همين امشب اتفاق افتاد
اشتراوس سرشو از توی موجهای دانوب بیرون آورد و دم گوشم زمزمه کرد: دیگه وقتشه که از پرده اتاقت یه پیرهن برای خودت درست کنی.
راست گفت. پارچه سنگین آبی، توی پیچ و خم والس؛ درست عین موجهای دانوب.
پس چرا همیشه دلم می خواست زرد باشه؟ زردی که تهش خردلی بزنه. براق.
وین؟ خداکنه.
ماندانا
مهندس ها و عمله های علم
جناب مالانوسکی، کارشناس لهستانی الاصل یونسکو که در ساخت و تجهیز دانشگاه امیرکبیر - پلی تکنیک - همکاری می کرده، یکی از وظایفش انتخاب افراد برای هیئت علمی دانشگاه بوده. متقاضی ها مسئله های ریاضی و فیزیک رو حل می کرده اند تا توانایی علمیشون ثابت بشه، اما پیش ایشون که می اومدن با سوالهای خیلی ساده روبرو می شدن. مثلا می گفته صد سانتی متر مربع رو روی این میز نشون بده! خیلی ساده است نه؟ ولی خیلی از تحصیل کرده ها از همین گزینش رد می شدن. چون شعور و تجسم مهندسی هیچ ربطی به سواد و توانایی در حل دیفرانسیل و انتگرال نداره. مالانوسکی هم توقع نداشته که مخاطبش سطح دقیق رو بدون یه میلی خطا نشون بده. فقط می خواسته بدونه که طرف چه تجسمی از این همه عدد و رقمی داره که صبح تا شب باهاشون سروکار داره.
یه مثال دیگه از خاطرات تحصیل پدرم توی همون دانشگاه. استاد توی امتحان مسئله داده بوده که آبی توی لوله در حرکته، حرارت آب و طول مسیر حرکت و سایر فاکتورها رو داده بوده و دانشجوها می بایست حرارت آب رو در پایان مسیر لوله محاسبه می کرده ان. روزی که استاد با ورقه های تصحیح شده به کلاس میاد یکی از بچه ها رو صدا می کنه و داد سرش می زنه که مرتیکه برو گمشو از کلاس من بیرون. کی به تو گفته بیای مهندس بشی؟ کی تو رو توی مدرسه مهندسی ثبت نام کرده؟ پسره می پرسه مگه چی شده؟ استاد می گه تو جواب مسئله رو چندهزار درجه در آوردی! حالا توی محاسبات ریاضی اشتباه کردی، به عقلت نرسید که توی این حرارت لوله هم ذوب شده، آب که هیچی!
این دوتا مثال جون می دن برای اینکه ثابت کنی اونهایی که از مدرسه مهندسی بیرون میان دو گروهن. مهندس ها و عمله های علم. گروه سوم هم که هیچ کدوم نمی شن رو حذف به قرینه معنوی کردم. مهندس اونیه که تجسم و تفکر و شعور مهندسی داره و حتی اگه شاگرد اول دانشکده هم نباشه توی حرفه موفق می شه. عمله های علم هم اونایی ان که درس خوندن و مسئله هم حل می کنن و توی کار هم خیلی ناموفق نیستن اما اگه طراحی پروژه رو بهشون بسپری فاتحه اش رو می خونن. باید توی رده جونیور بمونن و مسئله بدی حل کنن. یک زیرمجموعه از این گروه هم اونهایی هستن که فکر می کنن با خوندن یه رشته مهندسی و آشنایی سطحی با رشته های دیگه که بالاخره توی چندسال رفت و آمد در دانشگاه پیدا می کنن، می تونن در تمام رشته های مهندسی اظهار نظر کنن که وای از دستشون. این آدمها اگه دوزار، فقط دوزار، یعنی دقیقا به اندازه همون دوزاری که دیگه تلفن عمومی هم باهاش بوق آزاد نمی زنه درک و شعور مهندسی داشتن می فهمیدن که اون چهار پنج سالی که اونها سر کلاس خودشون نشسته بودن یه عده دیگه هم توی یه ساختمون دیگه مشغول خوندن درسهای دیگه ای بوده ان و در حرفه خودشون چیزهایی می دونن که بقیه حتما نمی دونن، و دیگه خودشون رو ضایع نمی کردن. اما نداشتن تجسم مهندسی نمی ذاره فاصله بین رشته عمران و مهندسی نرم افزار رو ببینن و درک کنن. تازه یه عیب دیگه هم دارن، اگه یه مهندس نرم افزار راجع به نقشه شون حرف بزنه حتما رگ غیرتشون می زنه بالا که آقا تو مهندس عمرانی یا من؟!
بعضی ها ایکس و میتسوبیشی و کریستال لازم ندارن.
ماندانا
ای قوم به حج رفته
تا همین چند وقت پیش که هنوز فرض محال محال نشده بود. احتمالا هنوز هم محال نشده و قابل کاربرده.
این مطلب رو هم به عنوان کسی می نویسم که همه اعتراض های به آبگیری سد سیوند رو امضا کرده و توی بعضی تجمع ها هم شرکت کرده و ...
فرض کنیم آب گیری سد سیوند متوقف بشه. برنده شدیم؟ آثار تنگه بلاغی و آرامگاه کوروش بزرگ نجات پیدا کرد؟ بله. خوب، حالا چی می شه؟ باستان شناسها می رن به منطقه و شروع می کنن به حفاری در دهها، صدها و شاید هم هزارها سایتی که شناسایی شده. شهرها، ساختمونها و انواع و اقسام ظرف و کاسه و کوزه و طلا و جواهر و شاید اگه خوش شانس باشن پارچه و لباس و باقیمانده غذا و اسکلت و فسیل از زیر خاک در میارن. شاید در بعضی جاها شهرها بیش از یک لایه تاریخی هم داشته باشن. آخرش اون چیزی که در میاد چیه؟ مقداری سازه که نمی شه جا به جا کرد. باید همون جا بمونه و نگهداری بشه. تعدادی اشیا و لوازم برای موزه، و یه عالمه اطلاعات در مورد تاریخ و فرهنگ و هنر و دین و سیاست و دولت و مناسبات اجتماعی مردم منطقه در زمانهای دور و خیلی دور که در نهایت به شکل کتاب در میاد. خوب، فرض کنیم همه این اتفاق ها افتاد. چی به سر سازه ها میاد توی کشوری که حاصل کاوشهای باستان شناسی انجام شده تا این زمانش از گزند باد و بارون و آفتاب و ملت بی فرهنگ در امان نیست؟ اشیا موزه ای یا سر از موزه های خارج در میاره و توریست و ثروت بیشتری نصیب اونها می کنه یا باید بره توی انبار موزه های ایرانی خاک بخوره، تازه اگه انبارهاشون جا داشته باشه، و همیشه در خطر دزدیده شدن و اتفاقی خراب شدن و هزار پیش آمد ناخوش آیند دیگه باشه. شاید بعضی جالب ترهاش هم بگذارن توی موزه. من و تو که اینقدر سینه چاک می دیم برای تاریخ مغروقمون، سالی چندبار موزه می ریم؟ مگه دیدن فیلم های روز هالیوود بهمون فرصت می ده که بریم موزه؟ چه کاریه؟ وقتی می شینیم پای تلویزیون و یه مطلبی رو جویده و قورت داده و هضم شده می گذارن توی دهنمون و دیگه لازم نیست فکر کنیم، چرا بریم موزه که یا ناچار بشیم فکر کنیم و یا از دیدن یه مشت کاسه کوزه که همه هم شبیه هم هستن حوصله مون سر بره؟ و آیا همین تعداد کتابی که باستان شناس ها در مورد تاریخ کشورمون نوشتن مگه خوندیم که نگران باشیم به تعدادشون اضافه نشه؟ نه واقعا مگه ما ایرانی ها خودمون رو می شناسیم که حالا بخوایم بیشتر بشناسیم؟ برای شناختن خودمون کافیه چند لحظه گوشه پیاده رو بایستیم و به خیابون و مردم و رفتار و روابطشون نگاه کنیم. مای واقعی اونجا هستیم نه در دل تنگه بلاغی. اونجایی که از روی خط عابر پیاده و دوتا خط ممتد دور می زنیم. اونجایی که جلوی چشم همدیگه آب دهن توی خیابون می اندازیم با ده جور افکت صوتی. اونجایی که با تمام قدرت سیلی توی گوش بچه مون می خوابونیم و صدتا ناله و نفرین حواله اش می کنیم چون بچه است و نمی تونه پابه پای ما از این مغازه به اون مغازه بیاد.
تنگه بلاغی و راه شاهی با تمام شکوه و جلال و اسرارش ناشناخته بمونه سرافرازتره تا اینکه به عنوان گذشته ما به دنیا معرفی بشه.
آنها که به سر؛ در طلب کعبه دویدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
از سنگ یکی خانه اعلای معظم
اندر وسط وادی بی زرع بدیدند
رفتند در آن خانه که بینند خدا را
بسیار بجستند خدا را و ندیدند
چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف
ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند
کای خانه پرستان؛ چه پرستید گل و سنگ
آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند
آن خانه دل و خانه خدا واحد مطلق
خرم دل آنها که در آن خانه خزیدند
مانند الف راست برفتند به لبیک
آنها که در این خانه چو گردون بخمیدند
بر خطّه آن مشعر وحدت چو گذشتند
خط لمن الملک بر اغیار کشیدند
حزبی که بجز سنگ؛ ره از خانه ندیدند
چون حزب شیاطین ز در حق برمیدند
ماندانا و مولانا
بابا، ما ملتی هستیم که امروز عکس بزرگ صفحه اول یکی از روزنامه های روشنفکریش از سریال باغ مظفر بود و خبر ساخت بخش دوم این سریال! یعنی هیچ خبر فرهنگی مهمتری یا نداریم یا داریم ولی خریدار نداره، حداقل به اندازه خان مظفر نداره!
چون که صد آيد بيست هم پيش ماست
چی تو این مملکت برنامه صد ساله داره؟ خوب معلومه. بلوک های بزرگراه مدرس شهر تهران. لطفا چپ چپ نگاه نکنین. این دفعه که رد شدین دقت کنین می بینین تابلو زدن که بلوک کشی این بزرگراه براساس طرحی صدساله انجام شده و شرکت تولید کننده بلوک ها دوام اونها رو تا بیست سال تضمین کرده. چه شهامتی. بلوک سیمانی رو توی آب و هوای تهرون و زمستون شمرون تا بیست سال آدم ضمانت کنه. دم تکنولوژی گرم. ولی بدبخت شدیم رفت پی کارش. این بلوک هایی که قراره حداقل بیست سال بخشی از نمای یکی از پر رفت و آمدترین بزرگراههای شهرمون باشه رو اینقدر پیمانکار بد و کثیف اجرا کرده که بهتره سرعت مجاز خط سرعتش رو حداقل صدکیلومتر در ساعت تعیین کنن تا هیچکی چشمش به بندکشی های کثیف و بی قواره اش نیفته. طرف نکرده یه ماله بده دست بناهاش. همه بالا و پائین و پهن و باریک و پر از جای دست و انگشت، یه جاش فرو رفته یه جاش قلمبه شده. کاش پیمانکار گرامی به کیفیت اجرا هم به اندازه کیفیت بلوک ها اهمیت می داد. من امیدوارم بلوک ها رو بهش انداخته باشن و اولین زمستون ترتیب همه اش داده بشه که ناچار شن عوض کنن.
بعد هم مگه شهر تهران برنامه صدساله داره که بزرگراه مدرسش داشته باشه؟ یا بزرگراه مدرس نقطه آغاز برنامه ریزی تهران هست و بقیه چیزها قراره براین مبنا طراحی بشه؟ حیف که وقت گیر دادن ندارم.
ماندانا
کارگاه تجسم آزاد
الان توی باکو نشسته ام، روی یه نیمکت سنگی سیمانی، ساعت هشت صبح، آسمون ابری، درخت های سرو رو می بینم و گهگاه رهگذری که از این گوشه خلوت شهر رد می شه. هوا اینقدر سرده که دلم می خواد گوشهامو بکنم بندازم دور. مرسده و ماندانا و مرجان و مژگان اون طرف دارن قدم می زنن و به منظره شهر که زیرپاشونه نگاه می کنن. من دنبال یه کادر خوب برای عکاسی می گردم. قراره بریم موزه. همون موزه ای که از بس مشتری نداشت همه بخاری ها و چراغ هاش خاموش بود. یه ساختمون زیبا با تالارهای بزرگ و سقف های بلند. به هر سالنی که می رسیدیم مسئول سالن چراغ رو روشن می کرد و وقتی ازش خارج می شدیم پشت سرمون خاموش. تنها کسانی بودیم که به موزه اومده بودیم. چند ساعت اون تو بودیم رو نمی دونم. توی سالن های آخر گاهی نرمش می کردم که گرم بشم و طاقت بیارم این همه اثر هنری رو ببینم. تا مغز استخونم یخ کرده بود. بلوز پشمی و کت و پانچو در برابر سرمای تنهایی نشسته به کالبد ساختمون هیچ بود. محسمه برنزی دیونوسوس، خدای شراب یونانی ها. مجسمه ای که نخوندم کیه، چون برام تصویر مفیستو - داستان فاوست - رو زنده کرد و ترجیح دادم برام به همون نام باقی بمونه. یادم افتاد شبی که داشتم فاوست رو می خوندم وقتی به جایی رسیدم که داشت مفیستو - ابلیس - رو تصویر می کرد ناخودآگاه کتاب رو گذاشتم کنار و گوشه کاغذی که کنار دستم بود تصویری کشیدم که بعد دیدم می تونه مفیستو باشه. اون طراحی رو هنوز دارم، احتمالا لای کتاب فاوست. بیرون بارون تند و سردی میاد. فاصله بین در خروجی و ون قرمز رو به سرعت طی می کنیم. هوای بیرون هم به همون سردیه. فقط اکسیژن بیشتری داره و تازه است. موقع سوار شدن همه مون به راننده می گیم: خوش گلدیدیم! چون هر وقت سوار می شدیم بهمون می گفت خوش گلدی - خوش اومدی - و ما بچه پرروها به خودمون گرفته ایم و از ترکیب دستور زبان فارسی با کلمات ترکی واژه خوش اومدیم رو برای خودمون درست کرده ایم و هربار سوار می شیم یکی یکی تکرارش می کنیم و می خندیم. اسم راننده چی بود؟ مردی آروم و خوش اخلاق و خوشرو و باحوصله. اگه با حوصله نبود که توی اون مدت از دست ماها خل شده بود. ده روز صبح تا شب توی ماشینش هر الم شنگه ای که خواستیم راه انداختیم. توی ماشین کم کم گرم می شیم. چهره آروم آنجلا، مترجم و راهنمامون که روی صندلی جلو کنار راننده می شینه و به سمت ما برمی گرده و شوخی و خنده های ما رو نگاه می کنه و گاهی یه لبخندی می زنه. دلم می خواد برم اون خیابونی که ساختمونهای قدیمی داشت و سنگفرش بود و همه پیاده رفت و آمد می کردن و همه سالن های تئاتر و باله اش تعطیل بود و حسرت یه باله یا اپرا رو به دل من گذاشت، ولی جوون هایی بودن که اونجا می نشستن و ساز می زدن و پول جمع می کردن. دلم می خواد برم روبروی یکی شون که ویلن سل می زنه بشینم و ساعتها نگاهش کنم و گوش کنم. ناهار دستپخت سوینچ خانم انتظارمون رو می کشه. بابا گفته بود صبح ها میاد کارهای خونه رو می کنه و ناهار می پزه چون بیرون اصلا نمی شه غذای مطمئن گیر آورد. اولین صبح که در زد همه ردیف وسط هال خوابیده بودیم. در که زد مثل شنگول و منگول و حبه انگور رفتیم پشت دری که چشمی نداشت و از بس ضخیم بود اگه اون ور یه مرد حرف می زد این ور صدای زنونه به گوش می رسید. می خواستیم مطمئن بشیم که کسی غیر از این خانم نیست تا در رو باز کنیم. به ساعت قرارمون با آنجلا مونده بود. آهان اسم آقای راننده مبارز بود و ما عمو مبارز صداش می کردیم. یه نوار ایرانی داشت که تمام مدت می گذاشت تا از ماها صمیمانه پذیرایی کرده باشه و احساس غربت نکنیم. ده روز مسیرهای کوتاه و بلند و داخل و بیرون شهر همه اش به کاست شهرام و ناهید گوش کردیم. من منتظر بودم در رو که باز می کنیم یکی از این زنهای گرد و قلنبه اروپای شرقی با بلوز پشمی و دامن بلند خاکستری قل بخوره بیاد تو که یه روسری کوچیک پشت گردنش گرده زده و وقتی می خنده یکی دوتا دندون طلا توی دهنش باشه. در کمال ناباوری اون ور در یه خانم ایستاده بود بسیار خوش قیافه با پوست سفید و موهای های قهوه ای طلایی درست کرده و کت و شلوار سورمه ای، کت چرم مشکی بلند که کمرش رو تنگ بسته بود و آرایشی کامل و زیبا. اومد تو و شروع کرد به ترکی سلام و علیک کردن و خوش آمد گفتن و از ماها تعریف کردن که این یکیش تعارف بود. ما پنج تا همون لحظه از توی رختخواب پریده بودیم بیرون و اصلا تعریفی نداشتیم. بعد هم رفت تو اتاق و با یه شلوار مشکی و یه بلوز سفید مشکی شیک اومد بیرون و روش پیش بند بست و شروع کرد به کار. ماها به سرعت رختخواب ها رو جمع کردیم و لباس پوشیدیم و مرتب نشستیم یه گوشه تا صبحانه حاضر شد. به بچه ها گفتم فکر می کنم بهتره ماها بمونیم تو خونه کارها رو بکنیم و این خانم بره بگرده. می دیدیش فکر می کردی حداقل یه شرکت اروپایی زیر دستش داره می گرده. ولی برای گذران زندگی با دوتا مدرک لیسانس علاوه بر کار در آزمایشگاه کار خونه داری هم می کرد. روزهای بعد دیدیم که چه زن نازنین و مهربونیه.
توی این هوا قزقلعه رفتن خیلی خوبه. سکوت و آرامش و ابر و بارون و هوای خوب. بریم بچه ها؟
... همه اینها خاطره بود. الان توی هوای ابری داشتم توی کوچه ها پیاده روی می کردم. سروهای نقره ای انتهای کوچه، پسری با موهای خرمایی مجعد و بلند با کت و شلوار جین سورمه ای و یه کیف برزنتی ارتشی که کج انداخته بود و تک تک دونه های بارون منو بردن به سالها پیش و ول کردن وسط باکو و بعد هجوم خاطرات شروع شد.
ماندانا
تولدت مبارک خبرنگار محبوب من
امروز تن تن صد ساله شد. اینقدر می تونم در موردش بگم و بنویسم که نمی دونم چی بگم و بنویسم. غیر از اینکه بنویسم: تولدت مبارک تن تن. فکر می کنم مروری بر صحنه هایی موندگار از این کمیک استریپ استثنایی بهتر از حرف زدن درموردش باشه.
کتاب گنجهای راکام اونجایی که کاپیتان هادوک می خواست عذر زیردریایی پروفسور تورنسل رو بخواد هرچی داد زد تورنسل نشنید، بنابراین روی دیوار نوشت: آتیش به جون گرفته لعنتی، ممکنه کر باشی ولی کور که دیگه نیستی! زیردریایی تو به درد ما نمی خوره! و دستهاشو تکوند و رفت. و بعدش کاپیتان هادوک پروفسور تورنسل رو خوابیده توی کشتی پیدا کرد و داشت تکونش می داد که بیدار بشه و می پرسید مشروب های منو چیکار کردی؟ و اون جواب داد جداشون کردم! منظورش تیکه های زیردریایی بود که یواشکی سوار کشتی کرده بود.
یه جا همه روی عرشه کشتی بودن و دنبال جزیره ای می گشتن که طبق محاسبات کاپیتان می بایست نزدیکش باشن. تورنسل از کاپیتان پرسید: کاپیتان اون جونوری که اونجا از آب پرید بیرون یه ماهیه؟ و کاپیتان جواب داد نه خیر یه پیانوست! همین موقع دوپونت و دوپونط از راه رسیدن و گفتن: کاپیتان معذرت می خواهیم اما واقعا یه اشتباه کوچیکی توی محاسبه شما هست... ما الان اینجا هستیم. کاپیتان کاغذ محاسبات رو خوند و جواب داد: حق با شماست. من اشتباه کرده بودم. آقایون ممکنه کلاتون رو وردارین؟ پرسیدن: دیگه چرا باید کلامون رو ورداریم؟ و کاپیتان گفت: که فرمودین طبق محاسبه شما ما الان وسط کلیسای سنت پیر در رم هستیم!
توی ماجرای تورنسل کاپیتان هادوک باز می خواست از دست مامور بیمه سرافین لامپیون که هوار شده بود سرش و داشت داستان های بی مزه عمو آناتولش رو تعریف می کرد راحت بشه و بهش گفت: من همه جور بیمه دارم، عمر، بیمه حوادث، بیمه تگرگ، باران، سیل، جذر و مد، باد، بیمه وبا، سرماخوردگی، دست و پا شکستگی، بید، موریانه و ملخ، ... بله، بیمه همه چی رو دارم! تنها بیمه ای که ندارم بیمه علیه آدمهای مزاحمه! سرافین لامپیون هم گفت: چه آدم خوشمزه ای هستی! باشه یکی واست می فرستم. نه اصلا بهتره خودم واست بیارم. اینطوری بهتره، چون می تونیم چند ساعتی هم با هم خوش باشیم! و رفت. و بعد حرص خوردن هادوک: لعنت به خودش، بیمه هاش و اون عمو آناتول نکبتی!
یه جا توی روی کره ماه قدم گذاشتیم دست یکی خورد به اهرم کنترل جاذبه و نیروی جاذبه درون سفینه قطع شد و همه توی هوا معلق شدن. تن تن خودشو رسوند به اهرم و گفت همه خودتونو به یه جایی بگیرین می خوام جاذبه رو وصل کنم. به محض اینکه وصل کرد دوپونت و دوپونط خوردن زمین. ازشون پرسیدن مگه خودتونو به جایی نگرفته بودین که زمین نیافتین؟ گفتن چرا همدیگه رو گرفته بودیم!
و تن تن صد ساله شد.
ماندانا
راستی الان به این نتیجه رسیدم که این مژگان جمشیدی خودمون هم یه جورایی شبیه تن تنه ها!
( توی پرانتز، وبلاگ اسکناس رو آپ دیت کردم. لینکش همین بغله!)
روزمرگی، کليشه، و بالاخره پايان
آیا واقعا همزمانی ها نشانه هایی برای هدایت ما هستن؟ امروز ذهنم درگیر چیزی بود و داشتم فکر می کردم که بنویسمش یا ولش کنم بره. الان یه ایمیل از دوستی داشتم و لینکی که به وبلاگش در یاهو ۳۶۰ می رسید. بالای وبلاگش اینو نوشته:
You cannot be a special person in the world if you are a copy of something. You really become a star when, with your art, your style, you create your own identity.
مصمم شدم بنویسمش.
همه آدمها از روزمرگی خسته ان. حداقل اینجوری اظهار می کنن. فکر می کنن زندگی باید تنوع داشته باشه. به نظر همه تظاهر کار بدیه و جالب نیست. همینطور دروغ گفتن؛ به دیگری و به خود. ولی در عمل خیلی ها از اینکه تو خودت باشی خوششون نمیاد. وقتی خودت هستی و تن به کلیشه ها و تابوها نمی دی و سعی نمی کنی مثل دیگران فکر کنی، بپوشی، بخوری و رفتار کنی مستقیم یا غیرمستقیم محکومت می کنن. دلشون می خواد تو هم مثل همه چیز خاکستری باشی و خنثی. حتی یکی از اون بازی های روانی مندرس رو به کار می گیرن برای تحت فشار قرار دادن تو که خودت نباشی و بهت می گن تو می خوای با این کارات جلب توجه کنی! تو دوست داری بگی با بقیه فرق داری. تو ...
این رفتارها روی من که تاثیری نداره چون تکلیفم با خودم روشنه. آدمها دو گروهن. اونهایی که می فهمن و اونهایی که نمی فهمن. اونهایی که می فهمن که خوب می فهمن، اونهایی که نمی فهمن هم مشکل خودشونه و من نگران نیستم چی فکر کنن و بگن. برای من اهمیت و وزنی ندارن. ولی این تناقض رو درک نمی کنم که هی از روزمرگی می نالن و بعد با تمام وجود کلیشه ها رو حفظ می کنن. واقعا عقلشون کم نیست؟ چرا از اینکه خودشون باشن می ترسن؟ چرا خود واقعی دیگران رو نمی تونن تحمل کنن؟ اون هم وقتی که تاثیری توی زندگیشون نداره. حتی به عنوان یه تماشاگر هم تحمل دیدن تفاوت ها رو ندارن. چه جوری یه عمر دروغ و فشار و زندان رو به خودشون تحمیل می کنن و دوام میارن؟ چه جوری اسم این کار رو می گذارن زندگی کردن؟ این عمر تلف کردنه نه زندگی. نمی دونم. خدا شفاشون بده.
ولی ای اونی که عمیقا دلت می خواد منو وادار کنی مثل خودت احمقانه رفتار کنم، من منم! اگه آواز می خونم و سوت می زنم و روی بلوک های لب جوب راه می رم، اگه موقع رد شدن از حقانی از دیدن قله دماوند خوشحال می شم، اگه از دست احمق ها و عوضی هایی که سر راهم قرار می گیرن عصبانی ام و هرچی که درموردشون فکر می کنم به زبون میارم، اگه الکی خوشحالم، اگه بی خودی دلم گرفته و اگه مست بوی قهوه تنها توی کافی شاپ نشسته ام و چایی می خورم و می نویسم... من خودمم. تو بخوای یا نخوای. اگه بهتره که کسی عوض بشه اون یه نفر تویی نه من. قدرت و شهامتش رو داری؟ من هم دیگه عادت کرده ام هرکی بهم می رسه به زبون خودش بهم بگه تو یه جور دیگه ای هستی.
این هم یه نشونه دیگه. مطلب دوم فروردین یکی از بازیگرای تئاتری مورد علاقه ام، شبنم طلوعی.
ماندانا
دیروز صبح توی خیابون سروش نبش کوچه اول علیرضا رو دیدم. با هم سرازیر شدیم و سر کوچه پائینی اون درختچه های زرشکی و صورتی رو نشونش دادم. دوربین هم همراهم بود. مثل خیلی از روزهای دیگه که اونجا رد می شم با دوربین. ولی هرگز به این صرافت نیافتاده بودم که ازش عکس بگیرم. حالا علیرضا کامنت گذاشته که برام عکس می گیره و می فرسته. خیلی خوشم اومد. معمولا این من هستم که برای دیگران عکس می گیرم و براشون می فرستم. از این پیشنهاد خیلی هیجان زده شدم. کاش می تونست از آرامش و انرژی بکر و دست نخورده خیابون ابن یمین بین تقاطع سروش تا خیابون کنار پارک آزادگان هم برام عکس بگیره. اون یه تیکه اصلا انگار توی یه دنیای دیگه است و جاذبه اش منو به خودش می کشه. خیلی وقت ها به جای اینکه صاف برم سمت سیدخندان می رم یه دور شمسی قمری می زنم و اونجا می رم. عین دیوونه ها راهم رو دوبرابر می کنم ولی نمی دونین چه حسی داره اون پیاده رو و سربالایی کنار پارک و چه انرژی مثبتی.
ببینم باز این مژگان جمشیدی چه حرفی برام درست می کنه! امان از دست این روزنامه نگارا!
آسيب شناسی مردمان خوب اين آب و خاک
یکی از دلایل عدم تاثیر مردمان خوب در جامعه ما اینه که اکثرا از جنس امیرکبیرن. خوبن و دلسوز اما بی سیاست. امیرکبیر آدم روشن و وطن پرستی بود اما می خواست یه شبه و تنهایی همه کار بکنه و با همه در بیفته. نتیجه اینکه تیشه به ریشه خودش زد و ایران رو از وجود خودش بی بهره گذاشت. اگه یه کم آروم تر و با سیاست پیش می رفت و بعضی چیزهای کوچیک تر رو فدای هدفهای بزرگ تر می کرد شاید هم خودش به اون سرنوشت دچار نمی شد هم منشا خیر بیشتری برای ایران می شد. شاید اگه به حذف القاب و عناوین شازده های قجری گیر نمی داد درگیر مخالفت ها و توطئه های کمتری می شد. صبر می کرد تا کارهای مهمترش پیش بره و جای پاش محکم تر بشه به هرکی می خواست بند می کرد.
بقیه آدم خوب ها هم دقیقا همین مشکل رو دارن. بی سیاستن. به جاش آدم های عوضی تا دلتون بخواد زیرک و باسیاستن و برای همین تاثیرگذارتر. تاثیر منفی! سیاست تاثیر آدمها بر محیط رو تصاعدی افزایش می ده. تصاعد هندسی. خطی حرکت کردن خودکشیه. خودکشی هم هنر نیست. اگه تونستی بمونی و کارتو ادامه بدی مهمه. مثل گرمایل و ارمایل آشپزهای ضحاک که در ظاهر خدمتش رو کردن و تملقش رو گفتن ولی حداقل نصف جوونها رو از مرگ تونستن نجات بدن. شاید مثال واقعی این شخصیت ها آدمی مثل قوام السلطنه باشه. آدمی وطن پرست که به قیمت بدنامی خودش با سیاست تونست باقی بمونه و کاری بکنه. بعضی ها هم این جوری شهید هدفشون می شن. به قیمت بدنامی ولی با حسن نیت. اعتبار و آبرو رو شهید کردن هم کار هرکسی نیست. چوب دو سر طلا.
ماندانا
یاس های زرد که عین شله زرد به نخ کشیده از همه جا آویزونن تا چند روز دیگه از جلوه می افتن و به جاش آبشار طلاها پخش دیوارها می شن. شکوفه ها هنوز باطراوتن. یه آدرس می دم اگه رد شدین به یکی از منظره های مورد علاقه من نگاه کنین و لذت ببرین. بزرگراه رسالت. غرب به شرق. نرسیده به سیدخندان. خیابان سروش. به سمت جنوب که می رین آخرین کوچه سمت غرب. ضلع جنوبی کوچه جلوی خونه دوم یا سوم. دو سه تا درخت کوچولو با برگهای زرشکی و صورتی و سبز کنار هم. توی همون خیابون و بازهم وقتی رو به جنوب می رین نبش اولین کوچه سمت شرق هم یه خونه است با دیوار پوشیده از پیچک و باغچه ای پر از شمشاد توی کوچه. همه سال قشنگه. من بالاخره یه روزی جلوی این دیوار ساعتها خواهم ایستاد و نگاه خواهم کرد در حالیکه ترانه کوچه های دماوند اصلانی زمزمه می کنم. اوه، راستی، آلبوم «خط سوم» فرامرز اصلانی قرار بود بعد از چهار پنج سال وعده و وعید بالاخره سیزده به در منتشر بشه...
صدایم کن
صدایم کن
صدای تو ترانه است
نفس های تو در گوشم کلامی عاشقانه است
اگر از بودن و ماندن بدون عشق دلگیرم
صدایم کن به آوازی که من بی عشق می میرم...
اگه اورجینالش رو گیر آوردین به من هم بگین.
وبلاگ اسکناس
«ببین اگه یک صدم این رقم رو هم برای تبلیغات و فرهنگ سازی خرج کنن و جلوی حیف و میل شدن این پول رو بگیرن می دونی با این پول می شه چیکارها کرد؟ خیلی بودجه بزرگیه.» معنی و مفهوم بودجه تبلیغاتی بزرگ برای یه بازاریاب تبلیغاتی حداقل به معنی یه پورسانت خیلی خوبه. این حرفی بود که پنج شیش سال پیش به یکی از بچه هایی که با شرکت به عنوان بازاریاب کار می کرد زدم. کپی مقاله ای رو که یکی دوسال قبلش از یه روزنامه گرفته بودم دادم دستش، خوند و عدد و رقم ها رو دید. حرفم حرف حساب بود. چشاش برق زد و گفت رفتم دنبالش. گفتم تو فقط برو صحبت کن و ارتباط برقرار کن، استراتژی و ایده و شعار و متن همه با من، روی همه اش مدتهاست که فکر کرده ام و یه پیشنهاد خیلی شسته رفته می تونیم بهشون بدیم. مدیر شرکت هم موافق بود و طبق معمول حمایتم می کرد، بهم اعتقاد داشت و البته نتیجه اعتمادش رو هم گرفته بود. اون همه درک و حمایتی که در طی سالها همکاری ازش دیده بودم - و هنوز می بینم - موهبت بزرگی بود که مشابه اش رو از انگشت شمار آدمهایی دیده ام که همه شون هم استادم بوده ان. استاد چاپ و لیتوگرافی ام - خدا رحمتش کنه - که توی همون شرکت کنارش کار کردم. استاد داستان نویسی و استاد عکاسی ام. کسانی که همیشه بهم بال و پر و شهامت بیشتر و بیشتر داده ان - غیر از خانواده ام و یکی دوتا از دوستام - کسانی که منو شناخته ان و تونسته ام باهاشون ارتباط عمیقی برقرار کنم. معدود آدمهایی که کنارشون احساس درک شدن رو داشته ام. وقتی آدمی هستی که فکر و ایده زیاد داری باید اینقدر خوش شانس هم باشی که همچین آدمهای خوبی کنارت قرار بگیرن تا بتونی ایده هاتو به اجرا برسونی و چیزی به جهان اضافه کنی؛ اگه نه می شه تراژدی پروژه این ترم گذشته من که یه ایده فوق العاده رو سه نفر آدم بی فکر و بی مسوولیت گند زدن بهش. نمی دونم از بی مسوولیتیشون بود یا حسادتشون. ولی براشون متاسفم. خیلی سخته آدم شاهد خراب شدن ایده اش باشه. برای من درست مثل شکنجه شدن بچه نوزادم بود جلوی چشمهام، شکنجه ای که چندماه طول کشید و آخرش هم نوزادم مرد. به تلافی اش عین هر مادر دیگه ای می تونستم استاد و همگروهی هام رو به راحتی بکشم که این جنایت رو مرتکب شدن، ولی نمی دونم چرا این کار رو نکردم. فقط از صمیم قلب از خدا خواستم که عین همون کاری که با بچه من کردن با بچه هاشون بکنه. بچه ای که به جای زهدانم توی ذهنم خلق کرده بودم و پرورش داده بودم. خیلی بیشتر از نه ماه شب و روز باهاش زندگی کرده بودم، شاهد رشد و شکل گرفتنش بودم، نصفه شبها به مغزم لگد زده بود و بیدارم کرده بود و هی ول خورده بود و خواب رو ازم گرفته بود، بی تاب به دنیا اومدن و لمس کردنش بودم و بزرگ شدنش و به بلوغ رسیدنش؛ که کشتنش. درسته که دوباره می تونم به دنیا بیارمش و بزرگش کنم و این کار رو هم خواهم کرد، ولی مرگ بچه، اون هم بچه اولت که تمام عشقت رو به خودش می کشه از مردن خودت هم سخت تره. این روزها که حالم بهتر شده همه اش حرف سعدی توی گوشمه: «گوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفيس است و غبار اگر به آسمان رود همچنان خسيس.» استاد و همگروهی هام اگه فکر کردن که با این جنایتی که مرتکب شدن چیزی عایدشون می شده زهی خیال باطل. بگذریم.
قسمت نبود که اون همکار ما بتونه با بانک مرکزی اینقدر پیش بره که پروژه ای برای آموزش استفاده و نگهداری درست اسکناس تعریف بشه و کار رو شروع کنیم و ایده هام رو اجرایی کنم. گذشت و دو سال پیش خود بانک مرکزی با چندتا شرکت از جمله ما تماس گرفت و پیشنهاد خواست. ایده و برنامه. یه برنامه براشون نوشتیم ماه، چندتا طرح هم زدیم که واقعا زده بودیم حوالی خال! اما متاسفانه کار یه شرکت دیگه رو انتخاب کردن و فقط یکی دوبار هم آگهی هاش چاپ شد. یا خودشون دیدن چیز جالبی نیست و ادامه ندادن یا هر اتفاق دیگه ای که افتاد خلاصه نشد. درصورتی که واقعا هزینه امحا و چاپ اسکناس توی کشور ما دود از سر هر بنی بشری بلند می کنه. عمر اسکناس جاهای دیگه ده یازده ساله، تو کشور ما حداکثر چهار سال. شرمآوره. چند روز پیش تصمیم گرفتم از کلکسیون اسکناسهام که چندساله با همین نیت جمع کرده ام - خود اسکناس رو نه، اسکناس های مخدوش رو اسکن می کنم و تصویرشو نگه می دارم - استفاده کنم بلکه به سهم خودم بتونم قدمی برای حل این مشکل بردارم و تا جایی که می تونم دیگران رو نسبت به این پدیده حساس و آگاه کنم بلکه تغییر رفتاری رخ بده. از بین رفتن اسکناس دلایل و عوامل مختلفی داره و تنها یکیش مخدوش شدن اون توسط ما اقوام نژاده آریاییست! کار کردن روی تمام این عوامل کار یه نفر دو نفر نیست و نیاز به همه جور امکانات داره. من فعلا یه وبلاگ راه می اندازم برای نشون دادن نمونه هایی که دارم و شاید برخی تحلیل های رفتاری. شاید بعدش یه گروه اینترنتی یا ان جی اوی مجازی درست کنم و اگه دیدم مخاطب داره از مجاز بیرون بیارمش و ثبتش کنم. ولی همه اینها بستگی داره به بازخورد این کار و فرصتی که خواهم داشت. شاید هم کسانی پیدا بشن که دلشون بخواد روی این مسئله کار کنن و زحمت بقیه کارها رو اونها قبول کنن و من به عنوان یه مشاور و همراه کنارشون باقی بمونم. به هرحال فعلا که تقریبا سنگ مفت و گنجیشگ مفته، وبلاگه رو راه می اندازم تا ببینم چی پیش میاد. به زودی لینکش رو توی ستون لینک های کنار وبلاگم می تونین پیدا کنین.
ماندانا
متاسفانه خداحافظ گاری کوپر
فیلم؟ نه. چرا؛ فقط قدیمی ها. می تونین فکر کنین که من یه عقب مونده امل هستم که از دنیای مدرن سهمی ندارم. نه. من احتمالا پست مدرنم. پست مدرن به معنای فاصله بین تابلوی کفشهای دهقان ون گوگ و تابلوی جیغ مونش. دیدن خاک روی کفشهای یک دهقان و فریاد مدرنیته؛ هر دو باهم. من عاشق پوشیدن لباس قشقایی ام، و نشستن پای اینترنت برای تعامل با دنیا و اضافه کردن چیزی به اون. و جمع برداری این دو در سلیقه سینمایی من می شه فیلمهای کلاسیک و قدیمی و اکثرا سیاه و سفید. دوران مردانی مثل همفری بوگارت و گاری کوپر. من عاشق مردهای کلاسیکم، هرچند خودم دیوونه ام. مردهایی که روزی حداقل یه بار اصلاح می کنن، همیشه کت و شلوار می پوشن و کراوات می زنن، حداقل ده جور گره کراوات بلدن و لباس و گره کراواتشون با قیافه شون و مناسبت زمان همخونی داره. هیچوقت متانتشون رو از دست نمی دن و پشت اون ظاهر آروم و خونسردشون یه مغز پر و پیمون دارن. نه اینکه فقط به درد عکسهای مجله وگ بخورن. من زیبایی سوفیا لورن و آوا گاردنر رو همیشه تحسین می کنم، زیبایی طبیعی و کاملا زنانه ای که نه از دیدنش خسته می شی و نه برات عادی می شه. من از دنیای پرخشونت و حماقت فیلمهای امروزی اصلا خوشم نمیاد. اگه قراره آلیس در سرزمین عجایب بشم و پا در دنیای پرده نقره ای بگذارم و به دوردست های ذهن یک کارگردان سفر کنم ترجیح می دم به رم برم و داستان دیدار و عشق یک پرنسس و یک خبرنگار رو تماشا کنم، در تعطیلات رمی؛ هرچند درک نمی کنم چطور ممکنه زنی بتونه از گریگوری پک بگذره، از مردی که به خاطر رویاهای یک زن می جنگه و رویاهای خودش رو کنار می گذاره، باور نکردنیه؛ زنها همین کفران نعمت ها رو کردن که نسل گاری کوپرها منقرض شد دیگه! خداحافظ گاری کوپر. و همینطور نمی فهمم چطور آخر کازابلانکا زن داستان از همفری بوگارت گذشت، نه فقط به خاطر تیپ و قیافه بوگارت، بلکه به خاطر شخصیت جذاب ریک، اون هم در مقایسه با اون شوهر مربای آلوش.
ولی بیشتر از فیلم از کارتون دیدن خوشم میاد. توی کارتون همه چیز واقعی تره. فنجون های چایی می رقصن و هیولاها به شکل واقعی شون سر راه آدم سبز می شن. داستانها هم انسانی تر می شن. پوکوهانتس و مولان و دختر کولی داستان گوژپشت شخصیت های بزرگی ان. سفیدبرفی رو می شه دوست نداشت؟ خودش که هیچی، شاهزاده اش هم جذاب ترین شاهزاده ایه که من تا حالا توی کارتون ها دیده ام. پرنس چارمین سیندرلا رو صد هیچ می بره.
چند سال پیش برای یکی از درسهام می بایست یه کار ارائه می دادم. انتخاب سوژه آزاد بود. هر چیزی مرتبط با فنآوری اطلاعات. من روی تاثیر دسترسی به اطلاعات بر زندگی زنان کار کردم. خوب یه سری صحبت های کلی و جزئی و بعد هم یه مثال. من به سادگی کلام خیلی معتقدم. هرچه ساده تر، ماندنی تر و موثرتر. از اونجایی که متوسط سن بچه های کلاس هجده نوزده سال بود و همه به دوره کارتونهایی مثل شیرشاه و دیو و دلبر و پوکوهانتس تعلق داشتن مثالم رو از همین کارتونها انتخاب کردم. چون هم داستان رو می دونستن هم می تونستم بهشون نشون بدم که حتی کارتون هم یه لایه دوم داره و فقط یه سری تصاویر جذاب از یه داستان سرکاری برای سرگرم کردن بچه ها نیست و هنوز هم هستن کارتونهایی که مثل قصه های قدیمی برای بچه نقش تربیتی دارن. مثال من مقایسه بین دختر کارتون پری دریایی بود با دختر کارتون دیو و دلبر. فرق این دو دختر چیه؟ پری دریایی یه دختر محصور در دنیای پدرسالاریه، دنیایی در کنترل پدری مقتدر که هرچند دخترانشون دوست داره، ولی اونها فقط ابزار تفریح و سرگرمی و نوازش عواطف پدر هستن و تا وقتی مطیع و سر به راهن مایه افتخارش. افتخار به سرکوب تمام نیازهای انسانی زن از راه تبدیل زن به عروسک. عروسک مردان جامعه سنتی. عروسکی که بزکش می کنن و توی تاقچه می گذارنش تا بعد که در آشپزخونه و زایشگاه مورد مصرف پیدا کنه. ولی پری دریایی کوچولو یه کمی پر شر و شورتر از اونه که گه گاهی زیرآبی نره و کنجکاوی های طبیعی شو کاملا فراموش کنه. و توی این دنیا که براش راهی به سوی انسانی زندگی کردن تعریف نشده و وجود نداره چه اتفاقی می افته؟ هر راهنمای بلد و نابلدی با حسن یا سونیت جلب اعتمادش رو می کنه و بهش اطلاعاتی رو می ده که اکثرا غلطه. توی کارتون این نقش رو یه پرنده خنگ مهربون بازی می کنه که دخترک رو دوست داره ولی ناآگاهه و از طرفی تنها ارتباط دخترک با دنیای بیرونه ولی خودش اینقدر بی اطلاعه که چنگال رو به عنوان برس سر به دختر معرفی می کنه. دختری که توی جامعه بسته و سنتی نمی گنجه به احتمال خیلی زیاد هم درگیر داستان هایی می شه که خارج از مسیر زندگی سنتیه و هم حمایت اطرافیان رو از دست می ده و گیر شیادهایی می افته که حتی پدر به ظاهر قوی و مقتدرش هم از پسشون برنمیاد چه برسه به یه دختربچه، و اگه عاقبت به خیر هم بشه از سر شانس و اتفاقه نه از سر دانایی و توانایی خودش و دوستانش. توی فیلم و کارتون بهش می گن لطف کارگردان! چیزی که توی زندگی واقعی متاسفانه وجود نداره. اما دختر داستان دیو و دلبر در فرهنگی متفاوت بزرگ شده. فرهنگی که دختر رو تشویق می کنه به خوندن، دونستن، مستقل بودن و حضور در جامعه و دنیای پر از زشتی و زیبایی. این دختر وقتی به گرفتاری برخورد می کنه شانس و اتفاق نیست که نجاتش می ده، بلکه دانسته ها و تجربه هاش هستن که به کمکش میان و نجاتش می دن، دختری که می تونه پدر رو نجات بده. اون یاد گرفته که از روی ظاهر قضاوت نکنه، صبور باشه و برای تغییر دنیا تلاش کنه، تا جایی که یه هیولای وحشی گردن کلفت و بی احساس رو به مردی باشخصیت و عاشق تبدیل کنه - به افتخارش هیپیپ هورا! - البته خوب نامردی هم نکنم، اگه بخوام درست تحلیل کنم باید بگم مردی رو که در اثر اتفاقاتی بخش انسانی و خوبش رو پس زده و به عبارتی از دست داده اینقدر تحمل می کنه و در حقش محبت و انسانیت می کنه که دوباره خوی انسانی و زیباش رو برمی گردونه. این دختر برای موفق شدن توی زندگی - نه برای سختی نکشیدن، سختی همیشه جزیی از زندگی بوده و هست و خواهد بود؛ تنها فرق بین آدمهای خوشبخت و بدبخت نتیجه ایه که از سختی های زندگی می گیرن - نیازی به لطف کارگردان نداره. تنها بدشانسی ای که این دختر میاره اینه که شریک زندگیش تا وقتی دیو بود خیلی خوش تیپ تر و دوست داشتنی تر بود تا وقتی که آدم شد! اون هم عیب نداره. بالاخره همه مردها که گاری کوپر و استیو مک کوئین و کلینت ایستوود نمی شن.
ماندانا
خونه خاله کدوم وره؟ از اين وره، از اون وره!
پرسش
سونی - اریکسون چه رنگیه؟
گزینه های موجود
۱ - زرد- نارنجی.
۲ - قرمز-زرشکی.
۳ - سبز کم رنگ و پررنگ.
۴ - سرخابی- بنفش.
پاسخ صحیح
زور نزنین؛ خودش هم نمی دونه! اگه می دونست همه آگهی های روی بدنه اتوبوسش یه رنگ بود!
شروع یه برنامه تبلیغاتی برای یه نام تازه یا نامی که هنوز جا نیافتاده و شناخته شده نیست باید با Branding یا «تثبیت نام تجاری» شروع بشه، و برای یه کالای گرون و به خصوص اگه غیر مصرفی باشه اتوبوس آگهی یکی از ابزارهای مناسبه. زمانش هم مهمه. من معمولا برای این کار توی تهران پونزده روز تعطیلی عید نوروز رو در نظر نمی گیرم مگه اینکه در شرایط خاص. اون هم خطوط اتوبوسی که در منطقه شمالی شهر رفت و آمد می کنن که اصلا و ابدا توی این روزها جواب نمی دن؛ همه ملت رفته ان سفر، بابت چی صاحب کالا پول بده؟ خوب حالا پیام و ابزار و زمان رو انتخاب کردیم، باید بریم سراغ طرح. طرح باید چه خصوصیاتی داشته باشه؟ خیلی چیزها هست که باید در نظر گرفته بشه، ولی اصلی که هرگز نباید زیر دست و پای انواع و اقسام نیازها و محدودیت ها له بشه اصل هویت کالاست. کالا باید هویت داشته باشه و رنگ به وجود آورنده بخش بزرگی از این هویته. نگاتیو کانن با زرد شناخته می شه، فوجی با سبز و کونیکا با آبی. به دلایل انتخاب این رنگها کاری ندارم. مهم اینه که طراحان هویت کالا حساب کتاب های خودشونو کرده ان و فونت و رنگ و فرم و سایر المان هایی که هویت کالا رو تشکیل می دن رو طراحی کرده ان و این هویت باید در همه جا یکسان باشه؛ سوئد، ایران، آنگولا... هیچ فرقی نمی کنه. این هویت کالاست که تبدیل به ابزار برش بازار می شه. البته یه جاهایی هم دست و پاگیر می شه، مثل رنگ قرمز برای کوکاکولا در خاور دور، دقیقا خاطرم نیست در چین بود یا ژاپن که این رنگ به خاطر مسائل فرهنگی و مفهوم رنگ قرمز در اون جامعه براش مشکل ساز شده بود. به هرحال کالا اگه می خواد در بازار موفق بشه باید هویت داشته باشه، و نقش رنگ در هویت کالا انکارناپذیره. ولی متاسفانه مدیران شرکتی که نمایندگی موبایل های سونی - اریکسون رو دارن نه تنها خودشون از مارکتینگ اطلاعات کافی ندارن بلکه نشون دادن که معیارهای انتخاب یه مشاور تبلیغاتی خوب رو هم نمی دونن، چون اگه می دونستن الان در حق پول بی زبون و بدتر از اون هویت کالاشون این جنایت رو نمی کردن. می گم متاسفانه نه برای اینکه نیومدن با من قرارداد ببندن، چون دیگه خیال فعالیت در زمینه تبلیغات رو ندارم حتی اگه مشتری پورشه باشه؛ می گم متاسفانه چون این پولی که هدر می ره پول این مملکته؛ و چون وقتی متخصصان مارکتینگ خارجی این صحنه ها رو ببینن فکر خواهند کرد که توی ایران سواد مارکتینگ اینقدر پائین و کمه که شرکتها یه همچین اشتباهات بزرگی رو مرتکب می شن و آبرومون می ره؛ و باز به این دلیل که شرکتها و آدمهای کم تجربه تر توی این حرفه وقتی یه همچین روشی رو در کار تبلیغاتی نامهای بزرگ و معروف می بینن اون رو ملاک کارشون قرار می دن و مشتری های خودشونو هم می فرستن ته دره. رنگ بسیار جذاب و وسوسه ناکه، به خصوص اگه طراح گرافیک باشی و نشسته باشی پای یه اپل مکینتاش و انواع پالت های رنگ زیر دستت باشه، اصلا دلت می خواد همه دنیا رو رنگ کنی اون هم وقتی که توی جامعه ای زندگی می کنی که دچار فقر شدید رنگه، ولی خوب یه متخصص مارکتینگ باید بالای سر طراح باشه که چارچوب کار رو براش تعیین کنه وگرنه اگه طراحان گرافیک می تونستن همه امور تبلیغاتی رو به عهده بگیرن دیگه چرا این همه رشته های مارکتینگ و تبلیغات توی دانشگاههای دنیا به وجود می اومد؟
به هرحال اگه کسی با مدیران نمایندگی سونی- اریکسون آشنایی و رفاقت داره هرچه زودتر از این اشتباه آگاهشون کنه که هم پولشون رو حروم نکنن هم یه راهی نرن که برگشتش ده برابر رفتنش خرج و دردسر داشته باشه.
ماندانا
درضمن یه فتوبلاگ درست کرده ام و لینکش رو هم کنار وبلاگم گذاشته ام. عکسهایی از درختکاری، تعلیف و برنامه خداحافظی آخر سال بچه های جبهه...
