Mandana In Red

ان جی او

آخرین ساعت های سال، وقتی که هفت سین رو چیده ای و شام خورده ای و ظرفها رو شسته ای و قرار کوه فردا صبح رو هم گذاشته ای به چه دردی می خوره و باید چیکارش کرد؟ شاید فرصت مناسبیه برای بیرون ریختن حرفهایی که این روزها توی فکرت بوده تا گذرت رو از سال کهنه به سال نو آسون کنی. از قدیم گفته ان بار سبک از بهشت میاد.

این روزها فکرم مشغول بازار کار ان جی او هاست. گروههای مردم نهاد؟ نهادهای مردمی؟ کدومش درسته یا درست تره؟ به هر حال توی ذهنم دارم با این سوژه یه قل دو قل بازی می کنم تا ببینم آخرش و در عالم غیرمجازی چه اتفاقی می افته - توی پرانتز یکی از کارهایی که در این لحظات پایانی سال باید بکنی تحمل صدای اس ام اس هاییه که پشت سر هم می رسه هی صدای گوشی موبایلت رو در میاره. من کم کم داره حوصله ام سر می ره و لابد تا سه و نیم صبح که سال تحویل می شه و تمام ظرفیت خطوط مخابراتی اشغال، این وضع ادامه داره. اگه فردا زنگ زدین و جواب ندادم بدونین یه بلایی سر گوشی ام آورده ام - شاید خودم یه ان جی او تاسیس کنم شاید هم به عضویت در ان جی او های دیگه بسنده کنم و وقتم رو بیشتر بذارم باز برای درس و تحصیل. تجربه می گه بهترین برنامه ریزی برای زندگی رها کردن همه چیز و پرواز با زندگیه. حالا بعضی از نکاتی که این چند روز بهشون فکر کرده ام و جنبه عمومی داره و به درد هر ان جی اوی دیگه ای ممکنه بخوره رو اینجا می نویسم به این امید که ان جی او داران بخونن و به دردشون بخوره.

روزی روزگاری نه چندان دور، شاید حداکثر هشت سال پیش، در این جامعه ان جی او های خیلی خیلی کمی وجود داشت که موضوع کارشون رو خیلی عمومی انتخاب کرده بودن. مثل جبهه سبز ایران، که می خواست انواع و اقسام فعالیت های زیست محیطی داشته باشه. در عمل هم از بازارچه سبز داشتیم تا برنامه درخت کاری و آزاد سازی ماهی ها و آموزش در مدارس و بعد هم پروژه های سازمان مللی. مخاطبان جبهه هم چه برای عضویت و چه برای همکاری از انواع و اقسام گروههای سنی و کاری و قومی و قبیله ای بودن. تاسیس انجمن حمایت از حیوانات که دقیقا خاطرم نیست با چه فاصله ای از جبهه سبز اتفاق افتاد یه حرکت کمی تخصصی تر ولی باز هم کاملا عام بود. اون موقع بازار کار تقریبا یه دست بود. الان بعد از این سالها که تعداد ان جی او ها زیاد شد و جامعه نسبت به ان جی او و کار داوطلبی و این چیزها چشم و گوشش باز شد و افراد بیشتری درگیر کار شدن وضع فرق کرده و این بازار دارای بخش های مختلفی شده. الان دیگه یه ان جی او نمی تونه اهداف و دامنه فعالیت هاش و به دنبال اون مخاطبانش رو - چه برای عضویت و چه برای تعامل - عام تعریف کنه. یعنی می تونه ولی فایده نداره. وقت تلف کردنه. الان زمان، زمان تخصصی شدنه. مثلا اگه ان جی اوی زیست محیطی هستین یا می خواین تشکیل بدین باید انتخاب کنین که در کدوم بخش می خواین چه فعالیتی بکنین. این جوری مشخص می شه که اصلا به چه جور اعضایی نیاز دارین و چه تخصص هایی، و با چه کسانی قراره تعامل داشته باشین و چه ظرفیت سازی هایی باید انجام بدین. یه نمونه خوبش شاید انجمن یوزپلنگ ایرانی باشه - صفورا یادت باشه یه نوشابه برای من بخری! - خوب این یه نمونه تخصصی شده از فعالیت زیست محیطی با گرایش جانوردوستانه است که می تونه خیلی خوب و سریع حرکت کنه. این جوری داوطلبهایی هم که جمع می کنین یه دست تر هستن و بهتر کنار هم کار می کنن، چون اهدافشون دقیق تر و روشن تره و به هم نزدیک، و احیانا یه داوطلب زیست محیطی که گرایشش به آب دزدک بیشتره تا یوزپلنگ نمیاد اونجا هی به شما غر بزنه چرا همه اش یوزپلنگ و چرا آب دزدک نه؟ و وقت و اعصاب خودش و شما رو مستهلک کنه. الان دیگه گروه مخاطب اون گروه مخاطب عام و بدون اطلاع و حساسیت ده سال پیش نیست. مخاطبان بالفعل شما در این سالها یا گرایش پیدا کرده اند یا گرایش هاشون رو کشف کرده اند.

یه نکته دیگه اینکه در تعیین مخاطبی که قصد تغییرش رو هم دارین سعی کنین تخصصی کار کنین. مثلا اگه می خواین کار زیست محیطی بکنین و در بین انواع فعالیت ها آموزش رو انتخاب کرده این، یه گروه سنی مشخص رو در نظر بگیرین. مثلا آموزش مسائل زیست محیطی - که بهتره در اینجا هم همه مسائل رو گردن نگیرین - برای دانش آموزان دوره راهنمایی. بذارین در این کار - مثلا آموزش درباره فرسایش خاک به دانش آموزان راهنمایی - متخصص بشین. این خودش یه دنیا کار و تجربه و تحقیقه. این جوری ان جی او ها مثل قطعات پازل کنار هم می شینن و یه تصویر بزرگ رو به وجود میارن. یا بیاین یه ان جی او تشکیل بدین فقط برای کار روی مدیران دولتی و تغییر نگرش اونها نسبت به مفاهیم رشد و توسعه و محیط زیست. یعنی دست اندر کاران رو که شاید از خیلی جهات با خیلی از مخاطبان دیگه شبیه هستن رو جدا کنین و تخصصی روی اونها کار کنین. شاید یه مدیر پنجاه ساله دولتی که لیسانس مدیریت اجرایی داره ظاهرا در گروه بقیه پنجاه ساله های لیسانس مدیریت بگنجه، ولی با توجه به حساسیت نقشی که در جامعه ایفا می کنه و درگیری های کاری اش باید از اون گروه بیرون بیارین و با یه مدیر سی ساله فوق لیسانس مکانیک کنار هم بگذارین و برای تغییر نگرششون یه راه حل مشترک پیدا کنین. به گروه بندی های عام مثل گروه سنی و تحصیلات و جنسیت و ... اکتفا نکنین تا از فعالیتتون حداکثر فایده رو به جامعه برسونین.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

شيش ماه سرکاری

شیش ماه آزگار سر کار بودم که شباهت من با فریدا چیه! اصلا نمی دونستم طرف کی هست که حالا بخوام حدس بزنم چه شباهتی ممکنه با هم داشته باشیم. وقتی مسعود گفت خیلی به اون شباهت دارم پرسید چه شباهتی؟ گفت برو فیلم رو بگیر بشین ببین خودت می فهمی. گفتم مسعود جان من نه وقت فیلم دیدن دارم نه اصولا ... بند شدن پای فیلم رو. فقط کارتون و هری پاتر و فیلم های قدیمی و سیاه و سفید، دیگه خیلی بخوام آوانگارد بشم ویلون زن روی شیروانی داغ! جون تو از دهه هفتاد جلوتر اصلا حال نمی کنم ببینم. گفت ولی این یکی رو باید ببینی، اول تنها ببین، بعد با چند نفر که تو رو خیلی خوب می شناسن بشین ببین و این دفعه فقط به صورت های اونها نگاه کن! اینقدر شبیه هستین که خودت می فهمی ولی اگه دیدی و نفهمیدی بعد بهت می گم. گفتم گیر آوردنش برام سخته. خودت بگو چه شباهتی داریم. گفت پاشو بیا خونه ما ببین. ای بابا. نه التماس حالیشه نه تهدید نه تطمیع. با اینکه معمولا هم فضول نیستم ولی داشتم از فضولی می مردم. چون آی تی کارهای خیلی باهوش حرف مفت نمی زنن - شانس آوردم توی این خیل دوستان کامپیوتریم که همه شون هم جز خیلی باهوش ها و کاردرست ها هستن فقط این یکی بدجنس از آب دراومده اگرنه هر کدومشون شیش ماه هم می خواستن سر کارم بذارن عمرم کفاف نمی داد - این بود که افتادم به دست و پا برای یافتن جواب. به هر کدوم از دوست و رفقا که رسیدم پرسیدم آیا فیلم فریدا رو دیدی یا نه؟ اگه می گفت آره می پرسیدم خوب این خانم چه جور شخصیتیه؟ الحمدولله که به تعداد جامعه آماری جوابم گیرم اومد! اتفاقا دو هفته پیش که رفتم افتتاح نمایشگاه یکی از استادان عکاسیم استاد بزرگ رو دیدم و بعدش با هم رفتیم کافه نشستیم. از استادم نپرسیدم که شخصیت فریدا چه جوریه، اصل داستان رو گفتم و پرسیدم به نظر شما شباهت من با اون چیه؟ استادم جواب داد هیچی. تو هم دیوونه هستی ولی نه از جنس دیوونگی اون. اون کمونیست بود تو فمینیستی. شباهتی ندارین مگه اینکه دنیات خیلی کوچیک باشه و اصل شخصیتت رو فقط برای افراد خاصی بروز بدی و من هنوز این وجه تو رو ندیده باشم. ای بابا. مشکل حل نشد که نشد.

دیروز مسعود برام نامه داد و نمی دونم چی شده بود که تصمیم گرفت بود معما رو حل کنه. احتمالا از تنبلی من حوصله اش سر رفته! گفته بود جسارتت شبیه فریداست! خوب حالا دیگه باید جدی جدی برم فیلم رو گیر بیارم و ببینم که آیا این خانم واقعا به اندازه من جسارت داشته یا نه؟ اگه اینطور باشه تازه مسعود باید توضیح بده که از کجا به این شباهت پی برده. این دفعه دیگه نمی تونه سنگ قلابم کنه که برو فیلم رو ببین. چون جواب این سوال فقط پیش خودشه.

کاش جواب بقیه سوالهای امسالم رو هم تا پیش از شروع سال تازه پیدا می کردم. تعدادشون خیلی زیاد نیست، فقط یه خورده عمیقن.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

تعليف مصور - جلد دو

علف، برف، سربالایی شکارگاه گلندوک و گردن های کشیده حیوونهایی که ما رو نگاه می کردن. یه خورده ایستادن و بعد که خیالشون راحت شد راه افتادن طرف جایی که اولین بسته علف رو پخش کرده بودیم. شهریار با احتیاط رفت جلوتر و خوابید روی زمین که ازشون فیلم بگیره. من و محبوبه و امیر و حمیدرضا هم همونجا ایستادیم که نگاهشون کنیم. دفعه دوم که علف بردیم بالا توی فاصله حدود بیست یا سی متریشون همه علف ها رو آغلی پخش کردیم و باز کمی اومدیم پایین تر ایستادیم. از همه طرف شروع کرده بودن به اومدن. آخرین گروهی که از پشت تپه رسید یه مادر بود با پنج تا بچه اش. تقریبا تبدیل به آدم برفی شده بودیم. دم انبار که رسیدیم دیدیم بیشترشون اومدن سراغ این ردیف آخر و یه خط تیره وسط برف درست کردن. این دفعه باید دوربین آنالوگ ببرم با لنز تله قوی.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

آوارگی کوه و بيابانم آرزوست

میدون رسالت، فلکه دوم تهران پارس و بالاخره گذشتن از لواسان و رسیدن به محیط بانی شمیرانات. بعد از سلام و علیک و هماهنگی با محیط بان ها رفتیم سراغ انبار علوفه. دو تا گونی پر آماده بود. باید یکی دیگه آماده می کردیم. حمیدرضا و امیر دست به کار شدن و به پیشنهاد امیر گونی سوم سبک تر از اون دوتای دیگه و برای من آماده شد. هرچند اولش گفتم نه بابا برای من هم همونقدر پرش کنین، ولی نیم ساعت بعد وسط راه بابت این پیشنهاد ازشون تشکر کردم. از جاده گذشتیم و با عبور از یه شهرک خصوصی وارد بخش حفاظت شده شدیم که محل زندگی بزهای کوهی و گرگهاست. شیب مسیر تند بود. به قول حمیدرضا زاویه متممش کمتر از بیست درجه بود. همه اش نگران حمیدرضا بودم که ته خط و پشت سر من حرکت می کرد. بعضی جاها پا رو که برمی داشتی دیگه خاک و سنگی باقی نمی موند که نفر بعدی پاشو بذاره. ساعت هشت و نیم وارد محوطه حفاظت شده شدیم و ساعت نه و پنجاه داشتیم گونی های علوفه رو خالی می کردیم تا بعد از رفتن ما حیوونهایی که توی فصل زمستون گرسنه مونده ان بیان و بخورن. مهندس کرباس فروش محیط بان دلسوز و خوش مشرب هم خودشو با دوربین عکاسی اش به ما رسوند و چند دقیقه ای نشستیم برای استراحت و خوردن شکلات و خرما که بعد از یه ورزش سنگین توی هوای سرد بدجوری می چسبید. سرد شدن ماهیچه ها و یخ کردن کله؛ داشتم فکر می کردم که کاش دوتا قرص سرماخوردگی همراهم داشتم و همین الان بدون آب می خوردم که شب عیدی کله پا نشم. تمام اون شیب رو در کمتر از ده دقیقه برگشتیم پایین. از اون مسیرهای خاکی و سرسره ای طولانی کنار جاده های کوهستانی که هر وقت با ماشین از جلوشون رد می شم دلم ضعف می ره که ازش سر بخورم و بیام پایین. من و امیر جلوتر و حمیدرضا و مهندس مشغول بحث و عکاسی عقب تر. توی محیط بانی مهندس و همکاراش با رفتاری صمیمانه و یه چایی داغ و دلچسب ازمون پذیرایی کردن و به پیشنهاد مهندس با ماشین گشت محیط زیست همراه اونها راهی محیط بانی گلندوک شدیم و اونجا آثار علوفه ای که روزهای قبل بچه های انجمن حمایت از حیوانات و محیط بان ها توی دامنه ریخته بودن رو دیدیم و گله هایی که در فاصله ای نه چندان دور مشغول چرا بودن. کلاغ های سیاه، یه دال در حال پرواز و یه توله سگ خیلی شیطون و بازیگوش که فقط صورت امیر رو لیس نزد و تا تونست خودشو برای اون و حمیدرضا لوس کرد. بعد ساعتی هم از مهندس و همکارش خداحافظی کردیم و اومدیم توی خیابون اصلی لواسان که ماشین بگیریم و برگردیم تهران. به همین سادگی یه روز خیلی خوب و شاد و پر از مطالب تازه و منظره های دیدنی داشتیم. حتی وقتی که گونی به دوش روی شیب و سنگهای لغزنده با حرکتی شبیه به سینه خیز آروم جلو می رفتیم تا پرت نشیم توی دره یا سنگ توی سر و کله نفر عقبی نخوره خوش می گذشت. یک شنبه و سه شنبه هم برنامه خواهیم داشت و شاید حتی توی تعطیلات سال نو. بز و میش گرسنه تعطیلی و غیرتعطیلی سرشون نمی شه. هرکی دلش از دید و بازدید عید با این خلق پرشکایت ملول گرفته و نعره مستانش آرزوست می تونه کفش کوهش رو از ته انباری بکشه بیرون و راه بیفته.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

روز درخت کاری منهای روزبه

هشتاد و دو، هشتاد و سه، هشتاد و چهار! سه سال نتونستم برم درختکاری. درگیر درس و امتحان بودم. آخرین سالی که رفتم هشتاد و یک بود. رفتیم اطراف شهریار در مرز بیابون آتریپلکس یا اسفناج وحشی کاشتیم. یه گیاه هالوفیت یا نمک دوست مناسب برای بیابان زدایی. امروز صبح هم رفتیم همون جا، آتریپلکس های اون سال رو هم دیدیم که بزرگ شده بودن. یاد درختکاری های سالهای قبل افتادم. اولین سال، هفتاد و شش. با روزبه امینی آشنا شدم و با کوروش و رضا و روزبه درخت کاری کردیم. سالهایی که عضو گروه اجرایی روز درخت کاری بودم همیشه با روزبه مسول یه اتوبوس بودیم. چقدر کار کردن با روزبه لذت بخش و راحت و آسون بود. چقدر خوب و دوست داشتنیه این پسر. یادش به خیر یه سال سازمان منابع طبیعی برای روز درخت کاری از شرکت واحد اتوبوس گرفته بود. من و روزبه اتوبوسمون رو تحویل گرفتیم و رفتیم تو برای مرتب کردن کارها. از این اتوبوسهایی بود که صندلی فایرگلاس دارن. خوشبختانه مسیر طولانی نبود که پدر مسافرها دربیاد. ولی راننده ها لطف کرده بودن و صبح قبل از اومدن صندلی ها رو آب گرفته بودن و شسته بودن. آبها روی صندلی ها یخ زده بود. توی دفتر جبهه سبز هم پارچه برای خشک کردن صندلی پونزده تا اتوبوس نداشتیم. صبح ساعت شش هم که همه جا تعطیله. با یکی دو تا تیکه پارچه کوچیک یخ و آب ها رو بالاخره از روی صندلی ها پاک کردیم ولی دستهامون یخ زد تا پاک شد. یه کم روزبه پاک می کرد و بعد می داد به من که نوبتی دستهامون رو گرم کنیم. امروز تمام مدت جای خالیش به نظرم می رسید و یه جورایی حالم گرفته بود. همه اش یادش بودم و دلم خیلی براش تنگ شده بود. به خصوص صبح زود که فقط گروه اجرایی اومده بودن و در حال کار بودیم. همه اش یاد عکسی بودم که سال هشتاد و یک آخر برنامه با هم گرفتیم. من و روزبه و هادی. اون روز بعدازظهر که رسیدیم تهران روزبه من و کوروش رو با رنوی مشکی اش رسوند خونه. هوا بارونی بود و گرفته. کاملا مناسب برای ایجاد یه خاطره نوستالژیک. امروز بعدازظهر هم مهدی آرا ما رو رسوند خونه. وقتی داشتیم به طرف رنوی مشکی اش می رفتیم گفتم مهدی آخرین باری که روزبه رو دیدم روز درخت کاری بود که ما رو با رنوی مشکی اش رسوند خونه. نکنه تو هم امسال بزاری بری و سال دیگه نباشی و تو رو هم میس کنم؟؟؟ مهدی هم مثل روزبه آروم و دوست داشتنیه. اون مهندس مکانیک بود از شریف و این مهندس عمرانه از دانشگاه آزاد. من اصولا با این دو گروه مهندس میونه ام خیلی خوبه. اگه اخلاقاشون هم خوب باشه که دیگه هیچی، حتی اگه شریف درس خونده باشه! کمتر پیش اومده که بتونم با بچه های شریف بجوشم، برعکس آزاد و پلی تکنیک، نمی دونم چرا اکثرا یه جوری ان!

خلاصه که روزبه جون جات امروز خیلی خیلی خالی بود و روز درخت کاری بدون تو حداقل نصف لذتش رو از دست می ده. برای لذت کامل بردن از روز درخت کاری عادت کرده ام که تو باشی. به خصوص اگه مسول اتوبوس باشم که دیگه جای خالی تو واقعا آزار دهنده است. امیدوارم هم تو و هم بقیه بچه هایی که رفتن و خواهند رفت - پویان، سمیرا، ریحانه، نسترن... و هانیتا که قصد رفتن داره و امروز هر وقت دیدمش داشت از من عکس می گرفت! - هرجا که هستین خوب و خوش و موفق باشین. ولی جای خالی همه تون اینجاست. به امید دیدار دوباره. خیلی زود. به امید اینکه شرایط جوری باشه که بیاین و اینجا باشین. دوباره کنار هم و دست در دست هم برای هدفهای مشترک و بزرگی که داشتیم و داریم. ایران بدون شماها خیلی چیزها رو کم داره.

ماندانا

و اما یک خبر خوب:

روزبه دیشب برام نامه داد و گفت که به زودی میاد. نگفته که برای موندن یا دیدن. ولی داره میاد. توی اون لحظه خبر اومدن و دیدن هیچ کس نمی تونست اینقدر خوشحالم کنه. پویان هم روز تولدش که بهش زنگ زدیم یه قولهایی داد که هنوز عمل نکرده!

   + Mandana In Red ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

آسيابان، پسرش و الاغش. ما، جبهه سبز و خروجمون.

داستانش رو همه می دونیم. آسیابانه با پسرش و الاغش راه افتادن برن بیرون شهر. یکی رسید گفت شماها چرا سوار الاغتون نمی شین و این همه راه رو پیاده می رین؟ دوتایی سوار شدن. بعدی گفت چه ظالم هستین که دو نفری سوار الاغ بدبخت شدین. پسره پیاده شد. بعدی گفت چه پدر خودخواهی، خودش سواره پسرش پیاده. جاشون رو عوض کردن. بعدی گفت چه پسر بی غیرتی... خلاصه آخرش کار به اونجا رسید که دونفری الاغ رو گذاشتن روی کولشون و راه افتادن و همون آدمها بهشون خندیدن که چه دیوونه هایی!

حالا شده داستان ما و خروجمون از جبهه سبز و اونهایی که در ایستگاههای جلوتر از قطار جبهه سبز پیاده شده بودن. هرکی میاد یه چیزی می گه و حرف هم که مالیات نداره. چرا فراموش می کنیم که همه ما داشتیم کار داوطلبی می کردیم و هیچ آدم عاقلی توی کار داوطلبی منتظر پست و مقام و منصب نیست. کار داوطلبی یعنی کار مفت و مجانی، یعنی هزینه کردن برای اعتقادت، یعنی قرار نیست با این کار آینده و زندگیت رو تامین کنی، یعنی وقتی توی تنگه ساواشی خم می شی که زباله ها رو جمع کنی و بریزی تو کیسه باید منتظر برخوردهای بد مردم و مسخره شدن باشی و وقتی به شهرداری برای قطع درختها اعتراض می کنی باید منتظر تهدیدهای مقامات و مسولان باشی، پیشرفت در کار داوطلبی یعنی باید بیشتر از زمان استراحت و سفر و خانواده و حتی درس و کارت بزنی و بگذاری برای کار داوطلبی.

دوستان گرامی ای که پیش از ما همکاری با جبهه سبز رو بوسیدین و کنار گذاشتین، من به عنوان یکی از قدیمی ترین اعضای جبهه سبز و از طرف همه کسانی که پای نامه خروج رو امضا کرده ان می گم: ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم! که اگه اینطور بود اتفاقا الان بهترین زمان بود برای موج سوارانی که بخوان در التزام رکاب دکتر معینی بر موج شهرت و اعتبار حاصل از فعالیت های خالصانه داوطلب های گمنام جبهه سبز، در اقیانوس جامعه امروزمون حمام آفتاب بگیرن و لذت ببرن! و همچنین هیچکس هم به شما بابت بخشیدن عطای جبهه سبز به لقایش در تاریخی پیش از تاریخ امضای نامه خروج ما ایرادی نه دارد و نه می تواند داشته باشد. ما در اصالت انگیزه های سبز شما که باعث شد تا زمانی را همراه هم و تحت نام یک سازمان قدم برداریم شکی نداریم. حضور و موفقیت شما در عرصه حمایت و حفاظت از محیط زیست ایران و جهان آرزوی همه کسانی است که خود با این دغدغه روز را شب و شب را روز می کنند. هرگز فراموش نکنیم که یک دست صدا ندارد.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

متن بيانيه خروج داوطلبان فعال جبهه سبز ايران

اينبار ما ننشستيم تا رستم پهلوي سهراب رو بدره و بعد پشيمون بشه و دنبال نوشدارو بفرسته. رسالت ما حفظ سهراب بود نه تامين رضايت رستم. دشنه رو نمي تونستيم از دست رستم بگيريم، پس پهلوي سهراب رو از دسترس پدر تماميت خواه دور کرديم. ما از جبهه سبز ايران خارج شديم. اين هم متن بيانيه خروج ماست و لينک وبلاگي که به اين کار اختصاص داده شده.

و يک توضيح:

خروج ما از جبهه سبز ايران به معناي کنار گذاشتن فعاليت هاي داوطلبانه و زيست محيطي ما نيست.

موجيم که آسودگی ما عدم ماست.

http://www.gfipayan.persianblog.ir/

 

به نام هستي بخش
پايان و آنگاه آغازي نو

بدين وسيله ما، امضاء کنندگان اين نامه و بدنه حقيقي و راستين جبهه سبز ايران در طي يک دهه گذشته، با خروج خود از اين مجموعه و فعاليت‌هايش، نهاد جبهه سبز را فارغ و خالي از محتواي منظور شده براي آن اعلام کرده و اعلان مي‌داريم که آن وجاهت و اعتباري که دستاورد خيل داوطلبان و مشتاقان اين نهاد مردمي در تمامي اين سالها بوده، ديگر در زير چتر نام اين سازمان موجود نيست.

آمدن و ماندن و عرق ريختن و عشق ورزيدن ما در جبهه سبز از براي نيل به آرماني بوده است که ما اکنون جبهه سبز را فاقد اراده نيل به آن مي‌دانيم و ديگر آنکه تمامي راهها و ظرفيتهاي منطقي براي بازگشت حقيقت اين آرمان به فضاي جبهه سبز را آزموده‌ايم و به اين جاي رسيده‌ايم که ديگر کاري از دست ما بر نمي‌آيد و آخر آنکه "بايد برون کشيد از اين ورطه رخت خويش".

ابرام و لجاجت ما و سعي تماممان در بسيج توش و توان خود براي تغيير و اصلاح در اين نهاد از اين جهت  بود که جبهه سبز را فرزند بطن عشق و تلاش خود و همچنين ديگر داوطلبان اين خيل مي‌دانستيم، حتي اگر که نام ديگران بر شناسنامه‌اش نوشته شده باشد و همچنين اعتقاد داشتيم که بودن اين نهادِ معطوف به حفظ زيست بوم اين سرزمين به هر حال به از نبود آن است. در تمامي اين سالها، هر آن چه نقصان بوده را – چه از آن ما، چه از آن ديگري- با ادبيات "ضعف و سستي" و "انحراف از معيار" انشاء کرديم و آن را طبيعت روز و روزگار دانستيم و وقوعش را با اميد به بهبود در ساختار جايز دانستيم و با اين اميد سعي در درمان آن مي‌کرديم يا از آن مي‌گذشتيم و به بيگانه چيزي نمي‌گفتيم. اما متاسفانه امروز ديگر اشرافمان بر مسائل و همچنين مشاهده تراکم عجيب اين نقصانها در اين چند وقت و ديدن اين همه‌ رنگهاي پريشان و استشمام بوهاي تند در فضاي جبهه سبز و مشاهده انحراف جدي در جايگاههاي حياتي سازمان و همچنين عبث ماندن تمامي تلاشها و بسيج ظرفيتها در اين چند سال اخير براي درمان، ما را از کاربرد دروغين و مسامحه‌کارانه و مصالحه‌گرايانه‌ واژگان ملايمي همچون "ضعف و سستي" و يا "انحراف از معيار" باز مي‌دارد و با ادبيات عريان‌‌تر و خشن‌تر و قرين حقيقتتري، لفظ "لاعلاج و بسته و تباه شده" را براي آن استفاده مي‌کنيم تا حق مطلب را به جويندگان حقيقت – به خصوص داوطلبان- ابراز بداريم و از دادن تفسير و نمونه ناواقع و نادرست از مفاهيمي همچون "نهاد مردمي" "نهاد غير انتفاعي" و "نهاد تلاشگر در جهت ارتقاي وضعيت زيست بوم" بپرهيزيم . به هر حال اکنون اين فرزند سرطان زده و اين نهال سرما زده‌ خويش را بر خاک مي‌سپاريم و اگر چه از اين پايان براي اين دلربا ناخشنوديم اما از چيزي باک نداريم که اصل حيات و سبزينه در گنجينه فکر خيل داوطلباني است که ما مشتي از آن خروار هستيم.
ما بر اين باوريم که داوطلبان و فعالان يک نهاد مدني مهمترين عناصر آن نهادند و مرتبت از هر نوع ديگر، من جمله اين که در نظم نظام هيات امناء جاي خوش کرده  باشند و يا خير، دست به انباشت مدارج دانشگاهي زده باشند و يا خير، سال عمر بر آنان افزون باشد و يا خير، هيچ يک هم‌رتبه و همسنگ ارزش کارنامه تلاش داوطلبانه و مدني آنان نيست. از همين رو آنان که با الفباي سازمان‌هاي غير دولتي آشنايي ندارند و واژگاني هچون داوطلب ، عضو ، جامعه مدني ،تشکل مردمي و غيره برايشان واژگاني گنگ، ناملموس و  نامانوس است را واجد صلاحيت براي تصميم گيري براي سازماني که مبتني بر حضور مردم و کار داوطلبانه است نمي‌دانيم.

کساني که در طي تمامي اين سالها از جان و دل براي اهداف اعلاني جبهه سبز تلاش کرده‌اند و هزاران ساعت کار داوطلبانه در کارنامه هر يک از آنان مدرج است، هيچ يک هنوز نام عضو را از بعد قانوني آن بر خود يدک نمي‌کشد و اين مخالفت عجيب حتي با اطلاق ساده و خشک و خالي «عضو» به کساني که مالکان حقيقي سازمان هستند در حالي صورت مي‌پذيرد که کساني که روزي از سر اتفاق و شايد با پيش انديشي ناميموني، نامشان در ساختار امناء برده شده و در شبکه‌ خانوادگي و رفيقانه خاصي قرار دارند، اکنون خود را دست گشاده مي‌يابند تا بر چند و چون بدنه راستين سازمان حکم رانند.

با اين اعلان عدم همکاري،  از امروز، نام جبهه سبز را از تمامي اعتباري که به وسيله خيل داوطلبان در عرض تمامي اين سالها کسب شده، ساقط شده مي‌دانيم و اگر من بعد فسادي دامن گير آن شد، دست و دامن داوطلبان کهنه‌کار را از آن پاک مي‌دانيم و از امتزاج روح مفاهيمي که روزي در ميان ما جريان داشت  همچون "مردمي"، "غير انتفاعي" و "تلاشگر در جهت ارتقاي وضعيت زيست بوم" با مفاهيم غير آن مي‌پرهيزيم.  ما اين را وظيفه‌ خود مي‌دانيم که در رتبه اول، تلاشگر سرزمين خود و جامعه مدني آن باشيم و نه نهادي خاص و از اين رو همسازي با نهادي که مفاهيم اوليه‌اي همچون واژگان ذکر شده در آن به صورت متروک و يا قلب شده وجود دارند را نقض غرض در آرمان اساسي خود مي‌دانيم.

ما به راستي نمي‌دانيم که جمع نخست در آن روزگار نخست به چه مي‌انديشيدند که اکنون يا پراکنده‌اند و بريده، و يا در داستاني متضاد و متقابل با روح مرامنامه نقش بازي مي‌کنند. آيا در روز اول صداقت بود و بعد مُرد و يا که آن روز هم صداقت به دنيا نيامده بود؟ آيا در روز اول اين يک شوخي کوچکي بود که بعضي – من جمله ما - آن را جدي گرفتند و يا از همان اول هم قرار بر پايان کمدي تراژديک در انجام بود؟ به راستي چه بود که به اين جا رسيديم؟ غم نان رسوايمان کرد يا  دگرگوني دوران؟ اگر درد حقيقت داريد، بنشينيد و بنويسيد زيرا که اگر امروز هم جبهه سبز را به خاک بسپاريم، سبزهاي عالم همچنان زنده‌اند و فراوان، و مشتاق دانستن و پيش گيري و علاج درد و راه درمان.

ما بر اين اعتقاديم که يک تشکل با ادعا و ثبت مردمي بودن، حتي اگر روزي خلاف آن را عنوان کند، باز متعلق به جامعه مدني است و مسئوليت شفافيت و پاسخگويي به جامعه مدني در مورد رفتارش تا آن زمان که هست از دوشش ساقط نمي‌شود. و صد البته جبهه سبز از اين داستان مستثنا نخواهد ماند. بگذريم از اين که ساختار فعلي و اساسنامه فعلي اين سازمان وراي عدم مطابقتش با نمونه‌‌هاي اوليه تشکلهاي مردم نهاد، حتي از لحاظ مطابقت با ساختار حکم شده مراجع قانوني نيز محل سوال و اشکال است با اين حال پاسخگويي در مورد هزينه کرد از اعتبار اجتماعي که توسط داوطلبان توليد شده، در جا و نابجا، چيزي است که تا هميشه، جبهه سبزي که خواهد ماند بايد به آن ملزم باشد.

آري! طنز روزگار است که بسياري از ما، سابقه هزاران ساعت حضور داوطلبانه در جبهه سبز ايران داريم و مشابه آن هر يک از ما چندين و چند همفکر و همراي و همسان خود در خيل داوطلبان در عقبه خود و با اين همه، اين  - نازک آراي گلي که به جان کاشتمش و به جان دادمش آب – را به اقليت تماميت ‌خواهان وا‌مي‌نهيم. اما چه مي‌توان کرد! اميد اصلاح و استقامت در ديوار کج نهاده شده هميشه قرين به محقق شدن نيست. نيتهاي ناپسندي که در روز اول، ساختار حقوقي اين نهاد را با مرکزيت فردي و رابطه شخصي و با رويکرد يک سويه کردن کانالهاي ارتباطي بنا کردند و هر روز به هزار روش پاسدار اين جريان يک سويه بودند (که البته حضور تعداد اندکي از داوطلبان در ساختار هيات امنا، اشتباه اولين و آخرين آنان بود) و در فراز آخرشان اساسنامه‌ نامردم نهاد سازمان را به ما قبل تاريخ مدنيت رجعت دادند، اکنون مي‌توانند پاداش نيتشان را بگيرند تا که کي پادافره آن را دريافت دارند. به راستي آنان از همان اوان و ابتدا در چه فکر و نيتي بودند؟ اي کاش اگر که روزي روزگاري، در دوران زمين شناختي ديگر، احوالاتشان دگرگون شد بنشينند و شرح ماوقع را بنويسند. به هر حال اکنون مي‌توانند نتيجه نامبارک اين تدبير خود را درو کنند . حال بايد بنشينيم و ببينيم که در نهايت، در اين خرمن درو شده براي آنان و ديگران چه خواهد بود.

ما ادعا داريم که بنابر شهادت قوي فعاليتهاي مندرج در کارنامه جبهه سبز ايران، تناوري تنه‌ روييده اين نهاد، ناشي از حضور و تلاش و عشق ما و هم خيلان ما بوده است و کارنامه اقليت سلطه طلب در برابر کارنامه اين اکثريت، تنک و کم مايه و کم نمره است (البته به غير از درس هياهو!). و ديگر آن که بسياري از نمرات کارنامه نخست به رنگ آبي صداقت و راستي و بي چشم داشت بودن درج شده و در کارنامه دوم در مورد رنگ آن اندک شمار نمرات هم هر روز بيش از روز قبل پرسش و ابهامي نو مطرح مي‌شود. [راستي ضريب و ارزش نمره آبي در پيش شما چقدر است؟]

ما همچنان پاسدار تاريخچه جبهه سبز ايران خواهيم ماند، زيرا که چه بخواهند و چه نخواهند، چه خوشايندشان باشد و چه ناخوشايندشان، بخش اعظم آن متعلق به ما و هم خيلان ماست ( تاريخچه اغراق شده قبل از اين يک دهه اخير را هم به مدعيانش وا مي‌نهيم). ما بدين وسيله در آخرين وظيفه سازماني خود و در آخرين مرحله از تلاش خود در جهت حفظ حيثيت اين سازمان و جامعه مدني و طرفداران حفظ محيط زيست، با خروج خود از اين مجموعه و فعاليتهايش، سعي در گسستن گذشته جبهه سبز ايران از آينده آن مي‌کنيم و آينده آن را به زمين خدا و روزي خواهان رويش وا مي‌نهيم. زيرا که حضور در اين نهاد در تمامي اين سالها مايه غرور و افتخار ما بوده است و ما حاضر نيستيم که عارضه‌ي سرشکستگي و تر‌دامني را بر خود بپذيريم و بار تهمت و اتهام در چشم خلايق را به دوش بکشيم، همان زخم پنهان در پيراهن در طول اين سالها ما را بس است. بگذاريد که چنان که تا کنون بوده ايم تا نهايت آن نيز با غرور و افتخار باشيم.

ما همچنين در برابر نمامان و سخن پردازاني که خارج از فضاي جبهه سبز – نه از سر راستي و صداقت که از سر بغض و حسادت و يا هر درد بي‌درمان ديگر-  در تمامي اين سالها تير ملامت بر پيکر جبهه سبز مي‌افکندند مي‌گوييم که اين جسارت ما در دريدن قبا بر خويشتن خود، نه نشانه‌ بر حق بودن آنان و يا در جريان بودن و آگاه بودن آنان است، که نشانگر آن است که به رغم تمامي مسائل، همچنان تاريخچه ماضي اين نهاد سرشار از انبوهي نيت پاک و در بردارنده حضور روح جمعيتي پاکگراست که بر تنک مايگي و قباپوشي آنان صد البته هزاران بار مي‌ارزد و البته شجاعت دريدن قبا بر خويشتن شجاعت کميابي است که بايد به عنوان آخرين نمره کارنامه جبهه سبز -البته نسخه‌ راستين جبهه سبز- درج شود.

در اين پايان، از آن دسته دوستاني که چشم اميد به ما بسته بودند و انتظار اصلاحات از ما برده‌ بودند، عذر تقصير مي‌خواهيم که اين شايد نهايت همت و ظرفيت ما بود. همچنين آن دسته هيات امنايي را که آگاه بودند و ايستاده بر پاي و به مثابه عضوي از بدنه جامعه مدني، دست مي‌بوسيم و امتداد تلاششان را از خداوند تعالي خواهانيم و براي آن دسته از اعضاي هيات امنايي که رسم امانت به جاي نياوردند و امين مردم و داوطلبان اين نهاد مردمي نبودند و قانع به طمطراق اسم اين مقام پر مسئوليت، رفاقت را بر صداقت، کسالت را بر همت ، امنيت را بر شجاعت و منفعت را بر مسئوليت ترجيح دادند ، مي‌گوييم که "انصافا دست مريزاد".
و در نهايت: خداوند از سر تقصيرات ما بگذرد.
...
در فراسوي مرزهاي تنت تو را دوست مي‌دارم
در آن دور دست بعيد که رسالت اندامها پايان مي‌پذيرد
و شعله  وشور تپش‌ها و خواهش‌ها به تمامي فرو مي‌نشيند
و هر معنا قالب لفظ را وا مي‌گذارد
چنان چون روحي که جسد را در پايان سفر
تا به هجوم کرکسهاي پايانش وانهد
در فراسوي عشق تو را دوست مي‌دارم
در فراسوي پرده و رنگ
در فراسوي پيکرهايمان با من وعده ديداري بده

بهمن 1385

رديف _ نام _ سال آغاز همکاري _ نقش ها _ سال پايان همکاري
1 _ مهدي آراء _ 1378 _ داوطلب- عضو تيم هاي اجرايي- عضو گروه برگزاري نشست سبز- عضو گروه آموزش چهره به چهره تفكيك زباله در مبداء _ 1385
2 _ فرشته آذرنويد _ 1381 _ گردآوري مطالب كتاب جنگل‌هاي حراي ايران و جهان،  مسوول گروه تالاب‌ها، عضو گروه آموزش، همكاري در پروژه آگاهسازي زيست‌محيطي در بم، عضو تيم اجرايي برنامه‌هاي نمادين  _ 1385
3 _ عليرضا آئينه چيان _ 1376 _ داوطلب- سرپرست گروه امداد زمين- عضو تيم‌هاي اجرايي- عضو هيئت امناء _ 1385
4 _ ماندانا آيينه چيان _ 1376 _ همكاري دربرنامه‌هاي درختکاري، پاکسازي كوهستان و برنامه‌هاي آموزشي-همكاري در برگزاري بازارچه سبز – شركت در کارگاههاي تعيين استراتژي جبهه سبز-  همکاري با ستادهاي گردآوري کمکهاي مردمي براي زلزله زدگان و سيل زدگان _ 1385
5 _ پويان ابوالقاسم زاده _ 1375 _ داوطلب-مسئول گروه ديده بان- مسئول گروه الگوي مصرف _ 1385
6 _ عليرضا احمدي _ 1377 _ داوطلب- همكاري در بخش روابط عمومي _ 1385
7 _ نيما اسكندري _ 1379 _ داوطلب- عضو گروه امداد زمين- عضو تيم هاي اجرايي- عضو گروه برگزاري نشست سبز _ 1385
8 _ حميدرضا بابايي _ 1380 _ داوطلب- عضو گروه البرز _ 1385
9 _ سارا باقري _ 1379 _ عضو گروه بازتاب مطبوعات، عضو گروه اموزش، مسئول كتابخانه/ عضو گروه اجرايي در برنامه هاي درختكاري و پاكسازي كوهستان/ همكاري در برنامه آموزش زيست محيطي-بهداشتي شهر بم _ 1385
10 _ مريم بهشتي سرشت _ 1378 _ داوطلب، همكاري و ترجمه مطلب براي فصلنامه، امداد زمين، گروه آموزش، همكاري در برنامه آموزش زيست‌محيطي و بهداشتي شهر بم، هماهنگ‌كننده فاز دوم پروژه توانمندسازي جامعه محلي براي مديريت جنگل‌هاي حرا _ 1385
11 _ عليرضا بهمن پور _ 1378 _ عضويت در گروه امداد زمين، آموزش، آلودگي نوري، نشست سبز، عضو شوراي داوطلبي، تيم اجرايي برنامه‌هاي درختكاري و پاكسازي، عضو تيم روابط‌عمومي _ 1385
12 _ اميراحمد تقي‌زاده _ 1381 _ عضو گروه البرز، تيم اجرايي برنامه‌هاي درختكاري و پاكسازي كوهستان _ 1385
13 _ رخساره جمشيد گرجي _ 1381 _ داوطلب، گروه آموزش، درختكاري و ... _ 1385
14 _ آتنا حجاري زاده _ 1376 _ داوطلب- عضو گروه امداد زمين- عضو تيم هاي اجرايي- عضو گروه آموزش چهره به چهره تفكيك زباله در مبداء _ 1385
15 _ جلال الدين حميدي _ 1382 _ داوطلب-عضو گروه آموزش- مستندساز _ 1385
16 _ افشين خرداديان _ 1374 _ داوطلب، مسوول وب سايت، مسوول اداري و پشتيباني، هماهنگ‌كننده برنامه‌هاي نمادين، همكار بخش نشريات، مسوول رايانه‌ها _ 1385
17 _ اميرحسين دادخواه تهراني _ 1380 _ داوطلب- عضو گروه امداد زمين- عضو تيم هاي اجرايي _ 1385
18 _ شهريار ديلفانيان _ 1379 _ داوطلب- عضو گروه امداد زمين- عضو تيم هاي اجرايي- عضو گروه الگوي مصرف _ 1385
19 _ شهريار رحماني _ 1376 _ مسوول گلگشت‌هاي خانوادگي، درختكاري 77، مدير پروژه مركز مشاركت‌هاي زيست‌محيطي، مدير جشنواره آينده‌سازان سبز- مسوول راه‌اندازي وب سايت، عضو تيم اجرايي پاكسازي‌ كوهستان، سواحل درياي خزر _ 1385
20 _ ليلا رستگار _ 1377 _ مسئول روابط بين الملل- داوطلب در گروه ترجمه - گروه‌هاي اجرايي درختکاري و پاکسازي –ترجمه فصلنامه – امداد زمين _ 1385
21 _ آرمين زاهدي _ 1376 _ داوطلب، مسوول گروه تنوع زيستي، عضو گروه آموزش، تالاب‌ها، برنامه‌نويسي رايانه‌اي بانك اطلاعات زيست‌محيطي شهرداري منطقه 7 _ 1385
22 _ مريم زاهدي _ 1377 _ داوطلب، عضو گروه ديده‌بان، عضو تيم اجرايي برنامه‌هاي نمادين _ 1385
23 _ صفورا زواران حسيني _ 1378 _ عضو گروه آموزش، نماينده جبهه سبز،  در كنفرانس جوانان مراكش، همكاري با پروژه بم با IBC، همكار اجرايي در برخي برنامه‌هاي نمادين درختكاري و پاكسازي _ 1385
24 _ عليرضا سلطاني _ 1375 _ عضويت در تمامي گروه‌هاي كاري فعال، شركت در تمامي برنامه‌هاي نمادين، تجزيه و تحليل اكثر آمار و اطلاعات پرسشنامه‌ها، برنامه‌هاي درختكاري، پاكسازي، آموزش چهره به چهره _ 1385
25 _ محسن سليماني روزبهاني _ 1375 _ داوطلب، مسوول روابط بين‌الملل، مدير پروژه توانمندسازي جامعه محلي براي مديريت جنگل‌هاي حرا _ 1385
26 _ مهدي سليماني روزبهاني _ 1380 _ مسوول دبيرخانه، گروه امور اعضا، رايانه‌ها، امور مشتركين نشريات،  همكاري در پروژه مركز مشاركت‌ها، تهيه بروشورهاي آموزشي، نشريات صلح سبز ، مسوول غرفه در نمايشگاه مطبوعات، هماهنگ كننده پيك سبز محله _ 1385
27 _ عليرضا شاه‌باقي _ 1380 _ عضويت در گروه البرز- همكاري با پروژه مركز مشاركت‌هاي زيست‌محيطي- عضو تيم اجرايي برنامه‌هاي درختكاري و پاكسازي كوهستان- همكاري در پروژه آگاهسازي زيست‌محيطي در بم _ 1385
28 _ امير شعبانپور _ 1383 _ داوطلب- عضويت در گروه آموزش، گروه نور شب _ 1385
29 _ محبوبه شيرخورشيدي _ 1378 _ داوطلب، عضو گروه آموزش، درختكاري، پاكسازي كوهستان _ 1385
30 _ نگار صبا _ 1376 _ عضو گروه البرز، تيم اجرايي برنامه‌هاي درختكاري، پاكسازي، عضو شوراي داطلبي، عضو گروه آموزش، مشاركت در برنامه چهره به چهره تفكيك زباله از مبدا _ 1385
31 _ مجتبي صفايي _ 1378 _ داوطلب، عضو گروه بازتاب مطبوعات _ 1385
32 _ طهورا طالبي _ 1380 _ داوطلب- عضو گروه امداد زمين- عضو تيم هاي اجرايي- عضو گروه بازتاب مطبوعات _ 1385
33 _ كاوه عزيز محمدي _ 1380 _ داوطلب- عضو گروه امداد زمين- عضو تيم هاي اجرايي _ 1385
34 _ شهريار عيوض‌زاده _ 1375 _ داوطلب- عضو هيات امنا – عضو علي البدل هيات مديره _ 1385
35 _ ياسمن قادري _ 1381 _ گروه آموزش (آموزشگر)، شركت در برنامه‌هاي نمادين درختكاري، پاكسازي كوهستان _ 1385
36 _ پوريا قطره نبي _ 1381 _ داوطلب _ 1385
37 _ هادي كاشاني _ 1377 _ مسوول روابط عمومي، هماهنگ كننده و برنامه‌ريز فعاليت‌هاي نمادين مثل پاكسازي‌ها، درختكاري‌ها، همكار پروژه مركز مشاركت‌ها، برگزاري همايش‌ها و نشست‌هاي سازمان، عضو و دبير شوراي داوطلبان _ 1385
38 _ علي كوچكي _ 1381 _ داوطلب، عضو گروه آموزش، تيم اجرايي برنامه‌هاي پاكسازي كوهستان، درختكاري، آموزش كارگاه‌هاي سيار  و مدارس _ 1385
39 _ ليلا گل آور _ 1376 _ مسئول گروه آموزش- هماهنگ کننده پروژه مرکز مشارکت هاي زيست محيطي، تسهيلگر کارگاه‌ها و نشست‌ها ي چهارمين همايش سراسري تشکلهاي غيردولتي،،نماينده جبهه سبز ايران در کارگاه تهيه گزارش محيط زيست ايران _ 1385
40 _ مريم گل آور _ 1377 _ داوطلب- عضو گروه آموزش- عضو گروه كتابخانه- هماهنگ كننده گروه بانك اطلاعات منطقه 7-عضو تيم هاي اجرايي- آموزشگر كارگاه هاي سيار تابستانه- نماينده جبهه سبز در كارگاه آلودگي هوا _ 1385
41 _ محمدحسين گل‌آور _ 1378 _ داوطلب، اجراي برنامه‌هاي گروهي درختكاري- كارگاههاي سيار آموزشي _ 1385
42 _ هانيتا مقدس محرابي _ 1379 _ داوطلب- عضو گروه امداد زمين- عضو تيم هاي اجرايي- عضو گروه ديده بان- عضو گروه الگوي مصرف – کار اجرايي درختکاري و پاکسازي کوهستان- عضو شوراي داوطلبان- همكاري با گروه بين‌الملل، آموزش، ترجمه، مانگرو، نشريات _ 1385
43 _ مژگان ملايي سنگلجي _ 1378 _ داوطلب- مسئول وب سايت مركز مشاركت هاي زيست محيطي- عضو گروه امداد زمين- عضو تيم هاي اجرايي _ 1385
44 _ حامد ميرزا خليل _ 1382 _ مسئول گروه نور شب (مبارزه با آلودگي نوري)
عضو گروه البرز و آموزش- همكاري با گروه نشست سبز- مسئول چند برنامه پخش علوفه براي وحوش _ 1385
45 _ ايرج معمار حسيني‌زاد _ 1377 _ همكار فكري و اطلاعاتي و روحي داوطلبان و فعال در درختكاري و پاكسازي درياي خزر و كوهستان _ 1385
46 _ هيرسا مريد _ 1380 _ هماهنگ كننده گروه البرز، آموزشگر گروه آموزش، شركت در برنامه‌هاي نمادين، عضو ناظر مجمع ملي جوانان از طرف جبهه سبز _ 1385
47 _ علي ميرايي _ 1376 _ شرکت در بازارچه خيريه1377، طراحي دکورغرفه جبهه سبز در کانون پرورش فکري-1381 و 1382- طراحي پلات و پوستر جهت مراسم پاکسازي کوهستان 1383- عضو گروه اجرايي در برنامه هاي پاکسازي کوهستان و درختکاري _ 1385
48 _ حميدرضا ميرزاده _ 1377 _ عضو گروه آموزش، همكاري با پروژه‌هاي بم، همكاري در برنامه‌هاي نمادين و ... _ 1385
49 _ محمد مهربان _ 1378 _ داوطلب، عضو گروه بازتاب مطبوعات، عضو گروه آموزش طرح تفكيك زباله از مبدا، شركت در فعاليت‌هاي گروهي سازمان _ 1385
50 _ حسام‌الدين نراقي _ 1378 _ عضويت در گروه اموراعضا، امداد زمين،آموزش، البرز، گروه واكنش سريع مركز مشاركت‌هاي زيست‌محيطي، عضو تيم اجرايي برنامه‌هاي درختكاري و پاكسازي كوهستان، عضويت در شوراي داوطلبان، بم  _ 1385
51 _ ابولفضل وطن پرست _ 1376 _ داوطلب- مدير اجرايي و مشاور سردبير فصلنامه صلح سبزاز 1377 تا 1382
مدير عامل از 1383 تا 1384 _ 1385
52 _ نسترن يزداني _ 1380 _ داوطلب- عضو گروه امداد زمين- عضو تيم هاي اجرايي _ 1385
53 _ فريبا يوسفي _ 1382 _ داوطلب- عضو گروه آموزش _ 1385

   + Mandana In Red ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()