Mandana In Red

ترانه زندگی من

از هفته پیش دارم فکر می کنم که این حرفها رو کجا بنویسم. یه پست مستقل؟ یا در پاسخ به نظر دوستان به مطلب «زن از نوع سوم»، به عنوان یه کامنت برای همون مطلب؟ الان فکر می کنم که بهتره اینجا بنویسم.

من نمی گم آی مردها - از هر نوعی که هستین - بیاین منو بشناسین. من نیازی ندارم که منو بشناسین و یاد گرفته ام که مستقل باشم. شاید هم ذاتا مستقل هستم و هنوز یاد نگرفته ام وابسته باشم. من هرگز دنبال این نبوده ام و نیستم که کسی بیاد منو بشناسه و کشف کنه و یاد بگیره. ولی! اینجا یک ولی داره! و یاد جمله زیبای شکسپیر افتادم که در نمایشنامه آنتونی و کلئوپاترا از زبان ملکه مصر می گه: «کلمه ولی را دوست ندارم؛ زیرا لذت قبلی را ضایع می کند. ننگ بر این کلمه که چون زندانبانی می خواهد نابکار پلیدی را آزاد کند.»

ولی آقایان گرامی! اگر هر زمان و به هر دلیلی خواستید که من - زن از نوع سوم - رو بشناسین؛ باید برگردین و به من نگاه کنین، منو ببینین، منو بشناسین. شما نمی تونین کتابهای متفکران اروپایی رو بخونین که به زن اروپایی و گذشته و حال آینده اش نگاه کرده ان و اظهار نظر می کنن و بعد بخواین در مورد من نظر بدین! شاید بسیاری از دردها و مشکلات زنهای سراسر دنیا یکی یا خیلی شبیه باشه، اما هر زنی خودشه! در پشت سر من ماری آنتوانت ننشسته که در پیش روم سیمون دوبوار ایستاده باشه. من از سوزن دوزی های بلوچ می آم، از شالیزارهای ساحل خزر، از گنجینه کلماکره، از خاکستر زنی که در خوزستان خودسوزی کرده. اردویسور آناهیتا، چهل دختر، بی بی شهربانو... پروین اعتصامی، فروغ...

برخلاف خیلی ها من هرگز کتابهای فمینیستی نخونده ام و نمی خونم. مخصوصا هم نمی خونم. دردها و حرفها شاید مشترکن، ولی قالب دردها یکی نیست. من باید درمانی برای درد خودم پیدا کنم. مرهم فمینیست های فرانسه به درد من نمی خوره. وقتی که حتی شامپویی که برای نژاد فرانسوی و آب هوای فرانسه ساخته شده به درد من نمی خوره، راه حل هایی که زنان فرانسوی برای مشکلاتشون پیدا کرده اند هم به درد من نمی خوره. از اون گذشته، من نمی خوام مصرف کننده تفکر اونها باشم. من خودم باید فکر کردن رو یاد بگیرم. باید خودم بتونم شرایطم رو ببینم، گرفتاری هامو پیدا کنم و راه حل براشون طراحی کنم. حتما اشتباه هم خواهم کرد. ولی از ترس اشتباه توی جلد دیگران نمی رم. من می خوام و باید که روی پای خودم بایستم. به هر قیمتی. توی کتابها خیلی چیزها نوشته شده؛ ولی همه چیز رو در کتابها ننوشته اند. تجربه به ظاهر روشنفکران نسل قبل که فراموش کردن خودشون و ملتشون کی هستن و کجا ایستاده ان، و هی کتاب خوندن و کتاب خوندن و شدن کتابخانه های عظیم سیار، که هیچ تجزیه و تحلیلی رو نمی تونستن انجام بدن، و تنها نقل قول از این آدم و اون کتاب می کردن، و در نهایت گروهی رو به مسکو و گروهی رو به پاریس سینه می زدن، هر لحظه جلوی چشمم هست، و بلایی که به سر خودشون و همه ما آوردن. اونهایی که اگه یکی می گفت بالای چشم استالین ابروست یا دماغ سارتر به صورتش نمیاد، صابون درگیری و دستگیری رو به جامه شون می مالیدن و به هر آب و آتیشی می زدن، کجان حالا که برن دور تنگه بلاغی یک ساعت یه حلقه انسانی تشکیل بدن؟ مصرف کنندگان فرهنگ عظیم و برپایه خرد بنا شده اروپا، که تا توی دست اروپایی هاست، چون خودشون مثل یک پازل بزرگ قطعه قطعه اش رو درست کردن ان می دونن چه جوری ازش استفاده کنن تا فرداشون از امروزشون بهتر باشه، ولی وقتی به دست ایرانی ها رسید چون سر و تهش رو نمی شناختن همه اش وا رفت و ریخت و گرفتارمون کرد.

یاد یکی از ترانه های خیلی خیلی مورد علاقه ام افتادم.


I believe the children are our future
Teach them well and let them lead the way
Show them all the beauty they possess inside
Give them a sense of pride to make it easier
Let the children's laughter remind us how we used to be
Everybody searching for a hero
People need someone to look up to
I never found anyone to fulfill my needs
A lonely place to be
So I learned to depend on me
I decided long ago, never to walk in anyone's shadows
If I fail, if I succeed
At least I live as I believe
No matter what they take from me
They can't take away my dignity
Because the greatest love of all
Is happening to me
I found the greatest love of all
Inside of me
The greatest love of all
Is easy to achieve
Learning to love yourself
It is the greatest love of all
And if by chance, that special place
That you've been dreaming of
Leads you to a lonely place
Find your strength in love

GREATEST LOVE OF ALL - Whitney Houston

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

سوگندنامه مهندسان

امروز که داشتم از این متن برای یکی از کارهام استفاده می کردم به فکرم رسید بگذارمش توی وبلاگم. فکر کنم برای خیلی از مخاطب های این وبلاگ جالب باشه.

سوگندنامه مهندسان

اگر فضیلت دانشمندان کشف و تدوین قانونمندی های جهان محیط بر انسان و جوامع انسانی است، منزلت و وظیفه مهندسان، به کار گرفتن این قانونمندی ها برای تغییر و بهبود شرایط زیست و کار انسانها و تلاش مستمر برای حل مشکلات جوامع انسانی می باشد و این تلاش است که حرکت جوامع انسانی را به سوی تعالی میسر می سازد.

با عنایت به این وظیفه سنگین، حال که این حرفه انسان محور را برگزیده ام، در مقام یک مهندس آگاهانه سوگند یاد می کنم که در هر قدم و اقدام:

- زمین را که زادگاه و گورگاه انسانها و ولی نعمت آنهاست فراموش نکرده و کاری انجام ندهم که ذره ای از امکانات آن بیهوده مصرف شود و خدشه ای به محیط زیست وارد آید.

- میهنم، ایران را، لحظه ای از خاطر دور نداشته و حراست از فرهنگ، منابع مادی و معنوی آن و کوشش برای تامین آبادانی، توسعه پایدار و سرافرازی آن را در همه ساحه ها سرلوحه کار خود قرار دهم.

- شهروندان خود را دلیل وجود خویش و حرفه خویش دانسته، خود را کارگزار امین و مورد اعتماد آنان تلقی کرده و از منافع آنان چون مردمک چشم مراقبت کنم و در هیچ شرایطی از موازین شرف، منزلت انسانی و اخلاقی حرفه ای عدول ننمایم و منافع جمع را بر منافع فردی خود مقدم بدارم.

- برای اینکه با وجدانی آگاه قادر به انجام این وظایف باشم لحظه ای از آموختن و آموزش دادن فروگذار نکنم.

باشد که با پایمردی و پایبندی به سوگند خویش بتوانم به عنوان حرفه مندی وظیفه شناس احساس غرور کنم.

متن سوگندنامه از استاد گرامی جناب آقای دکتر قالیبافیان

شما در مورد این سوگندنامه چی فکر می کنین؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

سوغاتی

سوغاتی من از ارمنستان برای خواننده های وبلاگم. امیدوارم خوشتون بیاد.

«The earth like a living thing has its own spirit, and without one's native land, without close touch with one's motherland it is impossible to find oneself, one's soul.»

Saryan – The Armenian Painter

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

زن، از نوع سوم

اکثر مردها فکر می کنن زن بر دو نوعه. که در واقع این دو نوع دو روی یه سکه هستن. زنی که نمی خواد توجه هیچ مردی رو جلب کنه چون خیلی خوب و پاک و منزهه، و زنی که می خواد توجه همه مردها رو جلب کنه چون خیلی بد و بی تربیته و ارزش انسانی خودش رو نمی دونه!

عرض به حضورتون که فارغ از جمعیت واقعی هر کدوم از این گروهها، هردوی این زنها در اصل تفکر مشترک دارن. هر دو مرد رو محور دنیا و زندگی می دونن، و بنابر طرز تفکر و تابوهای محیطشون یکی از دو راه بالا رو انتخاب می کنن. هر دو دارن به یک اندازه برای مرد جایگاه و اهمیت قایل می شن، چون همه رفتارها و زندگیشون رو با این خط کش می سنجن که چیکار کنیم توجه مردها جلب نشه یا بشه! جاده یکیه، فقط جهت حرکت عکسه. مردها هم عاشق این دو گروهن. یکی رو دوست دارن توی خونه داشته باشن و رسما مالکش باشن، اون یکی رو دوست دارن به طور غیر رسمی صاحب بشن.

حالا بگذارین زنی از نوع سوم رو هم بهتون معرفی کنم که شاید جمعیتش به اندازه اون دوتای دیگه نباشه، ولی هست و وجود داره! دنیا دیگه دنیای اطلاعاته، هرکی چشمش رو روی اطلاعات واقعی ببنده یک چیزیه که نمی خوام اینجا به رخش بکشم! پس چشمهاتون رو بازکنین و واقعیت رو ببینین هرچند دوستش ندارین و دلتون نمی خواد باورش کنین و تحملش رو هم ندارین. خطابم فقط به اکثریت آقایون نیست، به زنهای اون دو گروه اول هم هست. اونهایی که به خاطر مرد محور پنداریشون هر کدوم یه جوری عروسک دست آقایون شده اند و نمی تونن زن نوع سوم رو باور و تحمل کنن.

زن نوع سوم رو در یک مثال بهتون نشون می دم.

وقتی کسی می خواد آشپزی کنه - نمی گم زنی، که مثل کتابهای درسی تبعیض جنسیتی رو در متن به خورد خواننده نداده باشم - خیلی چیزها رو در نظر می گیره. مثلا چه موادی رو توی خونه داره یا نداره؛ کسانی که می خوان غذا رو بخورن چی دوست دارن چی دوست ندارن و یا اگه بیمارن و چیزی براشون بده یا خوبه؛ مدت زمانی که طول می کشه تا غذا آماده بشه و کارهایی که باید بتونه انجام بده و خیلی نکته های دیگه که چون من آشپزی نمی کنم خیلی هم بهش وارد نیستم. فقط می دونم که سخت ترین سوالی که هر زن خانه داری هر روز باهاش دست به یقه است همینه که امروز چی درست کنم؟ ولی هرگز شنیدین کسی که آشپزی می کنه یکی از نکاتی که در نظر می گیره این باشه که الان که بوی غذا بلند بشه چی به سر اون گربه گرسنه بدبخت توی کوچه میاد که پشت پنجره آشپزخونه است؟ اگه یکی اینجوری فکر کنه بهش نمی خندین؟ یا اگه بگه به خاطر گربه توی کوچه امروز آشپزی نمی کنم که بوش اذیتش نکنه چی بهش می گین؟ خوب قربون شکل ماهتون برم من، زن نوع سوم هم وقتی می خواد لباس بپوشه از اونجایی که تفکرش مرد محور نیست اصلا به این فکر نمی کنه که چی بپوشم که مردها خوششون بیاد یا نیاد! اصلا در اون زمان شاید حتی یادش نباشه یه موجودی به اسم مرد هم توی دنیا وجود داره! اون داره فکر می کنه چی بپوشم که راحت باشم، بهم بیاد، دوست دارم، به جایی که می خوام برم یا کاری که می خوام بکنم بخوره، چی بپوشم که امروز از خودم بیشتر خوشم بیاد و با خودم راحت تر باشم، و چیزی باشه که به قول شما فرنگی ها امروز توی مودش باشم! بله در محیط اطرافش حتما مردهایی هم وجود دارن که می خوان نگاه کنن و قضاوت کنن که دوستش دارن یا نه، ولی جایگاه اونها برای این زن در حد همون گربه است در مثال بالا! بابا توی دنیای امروز که آدم در لحظه باید به هزار و یک چیز فکر کنه و کلی درگیری ذهنی داره که دیگه مجال این فکرها باقی نمی مونه. شماها فکر کردین زنها اینقدر بیکارن؟ حداقل نوع سومش رو من می دونم که همیشه کلی کار برای انجام دادن دارن و همیشه از فهرست کارهاشون عقبن و بار وجدانشون سنگین؛ نمی رسن دیگه تا این حد به مردها فکر کنن اون هم به عنوان محور جهان! متاسفم اگه ناامیدتون کردم، ولی واقعیته.

ای مردی که به اکثریت خودمحور بین تعلق داری، برای من اصلا مطرح نیست توی مرد که منو می بینی خوشت میاد یا بدت میاد! من کلی فکر و مسئله دیگه دارم که صبح تا شب باهاشون مشغولم. این که تو چی فکر می کنی و چی دوست داری مشکل خودته نه من! این تویی که باید بری مشکل خودت رو حل کنی، من قرار نیست مشکلات تو رو حل کنم، همونطور که تو نه تنها مشکلات منو حل نمی کنی، بلکه حتی نمی دونی مشکلات من چی هست. حتی اگه بهت بگم که مشکلات من چیه نمی تونی باور و درک کنی. تو خیلی عقب تر از اونی هستی که من حتی بخوام وقتم رو تلف کنم و در مورد مشکلاتم باهات حرف بزنم. تویی که شاید خدای زبان اسمبلی باشی و بیل گیتس اشکالهاشو از تو بپرسه، ولی شناختت از زن همون شناخت پدربزرگ مرحومته از مادربزرگش. تویی که رشد مغزیت یک بعدیه.

ولی یک واقعیت دیگه رو هم راجع به زنها بهتون بگم که اگه ندونین حتی در مورد زنهای نوع اول و دوم هم دچار خطای محاسباتی خواهید شد.

تلاشهایی که زنها برای زیبایی می کنن دو دلیل مهم دیگه هم داره. اول اینکه زنها اصولا دوست دارن زیبا باشن. خیلی از زنها صبح که بیدار می شن اول آرایش می کنن بعد به کارهاشون می رسن. در حالی که قراره تا شب توی خونه تنها باشن. دوم اینکه خیلی از زنها اهل چشم و هم چشمی هستن. شما توی یه مجلس کاملا زنونه هم که برین می بینین در حد توانشون از لباس و آرایش کم نمی گذارن. آخرین دلیلش هم که برای خیلی از زنها توجه مردهاست. برای همین هم هست که اگه یه روزی خدا مردها رو از روی زمین برداره و ببره یه جای دیگه، شما خواهید دید که نه لباس پوشیدن زنها تغییری می کنه و نه آرایششون کم می شه. چون هنوز دو تا دلیل برای این کار دارن. ولی خدا نکنه زنها از زمین حذف بشن، دیگه نمی شه حتی به ریخت پائولو مالدینی نگاه کرد!

ماندانا

یه چیز رو اضافه کنم که ادعا نکنین زن نوع سوم زن نیست یا غیرطبیعیه. زن نوع سوم هم گاهی برای خوش اومدن مردی به ظاهرش می رسه، اما فقط یک مرد در زندگیش چنین جایگاهی رو پیدا خواهد کرد. بقیه همون گربه هن!

   + Mandana In Red ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

سکوت وب لاگ های زيست محيطی - کاهش مطالب زيست محيطی وب لاگ ها در دو هفته اخير

گرون قیمت ترین کنسرتی که تا حالا رفتین کدوم بوده؟ شجریان؟ پینک فلوید؟ استینگ؟ پاوراتی؟ متوجه شدین که خواننده بین اجرای آهنگ ها گاهی آب می خوره یا چند دقیقه به خودش استراحت می ده؟ وقتی صداش رو صاف می کنه شماها می پرین روی سن یقه اش رو می گیرن که چرا نمی خونی؟ خوب پدرآمرزیده ها، وقتی اون بابا که این همه پول گرفته تا استراحت نکنه آهنگ بعدی رو برای شما نمی خونه، از این وب لاگ نویس های زیست محیطی چه توقعی دارین که صبح تا شب دارن خبرهای محیط زیست مملکت همه مون رو جمع می کنن و تحلیل می کنن و فریاد می زنن و گلوشون رو پاره می کنن! مگه توی سینما بابت پول بلیتی که می دین جدی جدی آخر فیلم می زنن هنرپیشه رو می کشن که شماها توقع دارین بابت اون یه دونه رایی که به وب لاگ های زیست محیطی دادین این بندگان خدا تا نفس دارن داد حق مسلم من و شما رو بزنن؟

حالا از شوخی گذشته اصلا نگران نشین. این روند خیلی هم غیرطبیعی نیست، پایدار هم نخواهد بود. از کله ای که توش قرمه سبزی بار گذاشته باشن هرگز بوی چلوکباب بلند نمی شه. از کوزه همان تراود که در اوست. فقط گاهی رسوب منافذش رو می گیره، باید بره تیون آپ. این آدمها ذاتشون عوض نمی شه، از طرفی هم اینقدر به بلوغ فکری و شخصیتی رسیده ان که هر روز با بادی و هوسی و ترسی مسیرشون رو عوض نکنن. ولی یادمون باشه اونها هم آدمن نه نیمه خدایی اساطیری. برای همین هم کارشون باارزشه. اگر قرار بود جز جاودانان و روئین تنان و به ارث بردگان خرد آسمانی باشن که دیگه وقت گذاشتنشون برای منافع همه ما، جسارتشون در برابر آدمیزادگان خاکی و حرفهای پرمغزشون ارزشی نداشت. البته من بدم نمی اومد قدرت آتنا رو داشتن و به اشاره ای رقیب بچه پررو رو به عنکبوتی تبدیل می کردن، بعد هم اون عنکبوت رو می دادن دست من! می انداختمش توی یکی از این شیشه مرباهای کوچیک هتلی، می گذاشتم روی یه درخت پر از پرنده گرسنه که هی بیان به شیشه نوک بزنن به هوای خوردن عنکبوت! روزی صدبار همه گوشتهای تنش آب می شد، شاید با همون مغز عنکبوتیش می فهمید ماها چی می کشیم. بعد هم می دادم یکی از همون پرنده ها بخورتش تا اگه به اندازه کافی باوجدان شده به سیذارتا برسه، اگر هم نه، حداقل در تناسخ بعدیش یه هوادار محیط زیست دنیا بیاد و بره جلوی بولدوزرها بخوابه و نگذاره تالاب بین المللی زاغمرز رو از بین ببرن (دیده بان گرامی میانکاله، از وب لاگ تو مطلب دزدیدم).

نگران نباشین. فقط یه کمی صبور باشین. خوشبختانه روند آگاهی همیشه یک طرفه است! بعد هم چرا جنبه مثبت داستان رو نمی بینین؟ ببینین که کامنت دونی وب لاگ درویش چطور میعادگاه طرفدارهای محیط زیست و قلم درویش شده، چند روزه که درویش سکوت کرده؟ ولی هر روز به تعداد کامنت های آخرین پستش داره اضافه می شه! این یعنی که وبلاگش زنده است. حتما نباید خودش بنویسه تا ساکت نباشه. مدتها زحمت کشیده و نوشته، حالا دست پرورده هاش و همراهاش دارن کمی از باری که اون مدتها به دوش کشیده رو به دوش می کشن تا درویش فرصت استراحتی پیدا کنه با خیال راحت از این که پرچمی که با این زحمت حمل کرده زمین نیافتاده. قرار نیست همه ما بشینیم و چشم به یکی بدوزیم و ازش یه قهرمان بسازیم و با این کار هلش بدیم به سمت میدون مین و بعد که شهید شد پیرهن عثمانش کنیم و غر روشن فکری بزنیم. ماها هم اگه واقعا به حرفهاش ایمان داریم باید درست پشت سرش حرکت کنیم. کنار هم. و اگه پشت سرش حرکت می کنیم نباید از ترس باشه، که اگه اتفاقی برای اون افتاد در بریم. اگه پشت سرش حرکت می کنیم باید برای احترام به جایگاه استادیش باشه و بس.

ماندانا

در ضمن اه اه از این کامنت نخ نمایی که «یک ایرانی» برای مطلب قبلیم گذاشته حالم به هم خورد! به قول نارنجیه مدرسه موشها ایششششش! خلاقیت به خدا همه جا صفت باارزشیه. حتی در فحش دادن. نمی دونم چه گناهی به درگاه خدا کرده بودم که یه همچین مخالف بی ذوقی می بایست پاش به وبلاگ من می رسید. منتظر کامنتی از تولستوی هم نبودم، ولی این بلبل شاه طهماسب هم دیگه چشم و چراغ عالم رو کور کرده.

   + Mandana In Red ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

برای معلم های خوبم

من روز معلم رو دوست دارم. امسال هم مثل پارسال برای همه شون - اونهایی که ایمیل ازشون داشتم - تبریک گفتم. به یکی دوتایی هم باید تلفن کنم. کسانی که ازشون به عنوان معلم یاد می کنم لزوما سرکلاس به من چیزی یاد نداده ان. اونهایی که سرکلاسشون نشسته ام و درهای بزرگی رو به روی من بازکرده اند و می کنند کوههایی هستن که برای ابد تکیه ام به اونهاست.

 خواهر خوبم. ای همیشه معلم ریاضی و فیزیک من. کاش اینقدر برات انشا نوشته باشم که جبران گوشه ای از زحماتت شده باشه. اگه من هوش و پشتکار تو رو داشتم چقدر خوب بود.

شهرزاد که ورودم به دنیای کار با آموزش ها و پشتیبانی های اون شروع شد. منشی گری و سایر چیزهایی که شهرزاد بهم یاد داده خیلی جاها بیش از لیسانسم به دردم خورده. وقتی کار گرافیک رو شروع کردم تنها چیزی که به سرعت منو از بقیه همکارهای بزرگتر و باسابقه ترم متمایز کرد و باعث شد پیشنهاد مدیریت آتلیه به من داده بشه مهارت هایی بود که در طول کار منشی گری و در کنار درس دانشگاه یادگرفته بودم. ازش به خاطر همه زحمت هاش ممنونم. از روز اول بهم سخت گرفت، ولی خیلی زود توانایی هایی به دست آوردم که خودم هم باورم نمی شد. می گفت اگه بهت سخت می گیرم برای اینه که می خوام همیشه موفق باشی، بعد هم پدرت تو آورده اینجا و سپرده به من که زیر دست خودش و با استانداردهایی که قبول داره کار یاد بگیری، من هم در برابرش مسئولم. شهرزاد عزیزم، برای همه محبت ها، زحمت ها، صبوری ها و آینده نگری هات سپاسگزارم. همین الان هم که دارم این مطلب رو می نویسم مدیون تو هستم که تایپ کردن رو یادم دادی. یاد اون روزها هم به خیر که چقدر بهمون خوش می گذشت، چقدر به کارآموزهایی که می اومدن دفتر می خندیدیم، چقدر از دست علی آقا حرص می خوردی و یاد اون نیمروی بدون روغن هم که هرگز فراموش نمی شه.

نوید که ایزد پشتیبان دانشجوهای آی تی و تازه قدم گذاشتگان در راه تحلیل سیستمه. روز و شب و نصفه شب و روز کاری و تعطیلی و ... اگه تو نبودی واقعا یه جاهایی نمی دونم چه اتفاقی برام می افتاد. درود بر اخلاق خوبت خدایگان UML !

رضا که اصلا رئیس بزرگه. تجسم زئوس نشسته برفراز المپ. چیزی که می خوام بگم در کلام نمی گنجه، فقط همین که به شدت ماهی! خیلی مخلصیم خوش تیپ! و البته آماده برای کمک به حمل اسلحه و سایر لوازم پینت بال!

و البته استادان با واسطه ام؛ از فردوسی، سعدی، حافظ، مولانا تا سعیدی سیرجانی و مهرداد بهار نازنین.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

محیط زیست زیرپای چپ، محیط زیست زیرپای راست

روزی روزگاری در ایران کیخسرویی بود که جام جم رو به دست می گرفت و در این جام راه آبادی و خرمی ایران رو می جست. بعد از سفر بی بازگشت کیخسرو به کوه و گذشت هزاران سال، جام جم به دست صدا و سیما افتاد و شد نشان دهنده راه تخریب هر چه بیشتر زیست کره.

یه مثل قدیمی هست که نحوه بیانش بین آقایون و خانمها متفاوته. آقایون می گن پسر تا سربازی نره مرد نمی شه؛ خانمها می گن پسر تا سربازی نره آدم نمی شه. در نسل های گذشته این تناسخ پسر به مرد/آدم در بیست و چهارماه اتفاق می افتاد، در این چندسال اخیر که نسل ها باهوش تر و با استعدادتر شده ان پسرها بیست ماهه مرد/آدم می شن. خداروشکر. کاش امتحان نهایی و صدور کارت پایان خدمت با حوا بود.

امروز نویسنده مذکر مطلب "طبل بزرگ زیر پای چپ" تصمیم گرفته بود تجربه های باارزش دوران سربازیشو در خدمت هم جنسانش بگذاره که مبادا خدای نکرده یه وقت توی این مدت واقعا دچار تناسخ بشن. از جمله در بین فهرست مواد لازم برای سربازها کیسه فریزر رو هم یاد کرده بود که چنانچه حال ظرف شستن ندارن قبل از شام و ناهار یه کیسه زبون بسته تمیز بکشن روی یلقوی و بعدش هم دربیارن بندازن دور، نکنه این پسربچه های مامانی یه دونه بشقاب بشورن و دستهای نازنینشون خسته بشه. من هم که سربازی نرفته ام این کار رو بلد بودم، پسرها که هیچی. بعد هم قراره این پسرها از اونجا مرد/آدم برگردن نه ماشین تولید زباله. به جای اینکه توی سربازخونه ها از این همه وقت و بیکاری جوونها استفاده کنن و یه کم فرهنگ زیست محیطیشون رو بالا ببرن که ایشالا از سربازی برگشتن و داماد شدن به خانواده شون منتقل کنن، دارن یادشون می دن چطور برای تنبلی و تن پروری هرچه بیشتر، زباله غیرقابل بازیافت تولید کنن. ما رو باش خواب ایجاد رسته ای به نام سرباز محیط زیست رو می بینیم. خیر باشه.

اگه آمار تعداد متوسط سربازها در پادگان ها رو داشتم الان حساب می کردم که با استفاده از این خرد ناب سالی چند کیلو پلاستیک بی خود و بی جهت وارد طبیعت می شه. هر سرباز روزی دوتا کیسه برای ناهار و شام استفاده کنه، بعد از بیست ماه می شه هزار و دویست تا کیسه! این محاسبه از سرباز زمین برمیاد.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

تنها يک خط

زندگی توی این مملکت روز به روز گروتسک تر می شه!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

به جای مطلبی که حذفش کردم

من هرگز کامنتی رو از وب لاگم پاک نمی کنم، مگه اینکه تبلیغات باشه. مشکلی هم با کامنت و کامنت گذار ندارم. چون همونطور که نویسنده وب لاگ توی نوشته اش خودشو نشون می ده، کامنت گذار هم داره همین کار رو می کنه و هرچی بگه و بنویسه نشون دهنده طرز تفکر و شخصیت خودشه. ولی دیشب مطلبی نوشته بودم که از سی و پنج کامنتی که براش گذاشته بودن حدود پنج شیش تاش رو می خواستم حذف کنم. به دلایل مختلف نمی خواستم این کامنت ها باقی بمونن. ولی در عین حال این کار خلاف اصولم بود. به تنها نتیجه عادلانه ای که رسیدم این بود که کل مطلب رو پاک کنم تا نه از نوشته من چیزی باشه نه از نوشته هایی که دلم نمی خواست توی فضای وب لاگم باقی بمونن. هرچند این مطلب رو از تمام مطالبی که تا حالا نوشته بودم بیشتر دوست داشتم. ولی توی دنیای خودم و با معیارهای خودم دلم می خواست عادل باشم. متاسفانه پاکش کردم.

از همه کسانی که فهمیدن و همدلی نشون دادن ممنونم.

ماندانا

توی وبلاگ اسکناس ایرانی هم یه مطلب تازه گذاشتم.

   + Mandana In Red ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

اين زن چه بلايی داره به سر خودش مياره؟

می خوام این بگیربگیرها رو از اون طرف نگاه کنم. سعی می کنم شرایط زنی رو ببینم و اگه بشه درک کنم که اون طرف ایستاده تا به بقیه زنها بگه چی بپوش چی نپوش. راستی دنیای اون زن چه شکلیه؟

ساعت کاریش: ظاهرا صبح تا شب. نمی دونم شیفت دارن و عوض می شن یا نه. به هرحال حداقل یه شیفت هم که باشه حدود هشت ساعته.

محل و شرایط کارش: کنار خیابون. باید هفت هشت ساعت بایسته کنار خیابون های پر دود و شب که می ره خونه ریه هاش پر از دوده. تحرک زیادی نداره، همچنین جای نشستن. شب که می ره خونه هر چی خون توی تنش هست کف پاش جمع شده. نرسیدن خون به مغز و دود مفصلی که خورده. چادر سرشه و زیرش حداقل یه مانتو و روسری. تو روزهای گرم و آفتاب تهران چه گرمایی خورده. مغزش عین کره آب می شه. مرد هم نیست که بتونه کلاه رو یه لحظه برداره و بادی به سرش بخوره. عینک آفتابی هم که نباید بزنه و آفتاب زدگی چشمها کشنده است. اگه توی اداره کار می کرد توی این شیفت حداقل دو سه تا لیوان آب و چایی می تونست بخوره. اما کنار خیابون که نمی تونه. تشنگی و از دست دادن آب بدن رو به قبلی ها اضافه کنین. برفرض هم که برای ناهار برن و برگردن مگه بدنی که در این شرایط بوده آمادگی هضم غذا داره؟ من اصلا شک دارم اون همه دود براش اشتهای غذا خوردن باقی گذاشته باشه. از دستشویی هم که خبری نیست. خیلی عصبی کننده است. خود دستشویی رفتن یه جور استراحت بین کار و فراغته. با همکارهاش هم نمی تونه دو کلمه صحبت خارج از کار بکنه و گپی بزنه. باید تمام مدت چهار چشمی ملت رو بپاد. اخم هم باید بکنه و کم کم پیشونی و صورتش پر خط می شه، علاوه بر خط هایی که به خاطر نور آفتاب توی صورتش می اندازه. فکر کن مثل همه ماها یه نگرانی هایی هم داره، بچه اش صبح با دل درد رفته مدرسه، مادرش قراره توی بیمارستان جراحی بشه، اصلا الکی دلش شور شوهرش رو می زنه که توی جاده تهران اصفهان داره رانندگی می کنه... و نمی تونه هی تلفن بزنه تا موفق بشه خبری بگیره. به همه اینها اضافه کنین زن بودنش و تغییرات هورمونیش و روزهایی که اگه توی بهشت برین هم باشه عصبی و بی حوصله است چه برسه به کنار خیابون و توی این شرایط،  و زمانهایی که نیاز به آرامش و استراحت داره نه اینکه چند ساعت یه پابایسته و گرما و سرب نوش جان کنه. و ای کاش فقط همین ها بود. به خاطر نوع کارش تمام مدت آدرنالین داره توی خونش ترشح می شه، فقط همین هورمون در طولانی مدت هزارجور بیماری براش به ارمغان میاره. اگه به کاری هم که می کنه واقعا اعتقاد داشته باشه و بخواد از سر و وضع زنهای دیگه حرص بخوره و جوش بیاره که هرشب باید یاتاقان عوض کنه. و اما بدترین قسمتش که هیچکس نمی تونه منکرش بشه. احساس منفور و مطرود بودن. درسته قدرت و قانون پشت سرشه و بنا به شعور و تربیتش هر رفتاری که بخواد می کنه، ولی این مانع نمی شه نگاههای دیگران رو نبینه و نفهمه. حتی اگه بگذریم از اون زنها و دخترهایی که جوابشون رو می دن. باید روئین دل باشه که فقط همین نگاههای پر نفرت، پر کینه، پر خشم و گاه پر از تمسخر هزاران نفری که در طی روز از جلوش رد می شن رو تاب بیاره. همه اینها رو می ریزم روی هم و سعی می کنم تجسم کنم شب که می رسه خونه چه حالیه! می تونه بره با خیال راحت استراحت کنه؟ تلویزیون تماشا کنه؟ پارک بره؟ آشپزی کنه؟ به شوهر و بچه هاش برسه؟ روزنامه بخونه؟ می تونه این چند ساعت رو زندگی کنه؟ یا این بار وحشتناک و خردکننده فیزیکی و روانی روز به روز روی هم بیشتر و بیشتر جمع می شه، جوونی و سلامت و زیبایی اش رو ازش می گیره و تفاله اش می کنه؟ آیا حداقل در مقابل این کار سنگین و طاقت فرسا که هیچ مردی تحملش رو نداره پول درست و حسابی بهش می دن که بره بیماری هاشو درمان کنه؟ آیا جز مشاغل سخت رده بندی می شه که زودتر بازنشسته بشه یا پایه حقوقش بالاتر بره؟ آیا اون مردی که بهش دستور می ده برو زنهای دیگه رو بگیر و ببند و بزن، این چیزها رو می بینه و قدر می شناسه؟ تازه نتیجه کارش چیه؟ هیچی! به هرکی گیر بده طرف دو سانت روسریش رو می کشه جلو و سر پیچ بعدی دوباره روسریه عقبه. یعنی این زن تمام سلامت و آرامش و زندگیش رو داره از دست می ده برای اینکه توی یه محدوده بیست متری روسری بقیه زنها جلو باشه که مردها موی زن رو نبینن؟ خوب همین مردها شب که می شینن پای برنامه های تلویزیون دولتی و فیلم خارجی می بینن چه غلطی می کنن؟ صبح توی خیابون هم همون غلط رو بکنن دیگه! این وسط جون زنهای پلیس زیادی کرده فقط؟ چرا؟ اگه زن واقعا براشون موجود با ارزشیه، چرا اینطور سلامت و زندگیش رو برای هیچی به بازی می گیرن؟

آیا این زنها می دونن که در چین کمونیست، در روزهایی از ماه زن نواری به بازوش می بنده و اگه توی این روزها کارفرما بهش کار سنگین بده دولت چپقشو چاق می کنه؟

آیا این زنها می دونن که توی همون آمریکایی که می گن از زن استفاده ابزاری می کنه اگه بین پرسنل شرکتی حتی فقط یک زن وجود داشته باشه، اون شرکت باید یک اتاق استراحت برای اون یک نفر داشته باشه و زن هروقت نیاز داره می تونه بره اونجا استراحت کنه و جز ساعت کارش هم حساب می شه و کسی هم حق نداره مزاحمش بشه و بهش بگه برگرد سر کارت؟ فرقی هم نمی کنه شرکت پنج تا پرسنل داشته باشه یا پنج هزارتا؛ یک پرسنل زن داره یا ده هزارتا. اگه زن توی محیط کار هست باید براش اتاق استراحت داشته باشن.

چطور این زنها فقط نصف فرمان خداشون رو به خاطر دارن، که می گه خودتون رو بپوشونین. یادشون نمیاد همون خدا گفته اگه عمدا به بدنت آسیب بزنی گناهکاری و باید روز قیامت جوابگو باشی؟ کسی که حق بدن خودش رو به جا نمیاره چطور می خواد بقیه رو به راه راست هدایت کنه؟

من به عنوان یک زن به شرایط کاری زنهای پلیس معترضم و معتقدم که اداره کار باید یه فکری برای وضع کار و مسائل رفاهی و بهداشتی اونها بکنه.

ماندانا

... و از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است. آلبوم فرامرز اصلانی هنوز بیرون نیومده. شاید به زودی! امیدوارم.

   + Mandana In Red ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

شيشه نزديک تر از سنگ ندارد خويشی

یعنی چی واقعا این فیلم برداری؟ پای این فیلم بردارهای عروسی به تلویزیون هم باز شده. کم کم می دونین چه جوری می شه؟ خیلی جورها، مثلا:

مجری شب شیشه ای و مهمونش توی باغ با هم قدم می زنن و لب استخر دست به گردن می شن و با دوربین بای بای می کنن.

توی استودیو یه سرستون رومی می گذارن و مجری و مهمون دورش مثل عروس دامادهایی که عقلشون رو می دن دست عکاسهای سرگذر ژست های هندی می گیرن.

مهمون چتر توردار به دست می گیره و پشت به مجری می ایسته و سرشو صدو هشتاد درجه می چرخونه برای برقراری ارتباط چشمی.

مجری می ایسته کنار مهمون و دستشو می گذاره روی شونه اش، بعد سرشو می گیره به سمت هوا و با قاب عکسی حرف می زنه که تصویر مهمونش رو انداختن توش.

چهار تا عکس مهمون دور سر مجری هی می چرخه که یکیش می خنده، یکیش گریه می کنه، یکیش از عصبانیت قرمز شده و یکیش هم دستش تو دماغشه.

صورت مجری رو وسط دسته گل گلایولی می بینیم که دادن دست مهمون و قراره مثل معبود ابدیش نگاهش کنه، ولی همچین زل زده بهش انگار تا حالا شلغم پرنده ندیده.

...

عالیجناب فیلم بردار، برنامه ای که میز داره، اعم از گرد و شیش گوش و مربع، که جای پیدا کردن زاویه های رمانتیک متمایل به سوررئال از خودکار و دماغ مجری نیست و بعد دیزالوش در خطوط کف دست و پس گردن اصلاح نشده مهمون. مغز بیننده یا باید در کار کشف تصویر و تفکیک رفلکس نوت بوک در شیشه میز از خطوط کرکره استودیو باشه، یا پی گیری مطلب و درک مسیر پرسش و پاسخ و تحلیل اطلاعات و رسیدن به برداشت شخصی اش. مگه اینک دلتون بخواد فقط شنونده باشه و همون چیزی که شنیده رو حفظ کنه و به ذهنش بسپره و فردا برای همکارهاش غرغره کنه، تازه اونم به شرط اینکه بهره هوشی اش بالای پونصد باشه. گفتن فرق تلویزیون با رادیو در داشتن تصویره، ولی گفتگو رو که مثل فیلم های اکشن کارگردانی نمی کنن.

اینقدر گفتن شب شیشه ای، شب شیشه ای؛ بی خودی نشستم نیم ساعت وقت عزیزمو تلف کردم. اگه یه صبح تا شب پای اینترنت هی از این سایت به اون سایت می پریدم اینطور سرگیجه نمی گرفتم. ناچار شدم یه بسته تمرهندی بخورم، حالا هم فشارم اومده پائین باید با اسمارتیز جبرانش کنم. تنها حسنش این بود که مصداق اسم برنامه رو فهمیدم. یعنی فرق نمی کنه شیشه مصرف کنی یا شب شیشه ای نگاه کنی. بعد از هیچ کدوم حال خودتو نمی فهمی.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()