Mandana In Red

چند عاشقانه

نه می خواد شاعر بشه و نه حتی درست و حسابی می دونه که شعر چيه، ولی يه وقتهايی به ذهنش مياد و می نويسه، خودش که خيال نداره نوشته هاشو به کسی نشون بده ولی صحبت پيش اومد و داد خوندم و من هم از حسش خوشم اومد. اجازه گرفتم چندتاشو بذارم توی وبلاگم. البته به شرط عدم بروز دادن اسمش به اونهايی که وب لاگ منو می خونن و اونو هم می شناسن. من هم قول دادم.

 

آه
آب
يك جرعه آب
يك جرعه آب
نه ، نه
شير
يك جرعه شير
شير ماه ريخته در عسل چشمانت

***


عصرها
ای کاش
من بودم و
تو بودی و میز کوچک چوبی

شبها من هستم
و میز چوبی کوچک

 

***


گرمای نگاهت
سرمای رفتارت

اشتیاقم
و
غرورم

دست سرنوشت کجاست؟

 

***


در کویر
ستاره بی شمار خواهی دید
و تشنه لب خواهی ماند
و من بر کویر سیاره عشق فرود آمدم

***


باد
پیرهن را بر اندامم خواباند
و نگاهت را بر پیرهنم لغزاند
باد بی مهابا بود
چشمان تو جسور
و هیچ صخره ای نبود
پناه شرم من
جز سینه تو
و بعد
هردو راحت بودیم

***


من شیفته توام
و عاشق تویی که در ذهن ساخته ام


حالا اينجا اسم خودمو بنويسم يا اونو؟

   + Mandana In Red ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

آجر هم پختنيه، اما خوردنش رودل مياره!

اين همکلاسی با معرفت ما در کارگاه های داستان آقای محمدعلی، جناب آقای بهروز خان توکلی که هزار ماشااله از همه ما جوونترها پشتکارش بيشتره و مرتب نشسته و داستان و شعر می نويسه و شبی هم يک جفت می فرسته، ظاهرا تصميم گرفته که منو به راه راست آشپزخانه هدايت کنه، و ايضا غزال رو. البته حدس می زنم که غزال وضعش در آشپزی از من خيلی بهتر باشه و اصولا مشکلات بنيادی منو با اين فعل شنيع نداشته باشه ولی حتما دست پختش به خوبی آقای توکلی نيست...


 بخدا راست مي گم
ديگه داره كفرم درمياد..هر وقت مي خوام درس بخونم تو جلوي چشمهام ظاهر مي شي
اين كه نمي شه... يعني چي؟ رياضي مي خوام بخونم تو را مي بينم موهات را چشمهايت را
اون نگاه زيبايت را دارم قاطي مي كنم...چيكار كنم...بايد قبول بشم....تو همين فكرها بودم كه جواد مثل درخت چنار جلوم سبز شد...
«چي شده پسر چرا دمقي؟»
هيچي نگو جواد جون دارم ديوانه مي شم...
«آخه چرا پسر؟؟»
واسه اين كه هر وقت مي خوام درس بخونم ماندانا مياد جلوي چشمهام...
جواد خنديد و گفت:«خب من هم اين طوري هستم كتاب را كه باز مي كنم غزال را مي بينم
ببين پسر من و تو عاشق هستيم پس بقول بابام
مريض هستيم...بابام مي گه آدماي عاشق «درد بي درمون دارند..»
يعني چه جواد؟؟؟
بابام مي گه عشق درد بي درمونيه كه بعضي ها
دچارش مي شند من و تو هم عاشق هستيم
پس درد بي درمون گرفتيم خدا به دادمون برسه
پسرمگه نه؟ يه كم فكر كردم . گفتم ببين جواد من فكر كنم مامانم نفرينم كرده چون هر وقت
 تو خونه داد مي زنم مامان...مامان..
مامانم مي گه «درد بي درمون بگيري پسر چرا داد مي زني؟؟»
جواد خنديد و گفت «راست مي گي پسر من هم هر وقت تو خونه صداي نوار را بلند مي كنم
مامانم مي گه «الهي بگم درد بي درمون بگيري
صداش رو كم كن..»
گفتم ببين جواد من دلم مي خواد پزشكي بخونم بزرگ كه شدم دكتر كه شدم اين درد رو معالجه مي كنم...
جواد با خنده جواب داد «آره پسراما... خودمونيم
چه درد خوبيه..ها..من كه دارم عشق مي كنم
مگه نه؟؟؟ گفتم «خب آره پس بايد هر دومون
تحمل كنيم واسه اين كه عشقامون خيلي
خوشگل هستند به دردش مي ارزه...
«ول كن پسر يه خبر خوب دارم...
چي جواد؟؟؟  ديشب داداشم كه اومدخونه
يه دوربين خريده بود...از اون دوربين هاي كوچولو كه مي شه يواشكي باهاش عكس گرفت...داداشم يادم داد مي گفت دوربين خبرنگاريه...  يعني چي جواد... يعني از اون دوربين ها كه دگمه را كه فشار بدي ده بيست تا عكس ميندازه...خب جواد كه چي؟؟
بازم خنگ شدي پسر مگه قرار نبود از دخترا عكس بگيريم؟؟؟جواد اين حرف را گفت در حاليكه داشت خر كيف مي شد من هم يادم اومد
گفتم اوخ جون جواد مي توني دربين را بياري؟؟
خب معلومه به تو ياد مي دم عكس بگيري....
چرا من جواد؟؟ آخه مي دوني پسر من از غزال مي ترسم مي ترسم دعوام كنه سرم داد بكشه
گفتم باشه جواد برو من هم دارم ميرم نون بخرم شب فكر مي كنم چه جوري از غزال و ماندانا عكس بگيرم...اگه از ماندانا عكس انداختم
عكسش را مي چسبونم تو دفترچه دورش را با اون قلب هاي رنگارنگ خارجي پر مي كنم
بايد بفهمه كه من چقدر عاشقش هستم...
جواد گفت«دكي.. من عكس غزال را مي چسبونم تو دفتر چه از اون  آي لاو يو هاي رنگي
 مي خرم مي چسبونم دور تا دور عكسش غزال هم بايد بفهمه كه من تنها عاشقش هستم...جواد در حالي كه خر كيف بود رفت طرف خونه من هم رفتم نون خريدم رفتم خونه مامان تو آشپزخونه بود داشت نعنا داغ درست مي كرد
نون را گذاشتم رو كابينت رفتم پشت سر مامان دستهام را حلقه كردم دور كمرش واي خدا جون
مامان چه كمر باريكي داره جواد گفته بود كه مادرش ميگه اين دو تا دختر منظورش تو بودي و غزال... گفته بود هيكلاشون مثل مانكن هاي خارجي ميمونه... مامان را بلند كردم رو هوا
مامان جيغ كشيد با خنده برگشت طرف من و گفت «واي چه زوري داري پهلوون پنبه
بعد سرم را ماچ كرد كله كچلم را بوسيد آخه من و جوار موهامون را با نمره چهار زده ايم
آخه تابستونه گرمه... ماما گونه ام را هم ماچ كرد بعد با دست جاي روژ لبش را از صورتم پاك كرد و گفت «بسه ديگه پهلوون پنبه
پسر پهلوون خودم برو سفره را بنداز امروز برات كشك بادمجون درست كردم تو كه خيلي دوست داري مگه نه؟؟؟ گفتم آره مامان اما تو چرا اينقدر لاغري ني قليون هستي مامان؟
چه كمر باريكي داري؟؟؟؟مامانم گفت
مگه بده پسر زن بايد خوش هيكل باشه
بابات كه خيلي دوست داره بعد با خنده ادامه داد
خوبه شيطون نشو برو سفره را بنداز
چشم مامان...سفره را بردم تو اطاق كاش تو هم بودي مامانم بهترين آشپز دنياست
اگه مامان تو وقت نداره بيا اين جا هم من ببينمت
هم تو ازمامانم آشپزي ياد بگير اگه دلت خواست غزال را هم بيار مامانم از مامانش ياد گرفته
دختر بايد آشپزي بلد باشه بابام ماهي يك بار من و مامان را مي بره رستوران من پيتزا
مي خورم خيلي دوست دارم حتما تو هم دوست داري اين را از همين الان بگم من وقتي بزرگ شدم خيلي...خيلي پول دار شدم فقط ماهي يك بار مي برمت رستوران...رستوران بالاي شهر برات پيتزاي گنده شش نفره مي خرم با نوشابه
اما....نه...نه... تو بايد از همين حالا از مامانم ياد بگيري....كم بخوري مامانم كم غذا مي خوره تو هم ياد بگير دلم نمي خواد مثل اختر خانوم همسايمون..مادر ترمه را مي گم چاق بشي هم تو هم غزال يك پيتزاي يك نفره مي خرم با هم بخوريم نوشابه را هم نصف مي كنيم باشه تو
و غزال بايد مثل مانكن ها بمونيد مامان من با مامان جواد دانشگاه ديده هستند حرفاي گنده گنده مي زنند... پهلوون پنبه و مانكن را حتما
تو دانشگاه ياد گرفتند از حالا بگم تو با غزال بايد كمك كنيد جواد كه مي خواد بزرگ بشه خلبان بشه اما من مي خوام دكتر بشم تو و غزال كمك كنيد تا بتونم «درد بي درمون» را معلجه كنم...
امشب راحتم بذار مي خوام درس بخونم و
نقشه بكشم كه چه جوري عكس توو  غزال را بندازم... ديگه جلوي چشمهام نيا فقط روزها بياييد اينجا من تو را ببينم و تو و غزال هم از مامانم آشپزي ياد بگيريد...مامانم بهترين آشپز دنياست بخدا راست مي گم تو بيا اينجا
مي فهمي...واي خدا چه آشپز خوشگلي مي شي تو...
                                                     توكلی


... آقای توکلی از سابقه من در آشپزی خبر نداره اگر نه به جای اسم ماندانا حتما از اسم مرضيه، فريده، فری رز، الهام، لادن و حتی وحيد استفاده می کرد - وحيد کجايی؟ گوشت صدا بده! - من نه با يک داستان کوتاه که با صد مثنوی هم آشپزی بکن نيستم ولو اينکه در واقعيت جان تيلور از عشقم پرپر بزنه و کارم فقط لنگ يه نيمرو درست کردن باشه. اصلا از مردهايی هم که خيلی معطل شکمشون هستن بدم مياد و نمی تونم تحملشون کنم.
و اما سابقه درخشان من در آشپزی و اين عشق سوزناک که عين دسته چپق دوتا سر داره:
برادرم که کوچيک بود مادرم هر روز ساعت ده يه تخم مرغ آب پز بهش می داد. يه روز اين تخم مرغ رو گذاشت که بپزه و برای کاری رفت بيرون، به من هم سپرد که ده دقيقه ديگه اينو بهش بده بخوره، فقط حواست باشه که سفت نشه. سفت نشه؟ به سلامتی شما آخرهای کتاب تن تنی که داشتم براش می خوندم ديدم بوی بدی مياد و شستم خبردار شده که چی شده! کاسه بگير و بنشون رو دادم دستش و گفتم همينجا (توی اتاق خودم) بشين تا من برم تخم مرغتو بيارم! يعنی زرده اش رو می تونستی بفرستی پادگان جای زغال بدن دست چپ اونهايی که چپ و راستو تشخيص نمی دن. تمام خونه از دود پرشده بود. زود همه در و پنجره ها رو باز کردم و اون موجود سياه مفلوک رو بردم انداختم توی سوراخ سنبه های کوچه و زود يه تخم مرغ ديگه گذاشتم و برگشتم پيش برادرم که يه وقت به عشق تخم مرغ راه نيفته بياد ببينه اين ور خونه چه خبره. گفت آنا - از وقتی زبون باز کرد بهم گفت آنا و ديگه اين اسم روم موند - تخم مرغ من رو نمی دی؟ گفتم الان بهش سر زدم هنوز نپخته! صبر کن الان می پزه ميارمش! از طرف ديگه هم می دونستم که مامانم زود برمی گرده و اگه بياد و ببينه که بچه هنوز تخم مرغ نخورده گندش در مياد. بعد از حداکثر دو دقيقه تخم مرغ رو که تازه پوستش گرم شده بود رو آوردم و به زور کلی نمک به خوردش دادم که قال قضيه کنده بشه، طفلی نمی فهميد چرا اين تخم مرغ اينقدر شله. بعد هم کلی حشره کش توی خونه زدم که مخلوطش با بوی دود يه افتضاحی شده بود که گودزيلا رو هم فرار می داد چه برسه به پشه. مامانم هم بلافاصله رسيد. وارد خونه که شد متوجه بوی غيرطبيعی شد ولی من توضيح دادم که خونه پر پشه و مگس بوده و ناچار حشره کش زدم. از تخم مرغ برادرم هم که پرسيد با کمال مسرت اعلام کردم که خيلی وقت پيش خورده شده!
اين يکيش.
حالا يکی ديگه:
به عنوان دختر کوچک خانه گاهی نه آشپزی که مسووليت صيانت از غذا و جلوگيری از ته گرفتن يا سوختن آن به من تنفيذ می شد و مامانم می رفت بالا يه سری به خانم دائيم بزنه. خوشبختانه پلان دوتا خونه مشابه است و مرکز استقرارشون توی آشپزخونه زن دائيم بود، خوشبختانه تابستونها همه در و پنجره ها بازه و از همه مهمتر اينکه خوشبختانه دود به سمت بالا حرکت می کنه! خودش تو سر زنان می اومد که غذا سوخت!
و اما آخرين تجربه تلخ مادرم:
باز عشق و حس مسووليت مادرانه اش بر اون داشتش که يک فرصت ديگه برای رشد و پيشرفت به دخترش که يا شيشدونگ حواسش توی کتاب بود يا در اتاقش بسته بود و با موسيقی بلند ورزش می کرد بده. اين بار يک کمی هم به رگ غيرت دختر برخورده بود و می خواست کاری بکنه کارستون. عين شير واستادم بالای سر قابلمه خورشت و به نام خدای عهد و پيمان، مهر رخشان، با خودم قرار گذاشتم که اگه شده يک ساعت هم از کتاب خوندن و ورزش کردن باز بمونم، اينجا بايستم و با جفت چشمای خوشگلم به غذا نگاه کنم که نسوزه. نتيجه؟ مادرم دوباره تو سر زنان از راه رسيد!
وقتی که ناگزير از آشپزی شدم:
مادر و پدر و برادرم رفتن آلمان، دائيم و خانمش هم آلمان بودن. خواهرم می رفت سر کار، مادر بزرگم برای اينکه ماها تنها نباشيم اومد پيش ما - البته خدابيامرز لطف کرد، ولی من که هيچوقت از تنها توی خونه بودن نترسيدم، حتی شبها و برای مدتهای طولانی، تازه شبها خواهرم هم بود و اون هم کله خره عين خودم - و من که تابستون اولی بعداز دیپلم بود و تازه داشتم يه نفس راحتی می کشيدم موندم و ناهار پختن برای مادر بزرگم. چرا برای مادربزرگم فقط؟ چون خواهرم که عصرها می اومد و برای شام غذا درست می کرد، خودم هم غذاخور نبودم خيلی. يه بار يکی از دوستام زنگ زد حال و احوال، پرسيد ناهار خوردی؟ گفتم آره الان يه مشت زرشک خوردم با يه سوسيس خام! خوب از نظر خودم ناهار خورده بودم. فقط می موند مادربزرگم که سوسيس و زرشک خام دوست نداشت. چيکار می کردم؟ مقادير متنابهی کدو، سيب زمينی، هويج، لوبيا و امثالهم رو خورد می کردم می ريختم توی قابلمه با يه کم نمک و فلفل و آويشن؛ جاتون خالی ظهرها اين غذای لذيذ رو با سالاد مفصلی نوش جان می کرديم. ولی خوب بعد از يه ماه که مامانم اومد يه مقدار به مادرش که از دلتنگی دختر و نوه و دامادش يه خورده بی رمق شده بود رسيد.

بعدها کم کم با رشد برادرم و عشق و علاقه اش به آشپزی ديگه لازم نبود نگران اوقاتی باشم که مامانم نيست، چون مسووليت خورد و خوراکش با خودش بود. تازه خواهرم هم که مامان دوم ما و به خصوص برادرمه دست به آشپزيش بد نبود. پدرم هم از اون مرداييه که اگه لازم باشه توی خونه همه کار می کنه و بلد هم هست. گو اينکه دست پخت هيچکدومشون به گرد پای دست پخت مامانم که جز دست پختهای استثنايی روزگاره نمی رسه، ولی خوب همينقدر که چشممشون به دست من نبود خيلی خوشبخت بودم.
خلاصه که آقای توکلی جان، درسته گه گاه ناچار می شم يه علفی، مارکارونی ای چيزی درست کنم، ولی حکايت دست پخت من حکايت همونيه که می گن «آجر هم پختنيه، ولی خوردنش رو دل مياره»!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

شهيد خليج فارس

«خلیج فارس از دیرباز شاه راه بازرگانی و از آبراه های پررفت و آمد بوده و خاور و باختر را به هم می پیوسته است. آثار باستانی ریشهر و جزیره خارگ در استان بوشهر، نشان می دهند، که در آن روزگاران عیلامیان از این نقاط برای سکونت، کشتی رانی و بازرگانی در کناره های دریای پارس استفاده می کردند.
خلیج فارس به عنوان یک دریای کناره و کم ژرفا و آرام با آب های گرم، مناسب ترین محل برای کشتی رانی و رشد فرهنگ بشر به شمار می رفت.
عیلامیان ریشهر را به مرکز بازرگانی دریایی بدل کردند و با هندوستان و مصر پیوند بازرگانی برقرار ساختند. کالای بازرگانی این دوران، اضافه فرآورده های کشاورزی، دامی، مواد معدنی و یا کالای ساخته شده بوده است.
دولت هخامنشی پس از پیروزی بر بین النهرین یا میان رودان و چیرگی بر کناره های شمالی و جنوبی خلیج فارس، وارث بازرگانی دریایی و راه بازرگانی باختر و خاور گردید. اهمیت این راه آبی و امنیت آن، بر کورش بزرگ روشن بود، زیرا بازرگانی بین هند، آفریقای خاوری، خلیج فارس، و کشورهای پیرامون آن، سود سرشاری نصیب شهرها و بندرهای نزدیک خلیج فارس می ساخت.
کوروش پس از پیروزی بر آشور، بابل و عیلام، شهر شوش را به جای بابل، مرکز بازرگانی خارجی ایران و خاور و باختر قرارداد تا کشتی ها به رود کارون وارد شوند و کالای خود را در شهر شوش تخلیه کنند.
داریوش بزرگ برای بازرگانی خارجی ایران، طرح بزرگی پی ریزی کرد. فرمان ایجاد کانال سوئز را داد، تا کشتی های بازرگانی بتوانند از دریای پارس و دریای سرخ به مصر و دریای مدیترانه وارد شوند و کالای سرزمین های پیرامون این دریا را به ایران برسانند، به علاوه برای امنیت راه های آبی، نیروی دریایی بزرگی به وجود آورد.
در دوران اشکانی، دریای پارس شکل یک راه ترانزیتی را پیدا کرد. زیرا تسهیلات بسیاری برای بازرگانان خارجی و داخلی را فراهم ساختند و در شهرها و بندرهای ایران، آنان را پذیرا شدند و هر سکه ای در داد و ستد عرضه می شد، می پذیرفتند.
ساسانیان نقش بزرگی در بازرگانی آسیا داشته اند و خلیج فارس، مرکز فعالیت دریایی ساسانیان بوده است. اردشیر اول در سال 244 م، آخرین فرمانروای اشکانی را مغلوب ساخت و به منظور سیادت بر خلیج فارس تلاش بسیار کرد.
در زمان شاهپور دوم، عرب ها به سوی خلیج فارس سرازیر گشتند و کرانه های فارس، خوزستان، سواد و شهر ریواردشیر را مورد چپاول قرار دادند.
این یورش ها بر شاهپور گران آمد و در نقطه ای از کرانه خلیج فارس سوار کشتی شده، به سوی نواحی عرب نشین رفت، نخست آنان را تار و مار ساخت و آن گاه از راه خشکی تا یثرب/مدینه پیش رفت. به فرمان شاهپور شانه اسرای عرب را سوراخ کردند و طنابی از آن سوراخ گذرانیدند و آنان را به هم بستند. از این رو است، که عرب ها وی را شاهپور ذوالاکتاف نامیده اند.
آمیانوس مارسلینوس، اهل انتاکیه، خلیج فارس را چنین توصیف کرده است:
« شهرها و قرا بسیاری در سواحل آن ساخته شده و کشتی ها مرتبا در رفت و آمد هستند» »
(از کتاب «نام خلیج فارس بر پایه اسناد تاریخی و نقشه های جغرافیایی» نوشته ایرج افشار سیستانی و از انتشارات دفتر مطالعات سیاسی و بین الملل وزارت امور خارجه در سال 1381.)
... خیلی دلم می خواد بدونم کشوری که شاهش پیشاپیش بقیه سربازا سوار کشتی می شده و به دشمن یک درس حسابی می داده مردمش چه جور مردمی بوده ان. چه مردای بزرگی توی این آب و خاک زندگی کرده ان و البته چه سفها و کم مایگانی در این آب و خاک زندگی می کنن که برنامه مثلا طنز می سازن و از دم هرکی اسمش شاه بوده رو مسخره می کنن، ولی اون صحنه هایی که شاههای ایران توی نبرد دیده ان اینا اگه توی فیلم هم ببینن نیاز به شلوار یدکی پیدا می کنن. دم شاهپور هم گرم، من هم امروز اگه زورم می رسید می دادم زبون همه اون عربها و انگلیس ها و ایرونی های وطن فروشی رو که به خلیج فارس می گن خلیج عربی یا خلیج، سوراخ کنن و از توش طناب رد کنن که دیگه کسی از این غلطهای زیادی نکنه. متاسفانه که فعلا فقط می تونیم نامه اعتراض روی اینترنت امضا کنیم که بازم از هیچی بهتره.
ولی این فقط نام خلیج فارسه که ماهایی که به اینترنت دسترسی داریم، براش زور می زنیم و سعی می کنیم زیر دست و پای عربها و وزارت امور خارجه خودمون له نشه. دیشب تلویزیون یه مستند پخش می کرد از زندگی در جزیره قشم. ماهیگیرایی که شبونه و گروهی به دریا می رن و تا صبح آواز می خونن و تور پخش می کنن و تور جمع می کنن و هنوز توی مراسم عروسی رقصها و آوازهای آئینی هزاران ساله شون رو اجرا می کنن و شاید این سنتها با حداقل پونصد سال پیش تغییر چندانی نکرده باشه جز اینکه روی سفره شام عروسیشون کوکاکولا اضافه شده. خلیج فارسی که کوروش و داریوش و شاهپور با هدف حفظ و گسترش فرهنگ و اقتصاد ایران براش هزارها زحمت کشیده اند حالا شده جز منافع دیگران و ما فقط نگران اسمش هستیم. به نام نادر، به کام قادر.
آبی که از دریای عمان وارد خلیج فارس می شه پنج سال طول می کشه تا یک دور خلیج فارس رو دور بزنه و دوباره ازش خارج بشه. یعنی تصفیه آب این دریا پنج سال طول می کشه و تازه آلودگی هاش وارد دریای عمان می شه و الان سالهاست که زباله های ناوهای آمریکایی مرتب داره وارد این دریا می شه بدون اینکه کسی نگرانش باشه. ساکنان شهرهای اطراف خلیج فارس که یک روز بسیار آباد و ثروتمند بوده ان به خاطر همین آلودگی الان در فقر به سر می برن. آدمهايی که تمام شب رو به تور پهن کردن و تور جمع کردن می گذرونن حتی اینقدر ماهی نمی گیرن که نفری یه دونه ببرن خونه. خرید و فروش پیشکششون. به خاطر همین آلودگی.
گیاه دریایی و با ارزش مرجان هر صد سال یک متر رشد می کنه، و موجهایی که حرکت ناوگان آمریکا در خلیج فارس تولید می کنه مرتب در حال شکستن این مرجانهاست.
خوبه که نگران شناسنامه و هویت و اصالت خلیج فارس هستیم، ولی برای بدن زخمی و پاره پاره شده اش چه کار باید بکنیم؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

سه سوار سرنوشت

دوباره مثل هروئینی هایی که ترک خرکی شون می دن با تن و مغز کوفته بیدار شدم. یکی دوسالی بود راحت بودم. نمی دونم چرا دوباره شروع شده. توی این دوسال اخیر فقط با دوتا وحشی سر و کله می زدم، روحم و موهام؛ ولی از پریشب دوباره مغزمم رم کرده. روحم که شاهکاره، هرچی بهش می گم آروم، سعی کن مثل بچه نقل ساکت بشینی و دختر خوبی باشی... یه مدت آروم و قرار می گیره، بعد کم کم شروع می کنه به بهانه گیری، بعد سروصداش بلند می شه و آخرش هم طبق معمول مثل بچه سرخپوستها هو هو کنان می پره بیرون و اول چندبار روی من بالا و پائین می پره و بعد که خوب خاک شدم مثل تیر در میره و گرد و خاکش می مونه و چشمهای من. باز باید پاشم خودمو بتکونم و دنبال ردپاش برم و یه جا که سرش به کوهی چشمه ای گلی چیزی گرم شده با کمند بگیرم و زنجیرش کنم. آخه چیکارش کنم؟ گاهی دلش می خواد تبلیغات چی باشه، گاهی عکاس، یه وقتهایی نویسنده، بعدش سیستم آنالیست، عشق باستان شناسی و اسطوره شناسی داره شدید، از وکالت به خاطر زبون تند و تیز و سرسبز برباد دهم اگه نمی ترسید تا حالا یه کارایی کرده بود، و شانس آوردم که از فیزیک متنفرم وگرنه الان گاهی هم در نقش مهندس ناظر توی کارگاه سر پیمانکار داد می کشید.
موهامم که برای خودشون هر طرف بخوان می چرخن، یه روز زیادی بالا می پرن، یه روز مثل دم گربه ولو می شن، فقط یه بار پوزشون خورد و تا یه مدتی سر به راه شدن که خیلی حال کردم، یه پسره رو دیدم که موهای من پیش اون فر شیش ساله بود! ولی این سرعت نفس گیرشون در بلند شدن جدی جدی خفه ام کرده، اون هم من که عاشق موی کوتام. هفته پیش در یک اقدام غافلگیرانه رفتم یه مدلی زدمشون که هر جفتکی هم بندازن معلوم نشه، الان دیگه گذاشته ام که در حداقل هیفده اندازه مختلف روی سرم گرگم به هوا بازی کنن.
ولی امان از مجرم اصلی که باز دو شبه پا رو دمم گذاشته. مغزم! چند سال پیش که به خاطر بیماری مامی سرکار نمی رفتم و خونه بودم نصفه شبها بیدارم می کرد و شروع می کرد به کار کردن. در واقع یه جور سخنرانی کردن یا گزارش دادن، نمی دونم چی بود ولی مثل این بود که یک نفر آدم خیلی منطقی داره اون تو حرف می زنه و طرح می ده و نتایج بررسی ها و کارهاشو تعریف می کنه. بیشتر از هر سوژه ای هم به طرح ساماندهی تولیدات صنایع دستی سیستان و بلوچستان علاقه داشت و روش مطالعه می کرد. می گفت چه جوری می شه زنان تولید کننده و سوزن دوز اونجا رو ساماندهی کرد و بعد محصولاتشون رو در دنیا بازاریابی کرد و فروخت و این پول رو براشون دوباره سرمایه گذاری کرد تا این هنرمندای بی نظیر و کشف نشده جهان بتونن بابت هنر و کارشون زندگی ای رو داشته باشن که لیاقتشونه – قابل توجه سمیرا و سایر علاقمندان به توانمندسازی جوامع محلی و زنان، گزارش فاز صفر رو می فروشم! – بعد هی می گفت که ما ایرونی های بیل به مغز خورده اگه روی صنایع دستی و گردشگریمون کار کنیم می تونیم استخراج نفت رو بذاریم برای تفریح و تفنن آخر هفته ها. دیگه فرصت از این بهتر؟ از همه دنیا ملت میان دوبی پول خرج کنن و خرید کنن و ناچار نیستیم زحمت و ریسک ورود به صدتا بازار رو قبول کنیم. کافیه چند کیلومتر بریم به جنوب و توی دوبی به بازار جهان و مخاطبانی از همه کشورها دست پیدا کنیم. ملت میان اونجا برای گردش و تفریح و خرید. بعد که اونجا جنس شناخته شد و این گردشگرها برگشتن به کشورهای خودشون و سوزن دوزی های بلوچ رو با خودشون بردن و به بقیه نشون دادن راه برای ورود مستقیم به اون بازارها هم باز می شه بدون اینکه ما زحمت رفتن بکشیم و یک حداقل جایگاه برامون ایجاد می شه. حالا هی بریم دوبی برای تجارت ولی از اون وری! هی بریم آت و آشغال بیاریم اینجا که همه همون آشغالها رو دارن، به جای اینکه از این طرف کار ببریم اون ور که تنها عرضه کننده ما هستیم و یک دنیا مشتریمون. من می بینم اون روز رو که شانل دنبال این تیکه های سوزن دوزی بدوه که بذاره روی لباسهاش و بیاد خروار خروار کار سفارش بده؛ کار دست، کارگر ارزون، ترکیب رنگهای ناب و وحشی؛ دیگه مرگ می خواد بره گورستون. بگذریم، تا اینجاش خیلی خوب بود ولی اول اینکه شب نمی گذاشت بخوابم، باید بیدار می نشستم که حرفش تموم بشه، حرف زدنی که با یه جریان شدید انرژی همراه بود که وقتی تموم می شد دیگه انرژی برام نمونده بود، از حال می رفتم و ولو می شدم و خوابم می برد ولی صبح که پا می شدم انگار که تمام شب با کله ام عق زده ام. سردرد، بی حال، خسته و از اون بدتر افسردگی ناشی از این حس که یه فکر خوب دارم ولی نمی تونم اجراش کنم. برای اینکه بتونم این کارها رو بکنم بایست حداقل وزیر فرهنگ و هنری چیزی می بودم که خوشبختانه نبودم. اگه وزير بودم که می شدم مثل اون آهو که انداختنش توی طویله خرها و تا صبح دق کرد مرد.
بعدا که درس رو شروع کردم دیگه ساکت شد، عین این بچه تخسها که باید یه چیزی بدی دستشون که کار خطرناک نکنن. ولی باز داره شروع می کنه، امروز صبح داشت شعر می گفت، ببخشید شعر نه ترانه، یه ترانه اعتراضی رپ! خوبه خیلی هم رپ گوش کن نیستم ولی خوب برای اعتراض خوبه. تمام مدت هم حواسم بود که یادم بمونه و بنویسمش چون اتفاقا کار بدی نبود. ولی چشمهامو که باز کردم باز همون بی حسی و بی حالی بود و به ناچار کنسل کردن کارهای صبحم و عزای اینکه با این حال چه جوری عصری برم سر کلاس وب سکیوریتی! گفتم بذار بریزمش توی وب لاگ بلکه دست از سرم برداره و راحت بشم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

استخوان پيش اسب، کاه پيش سگ

از عواقب فراموش کردن نگرش و اهداف سازمان همينه که اول سازمان شير و خورشيد سرخ می شه هلال احمر و بعد هم به جای کمک به آدمها و نجاتشون دست اندرکار بدبخت کردنشون می شه و وام ازدواج می ده. منتظرم ببينم کی آگهی می دن که بياين طناب و نفت و گلوله و مرگ موش و قرص خواب آور و سيانور بگيرين.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

برشی به عمق خاطرات

اووووووووووووووووووووف. توی همون چند صدم یا دهم ثانیه که لبه کاغذ آ چهار داشت عین چاقو توی گوشت انگشتم پیش می رفت تمام خاطرات چهار سال دانشکده هنر از پیش چشمم گذشت. بریدگی با کاغذ که صبحانه مون بود، بریدگی با کاتر و مقار رو بگو. توی یک ترم حداقل ده میلیون بار به ماندانا گفتم موقع کنده کاری روی چوب یا لینو دستتو جلوی مقار یا هرگونه ابزار دیگه نذار خطرناکه، می زنه دخلتو میاره و باز هم دستش درست جلوی مقار بود. به جاش اون هم در طول چهار سال حداقل هزار میلیون بار گفت رو مقوای گلاسه پاک کن نزن و مقوای اشتنباخ رو با تیغ پاک نکن! آخرش هم اسممو گذاشت آخرین تک شاخ، مثل اینکه هیچ کارم به آدمیزاد نمی رفت. استاد مجید اخوان خودشو کشت که بابا این سربرگی که برای خودت طراحی کردی آرم و اسمتو از پائین صفحه بردار و عین آدم بذار بالای صفحه که نذاشتم که نذاشتم، فقط اینقدر زورش بهم رسید که سربرگ افقی رو تبدیل به عمودی کردم. سر کلاس شهرام گلپریان و صفحه بندی مجله که قرار بود هرکسی تا آخر ترم یه شماره مجله درست کنه هرچی با بقیه چونه زد یه طرف و هرچی با من یه طرف دیگه. مجله ام فرهنگی- گردشگری بود به اسم دایره آبی. جلسه دوم که قرار بود لوگوی مجله رو اتود بزنیم ببریم ببینه یه دایره آبی گنده گذاشتم جلوش، گفت این چیه؟ گفتم لوگوی مجله ام. گفت خوب آرم نوشته ات کو؟ گفتم همینه دیگه. گفت نه نوشته روی جلد رو می گم که اسم مجله تو می نویسی. گفتم همینه. گفت این که نوشته نیست. گفتم شما به این چی می گین؟ این چیه؟ گفت یه دایره آبیه، گفتم خوب دیگه اسم نوشته نمی خواد. هرکی اینو ببینه همین کلمه براش تداعی می شه. ممکنه کسی اینو ببینه بگه این مثلث قرمزه؟ یه یک ماهی اون باهام چونه زد و ماندانا بهم سقلمه تا اینکه بالاخره یه اسم نوشته هم براش درست کردم.
یاد کلاسهای طراحی ترم دوم و فرار مداوم از دست کاظم چلیپا به خیر که طفلی فکر می کرد من دچار ناراحتی عصبی هستم و بهم فشار نمیاورد، هی هم به ماندانا و فیروزه و کتی و سوسن می گفت مراقب این دوستتون باشین خیلی حساسه! فکر می کرد با یکی از اون دانشجو هنرهای دچار به یاس فلسفی مزمن طرفه، ماها هم بیرون کلاس هی می خندیدیم و حساسیت روح من شده بود اسباب خنده و شوخیمون و قرار بود روح من رو با فیلم لیت عوض کنن که حساسیتش کم بشه. حاضر بودم فکر کنه من به انواع شیزوفرنی، مازوخیسم و سادیسم دچار هستم ولی بهم گیر نده سر کلاس طراحی بشینم و قیافه هپلی اش رو تحمل کنم. ساعت هشت و بیست دقیقه کلاس ها شروع می شد، طرفهای نه تازه سرو کله این هنرمند متعهد انقلابی پیدا می شد. من نمی دونم با اون همه لختی و تنبلی و بی حالی چطوری انقلاب کرده بود. چندبار سرساعت نه رفتیم دفتر دانشکده که استاد نیومده و ما رفتیم و درست دم در دانشکده باهاش روبرو شدیم و در کمال خونسردی زدیم بیرون.
یادش به خیر اولین ترمی که کلاس چاپ داشتیم کارهای خیس پسرها رو از روی بند ها برمی داشتیم می گذاشتیم کنار که کارهای خودمونو بگذاریم خشک بشه. باز باید شیرجه می زدن در دریای مرکب و نفت و د زور بزن و کلیشه زیر پرس بذار و کار چاپ کن. یادم میاد یه بار برای رذالت بعد که کارمون تموم شد مرکب رو با نفت رقیق کردیم که حالا حالاها نتونن کار چاپ کنن و اگه چاپ کردن خراب شه. قیافه نیم متری و شلغم و بنگالی ( اسم مستعار سه تا از همکلاسی های گرامی) رو مجسم می کردیم که دارن یه نگاه به کارهای خیس روی هم تلنبار شده شون می کنن و یه نگاه به مرکب پر از نفت.
البته خندیدن به پسرهای هنر که واجب کفایی بود، ولی ماها از پسرهای عمران و مکانیک هم که تازه خوش تیپ های دانشگاه بودن هم نمی گذشتیم. حتی رنجر که از دوتا و نصفی پسر خوش تیپ دانشگاه (به نظر من البته) اون نصفه اش همین آدم بود. همبرگر خوردن وحشتناک اون رفیق چرب و چیلیش که فکر می کرد چون دوستش خوش تیپه خودش هم مالیه. رافیت بنده خدا که همیشه سر خط چهارده ایستاده بود و تا ماهارو می دید شروع می کرد دست توی موهاش کشیدن (این یک واکنش عصبی بود نه از برای افزایش خوش تیپی، چون بی رودرواسی هر هر بهش می خندیدیم، دور از جون هرچی مهندس عمران اگه خر هم بود می فهمید. به ما چه. می خواست خنده دار نباشه) وزغ دانشکده خودمون با اون رفیق فابریکش - سگ در جهنم -  هم که سوژه ازلی و ابدی بود. میم و نون و ف و رزالی گاوه که نمی دونم واقعا توی رشته برق چیکار می کرد، احتمالا قرار بوده در آینده سر تیرهای برق نقش مقره رو بازی کنه، ولی خدای من، خروار خروار اعتماد به نفس داشت، الکی الکی. اون یارو که بهش یقه می گفتیم و قدش بسیار بلند بود و قیافه نسبتا خوبی داشت و اتوکشیده و ساکت و مودب بود ولی از اونجایی که اگه دخترا تصمیم بگیرن به جرز دیوار هم می خندن از دست ما امان نداشت. اون دگمه بدبخت که چقدر هم احساس برش داشته بود که چون بلند و خرمایی هست خوش تیپه، طفلی. وصف چونه کج عبدل میمون هم که همیشه نقل مجلسمون بود. دوزاری و پنج زاری هم با اون قیافه های پاستوریزه شون و پرتقال که همیشه یا داشت می رفت تو توالت یا داشت می اومد بیرون... پیشی و سیب زمینی پشندی و مانور و شال گردن و شبه شال گردن و ونس و حلقه مفقوده داروین و طالع نحس و سعید خرسه و راه پله – که این دوتای آخر هردو هیجده چرخ و دوازده سیلندر بودن - و ... چه اسمهایی که برای بندگان خدا نذاشتیم و چه خنده ها که به ریششون نکردیم. بین اون همه تابلو فقط یک نفر بود که نه تنها خنده دار نبود بلکه داود میکل آنژ می بایست دربرابرش آب می شد که باهاش زمین رو بشورن. بازم مهندسای عمران.
اگه خندیدن به پسرها گناه باشه که تا اينجا خدا باید یه مار غاشیه اختصاصی برام خلق کنه که تا ابد روزی سه شیفت فقط منو نیش بزنه، هنوز هم که دست از اين کار جذاب برنداشته ام و معلوم نيست تا آخر عمر چندبار کيلومترشمار صفر کنم. هرچه بيشتر بهتر.

دايره رنگ

(لقبی بود که بچه های دانشکده بهم داده بودن، اون هم توی اون دوره که جز مشکی و خاکستری و سرمه ای و قهوه ای نميذاشتن بپوشيم)

   + Mandana In Red ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

در آنسوي خيابان بي عابر

از توی سينه ام بوی خاک خيس می زنه بالا، يکی پنجره رو به روی بارون می بنده. همه مون حبسيم، توی ساختمون، توی اتاق، توی خودمون.

همه جا سوسک مرده ريخته، دکور چوبی کهنه و تاقچه و پيش بخاری غرق در خاک. کف حياط پر توت سفيده. قاب عکس، نامه ها و کتابهای کسی که ديگه نيست، کسی که يادگارهاش برای ديگران ارزش بردن رو نداشته، عکس ام آر آی کمرش و پماد مسکن عضلانی و به سراغ من اگر می آييد نرم و آهسته بياييد... کاسه گنجه ای قديمی رو هم دوست نداشته ان. گذاشته ان که با بقيه خاطره ها بره زير بولدوزر.

پيچ و کوچه و ماشين گنده ای که از روبرو مياد و بازم پيچ و جوب و درخت و مغازه ها... قاب فروشی و ياد قاب عکسی که با مرسده برای عکس مادر بزرگمون گرفتیم. توی ختمش زنده تر از هميشه داشت نگاهمون می کرد، از وسط يه پنجره بزرگ، بند کرکره هم دستش بود.

- مادر، يه عکس هم واستا اينجا ازت بگيرم

- برو پدرصلواتی

ولی خنديد. نمای نزديک صورتش با پس زمينه در قديمی خونه، دوسال پيش يکی از فاميلها اين عکس رو برد.

از ظهر تا حالا کلی ايميل تازه اومده، آقای توکلی يه داستان فرستاده با يه شعر...

در آنسوي خيابان بي عابر

آنسويِ بي روشنايي

اندازه قدم هاي شما

اين سوي خيابان

تا پشت آن ميز لق

با دو صندلي كهنه

با خاطره هايي دور

اين سو بمانيد

تا عابري بيايد و آسمان را

گمان باران باشد

زير درخت بيد

پشت ميز لق

با دو فنجان قهوه

مجنون خواهيم شد

خنده مي گيرد عابر را

به عمق دلگير فنجان من نگاه كنيد

از آينه هاي بزرگ و روشن بگوييد

و از گنبدي طلايي

و از زندگي كه نذر شما كرده ام

و بگوييد چند سال است مرده ام

مرا ميان دوست داشتن خود دفن كنيد...         توكلی

 

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()