Mandana In Red

بيا تا جهان را به بد نسپريم به نيکی همه دست کوشش بريم

ای جنابی که تصمیم گرفتی اون تیر بد قواره رو کنار آرامگاه پدر معنوی همه ما - فردوسی بزرگ - علم کنی، فردوسی از پدرت بیشتر به گردنت حق داره. پدرت فقط تو رو به دنیا آورده ولی معلومه که خیلی چیزهای اساسی رو یادت نداده و پدر آگاهی نبوده. چون به بچه اش یاد نداده که فرهنگ و تاریخ و اصل و ریشه اش چیه، چقدر با ارزشه و چرا با ارزشه. ولی اگه یه زحمت کوچولو بکشی و یه شاهنامه دست و پا کنی - چون حتم دارم که این معجزه بی نظیر رو توی خونه ات نداری - همه اون درسهای مهمی رو که پدرت یادت نداد توش پیدا می کنی. فردوسی بعد از تو زرد از آب دراومدن محمود شعرهایی براش گفت که اینجا می نویسم، یه کاری نکن که بدتر از اینها رو بعدا برات بگن و بسازن، توی این مملکت ملک الشعراهای بهار و ایرج میرزاها کم نیستن و اگه دوست نداری یکی از هجوهایی رو که اینها برای برخی افراد ساخته اند برای تو هم بسازن بهتره خودت به فکر خودت باشی. راستی هیچوقت دیوان بهار یا ایرج میرزا رو ورق زدی که من دارم از اونجا برات مثال میارم؟ خونده ای اون شعر بهار رو که برای بعضی روزنامه نگارا گفته؟ همون که می گه :

‌ابلها زان خط که هر روزش به دفتر می کشی

بر سر تقوی و ایمان خط دیگر می کشی

ساغری کز جرعه نوشیهاش رانی عیب ما

گر به چنگ آری تواش لاجرعه بر سر می کشی

شب به عیب پاک مردان، خامه را سر می کشی

روز بر قتل عزیزان، پاچه را ور می کشی

بر دل کشور نشیند چون خدنگ زهردار

آه هایی کز ته دل، بهر کشور می کشی

...

از این جا به بعدشو نمی نویسم چون خیلی مودبانه نیست، ولی پیشنهاد می کنم که بری و بخونی تا ببینی خوشت میاد یکی از این شعرها برات گفته بشه یا نه. این هم شعرهایی که فردوسی برای محمودی گفت که با همه لئامتیش، سگش می ارزید به خیلی ها:

يکی ابلهی شب چراغی بجست
که با وی بدی عقد پروين درست
فروغش از ماه و خورشيد بود
سزاوار بازوی جمشيد بود
خری داشت آن ابله کور دل
که با جانش بد جان خر متصل
چنان گوهری را که نايد به دست
چنان دان که بر گردن خر ببست
من آن شب چراغ سحرگاهيم
که روشن کن ماه تا ماهی ام
چه گويم مرا بخت ابله شعار
ببسته است بر گردن روزگار

جناب، درسته که اون موقع فردوسی اين شعر رو برای محمود گفت، ولی الان بدجوری منو ياد شما می اندازه!
دلم نمياد اون يکی رو ننويسم... بدک نيست بخونی:
الا شاه محمود کشور گشای
ز کس گر نترسی بترس از خدای
که پیش از تو شاهان فراوان بدند
همه صاحب تاج و کیهان بدند
نکردند جز داد بر زیر دست
نبودند جز پاک و یزدان پرست
همانا که شاه نانوا زاده است
بهای کفی نان به ما داده است
اگر شاه را شاه بودی پدر
به سر برنهادی مرا تاج زر
اگر مادر شاه بانو بدی
مرا سيم و زر تا به زانو بدی
از اين گفتم اين شعرهای بلند
که تا شاه گيرد از اين بيت پند
دگر شاعران را نيازارد او
همان حرمت خود نگه دارد او
ميازار شاعر که گويد هجا
بماند هجا تا قيامت به جا

این درس بعدی رو هم از فردوسی داشته باش، پدرت که این چیزها رو یادت نداد.

فريدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت آن نيکويی
تو داد و دهش کن فريدون تويی

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

نامه ای به مجريان پروژه جاده جنگل گلستان

من از مردن عزیزانم می ترسم. من می خواهم با تمام قوا، هرآنچه که می توانم انجام دهم، تا هرچه بیشتر در کنار عزیزانم باشم. من نمی خواهم پدرم را در سیل خروشان از دست بدهم. من تحمل شنیدن خبر مرگ مادر در بین آبهای وحشی را ندارم. توان تجسم له شدن بدن نازنینش را در بین آهن پاره ها... نه، نه، ترجیح می دهم خود بمیرم، اما چنین خبری را نشنوم.

نه تنها من، تو هم می ترسی. تو هم تحمل مرگ فرزندانت را نداری. تو هم با تمام وجود می خواهی آنها را از هر خطری حفظ کنی تا زنده، سالم و خوشبخت باشند. تو هم از دیدن دستان خالی امدادگران خسته ای که بازمی گردند می ترسی. تو هم نمی توانی بپذیری که از فرزندت، جگر گوشه ات، تمام امید و زندگی ات هیچ هیچ هیچ اثری نیست. نه حتی جنازه ای که بر آن مویه کنی، و نه مزاری که آدینه صبح ات را به امید شستشویش از خواب برخیزی.

پس دوباره فکر کن. تنها تفاوت من و تو با سایر مخلوقات خداوند، همین فکر کردن است. فکر کن و تجسم کن که آیا کدام یک برایت آسان تر و دلپذیرتر است؟ خبر مرگ دلخراش عزیزان و دردانه هایت در سیلی که می توانست جاری نشود و تو خود با دستان خودت آن را جاری کردی؛ یا یافتن راهی که بدون خطر سیل نیازهای امروزمان را پاسخگو باشد. فکر کن و از پرسیدن آن چه که نمی دانی نهراس.

مردمان بزرگ، بزرگ فکر می کنند.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

اصلا مسير زندگيم عوض شد

در پونزده سالگی تصمیم گرفتم که اگر یه روزی هم خواستم ازدواج کنم بعد از سی و پنج سالگی باشه که دیگه کسی ازم نتونه توقع بچه دار شدن داشته باشه. بچه، اون هم اولیش، بعد از سی و پنج سالگی خطرش زیاده. بهترین دلیل برای فرار از این اشتباهی که هرچی فکر می کنم نمی فهمم چرا دیگران مرتکب می شن اون هم با کلی اشتیاق. هر وقت هم شب و نصفه شب، وسط برف و بارون و سیل و تگرگ و زلزله و گردباد و سایر بلایای زمینی و آسمانی چشمم به خانمی افتاده که بچه همراهشه، ناخودآگاه به صرافت افتاده ام که خدا رو شکر کنم که کتاب و دفتر توی بغلم گرفته ام نه بچه. ولی این تعطیلات هفته پیش که مثل صاعقه به سرمون فرود اومد فرصت خوبی بود که دوباره فکر کنم و به نتیجه متفاوتی برسم. بعد هم صحبت های امروزمون با فیروزه و سایه که واقعا اونها هم مثل من هیجان زده و پشیمون بودن... و من الان به شدت متاسفم که چرا بچگی و نفهمی کردم و خودمو از داشتن یه تیم فوتبال بچه محروم کرده و لذت غرق شدگی در گرفتاری رو از خودم دریغ کرده ام. الان که اینجا نشسته ام و می نویسم واقعا پشیمونم. خیلی. حالا تصمیم گرفته ام که جبران کنم. یه جبران درست و حسابی. درسته که دیگه نمی تونم خودم بچه ای به دنیا بیارم، ولی می تونم برای بچه های محروم از مهر و آغوش گرم مادر، مادری کنم. هم به خاطر اون طفل های معصوم و هم به خاطر خودم. جلوی ضرر رو هرجا بگیری منفعته. و اکنون، این من، ماندانا، اعلام می کنم که با کمال میل و با نهایت مسرت حاضرم تا برای فرزندان فرامرز اصلانی نقش مادر رو بازی کنم و ناچارا برای خودش هم نقش همسر. چیکار کنم دیگه این عشق مادری که توی وجود ما زنهاست آدمو وادار به هرگونه فداکاری ای می کنه. جهنم ضرر حالا یه شوهر نه چندان خوش تیپ و قیافه و غیر جذاب که اصلا هم خوش لباس نیست رو ناچارم یه عمر تحمل کنم ولی به جاش مادر می شم. بدبختی هیکلش هم نه قشنگه نه مردونه. کاش حداقل بره گیتار زدن و خوندن رو یاد بگیره.

ماندانا

(نمی شه از حالا امضا کنم «خانم اصلانی»؟)

   + Mandana In Red ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

رفتن و رفتن و رفتن، حرفيه که ناتمومه...

با تمام وجود می خواستم که برم. همه راهها بسته بود.

راهم باز شد. اما دیگه نمی خواستم برم.

حالا می خوام که برم. تصمیم گرفته ام که برم. دیگه موندن نداره.

«واسه من سفر همیشه یه کبوتر سفیده

که رو سینه سفیدش قطره قطره خون چکیده»

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

ما ملت ايران

ای کاش یه آدم با سواد با حوصله پیدا می شد که بره برای این دولت توضیح بده که ۱- اصولا «برنامه» چیه و به چه درد می خوره ۲ - عواقب به هم خوردن شدید برنامه ها چیه و ۳ - اینکه مردم برای زندگیشون برنامه دارن! آخه دو روز تعطیلی بی خبر و پیش بینی نشده و بی دلیل و بی حساب و کتاب؟ و اگه این ملت تنبل بی خیال که به جای اعتراض و پرسیدن دلیل تعطیلی از خدا خواسته بلند می شن می رن سفر - البته نه اونهایی که حتی بدون تعطیلی های بی حساب و کتاب هم دخلشون به خرجشون نمی رسه و کسی هم به فکرشون نیست - بخوان بی حساب و کتاب هم بچه دار بشن چه گندی برداره دنیا رو!

هیچ کس یک لحظه فکر کرد که اون بیچاره ای که اول وقت چهارشنبه باید بره بیمارستان بستری بشه و به سرعت عملش کنن حالا فردا صبح از کدوم بانک باید پول بگیره تا کارش راه بیافته؟ یا هزاران هزار بدبخت دیگه ای که هر کدوم صدتا گرفتاری دارن...نه، چرا به خودمون زحمت بدیم و فکر کنیم وقتی می تونیم مثل گوسفند توی پرواربندی زندگی کنیم، ولی به جا و به موقع، یعنی توی مهمونی و سر میز شام با سخنرانی های فضیلانه و نقدهای آب نکشیده و تحلیل های از سر شکم مون دیگران رو مات و مبهوت عقل و دانش و درک و فهممون کنیم.

یه وقت هایی واقعا ترجیح می دم جز جمعیت پشه های آنوفل جهان باشم تا جمعیت ایران.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()