Mandana In Red

يه تجربه شيرين

روز بزرگداشت فردوسی که برای شاهنامه خونی با بچه های جبهه سبز دور هم جمع شده بودیم، آقای علی هاشمی که نه تنها به دعوت ما پاسخ مثبت داده بودن بلکه دو نفر از دوستان اهل دل دیگه شون رو هم همراه‌ آورده بودن، موقع سخنرانی درباره فرهنگ یه اشاره ای به آرین که همون جلو نشسته بود کردن و گفتن: مثلا آدم این جوون رو توی خیابون با این سر و وضع ببینه می گه این حتما فلان و بهمانه و اله و بله... اما حالا می بینیم که اومده نشسته اینجا که شاهنامه بخونه و از فردوسی بشنوه، و این چقدر مایه دلگرمی و شادی آدم می شه.

امشب که داشتم توی یکی دوتا مرکز خرید برای تبلیغ جشن اسفندگان و مطرح کردنش به عنوان نسخه ایرانی و اصلی والنتاین تلاش می کردم دقیقا همین تجربه برام پیش اومد. مغازه دارهایی که نود و نه درصد احتمال می دادم این اعلان ها رو نگیرن و نزنن پشت شیشه و حتی بدبرخورد کنن اینقدر خوب برخورد کردن و اینقدر علاقه نشون دادن و اینقدر تشکر کردن که من باور نمی کردم. یه پسری اینقدر خوشش اومد که گفت من سعی می کنم توی تمام این مرکز خرید این اعلان رو بزنم، من هم سی دی طرحها رو بهش دادم که اگه خواست بتونه از روی همون پرینت بگیره. یه عروسک فروشی که سه تا پسر نشسته بودن با قیافه های فلان و بهمان! به محض اینکه کاغذ رو بهشون نشون دادم گرفتن و همون جا هم زدن پشت شیشه. دمشون گرم. همه هم بدون استثنا - حتی اونهایی که فقط فروشنده بودن و اجازه نداشتن بدون تایید صاحب مغازه اعلان بزنن و برای همین عذرخواهی می کردن - تشنه اطلاعات و دونستن بیشتر بودن. ولی خوب برای کتاب «جشن های ایران باستان» هاشم رضی هم خوب تبلیغ کردم. همه اطلاعات می خواستن و به اون خلاصه ای که من می گفتم اکتفا نمی کردن و دنبال منبع مطالعه بودن. من هم به همه این کتاب رو معرفی کردم. باید برم از آقای رضی پورسانت بگیرم. تجربه شیرینی بود. آدم برداشتش از تمایل جامعه و جوونها عوض می شه و برای کار فرهنگی بیشتر انرژی می گیره.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

اسفندگان - والنتاين

با اینکه دوست ندارم روز والنتاین رو به رسمیت بشناسم، ولی نتونستم هدیه ای از جنس عشق ناب و حقیقی رو رد کنم. با همه احساسم پذیرفتمش.

ولی ما می تونیم روز عشق ایرانی، جشن اسفندگان رو زنده کنیم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

هميشه هم عجله کار شيطون نيست

دیروز موقع جلسه با بچه های جبهه سبز توی ذهنم درگیر داستان جمشید و ضحاک و کاوه و فریدون و البته مردم ایران بودم. مردم گذاشتن زیر دست جمشیدی که دیگه فره ایزدی ازش دور شده بود اینقدر تحمل کردن که جون به لبشون رسید و بعد رفتن دنبال یکی دیگه، ولی چرا تازی؟ چرا ماردوش؟ چه چیزی چشمهاشون رو بست که مارها رو ندیدن و ازش نترسیدن؟ چرا ایرانی نه؟ خوبی و بزرگی پدر ضحاک رو دلیل خوبی پسر شمردن! چه اشتباهی. و باز اینقدر زیر ستم ضحاک صبر کردن تا کارد به استخونشون رسید و کاوه ای پیدا شد که بلند بشه و فریدونی که ضحاک رو در دماوند به بند بکشه. چرا کاوه نمی بایست در زمانه جمشید از راه پاکی دور شده پیدا می شد؟ اعتراض و خواست تغییر در اون زمان خسارت هاش کمتر بود و راحت تر. چی می شد که همین قیام در مقابل جمشید اتفاق می افتاد و فریدون جمشید رو دستگیر می کرد؟ در اون صورت حتما جمشید با اره نصف نمی شد، چون هزاران کار خوب کرده بود و برآیند کارهای خوب و بدش می تونست از مرگ نجاتش بده تا مثل یه آدم معمولی در کنار جامعه به زندگیش ادامه بده. دیگه اون همه آدم به دست ضحاک کشته نمی شدن و دست این تازی ماردوش به شهرناز و ارنواز نمی رسید.

کی گفته گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی؟ واقعا شیرینی حلوای پیروزی بر ضحاک به ترشی غوره حکومتش به ایران و ایرانیان می ارزید؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

زندگی آتشگهی ديرينه پابرجاست

چند سال پیش توی جنگل های خیررود کنار بود که جنگل شناس معروف آقای دکتر مخدوم داشتن از آتش سوزی جنگل ها می گفتن، دلایلش و خسارت هاش، مثلا اینکه حتی رها کردن یه بطری خالی نوشابه توی جنگل می تونه باعث شروع آتش سوزی و سوختن هکتارها جنگل بشه چون بدنه بطری در برابر نور آفتاب مثل یه ذره بین عمل می کنه. اونجا به یک نکته جالب هم اشاره کردند، این که آتش سوزی یکی از راههای نوزایی جنگل هاست و جنگل ها گاهی خودبه خود آتش می گیرند برای اینکه درختهای بزرگ قدیمی و پوسیده از بین برن و نور خورشید به زمین برسه و بذرهایی که توی خاک هستند بتونن رشد کنن و تبدیل به درختهای تازه و پایدار بشن. ظاهرا این آتشی هم که هیئت امنا جبهه سبز به جنگل داوطلبهای سبز کشیدن داره باعث نوزایی گروه داوطلبها می شه. ایدون باد.

آری، آری، زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش

رقص شعله اش در هر کران پیداست

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست

زندگی را شعله باید برفروزنده

شعله ها را هیمه سوزنده

جنگلی هستی تو، ای انسان!

جنگل، ای روییده آزاده

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان

جان تو خدمتگر آتش...

سربلند و سبزباش، ای جنگل انسان

زندگانی شعله می خواهد

«سیاوش کسرایی»

ماندانا

درضمن با اينکه تمام نوشته هايي که به مناسبت شيريني خوران!!! بين اعضاي جبهه سبز و هيئت امناش توي وب لاگم گذاشته بودم حذف کرده بودم و به همين جهت از طرف محمدرضا جمالي فرد به نداشتن شجاعت متهم شده بودم - به خصوص که همزمان کوروش هم همين کار رو کرده بود - حالا به دلايلي تصميم گرفتم که دوباره همه اون نوشته ها رو بذارم توي وبلاگم. بنابراين اگه قبلا اونها رو خوندين از اين جا به بعد رو لازم نيست دنبال کنين. همون مطالب رو دوباره ريختم اينجا.

يک داوطلب

مثل اينکه اين يکي دو شب، و تا رسيدن فردا، پنج شنبه پنجم بهمن ماه ساعت دو، دل توي دل داوطلب هاي جبهه سبز نيست. شوخي نيستش، سالها عشق، علاقه، اعتقاد، وقت، انرژي، دانسته ها و هزار و يک چيز ديگه مون رو گذاشته ايم که جبهه سبز جبهه سبز بشه. هرکدوممون بسته به تجربه و توانايي و سوادمون گوشه کاري رو گرفته ايم و با هم به انجامش رسونديم. توي بازارچه سبز، توي کارگاههاي آموزشي، توي درخت کاري، توي مراسم تشيع جنازه نمادين درختهاي لويزان، توي زمانهاي بحران سيل و زلزله و جمع‌آوري و خريد و رسوندن کمک هاي مردمي، سفر به شهرها و روستاهاي دور و نزديک اين خاکي که تار و پور وجودمون از اونه. از ايران. از خاک کوروش و رودکي و باغچه بان. رفتيم تا ببينيم چه مي تونيم بکنيم براي مردماني که در ريشه با ما يکي و همسانن. رفتيم تا ببينيم چي مي تونيم ازشون ياد بگيريم. رفتيم تا بفهميم با کنار هم ايستادن چه کارهايي مي تونيم بکنيم. تجربه کرديم. تجربه ها رو به هم منتقل کرديم. کمبودهاي همديگه رو پر کرديم. با هم خنديديم. با هم کار کرديم. با هم گريه کرديم. با هم اميدوار شديم و با هم نااميد شديم. در يک کلام، با هم زندگي کرديم. شايد خيلي بيشتر از اونکه با خانواده هامون زندگي کرده ايم و مي کنيم. من صدها بار به خدا گفتم « چي مي شد حداقل چهارتا از اين بچه هاي جبهه سبز توي کلاس با من همکلاسي بودن و با اونها درس مي خوندم و کار مي کردم؟» ماها اصل هم افزايي رو با هم ثابت کرديم و لمسش کرده ايم. ولي در کنار اين رشد و تکامل حداقل من يکي يه نقطه ضعف پيدا کردم، يا نقطه ضعفم بزرگتر شد. تحملم رو در برابر آدمهاي عوضي از دست دادم. به عبارت ديگه بد عادت شدم! عادت کردم که با آدمهاي حسابي، آدمهاي با انگيزه، آدمهايي که توي زندگيشون اصولي دارن و رعايتش مي کنن، آدمهايي که هدفهاشون وراي زندگي شخصي شون هست هم کلام و همراه باشم. آدمهايي که فکر مي کنن، مي خوان که تغيير کنن و بزرگ بشن. آدمهايي که زحمت کشيدن رو ارزش مي دونن نه بي فکري و تنبلي و بي تفاوتي رو. به هر حال، فردا داره از راه مي رسه. نمي دونم فردا شب اين موقع چي پيش اومده باشه. من تقريبا مطمئن هستم که اوضاع خوب پيش نخواهد رفت. البته خوب به نظر ما داوطلب هاي جبهه سبز ايران، نخستين و - در روزگاري نه چندان دور - بزرگترين و فعال ترين سازمان غيردولتي طرفداران حفظ محيط زيست در ايران. سازماني که براي بعضي ها تبديل به دکاني پر منفعت شد و براي ديگراني سکوي پرتاب به آنسوي آبها و براي آنهاي ديگر ويتريني تجملي و با شکوه. شايد ناگزير بشيم که از اين عشق دل بکنيم، نه از عشق به ايران و به محيط زيست، نه، از عشق به جبهه سبز، اگرنه صفورا تا زنده باشه هر شب با نگراني بچه يوزپلنگ هاي بافق مي خوابه، هادي شبها با کابوس جنازه درختهاي بريده شده لويزان از خواب بيدار مي شه، شهريار لحظه اي از يادگيري و انتقال تجربه سازمانهاي اون ور آب به ما غافل نمي شه و سميرا در افغانستان باشه يا انگليس پروژه نجات جنگل هاي حرا رو فراموش نمي کنه. و هيچکدوممون اون ظهر گرم رو که بسته هاي برنج و شکر و چاي و شوينده رو توي کارتن جا مي داديم و چسب مي زديم تا براي زلزله زده هاي قزوين بفرستيم از خاطر نمي بريم. من بم رو هرگز فراموش نمي کنم. زينب، شيما، فاطمه... الان در چه حالي ان؟ چقدر توي همون چندتا سفر بم از همسفرهام چيز ياد گرفتم؟ سميرا، محسن، هادي، عليرضا، سارا، مهيار و‌ مازيار و حامد. جبهه سبز ما بوديم و هستيم، نه اونهايي که اون حالا مي خوان تمام اسم و اعتبارش رو به نفع خودشون مصادره کنن. مي ترسم. دلم گواه نمي ده که فردا ما برنده ايم، ولي بايد تا تهش بريم. امشب به هادي گفتم ما با انگيزه حفظ محيط زيست اينجا جمع شديم، ولي الان دو ساله که ناچار شده ايم مارادونا رو ول کنيم و غضنفر رو بگيريم! آقايون و خانمهايي که با کلي سن و سال و مدرک دانشگاهي و ادعا هنوز از نوشتن يک گزارش رسمي و مالي عاجزن و حتي نمي دونن چه جوري بايد يه گزارش مالي نوشت و ارائه کرد، و در يک همچين متني از ترکيب « رئيس جبهه سبز» استفاده مي کنن! انگار يه مشت بچه هفت ساله ان که دارن توي کوچه دزد و پليس بازي مي کنن و يکي رئيسه. اينها هنوز با مفهوم واژه مديرعامل و رئيس هيئت مديره هم آشنا نيستن چه برسه به واژه هاي مربوط به جامعه مدني و ساختارهاي دموکراتيک. الان ديگه توي اداره هاي دولتي هم واژه رئيس داره منسوخ مي شه، اينها توي سازمان غير دولتي و داوطلبي دنبال رئيس مي گردن. کاسه ليسان همون جنابي که همه جا - حتي توي نشست هاي خبري - مي شينه و مي گه من همه زندگيمو فداي محيط زيست کرده ام و توي اين سن نه خونه دارم و نه ماشين! و هزار بار حداقل اين حرف رو تکرار کرده. از قديم گفتن « گفتي، باور کردم. اصرار کردي، شک کردم. قسم خوردي، مطمئن شدم که دروغ مي گي!». و فردا روز روبرو شدنه. روبرو شدن با چيزي که ترجيح مي ديم بهش فکر نکنيم. روبرو شدن با کساني که قصد دارن نام و اعتباري رو که داوطلبهاي جبهه سبز ساخته ان بدزدن. راهزنان عشق. تف بر شما. فقط دلم مي خواد اين رئيس بزرگ - رئيس دزدا - يک لحظه چشمش به من بيفته. مي دونم اينقدر از من بدش مياد که همون براش کافيه. ولي اگه فردا بختش از دنده چپ بلند شده باشه و ما دو تا رو رو به رو کنه، چيزي بهش خواهم گفت که تا عمر داره سوزشش کم نشه.

امشب همه مون بي قراريم. خدا به خير بگذرونه. ولي اگه نگذرونه هم مي دونيم چيکار کنيم.
  
 «جبهه سبز ايران» يک شرکت - و احتمالا هم سهامي بسيار خاص - است!

 
امروز عصر بالاخره روبرو شديم. بعد از پنج شش ساعت که ماها توي خيابون و پشت در دفتر سرکار خانم گيتي رنجبران توي سرما نشستيم و منتظر شديم تا ببينيم اين جماعت با درخواستهايي که همراه شاخه هاي گل زبون بسته بهشون داديم چه مي کنن، و اونهايي که از ما بودن و عضو هيئت امنا به همراه بقيه هيئت امنايي ها و هيئت مديره اي ها توي جلسه شرکت کردن، که واقعا شاخ غول رو شکستن. من بودم قبل از کشتن حداقل ده نفر از اون مجلس بيرون نمي اومدم، خيلي خانمي و آقايي کردن. و بعد بيرون اومدن زود هنگام استاد اميرخاني که در پاسخ ما گفتن جلسه خيلي خوب هست و آروم و تغييرات خوب و مثبتي که به نفع همه هست توي اساسنامه داده شده. استاد اميرخاني يکي طلبتون. اون تغييرات خوبي که گفتين اين بود؟ کاش ملاک مقايسه تون براي اين قضاوت به پختگي و کمال خط بي نظيرتون بود. افسوس که خداوند همه هنرها رو به يک نفر نمي ده. حتما وجود دارن قاضي هاي بسيار نکته بين و دقيق و شجاع و مسئولي که دست خط چندان خوبي ندارن. بالاخره جلسه تمام شد و به ما اجازه داده شد که بريم بالا و از زيارت رخ حضرات حظ بصر ببريم. صدها حرف و نکته و داستان هست و بود که ديديم و شنيديم و گفتيم، اما من مي خوام از همه بامزه تر هاشو تا بچه هاي ديگه توي وب لاگ هاشون ننوشتن بنويسم که مالکيت معنوي داستان به من برسه! اينقدر بانمکه که حاضرم به خاطر مالکيتش بقيه داوطلب هايي رو که پا به پاي هم اين ساعت ها رو کنار خيابون سر کرديم بکشم.

نخست آنکه وقتي رفتيم بالا و فهميديم چي شده و چي نشده، صفورا که ديگه آمپرش رو دويست واستاده بود رفت سراغ جناب آقاي دکتر جمال معيني، رئيس هيئت مديره جبهه سبز ايران و گفت:«آقاي دکتر، شما که مي خواستين اين جبهه سبز رو اين جوري - يعني با وارد کردن خاله و عمه تون توي هيئت امنا و اعمال نفوذ روي راي و نظر اونها - اداره کنين، چرا همون پونزده سال پيش شرکت تاسيس نکردين؟» و ايشون پاسخ دادن:« بله، جبهه سبز شرکته!». کور شم اگه دروغ بگم.

بعد هم اينکه از کوروش و دکتر وطن پرست شنيديم که هنگام راي گيري براي هيئت مديره پنج نفره و انتخاب پنج نفر عضو اصلي و دو نفر عضو علي البدل، جناب آقاي دکتر عليرضا عظيم زاده مقدم، داراي مدرک پزشکي از دانشگاه شهيد بهشتي، فرموده اند که ايشان مي خواهند براي عضو علي البدل شدن نامزد شده و در انتخابات شرکت فرمايند! و حتي عليرغم مدتها توضيح دوستان ما در اين باره که نامزدي براي عضو علي البدل شدن مفهوم نداره، پنج نفري که بيش از همه راي بيارن اعضاي اصلي و دو نفر بعدي علي البدل خواهند بود، همچنان مرغ يه پا داشته و ظاهرا هنوز هم داره! بابا دانشگاه ملي چي ها، شما به کيا دارين مدرک دکترا مي دين هي زرت و زرت؟

بقيه داستان ها رو مي ذارم که ساير دوستان هم چيزي براي نوشتن توي وبلاگ هاشون داشته باشن. گو اينکه فکر کنم خوراک حداقل دو ماه وبلاگ نويسي هر شب همه مون در اومده! ولي آخرش که داشتن مست از اين به ظاهر پيروزي و با نيش هاي باز و زهرخندهاي معني دار به ما دکونشون رو جمع مي کردن و براي اينکه به خيال خودشون سر ما رو به تاق بکوبن گفتن که ايشالا يه وقت ديگه اي يه جايي جمع مي شيم با حضور داوطلب ها و هرچي بخوان براشون توضيح مي ديم. من هم گفتم نه خير لطف کنين قبل از اون يه برنامه بذاريم و با هم يه دور داستان رستم و سهراب رو بخونيم و ببينيم فردوسي چي داره بهمون مي گه اونجا، بلکه سعي کنيم و بفهميم. سرور گرامي، حجت الحق، شرف الملک، شيخ الرئيس، نابغه شرق، دکتر عظيم زاده فرمودند که بله خيلي خوبه و اگه نفهميديم شما برامون توضيح بدين و به ما ياد بدين! من هم گفتم با کمال ميل، البته اگه مغز شماها بکشه!

ولي جناب آقاي دکتر جمال معيني، جناب آقاي دکتر مخدوم که مايه فخر علم زيست شناسي ايران تشريف دارين، جناب آقاي دکتر عظيم زاده و ساير سروران گرامي، اشتباه شماها اينه که پيروزي در يک نبرد رو با پيروزي در جنگ يکي گرفته اين! البته اگه بشه دست آورد شرم آور امشب شما رو پيروزي نام نهاد. شب درازست و قلندر بيدار. اونهايي که اون شب سرد توي جنگل لويزان جلوي لودرهاي شهرداري رو گرفتن در مقابل آدمهايي تو حد و اندازه شماها کم نخواهند آورد. يکي بر سر شاخ و بن مي بريد...

باد کشته جز توفان ندرود

 آقاي دکتر جمال معيني،

مي بيني؟ مي خوني؟ مي شنوي؟ مي فهمي؟ داوطلبهاي جبهه سبز ايران، جبهه سبزي که تو و سه نفر ديگه به وجودش آوردين تا از محيط زيست ايران حفاظت و حمايت کنين ازت بيزارن! دکتر معيني، اگه شهامت داري بخون نظر مهدي رو پايين نوشته قبلي من. ببين که دلش مي خواد به جاي برگزاري مجلسي براي خوندن رستم و سهراب من و تو نمايشي بازي کنيم. تو در نقش سهراب و من در نقش رستم و پهلوي تو رو با دشنه بدرم و اون هم مسئول آوردن نوشدارو باشه و هرگز نوشدارو رو به دست من نرسونه. البته مطمئن باش من هم دنبالش نخواهم فرستاد. مهدي از همين حالا از نمايشنامه حذفه. ببين که جوونهاي متفاوت و متفکر اين جامعه تو رو نمي خوان. داوطلبهايي که با همه وجود سبزن. داوطلبهايي که صدها و شايد هزارها کارگاه آموزشي زيست محيطي براي بچه هاي اين شهر و کشور طراحي و اجرا کردند تا به رسالت جبهه سبز ايران - حساس سازي و آگاه سازي مردم نسبت به مسئله محيط زيست - جامه عمل بپوشونن. محيط زيست همه مون. محيط زيست و زمين و خاک و آب و هوا و جنگلي که از پدرانمون به ارث نبرده ايم، بلکه از فرزندانمون به قرض گرفته ايم. داوطلبهايي که رد پاشون رو از پروژه نجات جنگل هاي حرا در روستاي کلاني در بخش نگور شهرستان چابهار استان سيستان و بلوچستان تا پروژه پاکسازي سواحل درياي خزر در تمام شهرهاي ساحل درياي خزر مي توني پيدا کني. از کارگاههاي آموزشي مديريت استراتژيک دکتر جعفري براي تعيين استراتژي جبهه سبز ايران تا جمع آوري زباله هاي تنگه ساواشي و شهرستانک و شاهان دشت. آيا تو و بقيه هم پالگي هات در هيئت امنا و مديره جبهه سبز ايران مي تونين ادعا کنين که اين ها وجود ندارن و اين اتفاق ها نيافتاده و اين کارها نشده؟ آيا چشمهاي مغرضتون مي بينه هزاران برگ گزارش و سند و عکس رو از اين همه پروژه کوچيک و بزرگ؟ آيا به خاطر مياري روزهاي اول جبهه رو که خدابيامرز مونا سالک ساعتها تک و تنها توي اون دفتر وسط پارک آزادگان خلوت در کنار بزرگراه رسالت مي نشست و همه کارها رو انجام مي داد و زحمتهايي که افشين و شهريار مي کشيدن؟ روزگاري که جبهه بيست تا عضو هم نداشت و هيچ کس نمي شناختش. يادت مياد که خودت چطور به سر محسن قسم مي خوردي و اسم محسن سليماني از دهنت نمي افتاد؟ دکتر جمال معيني، تو چطور روت شد که جلوي همه ما برگردي و به محسن بگي «من همين قدر که اسناد و مسائل مالي جبهه سبز رو از دست آدم ناسالمي مثل تو درآوردم خيلي کار بزرگي کردم!» ؟؟؟ حتي من دلم به درد اومد، محسن رو خدا مي دونه! آقاي دکتر معيني که خيلي از هوش و ذکاوت و سلامت خودت مطمئني، آيا همين اسناد و اختيارات به حکم شما و در غياب دکتر معطري نبود که در اختيار محسن و شهريار قرار گرفت تا در غيبت مديرعامل هيئت عامل رو تشکيل بدن؟ آيا اون روز تازه به محسن رسيده بودي؟ اگه تازه رسيده بودي و بهش اعتماد کردي که برو کلاهت رو بذار بالاتر و ديگه هم ادعاي عقل و شعور نکن. اگر هم به خاطر سالها همکاري و شناخت محسن و شهريار بود که بهشون اعتماد کردي پس چرا حالا اين حرف رو مي زني؟ يعني اينها اينقدر ناسالم بودن و توي اين سالها تو حتي يه سر سوزن بهشون شک نکرده بودي؟ محسن و شهريار به تاييد همه جز فعالترين اعضاي جبهه و بدنه اصلي داوطلبها بودن. چطور هيچ جا نشوني از فساد مالي به جا نذاشته بودن توي اين همه سال؟ يا اينکه به قول خودت در پاسخي که ديشب به من دادي اين هم رفتار پوپوليستيه؟ يعني که تا وقتي که کسي رو لازم داري نگهش دار و بعد هم که خرت از پل گذشت هر بلايي که خواستي به سرش بيار! آقاي دکتر معيني، هيچ کس، يعني هيچ آدم عاقلي ادعاي بي عيب و نقص بودن رو نداره. هيچ کدوم از ماها هم که سالهاست در کنار هم براي يه هدف مقدس و مشترک کار کرده ايم ادعا نمي کنيم که هرگز با هم اختلاف نظر و برخورد نداشته ايم. سر داستان هزينه کردن پولي که مردم براي کمک به زلزله زده هاي بم به جبهه داده بودن من و دکتر وطن پرست درست در مقابل هم قرار گرفتيم، با دو ديدگاه و نظر کاملا متفاوت. من حتي با برادرم کوروش خيلي جاها اختلاف نظر داشتم. شايد حتي با محسن هم کل کل هايي داشته ام. اما اين به اين معني نيست که وقتي تو چشمهات رو مي بندي و دهنتو باز مي کني و به محسن عدم شفافيت در مسائل مالي رو نسبت مي دي من ناراحت نشم و بهم بر نخوره. به اين معني هم نيست که تو هي به کوروش بگي که اين دکتر وطن پرست بارها پشت سر خواهرت حرفهايي زده و من دفاع کرده ام! جناب آقاي دکتر معيني، خدا رو صدهزار بار شکر که به قول دوستان من يه زبون دارم حداقل دو متر که مثل شمشير دو دم مي مونه! و خدارو ميليونها بار شکر که باز به قول دوستان يه آپاچي درست وحسابي ام و در برابر کسي کم نميارم. بنابراين شما لطف کرده و بنده رو از فيض حمايتتون محروم کنيد و اين مهم رو به خودم بسپرين. قول مي دم خودم از پسش بربيام. اگه همه بچه هاي جبهه سبز کار و زندگيشون رو ول کنن و صبح تا شب بشينن و فقط پشت سر من حرف بزنن برام خيلي گواراتره تا اينکه شما يه لبخند تائيد تحويلم بدين. مي دونين چرا؟ ساده است. چون مي دونم برخلاف شما سو نيت ندارن. ببخشيد نيت هاي پوپوليستي به قول شما! ديشب من و همون دکتر وطن پرستي که روي بورد انديشه ها ازش انتقاد کرده بودم و دست آويزي داده بودم دست شما که بخواين بينمون رو به هم بزنين و از آب گل آلود ماهي بگيرين مدتها توي کوچه دم دفتر خانم رنجبران ايستاديم و درباره آينده هدف مشترکمون صحبت کرديم. در حضور کوروش که اين پيغام رو بهش داده بودي. ولي کاش اينقدر وجود داشتي که وقتي يه دروغي مي گي پاش بايستي. نه اينکه وقتي من به تمسخر بهت گفتم اومده ام که بابت دفاعي که از حيثيت من کرده اين ازتون تشکر کنم بگين نه همچين چيزي نبوده و کسي چيزي راجع به تو نگفته! عمرا فکر نمي کردي که با يه صداي من کوروش مثل غول چراغ جادو از توي اون راهروي باريک پيداش بشه و شهادت بده نه؟ که به تته پته بيفتي و بعد توجيه کني که خوب همه همينطورن و اون نظريه احمقانه پوپوليستي رو پيش بکشي و اينقدر کم بياري که بگي حتي من - معيني - هم همينطورم. متاسفانه خداوند ما جبهه سبزي ها رو از نعمت داشتن دشمن عاقل محروم کردش. جناب آقاي دکتر معيني، اين همه کتاب خوندي، اين همه نظريه مطالعه کردي، چي شد که از همه جا فقط اين يکي رو يادگرفتي؟ نظريه سواستفاده از آدمها و شرايط رو. حتما با ذاتت هماهنگ بوده نه؟ کور کور رو مي جوره، آب گودال رو. نظريه پوپوليستي هم توي دل تو نشست.

جناب آقاي دکتر معيني، ديشب در حالي که شما و ساير آقايون دکترها که هيچکدومشون تا به امروز حتي توي يکي از برنامه هاي درخت کاري که به قول مديريت جبهه سبز مهمترين برنامه جبهه در طول سال بوده حضور نداشته اند، توي ساختمون گرم نشسته بودين و با استناد به گزارش مالي خنده دار نابغه شرق آقاي دکتر عظيم زاده سرگرم به لجن کشيدن حيثيت داوطلبهاي جبهه سبز بودين ايرج معمار با سينه دردناک از خستگي و سرما کنار ما حضور داشت و سعي مي کرد به ما روحيه و اميد بده. مي دوني اين مرد تا حالا چندتا سکته مغزي و قلبي رو از سر باز کرده که. مي فهمي مفهوم اين کار رو؟ درک مي کني ارزش حرکتهاي داوطلبي و داوطلب رو؟ چرا ايرج معمار بايد ريسک يه بيماري ديگه رو به جون بخره؟ آيا فکر مي کني براي دلارهاي پروژه نجات جنگل هاي حرا نقشه کشيده؟ يا براي رفع کمبودهاي شخصيتي و سرپوش گذاشتن روي عدم موفقيتهاش در اجتماع نياز داره بگه که من عضو فلان گروهم؟ نه. همه ما مي دونيم که تمام وجود اين مرد بخششه نه نياز. آدمي که جمعه ها از خونه بيرون نمي ره تا به خروس هاي پيرش که ديگه قدرت غذا خوردن ندارن رسيدگي کنه و آب و غذا دهنشون کنه تا از گشنگي تلف نشن، يه داوطلب سبز واقعيه. به من بگو چرا اين آدم طرف تو نيست و طرف ماست؟ مي دوني که بعد از چند ساعت برنامه در انجمن حمايت از حقوق کودکان و با چه خستگي اي اومده بود اونجا که کنار ما باشه؟ در حالي که هيچ فرقي در نتيجه جلسه شما نداشت. مي تونست بره خونه و استراحت کنه. نه؟ تو بودي کدوم کار رو مي کردي؟ مي رفتي خونه و نهايت کاري که مي کردي خوندن اکونوميست بود. نه؟ که فرداش بياي مطالب اکونوميست رو براي داوطلبها غرغره کني و خودتو خيلي آدم چيزفهمي نشون بدي. تو اگه به اندازه شهريار ع. مطلب مي خوندي و سواد داشتي و دنيا رو ديده بودي چيکار مي کردي؟ اون آدم با حداکثر نصف سن تو هزار برابر تو چيز مي دونه و يک ميليونيم تو ادعا و خودبيني نداره. همينطور بقيه بچه ها. فکر نمي کنم توي جمع بچه هاي فعال جبهه از من بي سوادتر پيدا بشه که تازه من، تو و اون بازرس خبره ات رو صد هيچ مي برم. بازم صبحت اين نابغه شرق شد، رب النوع گزارش نويسي و اسطوره حسابرسي.

جناب آقاي دکتر معيني، فکر مي کني چند سال ديگه زنده اي؟ هرگز فکر روزهاي آخر عمر رو کرده اي؟ دلت نمي خواست که توي اون روزها داوطلبهاي سبز اين شهر و کشور به خاطر قدرداني از پايه گزاري نخستين و بزرگترين و موفق ترين سازمان غير دولتي زيست محيطي مثل پروانه دورت بگردن و مثل فرزند برات همه کار بکنن؟ دلت نمي خواست اسمت کنار اسم جبار باغچه بان در تاريخ اين مملکت موندگار بشه؟ دوست نداشتي ارج و قربي در حد احمد حامي به دست بياري؟ چرا توي کشوري که نام دکتر جردن به عنوان بنيان گزار کالج البرز هميشه به نيکي ياد مي شه مي بايست اسم تو به عنوان جلاد جبهه سبز ايران در خاطرها مي موند؟


 آيا فريادرسي نيست؟

با اجازه از ليلا و مهدي و بقيه بچه ها که از مطالبشون در اين متن سواستفاده کرده ام!

جناب آقاي دکتر جمال معيني، رئيس هيئت مديره جبهه سبز ايران. پنج شنبه بعدازظهر، هنگام ورود اعضاي هيئت امنا و هيئت مديره جبهه سبز به محل تشکيل جلسه، ما داوطلبان جبهه سبز خواسته هامون رو به صورت جمله هايي که به شاخه هاي گل پيوست کرده بوديم به شماها تحويل داديم. خيلي متاسفم که دوستان پيشنهاد اول من رو عملي کردن و از گل استفاده کردن. پيشنهاد دومم گوجه فرنگي بود که دو مفهومه بود. متاسفانه رد شد. شايد باعث مي شد يه کم بيشتر حواستون رو جمع کنيد. به هر حال. علاوه بر گل و متن خواسته هامون، مهدي صلح نامه شماره سه رو هم آماده و تکثير کرده بود و به همه تون داد. شايد مهمترين مطلبي که توي صلح نامه نوشته بود درخواست برگزاري مجمع عمومي اعضا بود که فعلا گذاشتين توي دستور کار براي بررسي توسط هيئت مديره و پاسخي که شش ماه ديگه مي خواين براي رد يا قبولش بدين! واقعا فکر کردي ماها اينقدر احمق هستيم که اميدوار باشيم؟ نه. نيستيم. ولي من مي خوام يه بار اون متن رو اينجا بنويسم تا کساني که از اصل دعواي ما بي خبرن فکر نکنن که داوطلبهاي جبهه سبز خواسته هاي غير منطقي و نامشروعي دارن. چون مطمئن هستم که بيکار نخواهي نشست و از ساختن شايعه و نشر اکاذيب دريغ نمي کني. شاهدم؟ نظريه پوپوليستي خودت!

متن نامه جمعي از داوطلبان جبهه سبز ايران به هيات امناي - از صلح نامه شماره سه - بهمن ماه ????

« درخواست برگزاري مجمع عمومي اعضا:

بدين وسيله ما داوطلبان اين نهاد که ساليان سال است در زير اين پرچم سبز، بدنه زنده آن بوده ايم و نام آن را بردوش خود در فضاي جامعه مدني به حرکت درمي آورده ايم، در آستانه اتمام مدت اعتبار پروانه جبهه سبز ايران (??/??/??) از شما جمع امناي اين نهاد خواستار حرکتي بنيادين در جهت احقاق مردم نهاد بودن اين سازمان مي باشيم. همانطور که مستحضريد در بهمن ماه امسال مدت اعتبار پروانه جبهه سبز ايران به پايان مي رسد و هکذا هر آنچه که اعتبار آن منوط به اعتبار پروانه بوده است نيز هم به پايان خواهد رسيد. در اين ميان فرصتي که پديدار مي شود، امکان تغيير اساسنامه جبهه سبز به اساسنامه اي مدرن و امروزين و مردم نهاد است.

نهادهاي مردمي امروزه هويت خود را از جمع و مردم و بدنه خود مي گيرند و بالاترين نهاد قانوني آنان مجمع عمومي اعضاي آنان است. ما خواستار آن هستيم که جبهه سبز ايران از اين پس تبديل به نهادي شود که مجمع عمومي اعضا در بالاترين رتبه ساختار قانوني آن قرار گيرد.

شايان ذکر است که هم اکنون نيز اساسنامه اي که وزارت کشور به نهادهاي تازه تاسيس حکم مي کند صرفا بر مبناي مجمع عمومي اعضا شکل گرفته است و غير آن نيست.

عدم تابعيت فعلي جبهه سبز (تا آخرين زمان اعتبار پروانه) از اين قالب و الگو نيز خود مسئله اي است که سواي سوالهاي اساسي در مورد چرايي نبود آن، ممکن است مباحث حقوقي قضايي ديگري را نيز در آينده به ميان بکشد.

ما به عنوان داوطلباني که همچنان بعد از گذر ساليان و ايفاي مستمر و متداوم نقش داوطلب گمنام، همچنان بعد از اين سالها عضويت ما و نه هيچ داوطلب ديگري در هيچ جاي جبهه سبز به رسميت شناخته نشده است، از شما اعضاي محترم هيئت امنا خواستار آنيم که ساختار جبهه سبز ايران را به ساختاري مردم نهاد با مرکزيت مجمع عمومي اعضا تغيير دهيد و البته در عين حال فکري به حال داوطلبان اين سازمان که بعد از قريب ده سال همچنان در انتظار پاسخ و رفع ابهام در مورد عضويت خود هستند، بنماييد.

اولين گمان ما بر جبهه سبز و اولين حدس بر در باغ سبزي که ما را به سمت اين نهاد کشاند، مردمي و مردم نهاد بودن آن بوده است. سواي اين که آيا اين مهم در طول تاريخ اين نهاد صحت داشته و يا خير، هم اکنون فرصتي براي اثبات اين گمان در دستان شما اعضاي محترم هيئت امنا مي باشد تا با تغيير ساختار جبهه سبز به مدل و فرم مجمع عمومي اعضا، طرح متناسب و پايداري براي آن بنيان بنهيد.»

دکتر معيني، با نوشتن اين متن در اينجا فقط خواستم بهت لطف کنم و البته اتمام حجت. يه بار ديگه بشين و اين متن رو بخون. لازم بود هزار بار بخون. اگه خواستي از اون نابغه شرق هم کمک بگير و به خصوص از دوستان حقوقدانت. ببين توي اين مطلب کدوم نکته مهم ممکنه وجود داشته باشه که فردا گريبانت رو بگيره! بيشتر از اين هم راهنماييت نمي کنم. تا همين جاش هم بيش از لياقتت لطفم شامل حالت شد.

ولي در عين حال يادت باشه، اگه از اين به بعد هرکجا نشستي و براي ملت و خبرنگارها حرف زدي، بعد از اينکه ترجيع بند هميشگيت رو - من توي اين سن و سال هنوز نه خونه دارم و نه ماشين از بس که کار مردمي و زيست محيطي کرده ام! - تکرار کردي، هرچي خواستي بگو جز اينکه مردم سالاري و نهاد مردمي و حرکت مردمي و اينا چيزاي خوبي ان و تو طرفدارشوني و يه عمر براشون زحمت کشيدي! چون حتما سر و کله يکي از ماها پيدا خواهد شد که اين شماره از صلح نامه رو بگيره جلوي چشمت و بپرسه تو که لالايي بلدي چرا خوابت نمي بره. احتمالا اون نشست خبري ماه گذشته در فرهنگسراي انديشه رو به خاطر داري که؟

طفلي معيني

طفلي معيني! بله، اتفاقا من هم موافقم. طفلي معيني.

دوستي که افتخار آشنايي حضوري با ايشون رو ندارم براي نوشته قبلي ام کامنت گذاشته اند که :«اينقدر يکطرفه همه چيز را به گردن آقاي معيني نيندازيد...احتمالا ميدانيد که من رييس هيئت مديره آواي سبز هستم و همواره از منتقدان جبهه سبز بودم...ولي طفلي معيني شايسته اين حرفها نيست...احترام موي سفيد را نگهداريد لطفا»

دوست گرامي، شما که از اتفاق ها و مسائل داخل جبهه سبز و به خصوص اين دو سال اخير و داستان هاي اين روزها اطلاع نداريد چگونه قضاوت مي کنيد که آيا طفلي معيني شايسته اين حرفها هست يا خير؟ چرا در فرهنگ ما قضاوت بي پايه و اساس اينقدر رواج داره و فضيلت به حساب مياد؟ کي گفته وسط دعوا رو گرفتن و فيصله دادنش به هر شکل و با هر نتيجه اي کار درستيه؟ عين اينهايي که مي بينن وسط خيابون دو نفر دست به يقه ان، بدون اينکه بدونن کي به کي و چي به چيه مي پرن که آي دعوا نکنين خوب نيست و روي هم رو ببوسين و آشتي کنين و ... همونجور که جنگ و دعوا بي دليل و بي پايه و اساس نيست و نمي شه، آشتي و دوستي هم دليل و پايه و اساس مي خواد. جنگ با دليل، بسيار عاقلانه تر از دوستي بي پايه و اساسه. چون حداقل حقيقت داره.

احترام موي سفيد رو نگه داريم؟ موي سفيد به تنهايي که احترام نداره. وگرنه همه مي بايست به اصغر قاتل و شعبون بي مخ هم احترام بذاريم!‌ موي سفيد وقتي احترام داره که نشونه عقل و پختگي و بزرگي روح آدمها باشه. صدام هم موي سفيد داشت، جنايت هاشو مي بايست نديده مي گرفتن؟

چرا ما مردم ايران نمي خواهيم يه کم فکر کنيم و ارزشهاي واقعي رو از ارزشهاي کاذب تشخيص بديم؟ اين همه گرفتاري و بدبختي صبح تا شب مي کشيم بابت همين فکر نکردن اندر احوال خودمون و ريشه مشکلاتمون، بازم نمي خواهيم فکر کنيم و دليل گرفتاري هامون رو پيدا کنيم. اين روحيه قرباني شدن و مظلوم نمايي و آه و ناله کردن دست از سر ماها بر نمي داره. خودمون نمي خواهيم يه ذره فکر کنيم، چون نتيجه فکر کردن رسيدن به اين جاست که بايد عوض بشيم، عوض شدن هم سخته. ظاهرا خيلي سخت تر از قرباني شدنه، اينه که ترجيح مي ديم اين نقش تاريخي قرباني رو بازي کنيم ولي تغيير نکنيم. کلي مجيز بزرگان و ادبا و متفکرانمون رو مي گيم، ولي عميقا اعتقاد نداريم به اين گفته بزرگانمون که گفته ان «بزرگي به عقله نه به سال» و البته نه به موي سفيد! مو سفيدي که خودش احترام خودشو نگه نمي داره چرا بنده بايد نگرانش باشم؟ همه جور سواستفاده اي از وجودمون بکنه، همه جور مزخرف راجع بهمون بگه، هر رفتار ناشايستي باهامون بکنه، بعد هم ساکت بشينيم و بگيم اي بابا موش سفيده؟ آخه اين چه ارزش و فضيلتيه؟ کلي از گرفتاري هاي تاريخي ما ملت ايران از همينه که حاشيه امنيت الکي براي يه مشت آدم بي ارزش عوضي و سواستفاده چي درست مي کنيم آنچنان که ديگه خودمون هم باورمون مي شه و مي ترسيم به طرف به جاي بفرما بگيم بشين، بتمرگ که ديگه هيچي! بابت هيچ و پوچ. ضدارزش هايي که جاي ارزشهاي واقعي رو گرفته ان و نسل اندر نسل بهمون منتقل شده و پوستمون رو هم داره مي کنه، ولي جرئت نداريم حتي راجع بهش فکر کنيم، چه برسه به اينکه بخوايم تغييرش بديم. لااقل غر زدن رو تعطيل کنيم و بپذيريم که اين وضع به ما تحميل نشده، خودخواسته است. يکيش همين که سواد جاي شعور و شرف رو برامون گرفته. هرکي با سواد بود يا بدتر از اون فقط يه مدرک داشت ديگه نمي شه بهش گفت بالا چشمت ابروست، چه برسه به اينکه بخواي شعورش رو زير سوال ببري! تو رو خدا بياين حساب سواد رو از شعور جدا کنيم و حساب موي سفيد رو از بزرگي، و هرچيزي رو سرجاي خودش بگذاريم.

در پايان فقط به يه نکته اشاره کنم. بله، همونطور که اولش گفتم به نظر من هم معيني طفليه. ولي نه به اون دليلي که شما معتقدين، بلکه به اين دليل که اينقدر کارش خرابه که دشمن نمي خواد. اگه تمام داوطلب هاي جبهه سبز همه فکر و قدرت و وقتشون رو به کار مي گرفتن تا يه بلايي سر دکتر معيني و اعوان و انصارش بيارن، يک هزارم اين بلايي که خودشون به سرخودشون آوردن نمي تونستن به سرشون بيارن! طفلي دکتر معيني.

پيروزي طرفداران محيط زيست

ميگن مار از پونه بدش مياد، دم لونه اش سبز مي شه. من و معيني سالهاست که چشم ديدن هم رو نداريم، هي اين شبها من بايد راجع به معيني بنويسم! يادش به خير اون موقع ها که هنوز جبهه سبز سالگرد تاسيسش رو جشن مي گرفت و مراسمي برپا بود، با شلوار قرمز و کت ترکمني قرمز رفتم سالن وزارت کشاورزي براي مراسم، فقط براي اينکه معيني رو حرصش بدم. چقدر با سهراب خنديديم. هنوز که هنوزه بابت اون لباس ازم تعريف مي کنه. خوشم مياد عين خودم پاي رذالته. خوب آخه جناب آقاي دکتر معيني تلفن مي کرد به آدم، وسط روز وقتي که سر کار بودي، انگار نه انگار که تو توي محيط کارت هستي، بيش از يک ساعت حرف مي زد و يه حرفي رو هزار بار تکرار مي کرد و هرچي هم مي خواستي محترمانه بحث رو ببري نمي ذاشت. بعد اين بحث ها هيچ نتيجه اي هم نداشت، مثلا زنگ مي زد که خانم شما که در کار تبليغات هستين براي فصلنامه صلح سبز چه پيشنهادهايي دارين و نظرتون چيه و ... هرچي مي گفتي رد مي کرد و نمي پذيرفت. خوب اگه منو قبول داري که يه چيزي حاليمه، چرا حرفم رو قبول نمي کني، اگه هم قبولم نداري چرا بهم زنگ مي زني و يه ساعت و نيم وقتمو مي گيري؟ بعد ملت توقع دارن براي اين جناب ما عقل متصور باشيم! بگذريم. دو روزه که مي خوام اين مطلب رو بنويسم نمي شه.

بالاخره وزارت راه با تغيير مسير جاده گرگان - مشهد به خارج از جنگل گلستان موافقت کرد. يعني که چند ماه پي گيري و نامه ها و بيانيه ها و استدلالها و درخواستهاي فعالان و متخصصان محيط زيست بر ذهن مسولان وزارت راه - که خيلي هم ازشون توقع نمي ره راجع به محيط زيست اطلاعات تخصصي داشته باشن - تاثير کرده و حرف منطقي رو پذيرفتن و قدمي بسيار بزرگ براي حفظ سرمايه هاي کشور برداشتن، يه قدم به سوي توسعه پايدار. دست همه درد نکنه، از اون متخصصاني که ساعتها کار کردن و جلسه گذاشتن، تا اونهايي که نامه اعتراض امضا و ارسال کردن و بالاخره مسولان وزارت راه. اين از بخش دولتي که اصولا همه جاي دنيا انعطافش کمتره و زورش بيشتر.

ولي در همين زمان، در بخش نهادهاي مردمي، تئوريسين هاي توسعه پايدار که شايد اسامي شون رو در پاي نامه هاي ارسالي به وزارت راه هم بتوني پيدا کني اساسنامه جبهه سبز رو در جهت هرچه دورتر شدن از هرگونه توسعه پايدار و ناپايدار اينقدر خوب تغييرش دادن که آدم باورش نمي شه اينها همونان. يادم نيست به اين مي گفتن روان نژندي يا چند شخصيتي يا شيزوفرني يا چيز ديگه، نمي دونم سالهاست که کتابهاي روانشناسي نرسيده ام بخونم، همه رو قاطي کرده ام. حالا انشاالله اساسنامه جديد ثبت که شد شايد تونستم نسخه قديمي و جديدش رو گير بيارم و اينجا بنويسم براي سپردن قضاوت به خود مخاطبان محترم. ببينم باز کسي مياد بگه طفلي معيني يا نه!

شيرين تر از عسل، سرکه مفت

 يک برگ گزارش، برگرفته از وب سايت جبهه سبز ايران:

 گزارش داخلي

تاريخ : 1384/05/30

"پروژه توانمندسازي جامعه محلي براي مديريت پايدار جنگل‌هاي حرا خليج گواتر- فاز دوم "

گزارش سفر چهارم به منطقه

حاضرين:
آقاي محسن سليماني روزبهاني
خانم‌ها: صفورا زواران حسيني و مريم بهشتي‌سرشت
زمان:
10/5/1384 الي 13/5/1384
مكان:
چابهار _ شهرك گواتر_ كلاني

گزارش سفر:
سفر چهارم از فاز دوم پروژه "توانمندسازي جامعه محلي براي مديريت پايدار جنگلهاي حرا خليج ‌گواتر" در تاريخ 10 الي13 مرداد ماه 1384 انجام شد.
اين سفر به منظور پيگيري دو هدف اصلي زير صورت گرفت:
1. بررسي بيشتر امكان و چگونگي همكاري مشترك جامعه محلي منطقه گواتر و اداره منابع طبيعي در مديريت پايدار جنگلهاي حرا.
2. پيگيري برخي پروژه‌ها و فعاليتهاي كوچك در روستا مانند ساخت توالتهاي بهداشتي در قسمت كپرنشينها و احداث جاده اصلي و راه روستايي كلاني.

در پي اعلام موافقت اداره كل منابع طبيعي استان سيستان و بلوچستان با طرح پيشنهادي جبهه سبز ايران مبني بر اجراي برنامه‌اي مشترك بين منابع طبيعي و جامعه محلي در خصوص حفاظت، بهره‌برداري و احيا جنگل‌هاي حرا منطقه گواتر، و با توجه به آغاز فصل بذردهي حرا در منطقه باهوكلات، در طي اين سفر نشست‌هايي با اداره منابع طبيعي چابهار و همچنين جمعي از اهالي شهرك گواتر به منظور برنامه‌ريزي در خصوص چگونگي شروع مراحل اجرايي طرح و عقد قرارداد براي همكاري مشترك انجام شد. در اين مذاكرات مقرر شد تا در طي يك ماه آينده‌ جلسه مشتركي بين نمايندگان جامعه محلي، نماينده اداره كل منابع طبيعي، نمايندگان جبهه سبز ايران و نماينده‌اي از سازمان حفاظت محيط‌زيست براي مذاكرات بيشتر برگزار گردد.
در ارتباط با مساله ساخت توالتهاي بهداشتي در قسمت كپرنشينها، جلسه‌اي با اهالي اين قسمت از روستا برگزار شد و در خصوص نحوه توزيع مصالح و محل ساخت توالت‌هاي بهداشتي و تعهدات اهالي در اين خصوص توافقاتي حاصل شد كه در نتيجه اين توافقات يك نفر بعنوان نماينده اين منطقه مشخص و محل ساخت و نحوه توزيع توالت‌هاي بهداشتي نيز تعيين شد.
از آنجايي‌كه يكي از موانع اساسي ساخت توالت‌ها عدم اجازه احداث سازه‌اي سيماني در محل سكونت كپرنشين‌ها از سوي مالكين زمينها بود جلساتي با كپرنشينها و در پي آن مالكين زمين صورت گرفت و در پي آن مالكين زمين موافقت كردند كه 15 چشمه توالت‌ در محل‌هاي خاصي از منطقه كپرنشين‌ها احداث شود.
پس از هماهنگي‌هاي انجام شده نماينده كپرنشين‌ها و نماينده شوراي روستا به اتفاق گروه پروژه به شبكه بهداشت شهرستان چابهار مراجعه كردند و پس از گفتگو و عقد توافقنامه‌هاي لازم بخشي از وسايل لازم براي ساخت را تحويل گرفتند.
طي اين سفر همچنين گفتگوهايي با رييس اداره راه چابهار و معاون راه‌هاي روستايي اداره كل به منظور پيگيري احداث پل بر روي آبراهه‌ها و جاده شني داخل روستا انجام شد و جلسه‌اي نيز با مدير بنياد مسكن چابهار به منظور آگاهي از امكان ، شرايط و چگونگي واگذاري زمين در شهرك گواتر، چگونگي مالكيت آن و همچنين راه‌هاي داخل روستا صورت گرفت.»»

با اجازه از سميرا

جناب آقاي دکتر معيني،

هيچوقت سميرا که توي فاز نخست اين پروژه فعاليت مي کرد برات تعريف کرده از شبهايي که توي روستا مي خوابيدن؟ شبي که وسط بيابون زير يه سقف چوبي که روي چندتا تير چوبي بنا شده، خوابيده بوده در حالي که يکي از زنهاي ده همراه بچه اش کمي اونطرف تر خوابيده بوده تا سميرا تنها نباشه. زماني که سميرا کله حيووني رو حس مي کنه که داره بالش - يا هرچيزي که به عنوان بالش زير سرش بوده - رو با پوزه اش تکون مي ده. اون حيوون مي تونسته يه گوسفند باشه يا يه حيوون شکارچي بيابوني وحشي. سميرا هيچ وقت نفهميد اون چه حيووني بود، چون ترجيح داد عکس العملي نشون نده و هرچه باداباد. جناب آقاي دکتر معيني، دختري که توي اون منطقه شب رو وسط بيابون مي خوابه تا مشکلات معيشتي مردم در گوشه اي دور افتاده رو که شايد نود و نه درصد مردم ايران حتي اسمش رو هم نمي دونن حل کنه و به دنبالش محيط زيست منطقه رو که مال همه ما مردم ايران و منطقه و جهان هست نجات بده، اگه يک داوطلب سبز نيست، اگه انگيزه اش يک هدف عالي نبوده تو بگو که کيه و چرا اين کار رو کرده. حتما بقيه بچه هاي ديگه اي هم که در اون پروژه همکاري کردن خاطره هايي از اين دست زياد دارن که من نشنيده ام. از جمله همون محسني که بهش تهمت زدي که ...! هر بار يادم مياد که چي از دهنت شنيدم من به جاي تو خجالت مي کشم. دکتر معيني، اگه من تعهد کنم که پول خون و ديه ات رو به خانواده ات بدم، حاضري يه هفته بري همونجايي بخوابي که سميرا مي خوابيد؟ روزهات مال خودت، نمي خواد هيچ کاري براي محيط زيست منطقه و معيشت مردم بکني. مي توني بشيني و ساعتها نقشه هاي پوپوليستي براي مردم منطقه بکشي، فقط برو و شبها در همون شرايط بخواب. متاسفانه از جبهه سبز ايران فقط افتخارها و نتيجه فعاليت ها، و شرکت در جلسه هاي سخنراني و خبري اش نصيب تو شد، و البته نابغه شرقش، ايزد حامي بازرسان قسم خورده، و آن کشنده موي دکتر وطن پرست از ماست حساب جاري جبهه سبز!

يکي روبهي ديد بي دست و پاي

فرو ماند در لطف و صنع خداي

که چون زندگاني به سر مي برد

بدين دست و پاي از کجا مي خورد

در اين بود درويش شوريده رنگ

که شيري درآمد شغالي به چنگ

شغال نگون بخت را شير خورد

بمان آنچه روباه از آن سير خورد

دگر روز باز اتفاق اوفتاد

که روزي رسان قوت روزش بداد

يقين، مرد را ديده بيننده کرد

شد و تکيه بر آفريننده کرد

كز اين پس به كنجي نشينم چو مور

كه روزي نخوردند پيلان به زور

زنخدان فرو برد چندي به جيب

كه بخشنده روزي فرستد ز غيب

نه بيگانه تيمار خوردش نه دوست

چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست

چو صبرش نماند از ضعيفي و هوش

ز ديوارش آوازي آمد به گوش

برو شير درنده باش، اي دغل

مينداز خود را چو روباه شل

چنان سعي كن كز تو ماند چو شير

چه باشي چو روبه به وامانده سير؟

چو شير آن كه را گردني فربه است

گر افتد چو روبه، سگ از وي به است

بچنگ آر و با ديگران نوش كن

نه بر فضله ديگران گوش كن

بخور تا تواني به بازوي خويش

كه سعيت بود در ترازوي خويش

چو مردان ببر رنج و راحت رسان

مخنث خورد دسترنج كسان

بگير اي جوان دست درويش پير

نه خود را بيگفن كه دستم بگير

خدا را بر آن بنده بخشايش است

كه خلق از وجودش در آسايش است

كرم ورزد آن سر كه مغزي در اوست

كه دون همتانند بي مغز و پوست

كسي نيك بيند به هر دو سراي

که نيکي رساند به خلق خداي

جناب آقاي دکتر معيني، با کمال تاسف، ديگه اون ممه رو لولو برد!

 ماندانا

(با کمک و همراهي سميراها، محسن ها، صفوراها، مريم ها و صد البته شيخ اجل)

   + Mandana In Red ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد.

دیروز یه دفعه قرار شد بشینیم فیلم مارمولک رو نگاه کنیم. من بعد از اولین روز اکرانش که با بچه ها رفتیم سینما دیگه این فیلم رو ندیده بودم. اون روز می خواستم بشینم برای امتحان «IPD» بخونم. صبح بچه ها گفتن بریم بلیت بگیرم، من گفتم نمیام شماها برین. هرچی اصرار کردن گفتم نه. ظهر که می خواستن برن سینما باز اصرار کردن. گفتم نه بابا شماها بلیت گرفتین، الان هم دیگه گیر نمیاد، من هم می خوام درس بخونم. تا سر دولت رو با هم رفتیم، من هم یه کاری داشتم، گفتن بیا با ما تا اونطرف خیابون. رفتم. گفتن تا اینجا اومده بیا سینما. گفتم بابا الان دیگه اصلا اگه بخوام هم بلیت نیست. گفتن می پرسیم. پرسیدن. بلیت بود. گفتن یه دونه بده کنار بقیه. جاشون هم خیلی خوب بود. گفت ندارم. می تونم همه رو یه جای دیگه بهتون بدم. جاش اصلا خوب نبود. ولی بچه ها عوض کردن. سپیده و احسان و کامران و شهرزاد و امیرعلی و ... دیگه کیا بودن؟ خیلی معرفت به خرج دادن. شاید هیچ وقت سینما اینقدر برام لذت بخش نبود و هیچ خاطره ای به این خوبی هرگز از سینما که هیچی، از تئاتر هم ندارم، حتی کارهای محمد حاتمی!

دیروز بعد از فیلم دنبال یه مطلبی بودم برای پروژه ام که می دونستم توی کتاب «System Development» هست. رفتم کتاب رو آوردم که بخونمش، حالم اینقدر به هم ریخت که نتونستم. یاد اون کلاس کوچولو، احسان، سپیده، بهادر و امیرعلی و امین و ماهرخ. چقدر می خندیدیم. من عاشق اون درس و کلاس بودم. توی این سه سال گاهی شده که ناچار شده ام حتی سر کلاسهای خیلی مهم غیبت کنم، ولی فقط یه بار سر این کلاس غیبت کردم و هنوز که هنوزه حسرت می کشم بابت اون غیبت و دلم می سوزه. الان هم هروقت پا توی اون کلاس می ذارم غم غربت می گیرتم. جای خالی تک تکشون اذیتم می کنه. اون احسان شیطون و دوست داشتنی و مهربون و حساس و عمیق و با معرفت و رفیق. توی رفاقت و مهربونی رودست نداره. توی اون کلاس درسهای دیگه ای هم خوندیم، ولی برای من به اسم کلاس سیستم ثبت شده. چه لحظات شیرینی بود برای من کلاس سیستم. اگه قصه های هزار و یک شب رو برام می خوندن اینقدر غرقش نمی شدم که توی این درس. با تک تک یاخته های پوستم جذبش می کردم و از شیرینیش مست می شدم. و اون یه جلسه غیبت چقدر برام سخت بود نرفتن. یک هفته نشستم خونه و سر هیچ کلاسی نرفتم و فقط جاوا خوندم و نوشتم و تمرین کردم و ... اولین تجربه من توی برنامه نویسی بود. کاملا می فهمیدمش، مفاهیم، کلاس، لوپ و شرط و خلاصه همه چیز رو می فهمیدم. ولی نمی تونستم خودم بنویسم. مغز من اصلا عادت نداشت اون جوری به دنیا نگاه کنه و با اون روش فکر کنه. مغز من همیشه آزاد بوده تا هرکار که خودش دوست داره بکنه. حالا توی یه چهارچوب از پیش تعیین شده و سفت و سخت و تنگ می بایست می گنجید و کار می کرد. یه جایی دیدم که دیگه نمی شه. باید یه خم این جاوا رو بگیرم. یه هفته همه چیز رو تعطیل کردم حتی این کلاس نازنینم رو. نشستم و صبح تا شب جاوا رونویسی کردم تا مغزم شکل بگیره. و گرفت. خیلی هم خوب. من که برنامه های خیلی ساده رو نمی تونستم بنویسم بخش اول پروژه ام رو شروع کردم و دو هفته هم زودتر از موعد به استاد نشون دادم، که کاش این کار رو نکرده بودم. گفت این کار تو نیست و یکی دیگه برات نوشته. اگه ترم اول بود که شاگردش بودم و منو نمی شناخت دلم از این حرف نمی سوخت. آتیشم زد. دلم می خواست بکشمش. من احمق همون شبهای اولی که خواهرم بعد از سه سال برگشته بود ایران به جای اینکه بشینم با اون خوش باشم، نشستم به جاوا نوشتن و این نتیجه اش بود. وقتی استاد کارم رو دید سمت چپ من نشسته بود. اینقدر عکس العمل و حسش بد و تلخ و سنگین بود که من تا بیش از یکسال بعد احساس می کردم انگار یه شیر نر با پنجه اش از روی شونه چپم تا پائین کشیده و یه زخم عمیق ایجاد کرده که درد می کنه و می سوزه و خونریزی داره. تمام حس های مربوط به یه زخم فیزیکی عمیق و دردناک رو داشتم. خیلی طول کشید تا این زخم و آزردگی های بعدش خوب شد و الان فقط گاهی که خیلی اذیت می شم باز حسش می کنم. این یکی از اون هزار باری بود که بهم یادآوری کردن یک ابله تمام عیارم که فکر می کنم ارزشهای دنیای ما همون هایی هستن که توی ادبیات کلاسیک و کتابهای اخلاقی بارمون می کنن. ولی بازم فراموشم شد که اون حرفهای قشنگ فقط مال قصه های کلیله و دمنه است و ارزشهای واقعی زندگی روزمره ما چیزهای دیگه ایه و دوباره شروع کردم ابلهانه زندگی کردن. اون زخم تقریبا خوب شد ولی توی ذوق خوردگیش هنوزم بهم مونده و ناخودآگاه از برنامه نویسی گریزونم، هرچند که توی کلاس جاوا سنگ هامو باهاش واکندم و فیتیله اش کردم، ولی برای نشستن سر این کار هنوز هم باید انرژی روانی زیادی صرف کنم تا فقط آروم بگیرم و بشینم. درسی که چقدر هم برام جالب بود و وقتی ازش سر درآوردم چقدر لذت بخش شده بود.

امشب تا نشستم پای اینترنت و چک کردن ایمیل ها و وبلاگ های این روزها فعال، دیدم یه نامه اومد از احسان. بازش کردم دیدم فقط نوشته «میس یو». توی مسنجر بهش پیغام دادم پسر مگه تو حس شیشم داری؟ من چند روزه که هی دارم جلوی خودم رو می گیرم که برای تو نامه ننویسم. چون اگه می نوشتم ناخودآگاه همه اش حرف دلتنگی ها بود و جاهای خالی و روزهای گذشته. و اینها تو رو  که اینجا نیستی خیلی بیشتر اذیت می کرد و نمی خواستم ناراحتت کنم. ولی خوب یه درد دل حسابی باهاش کردم و اون هم گوش داد و با اینکه کار داشت وقتشو به من داد. تمام آزارهایی که این مدت باز به خاطر بلاهت های خودم  - یا به عبارت دیگه نامردی های دیگران - دیده بودم رو ریختم بیرون و اون هم گوش داد و آرومم کرد. بهش گفتم احسان فهمیده ام که حتی توی مدرسه و دانشگاه هم اولین چیزی که باعث موفقیت می شه لکاته بودنه نه درس خون بودن یا تلاش کردن یا با استعداد بودن. اینه دنیایی که ما توش زندگی می کنیم. کافیه لکاته باشی تا همه حق های نداشته رو بهت بدن. کافیه لکاته باشی تا بتونی حق هر کس دیگه ای رو از بین ببری و به نفع خودت مصادره کنی. ولی من از وجود لکاته نیست که اینقدر ناراحتم، ناراحتی من از اون پیرمردهای خنزرپنزریه که دنیا رو به لکاته می فروشن.

متاسفانه دنیای ما هنوز دنیای بوف کوره.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

به جبران یک هفته اخير امشب مي خوام وبلاگم رو با عشق پر کنم نه نفرت

یکی از بهترین زمان های من، زمانهایی هست که دارم روی یه کتاب تبلیغاتی کار می کنم. به دلایل مختلف من این کار رو خیلی دوست دارم و کمتر کاری تا این حد برام لذت بخشه. اول اینکه دارم کتاب می خونم. دوم اینکه دارم راجع به حرفه ای که سالها در بخشهای مختلفش کار کرده ام چیز یاد می گیرم و اطلاعاتم رو بیشتر می کنم. چیزهایی که از این کتابها یاد می گیرم خیلی بیشتر از حتی درسهاییه که می خونم، چون هر کتاب رو حتی هفت یا هشت بار می خونم تا همه اشکالهاش رو پیدا کنم، برای همین هم تمام نکته هاش ملکه ذهنم می شه. سوم هم اینکه اصولا از حرفه تبلیغات خوشم میاد. درسته که تقریبا گذاشتمش کنار و دیگه اصلا - حداقل در این لحظه - خیال ندارم که ادامه اش بدم و رفته ام سراغ کامپیوتر، و برخلاف تصور خودم که تا سه سال پیش فکر می کردم هرگز با موجودی که فقط صفر و یک رو می فهمه نمی تونم ارتباط برقرار کنم، اتفاقا میونه مون خیلی هم خوب از آب دراومد و این طرف موندنی شدم. گاهی توی زندگی اتفاقهای عجیبی می افته که هیچ چیزی نمی تونه باشه جز قسمت، یکیش هم همین داستان «آی تی» خوندن منه. من توی تبلیغات خیلی خوب حرکت کردم و جا افتادم، شانس ها، حمایت ها و فرصت های خوبی نصیبم شد و خودم هم جنبیدم. من با یه لیسانس گرافیک وارد بازار کار شدم و چهارسال تجربه منشی گری پاره وقت و البته تسلط خیلی خوب به تایپ و ریزه کاری های این حرفه، ولی ده سال بعد تجربه کار طراحی گرافیک، مدیریت آتلیه، تدوین برنامه های تبلیغاتی و مدیریت پروژه و بالاخره نوشتن متن های تبلیغاتی رو داشتم که همه با هم زمینه ساز شروع کارم به عنوان ویراستار فنی کتابهای تبلیغاتی شدن. ولی تصمیم گرفتم که این حرفه رو کنار بذارم، چون در بازار بسته و اقتصاد خموده و با حضور مدیرانی که تنها به واسطه داشتن سرمایه یا تخصص توی کار خودشون صاحب شرکت و کارخونه ای شدن و نه به خاطر داشتن سواد کلاسیک مدیریت، تبلیغات حرفه ای و اصولی پا نمی گیره. یا باید کار مشتری پسند و غیراصولی انجام بدی، یا باید کار خوب انجام بدی و پیه پریدن مشتری رو به تنت بمالی. می شد کار کرد، ولی اون کار کردن منو راضی نمی کرد. فقط تصمیم گرفتم این کار رو بذارم کنار، ولی درباره اینکه چه کاری رو شروع کنم هیچ فکری نداشتم. شهریور یا مهر هشتاد و دو بود، کامپیوترم ایراد پیدا کرده بود و طبق معمول با یه تلفن به ناجی افسانه ایم رضا ش. که خداوند سایه اش رو هیچوقت از سرم کم نکنه زندگی شیرین شد و مریض رو رسوندم به دفترش که عملیات احیا قلبی و ریوی رو شروع کنن. من از زمانی که پدرم اولین کامپیوتر رو برام خرید هر وقت به گرفتاری خوردم - که معمولا هم می ذاره در زمانهای حساس خراب بشه - رضا به دادم رسیده. چه اون زمانی که دیگه به جای ماشین تایپ های آی بی ام پروژه های دانشگاهم رو با «پی ای تو» تایپ می کردم و رضا هم خودش دانشجو بود - البته از اون دانشجوهایی که یه پا استادن - و وسط اون همه کار و درس و گرفتاری خودش کار منو راه می انداخت، چه الان که من خیر سرم دارم فوق دیپلم آی تی می گیرم و اون خدای سیستم آنالیست هاست و مدیرعامل یه شرکت خیلی درست و حسابی. بازم تا به مشکل بر می خورم همون سناریو تکرار می شه. تلفنشو می گیرم و معمولا در این جور مواقع اینقدر خوش شانس هستم که توی شرکت باشه و جلسه هم نداشته باشه، یا بازم طبق معمول لطفش شامل حالم بشه و وسط جلسه جوابمو بده.

- رضا

- هان، چیه، خوبی؟

- جلسه داشتی؟

- چیه، بگو

- رضا کامپیوترم خراب شده

می خنده. عین آدم بزرگی که به غصه های یه بچه می خنده.

...

و تمام غمهای دنیا رو از دوش من برمی دارن. آخه این کامپیوترهای عوضی هم نه تنها عادت دارن در بدترین زمان دست آدم رو توی پوست گردو بذارن، بلکه من تمام زندگیم توی کامپیوترمه! عکسهام، نوشته هام، کلکسیون هام، سرگرمی هام و این سه سال اخیر درسهام. خراب شدنش یعنی که زندگیم به کل تعطیل! خوشبختانه اورژانس رضا بارها منو از رفتن به رحمت ایزدی معاف کرده.

اون روز هم باز کامپیوتر به بغل رفته بودم دفترش. همکارش داشت دستگاهمو ماساژ قلب می داد و من پیش رضا بودم. یه دفعه یادم افتاد که یه بنده خدایی با لیسانس کامپیوتر توی دوبی دنبال کار می گرده. گفتم رضا می دونی اگه یه کسی بخواد بره دوبی توی رشته کامپیوتر کار کنه چیکار باید بکنه؟ راهی، کانالی، آشنایی چیزی داری؟ و از اینجا سر حرف باز شد، و رسیدیم اینجا که من هم می خوام تبلیغات رو ول کنم و برم سراغ یه کار دیگه. یه دفعه برگشت گفت ماندانا بیا برو آی تی بخون! اگه بهم می گفت بیا برو فضانورد بشو یه مقدار به نظرم شدنی تر بود تا اینکه برم کامپیوتر بخونم. همیشه معتقد بودم که اگه از همه علوم دنیا هم سر دربیارم از درک دو چیز عاجز خواهم بود. کامپیوتر و موسیقی. به عنوان یه کاربر وضعم خیلی خوب بود و بیشتر چیزهایی که بلد بودم خودم یاد گرفته بودم و همیشه هم در حال یاددادن به همکارها بودم، ولی این یکی اصلا در مخیله ام نمی گنجید. حتی تعجب کردم که چطور آدمی با هوش و فراست رضا همچین حرف پرتی می زنه. بهش هم گفتم برو بابا، ولی اصرار کرد و تلفن موسسه و اسم مدیرش رو بهم داد و گفت تلفن کن و اطلاعات دقیق بگیر... مادرم هم وقتی شنید اصرار در اصرار که برو حالا اطلاعات رو بگیر، بعد اصرار در اصرار که حالا برو دوره اول رو بخون، یا خوشت میاد و ادامه می دی یا نه و بالاخره بنده شدم دانشجوی آی تی و چیزهایی رو در درون خودم پیدا کردم و رشد دادم که اگه اتفاق نمی افتاد انگار که حداقل نیمی از وجودم هرگز زندگی نکرده. الان از اینکه این تغییر مسیر توی زندگیم رخ داده خیلی راضی و خوشحالم. اتفاقی که الکی تر از الکی افتاد. به همین سادگی که من دنبال کار برای یکی دیگه باشم و یه دفعه وسط حرف رضا بگه تو بیا برو آی تی بخون. بعد من بهش بخندم و به عنوان جوک برای مامانم تعریف کنم و اون هم اصرار کنه و منو کم کم هل بده این طرف و بعد هم عین ماشینی که بذارن دنده دو و بندازن توی سرازیر روشن بشه و بقیه مسیر رو خودش بره. رضا گذاشت تو دو و مامانم انداخت تو سرازیری و البته بابام هم در هل دادن نقش به سزایی داشت. ولی آخرش این شد که تا اینجا شده.

ولی برای من شیرین ترین قسمت این سه سال درس خوندن و رشته تازه و تجربه جالب همون اولشه. روزی که من با اعصاب به هم ریخته به رضا پناه برده بودم و مشکلاتم در خرابی دستگاهم خلاصه نمی شد، اون هم طبق معمول نقش یه تکیه گاه محکم و دوست داشتنی روی برام بازی کرد. نقش یه دوست واقعی که مشکلم رو خیلی خوب درک کرد و برام دنبال راه حل گشت و در لحظه بهترین پیشنهاد دنیا رو بهم داد. راه حلی که اگه خودم تا آخر دنیا دنبالش می گشتم پیداش نمی کردم و وقتی شنیدم به نظرم پرت ترین راه حل دنیا اومد. خوب هرچی باشه بدون اغراق رضا یه سیستم آنالیست بزرگه، خیلی خیلی باهوش و رسما نابغه است. می گن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. من هم ممکن بود به شکل دیگه ای با این موسسه آشنا بشم. مثلا یه روز که از اون حوالی می گذرم با یه آدم عوضی که توی این شهر کم هم نیستن دست به یقه بشم و توی کتک کاری دماغم خونی بشه، بعد بیان جدامون کنن و منو ببرن توی این ساختمون که دست و صورتمو بشورم و چند دقیقه بشینم و از اونجا سر حرف باز بشه و ... ولی این اتفاق برای من به قشنگ ترین شکلش افتاد. خوشبختانه خدا خواست که دوست سبب خیر بشه نه عدو. اون هم دوستی که برای من با همه فرق داره. رضا نه تنها به عنوان دوست من، بلکه اصلا خودش موجود دیگه ایه. یه آدم خیلی خیلی متفاوت. عمیق، باشعور، مهربون و حساس، اصیل، خیلی ایرانی، قوی، خیلی بااستعداد و با سواد، و خیلی خیلی خیلی خوش قلب. یه بار بهش گفتم که رضا بابت بودنت ازت ممنونم. همینقدر که یادم میاد توی دنیا هنوز هستن تک و توک آدمهایی مثل تو، کلی از گرفتاریهای عصبیم حل می شه، من هر وقت تو رو می بینم احساس می کنم در شاهنامه باز شده و آرشی، فریدونی، کسی از بین پهلوانهای ایران باستان بیرون اومده، تیرو کمونش رو گذاشته زمین و به جاش کی بورد کامپیوتر رو دستش گرفته، اسمش رو هم عوض کرده گذاشته رضا، و این خیلی حس خوب و آرامش بخشیه.

ولی خوب این اتفاق فقط برای من خوب بوده نه اون. چون هنوزم هر وقت دستگاهم خراب می شه هوار دفترشم. این دفعه مکالمه مون تغییر کرده. حالا دیگه زنگ که می زنم می گم:

- رضا خیلی برات متاسفم! تو منو فرستادی آی تی بخونم که خودم یاد بگیرم کامپیوترم رو درست کنم و از دستم راحت بشی ولی تیرت به سنگ خورد.

بازم می شه همون بزرگتره که به بچه هه می خنده و می گه:

- بیارش اینجا بچه ها یه نگاهی بهش بندازن. خودت هم بیا ببینیمت.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٢:۳٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

اطلاعيه در مورد حذف شدن مطالبی که در مورد معينی نوشته بودم

سارا باقری برام ایمیل داده که چرا نوشته های معینی محورت رو پاک کردی. محمدرضا جمالی فرد هم که البته جرئت نمی کنه مستقیم چیزی به خودم بگه ولی الان دیدم که توی وبلاگ کوروش کامنت گذاشته که ماندانا هم که نوشته هاشو پاک کرده - آخه کوروش هم نوشته هاشو پاک کرده این دو روزه اخیر - احساس کردم که این همزمانی و شباهت رفتار ممکنه باعث بشه بچه ها فکر کنند که خبریه! مثلا من و کوروش از معینی حق السکوت گرفتیم! جهت تنویر افکار عمومی بگم که هنوز که نگرفته ایم ولی اگه گرفتیم حتما خبرتون می کنم مهمون من شام بریم بیرون.

من دیروز عصر یه مطلب تازه نوشتم، باز هم برای معینی. اتفاقا امروز که هادی اومده بود اینجا نشست پای کامپیوترم و خوندش - آخه کپی مطالبم رو همیشه نگه می دارم - ولی دیشب آخر شب که وبلاگم رو باز کردم دیدم ای بابا همه اش شده اسم‌ آدمی که سالهاست ازش خیلی بدم میاد. مشکلات من با معینی از دو سه سال اخیر شروع نشده، سابقه تاریخی داره. خیلی ناراحت شدم که وبلاگ نازنینم همه اش شده معینی. این بود که یه دفعه زدم زیر میز خودم و همه رو پاک کردم. ولی نگران نباشین کپی همه شو دارم. هروقت لازم بشه می تونم بریزم تو وبلاگم.

یه راه حل دیگه هم دارم. می تونم بازم بنویسم ولی برای اینکه اعصاب خودم خیلی خراب نشه به جای معینی بنویسم «اسمشو نبر»!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

ای کاش عرب بوديم

ای کاش عرب بودیم و مثل عربهای دوبی هیچ تاریخ و تمدن و فرهنگ چشمگیری نداشتیم که بخوایم نگران حفظ کردنش باشیم. بعد حسرت به دل بودیم که یه میخ طویله سیصد ساله توی خاکمون پیدا بشه که ببریم بذاریمش توی موزه مون. بعد همه ایرونی ها رو می کشیدیم می آوردیم مملکتمون و هرچی آشغال و بنجل تو دنیا بود جمع می کردیم و می فروختیم به این ایرونی ها. بعد اون همه پول رو خرج حفاظت و ارائه همین میخ طویله هه می کردیم. بعد یه بازار مدرن می ساختیم با استفاده از معماری و هویت فرهنگی پنج تا کشور دیگه، چون خودمون هیچی نداشتیم. مثلا ایران و چین و تونس و مصر و یه جای دیگه. بعد بازم تبلیغ می کردیم که ایرونی ها بیان و به جای دیدن مملکت فرهنگ و هنر خیز خودشون این تقلبی ها رو ببینن و از فروشگاه زارا خرید کنن و ما مالیاتشو بگیریم. ولی اجازه می دادیم هرچقدر می خوان با این دکورهای تقلبی کپی شده از معماری خودشون عکس بگیرن و ببرن ایرون به اونهایی که نتونستن بیان پز بدن. بعد خبردار می شدیم که می خوان سد سیوند رو آبگیری کنن و کلی سند تاریخی و اثر هنری شون رو بکنن زیر آب که از بین بره. بعد چشمهامون از کاسه می زد بیرون که بابا این ایرونی ها دیگه چه ... هایی هستن. ولی بعد بلافاصله یه فکر خوب به سرمون می زد و می دویدیم می رفتیم یه بازار دیگه می ساختیم با استفاده از معماری پاسارگاد و تخت جمشید. بعد باز این همسایه های شمالی عزیزمون رو که در هیچ شرایطی ما رو تنها و بی روزی نمی ذارن دعوت می کردیم که با گذر از بزرگراه خلیج فارس و سوار شدن به هواپیمای امارات بیان دوبی و برن توی این بازار و باز از زارا خرید کنن و هرچی هم دل تنگشون می خواد با در و دیوارهاش عکس بگیرن. بعد هم برامون خیلی جالب بود که این ایرونی های وطن پرست فقط به فرهنگ خودشون علاقمند هستن و حتی یه بار هم به جای این بازارهای با نمای ایرانی به موزه ما نمی رن که تاریخ و هنر ما رو هم ببینن.

حیف شد که عرب نیستیم و گرنه الان از شیر شتر خوردن و سوسمار، کارمون به آرزو کردن تاج کیانی رسیده بود. به لطف ما ایرونی های وطن پرست، قرنهاست که شیب و سرعت نمودار رشد این جماعت تازی خیره کننده شده. واقعا دلتون نمی خواست جز این ملت بااستعداد و خوش فکر بودین و از زندگی لذت می بردین؟ جربزه داشتن که ضحاک تازی ماردوش اون همه سال به کشور پهناور و آباد ایران حکومت کرد دیگه.

به تقویم دهه ها و سده های آینده ایران فکر می کنم و مناسبت هایی که توش خواهند نوشت. سال روز به آب بستن تاریخ ایران در تنگه بلاغی - سال روز خروج میدان نقش جهان از آثار ثبت شده در یونسکو - سال روز واگذاری نمایش تعزیه به ترکها برای ثبت به نام خودشان در فهرست یونسکو ... فکر کنم سیصد و شصت و پنج روز کم باشه!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()