Mandana In Red

تولد صفحه محيط زيست روزنامه آينده نو فرخنده باد

صفحه محیط زیست روزنامه آینده نو امروز دوباره متولد شد. من به سهم خودم و از طرف خیلی های دیگه که اهل اینترنت بازی نیستن می نویسم که متشکرم. از همه اونهایی که نامه اعتراض رو روی پرشین پتیشن امضا کردن. از مهدی که این اعتراض رو نوشت. از همه اونهایی که با تلفن و ایمیل و نامه و فکس با دفتر روزنامه تماس گرفتن. از مسولان آینده نو که تصمیم گرفتن واقعا آینده نویی رو بسازن و‌ آینده نویی باشن. و البته از مژگان جمشیدی که دیگه گفتن نداره به چه دلیل!

ولی این اتفاق یه نکته خیلی خوب داشت که شاید به چند روز تعطیلیه این صفحه می ارزید. این که نبض جامعه رو گرفتیم و دیدیم که زنده است. که فکر می کنه. که حساسه و عکس العمل نشون می ده. که هنوز کاملا مسخ نشده. یه بیمار سکته مغزی، اگه خودشو نبازه و تلاش کنه دوباره راه می افته، فقط اگه تسلیم نشه. مثل ایرج معمار که همه بدنش از کار افتاده بود ولی الان نه تنها تمام روز توی لاله زار راه می ره و کار می کنه و با روحیه خوب و زیبایی فکرش زندگی پخش می کنه، بلکه تمام اون فعالیت هایی رو که برای بهبود خودش انجام داده در اختیار بقیه قرار داده و بیمارانی که دوران بعد از سکته مغزی رو می گذرونن به آپارتمانش می بره و با ساده ترین اسباب و وسایل فیزیوتراپی می کنه و جدیدترین تکنیکهای این علم رو به کار می گیره. ایرج معمار از برابر غول بی شاخ و دم فلج و سکته مغزی نترسید و خودشو نباخت، و الان همه می بینیم - همه جبهه سبزی ها - که انگار نه انگار که سکته کرده بوده. خدا حفظش کنه و همیشه سلامت بدارتش. سبزهای این جامعه هم خودشونو نباختن و پی گیری کردن و نتیجه گرفتن. الان حس می کنیم که زنده ایم، وجود داریم، موثریم و می تونیم کاری بکنیم. این نتیجه فوق العاده است. نگذاریم که این حس فراموش بشه و از کار بیفته. با ادامه حرکت به سوی هدفهای دیگه تقویتش کنیم. اعتماد به نفسمون رو، قدرتمون رو، همبستگیمون رو، اراده مون رو و حتی تعدادمون رو.

صفحه محیط زیست روزنامه آینده نو، تولدت مبارک.

مسولان روزنامه آینده نو، قدم نورسیده بازیافته تون مبارک.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

مرسده، خواهرم.

مرسده اینجاست. از صبح هزار بار بغلش کرده ام، بوسیدمش، بوییدمش، نگاهش کردم و با هر نگاه آرامش و خوشبختیم بیشتر و بیشتر شد. مثل آدمی که از یه فراموشی عمیق و طولانی بر می گرده، و تکه تکه های زندگیشو به خاطر میاره و کنار هم می ذاره و خودشو دوباره پیدا می کنه، هرچی بیشتر نگاهش کردم، توجهم بیشتر به خودم جلب شد، انگار سالها بوده که خودمو فراموش کرده بوده ام، خودمو ندیده ام و حس نکرده ام. اجزای بدنم همدیگه رو دوباره دیدن و حس کردن و با هم ارتباط برقرار کردن. از هم گسیخته بودم و دوباره یک تکه شدم.

بعد از شام ایستادم پشت سرش و هر چی دلم خواست با موهاش ور رفتم و بازی کردم، بغلش کردم و لپ هاشو گاز گرفتم. زنده شدم. چقدر خوبه که هست. مسخره بازی در میاره، صدام می کنه، حرف می زنه، کم کم دوباره غر زدن هاش شروع می شه و می خواد همه چیز خوب و مرتب و رو به راه باشه و من تو آشپزخونه به غذا ناخونک نزنم و صبح که بلند می شم اول تختم رو جمع کنم. دوتا پیرهن جین جفت داشتیم. مال اون چون خیلی جین پوش نیست تقریبا نو مونده و مال من دیگه راهی دیار آخرت بود چون تقریبا همیشه جین می پوشم و این یکی رو از بقیه بیشتر دوست دارم. مال خودش رو آورده برای من، گفت قبل از پوشیدن بشورش، از بس توی کمد مونده خاک گرفته، ولی همونجور نشسته گذاشتمش توی کمد، نمی خوام بوی عطر و لوازم آرایشش بره. و یه خروار سوغاتی دیگه که باب میل من سخت سلیقه خریده‌ و آورده، می دونم چقدر کارش مشکل بوده، چون با طرحها و لباسهایی که توی این سالها مد شده اصلا میونه خوبی ندارم و آخرین باری که پا توی فروشگاه بنتون گذاشتم حتی دلم نیومد یه تیکه از اون همه لباس رو بردارم و یه نگاه دقیق تر بندازم. منی که یه زمانی توی فروشگاه بنتون هوش از سرم می رفت، بین اون همه رنگهای تند و مدلهای متنوع و دلخواهم. دیگه بنتون هم رنگش پریده و مدلهاش بی معنی شده. ولی مرسده اینقدر گشته تا رنگ و مدل دلخواهم رو پیدا کنه.

قبل از اومدنش رفتم و وقت گیر ترین درس و پروژه ام رو حذف کردم و انداختم برای ترم بعد. همه اش سه چهار هفته می مونه، اگه حذف نمی کردم باید این مدت رو همه اش می نشستم توی اتاقم و کار می کردم. نمی تونستم. باز اگه مثل دفعه پیش سه چهار ماه می موند به امید بعد از امتحانها صبر می کردم. ولی دیدم نمی تونم این جنایت رو در حق خودم بکنم که اینجا باشه و من از حس کردنش محروم. نمی خوام بره. باید اینجا بمونه. صداش رو بشنوم. ببینمش. باهاش حرف بزنم، مهمونی برم، کار کنم، درس بخونم... خواهرمه، همبازیمه، همکارمه، حتی شریک درسهامه، چقدر موقع دانشگاه شبهای تحویل کار بهم کمک می کرد. معلمم بوده و هست. کلاس سوم دبستان بودم و  توی درس ریاضی و حفظ کردن جدول ضرب بی حوصله. اون پنجم بود. اینقدر با جدیت باهام ریاضی کار کرد که نمره امتحان ریاضیم از شاگرد اول کلاس هم بالاتر شد. معلممون که خانم خوش قیافه ای هم بود خیلی تعجب کرد. رقیبم بود. همیشه سر اینکه کی زودتر خودشو برسونه تو کوچه و پنچری ماشین بابا رو بگیره رقابت داشتیم. سر اینکه کی باتری سولفاته ماشین رو تمیز و شارژ کنه یا آب و روغن ماشین رو چک کنه.

نقشه های جغرافیم رو می کشید. من هم به جاش براش انشا می نوشتم. دوستهای مشترک داشتیم و سرگرمی های مشترک.

الان اومد اینجا. خوابش نبرده. توی تخت من دراز کشیده و داره شمعدون هایی که با رنگ ویترای روش کار کرده ام و بهش داده ام نگاه می کنه. نمی دونه دارم راجع به خودش می نویسم. عکس خودم و خودش رو که دو سال پیش توی خونه مریم گرفتیم نگاه می کنه و می گه این عکس رو خیلی دوست داره. توی عکس ولو شده توی بغل من. کیوان هم از کانادا اومده و رضوان و شوهرش از نیوزیلند. فرصت خوبیه که با بچه های قدیمی دوباره دور هم جمع بشیم.

مربی شنا و بچه های تیم پلی تکنیک، اونهایی که هنوز ایران هستن رو هم باید ببینه. بیست و هشت روز و این همه کار و شاید سفر اصفهان و شیراز و این وسط چقدر زمان قرار از مرسده نصیب من بشه؟ چه کم. من خیلی بیش از این حرفها بهش نیاز دارم و دلم براش تنگه و کمبود دارم. تازه باید برای بعد رفتنش هم ذخیره کنم. نه. کاش می شد که دیگه نره. سایه لباس سبز روشنش توی چشمهای عسلیش افتاده و من دلم برای این چشمها خیلی تنگ شده بود. یه لباس یه سره ابریشم سبز پررنگ داشت که وقتی می پوشید دیگه نمی تونستی تشخیص بدی چشمهاش چه رنگه. اگه بفهمه به خاطرش امتحانم رو انداخته ام ترم دیگه خیلی ناراحت می شه. خدای خرخونها و با وجدانها و البته پشتکار. از الان می تونم تجسم کنم که چه کلمات و جمله هایی رو خواهد گفت. من اصلا راضی نبودم، چرا این کارو کردی، من مزاحمت شدم و حالا امتحان و نمره ات چی می شه و ...

رفت بخوابه. خدا کنه خوابش ببره و زودتر به تغییر افق عادت کنه. این خواهر من عین گل نیلوفر صورتیه.

چی می شد دیگه نمی رفت؟ این همه آدم مزخرف دور و برم هست. چی می شد اونها نبودن و خواهرم بود؟ مرسده همیشه تکیه گاهم بوده. تکیه گاه بزرگ و خوبی که هیچ چیزی نمی تونه نبودنش رو جبران کنه یا بپوشونه.

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن        من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ دی ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()