داره بهش خوش مي گذره و يا با شوهر و مادر شوهر و ساير ملحقات شوهر هيچ مشکلي نداره، اگه مي گذاشتين بفهمه که عليرغم داشتن کلي مسئله و مشکل پابند خانه و خانواده تون هستين هيچ وقت زنها رو اينقدر ضعيف و ناسازگار و بي طاقت تصور نمي کرد و تجسمش از زن موجود بي مسئوليتي نبود که با کوچکترين بهانه اي همه عشق و وفاداري و محبتش رو زيرپا بگذاره و بره.
اي کاش جناب راه چمني حداقل اين نکته رو درنظر مي گرفتند که بر فرض هم که زني تحملش تموم بشه و نتونه خونه خودشو تحمل کنه اولين جايي که پناه مي بره خونه پدر و مادر و خواهر و برادر و کس و کار خودشه و فقط و فقط اون زنهاي بيچاره و بي کس و کار هستند که در صورت فرار ناچارن به بهزيستي پناهنده بشن و منت ايشون رو به جون بخرن تا زماني که بتونن مصداق عسر و حرج رو ثابت کنن... البته اگه بتونن. تازه زنهاي بي کس و کار به خاطر همين بي پناهيشون ناچار بيشتر هم تحمل مي کنن و ديرتر پا به فرار مي گذارند و محتاج يه جاي خواب امن و يه لقمه نون بهزيستي مي شن که مي خوان همين رو هم ازشون دريغ کنند..
اي کاش رسم نااميدي و بي پناهي وربيفته. البته نه به خرج سازمان بهزيستي چون به منتش نمي ارزه. جناب راه چمني هم مي تونن در زمينه ايجاد خانه هاي امنشون اطلاع رساني نکنند و از اين مکانها براي تهيه انواع ترشي براي ترش کردن دهانهايي استفاده کنند که زيادي شيرين شده اند و قدرت چشايي شون رو از دست داده اند.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

ارابه خدايان

امروز سوار تاکسی خدا شدم، ولی حيف که دير فهميدم که اين ارابه خدايان است و نه تاکسی تهرون. درست دم آخر که دويست تومنی رو دادم دستش و به جای صد تومن پنجاه تومن بهم پس داد. پرسيدم:« از اونجايی که من سوار شدم صد و پنجاه تومن می شه؟»‌ و خدا که من هنوز فکر می کردم يکی از همين آدمهای معموليه جواب داد:« بله» من خنگ که هنوز متوجه نشده بودم با کی طرفم - خوب آخه نه صداش اکو داشت نه نور شديد و عجيب و غريبی ازش ساطع می شد و نه خودشو معرفی کرده بود. تازه ارابه اش هم عين پيکان بود، جون می داد برای موزه - گفتم:«‌ولی اين تيکه راه می شه صدتومن و من هم هميشه صدتومن می دم» خدا از قالب همون راننده تاکسی جواب داد که:« اين تاکسی خطيه و کرايه اش هم صدوپنجاه تومنه» من که همچنان در خواب غفلت به سر می بردم جواب دادم:« بله ولی به شرطی که سر خط سوار بشه آدم، نه وقتی وسط راه سوار می شه» يه خانم خنگه ديگه ای هم که کمی بعد از من سوار شده بود هم يه چيزهايی من باب اعتراض گفت و خدا از توی آينه رو به من کرد وگفت:« يعنی من الان بايد پنجاه تومن به شما پس بدم؟»‌ بنده هم فرمودم: «بله!» پنجاه تومنی رو دراز کرد طرفم و گفت :«‌ ولی من راضی نيستم» من هم مثل هميشه جواب سربالا دادم:« عيب نداره. به جاش من راضيم» خدا که ديگه از حواس پرتی من کفرش گرفته بود بالاخره تصميم گرفت خودشو کم کم معرفی کنه بلکه من وجدان من بيدار بشه و گفت:« ولی من راضی نيستم و وقتی من راضی نباشم خدا هم راضی نيست» . واقعا صدرحمت به الاغ! يعنی اين حرف رو به هر الاغی زده بود طرف دوزاريش می افتاد که اين کيه،‌ ولی من باز هم نفهميدم و فقط ابروهام از سر تعجب و خنده به اين اعتماد به نفس و خود بزرگ بينی و خود محور بينی محض چسبيد به موهام که از قضا فاصله کمی هم ندارن،‌ بالاخره مغز به اين بزرگی جا می خواد ديگه. خلاصه دردسرتون ندم، خدا زد کنار و من پياده شدم و ايستادم کنار خيابون که وقتی چراغ عابر سبز می شه برم اون ور خيابون و سوار تاکسی ديگه ای بشم که... ای دل غافل! اين که راننده تاکسی نبود! اين خدا بود خنگه! اه. حيف چرا نفهميدم؟‌ پنجاه تومن که ارزش چونه زدن نداشت. اين خدای به اين خوبی که اينقدر زود جا می زنه و کوتاه مياد رو می تونستم سريه چيز بهتر باهاش چونه بزنم... وای وای وای بر من کودن که هرچی می کشم از اين سربه هوايی می کشم.

بچگی ها توی کتاب نيرنگستان صادق هدايت خونده بودم که قديما هر زنی که آرزويی داشته چهل روز صبح زود بلند می شده و دم در رو آب و جارو می کرده و روز چهلم حضرت خضر به شکل يه پيرمردی گدايی چيزی می اومده و اگه زن تشخيص می داده که اين موجود حضرت خضر است و بهش چيزی می داده نيت زن رو برآورده می کرده. حتی بعضی وقتها خضر به شکل بعضی حيوونها می اومده بنابراين زنها می بايست خيلی حواسشون رو جمع می کردن که مبادا خضر بياد و بره و نشناسنش و چيزی رو که می خوان ازش نگيرن. هميشه با خودم فکر می کردم مگه می شه آدم اين هم روز پاشه و زحمت بکشه و آخرش حواس پرت بازی راه بندازه و کارو خراب کنه، که امروز بعد از سالها بهم ثابت شد که آره می شه. می شه آرزوهای بزرگ در دل داشت ولی لحظه موعود رو تشخيص نداد و فرصت رو از دست داد. من که نه تنها فرصت رو از دست دادم بلکه با ناراضی کردن خدا يه تهديد هم برای خودم درست کردم. حالا لابد مثل خيلی آدمها و اقوام ديگه که خدا ازشون ناراضی بوده و آتيش سرشون فرستاه يا سيل و يا طوفان و بالاخره با يه بلای آسمونی نسلشون رو از زمين برداشته سر من هم يه بلايی مياره که توی عهد عتيق بنويسن. عيب نداره. ما که ديگه به انواع و اقسام بلا عادت کرده ايم اين هم روش. تازه مگه من از خدا راضيم؟؟؟ بگذار اون هم از من ناراضی باشه. اين به اون در. تنها تفاوتش اينه که اون می تونه بلا سرمن بياره ولی من نمی تونم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()