Mandana In Red

به افتخار مسولان تاکسی رانی تهران هيپيپ هورااااا !

بنده به نمايندگی از تمام فمنيست های جهان بدينوسيله از مسولان محترم سازمان تاکسی رانی تهران که با اعلام شرايط واگذاری تاکسی سمند به بانوان متقاضی شغل رانندگی تاکسی ثابت فرمودند که کاری رو که حتی هزارتا مرد وزير و وکيل طی سالها نتونسته ان انجام بدن می شه از خانمهايی با کمترين بضاعت اجتماعی توقع داشت و به انجامش اميد بست تشکر فراوان می کنم. خداوند انشااله که سايه شماها رو از سر ما فمينيست ها کم نکنه که اگه ما صد سال هم زور می زديم نمی تونستيم يه همچين گلی به سر جامعه نسوان بزنيم. مرحمتتون زياد،‌ سايه عالی مستدام.

( توی پرانتز برای اونهايی که مثل من نه روزنامه می خونن، نه تلويزيون نگاه می کنن و نه راديو گوش می دن... گفتن هر زن متقاضی اين شغل بايد علاوه بر هزارتا کار ديگه يه خودرو فرسوده هم اسقاط کنه تا بهش يه تاکسی سمند بدن!)

دعاگو

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

مرگ پايان کبوتر نيست

وای خدای من!!! مامانم می دوه و مچ منو می گيره تا کاسه روغن داغ رو روی خودم برنگردونم، ولی تمام دستم تا مچ سوخته. روز جمعه، يک عالمه مهمون، کتلتش خراب شده و روغنش رو ريخته توی کاسه گذاشته روی کابينت تا ببينه بايد چيکار کنه. توی اين هيرووير بچه يک ساله اش هم مياد تو آشپزخونه و از بين اون همه چيز کاسه روغن داغ که تازه از روی گاز برداشته شده توجهش رو جلب می کنه، چون قدش به کابينت نمی رسه دستشو دراز می کنه تا کاسه رو بکشه جلو و ... دستم که حسابی آش و لاش شده بوده. بعد که می برنم دکتر همه پوستش آويزون بوده و دکتر همه پوست رو قيچی می کنه. ولی توی اون اوضاع يکی هست که خيلی کمکه. يه پسر جوون که توی تهران دوره سربازيشو می گذرونه و تعطيلی هاشو مياد خونه ما، از فاميلهای پدرم؛ تا جمع و جور شدن اوضاع و راه افتادن و رفتن به بيمارستان مرتب يخ مياره و روی دست من می گذاره تا سوزش دستم کم بشه و کمتر درد بکشم و به مادر جوون و وحشت زده دلداری می ده.

بزرگتر هم که شده بودم يه مدتی زياد می اومد خونه مون. يادم نيست اون موقع تهران چيکار می کرد ولی خيلی مهربون بود و دوست داشتنی. سالها بعد وقتی از ايتاليا برگشت اومد ديدن پدرم و يه صفحه موسيقی و يه مجسمه ايتاليايی آورد. الان يادم نمياد که اسم اين بابايی که مجسمه اش رو آورده چيه، ولی يکی از قهرمانهای اساطير يونانه که زن جادوگری رو می کشه. الان اينقدر خسته ام که اسم خودم رو هم يادم نمياد. من هم عاشق اساطير، اساطير يونان، عاشق مجسمه و مجسمه های ايتاليايی. معلومه که هيچوقت فراموشش نمی کنم.

اون پسر جوون که ديگه مرد ميانسالی شده بود امروز صبح رفت. چه خوب که سالها نديده بودمش. اينجوری هميشه همون خاطرات خوب رو فقط دارم. اون هم توی اين روزگار که مردم اصرار دارن خودشونو ضايع کنن و همه خاطرات خوش رو خراب. ولی خبر داشتم که زندگی سختی داشت، انواع و اقسام گرفتاريها... آخرش هم سرطان خون که راحتش کرد. خبر مرگش رو که شنيدم خنکی يخ ها رو روی دستم احساس کردم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()