Mandana In Red

هنر زن بودن

بعضی از زنهای ایرونی - اونهایی که توی دو تا پست اخیر دارم راجع بهشون صحبت می کنم - هم می خوان هنر زن بودن رو نداشته باشن، هم توی زندگی موفق باشن. محترمانه خدمتتون عرض کنم که نمی شه! فیلم ازدواج به سبک ایرانی رو دیدین؟ کارآکتر زن حاج آقا و مادر دختره یک زن کاملا سنتی و بسته بندی شده در چهارچوب جامعه مردسالاره، اما در همون فضا کاملا موفقه، چون هنر زن بودن رو داره. آنچنان قربون صدقه شوهره می ره و بهش می رسه که در عمل حاکم مغز و روح اون حاجی سنتی و مغرور و خشک مغزه. به این می گن هنر زن بودن. درسته که باید فرهنگ مردسالاری جاشو به فرهنگ برابری زن و مرد بده، درسته که قوانین باید از جانبداری از یه طرف دست بردارن، ولی قبل از اینکه همه اینها اتفاق بیفته که معمولا هم خیلی طول می کشه و به عمر بنده و شما قد نمی ده، ما باید هنر زن بودن رو داشته باشیم. همون چیزی که از ته دارقوزآباد سفلی تا ناف پاریس همیشه جواب می ده. بعضی ها نه حاضرن اون زن سنتی موفق باشن، نه همت اینو دارن که به خودشون تکونی بدن و بشن یه زن مدرن و برن برای حقوقشون بجنگن. ولی این وسط حق و حقوقشون رو هم می خوان. تنها چیزی که می مونه ابزار فشاریه به اسم مهریه که عین گیوتین همیشه بالای سر مرد باشه و جرئت نکنه خواسته زن رو برآورده نکنه. ولی برین یه سری به دادگاههای خانواده بزنین، آمار پرونده هایی که زن مهریه نجومی داشته رو دربیارین، می بینین که این مهریه به حرف عندالمطالبه، حتی عندالمتارکه هم از شکل « بر ذمه مرد»، معمولا به شکل « قابل لمس در جیب زن» تبدیل نمی شه! ما چون این وسط - بین زن سنتی و مدرن - گیر کرده ایم، به جای جمعی جنگیدن برای حقوقمون و بی نیاز شدن از این ابزارهای ناکارآمد جیگرخون کن، به فردی فکر کردن رو آورده ایم و فکر می کنیم با این روش آینده خودمون رو تضمین می کنیم، بقیه هم به خودشون مربوطه؛ که ای کاش حداقل این روش فردی جواب می داد. فکر کردین مهریه نقد کردن خیلی راحته؟ باید همه فامیل و دوست آشنا رو از کار و زندگی بندازین که برن جاسوسی کنن و مرد رو تعقیب کنن و از دارایی اش باخبر بشن و برین سند مدرک برای دادگاه ببرین، هزار بار براش احضاریه بفرستین، آیا بیاد، آیا نیاد. بعد تازه بیاد قسط ببنده، یارو ماهی ده میلیون درآمد هم که داشته باشه توی فیش حقوقی اش همیشه یه رقم حدود صد تومن دویست تومن رد می کنه، بعد دادگاه یه درصدی از این درآمد رو ماهانه می ده به شما. ماهی ده بیست هزارتومن. چندسال طول می کشه هزارتا سکه رو نقد کنین؟ و آیا به جنگ اعصاب و تحقیر و توهینش می ارزه این ماهی ده تومن؟ واقعا به دردی هم می خوره؟ یارو هم تا عمر داره به ریشتون می خنده! خوش باشین که مهریه دهن پرکنتون رو دارین می گیرین.

اصلا یکی از دلایل به هم ریختن خیلی از زندگی ها هم همین مهریه زیاده، حتی اگه کسی فکر گرفتنش نباشه. چرا؟ آدمیزاد اینطوریه که وقتی خطری اطرافش نیست هر شلنگ تخته ای که بخواد می اندازه، وقتی حواسش رو جمع قدمهاش می کنه که راه لغزنده باشه. وقتی شما یه مهریه دو سه هزارتا سکه ای دارین، ناخودآگاه مطمئن هستین که این شوهر اگه بخواد هم نمی تونه شما رو طلاق بده. بعد شروع می کنین به از دست دادن هنر زن بودن، به فراموش کردن روابط انسانی، به گم کردن دلیل اصلی ازدواج که برای تنها نبودن آدمهاست؛ بعد کم کم کنار هم زندگی می کنین اما هر دو تنهایین. یک زن چه احساسی داره وقتی می دونه مردی که در خونه رو باز می کنه و میاد تو ته دلش دوست داره این زن توی خونه اش نباشه. حالا به فرض از ترس مهریه طلاقتون نده، این حروم کردن لحظه های عمر و جوونی نیست؟ اون پول یکی از این لحظه ها رو برای شما برمی گردونه؟ با این افساری که به اسم مهریه انداختین گردن اون مرد، فکر می کنین هر کاری که بگین باید بکنه اگه نه می رین می گذارین اجرا، خوب از یه مرد یه نوکر ساختین. حالا اگه روحیات این مرد با نوکر شدن وفق داشته باشه و زن ذلیل باشه و نوکر خوب و سربه راهی بشه، می دونین شما چی هستین؟ زن یک نوکر! خیلی مقام والاییه؟ دوستش دارین؟ بهتون میاد؟ اگه هم نوکری تو ذاتش نباشه و از اجبار تحملتون کنه فقط در ظاهر زنش خواهید بود، هر چیزی رو بتونین به بند بکشین دلش رو نمی تونین. دلش رو به دیگری خواهد داد. این یکی رو چی؟ دوست دارین؟ یه چیزی رو راجع به مردها فراموش نکنین، برای مردها غرورشون خیلی مهمه، وقتی غرورشون رو خرد می کنین کنارتون می گذارن، به سه سوت. برای همین هم دوست دارن زن خوشگل آخرین مدل بگیرن، به خاطر غرورشون. وقتی غرورشونو جریحه دار می کنین تنها نشانه ازدواجتون همون حلقه ازدواجی خواهد بود که به زور دستشون می کنن و شاید بیرون که میان اون رو هم درمیارن می گذارن توی جیبشون. پس مهریه رو لولو نکنین برای شوهرتون. حاصلی جز خراب کردن زندگیتون نداره که دودش هم توی چشم خودتون می ره. اگه هم واقعا قصد سواستفاده از مبلغ مهریه رو ندارین پس روی خودتون هم قیمت نگذارین و با این کار ارزش خودتون رو کم نکنین. می بینین که مهریه نجومی شمشیر دولبه است؟ از هر طرف که ببره شما زخمی می شین! به جای این کارها یه کم برین زن واقعی بشین و هنر زن بودن و شناختن مردها و رام کردنشون رو یاد بگیرین. اینجوری احتمال انتخاب مرد بد در زندگیتون کم می شه، و از اونجایی که بالاخره هر آدمی نقطه ضعف هایی داره یاد می گیرین که چه جوری تغییرش بدین یا حداقل تحملش کنین که زندگیتون از بین نره. خدا بنده بی عیب که نداره. شما باید یه مقدار فکر کنین و زحمت بکشین.

یه داستانی هست که دوست خوب و عاقلم شهرزاد همیشه برای یه بنده خدایی تعریف می کنه که البته اگه به گوش سنگ رفت به گوش اون هم می ره، ولی بخونینش تا بفهمین چی دارم بهتون می گم، با حقوق برابر و قوانین منصفانه یا بدون اونها،‌ شما به نکته اخلاقی این داستان نیاز دارین. این داستان روابط انسانیه نه قوانین و حقوق اجتماعی:

یه روزی یه زنی می ره پیش یه دعانویس خیلی مجرب. دعانویسه می پرسه مشکلت چیه؟ زنه می گه شوهرم منو دوست نداره، یه دعایی بنویس که شوهرم عاشق من بشه و جز من به هیچ زن دیگه ای نگاه نکنه. دعانویسه می گه باشه، من بلدم همچین دعایی بنویسم، ولی برای نوشتنش یه چیزهایی لازم دارم که گیرآوردنش خیلی هم آسون نیست. زنه می گه تو هرچی می خوای بگو، من میارم. خلاصه دعانویسه یه لیست بلندبالا می نویسه از جیگر خارخاسک گرفته تا آب دماغ شتر انیزه، و از جمله سه تا دونه موی خرس و می ده دستش. زنه لیست رو می گیره و می ره. چند روز بعد میاد و یه بقچه می گذاره جلوی دعانویسه. می گه بیا این هم چیزهایی که خواسته بودی، همه رو آورده ام جز سه تا دونه موی خرس رو. با همین ها بنویس. دعانویسه می گه نه نمی شه، اتفاقا مهمترین چیزش همون سه تا دونه موی خرسه، تا نیاری فایده نداره. از زنه اصرار از دعانویسه انکار. بالاخره آخرش زنه بلند می شه می ره موی خرس بیاره. ماهها می گذره و از زنه خبری نمی شه و دعانویسه هم اصلا این مشتری رو فراموش می کنه. بعد از یکی دوسال، یه روز سروکله زنه پیدا می شه. میاد تو حجره دعانویسه و یه بسته می گذاره جلوش. دعانویسه می گه این چیه؟ می گه همون سه تا دونه موی خرسی که خواسته بودی تا یه دعا بنویسی که شوهرم عاشقم بشه. بنویس که دیگه تحمل ندارم و می خوام برم خونه ام. دعانویسه که خیلی تعجب کرده بوده ازش می پرسه تو این موهای خرس رو از کجا آوردی؟ زنه می گه والا از اون روز که گفتی الا و للا باید موی خرس باشه، پاشدم راه افتادم توی کوه و بیابون تا بالاخره یه روزی یه جایی یه خرسی رو دیدم. خرسه تا از دور منو دید غرید و دوید طرفم. من هم از ترسم فرار کردم. روز بعد دوباره رفتم دوباره از ده فرسخی دنبالم کرد. خلاصه اینقدر رفتم تا اینکه به دیدن من از دور عادت کرد و دیگه حمله نکرد. من هم هر روز رفتم اونجا. هر روز چند قدم به لونه خرسه نزدیک تر شدم، تا جایی که دیگه از بودن من ناراحت نمی شد و کاریم نداشت. کم کم دیگه تونستم تا دم لونه اش برم و یه زمانی اینقدر با من دوست شد که می خوابید و سرشو می گذاشت روی پام و اجازه می داد نوازشش کنم. من هم یه روز که داشتم نوازشش می کردم سه تا دونه از موهاشو آروم کندم و آوردم برای تو. دعانویسه یه نگاهی بهش می کنه، بسته رو می اندازه جلوش و می گه زنیکه منو مسخره کرده ای؟ تو همین کارهایی که با خرسه کردی اگه با شوهرت کرده بودی الان واست می مرد!

واقعا هم، اگه استثناها رو بگذاریم کنار، آیا مردها به عنوان یک انسان با همه نیازهای انسانیشون، از این خرسه هم کمترن و وحشی تر و بی احساس تر؟ یا ماها هنر زن بودن رو فراموش کرده ایم و نمی تونیم درست رفتار کنیم، و حالا ناچاریم پول رو به جای اون هنر وسیله امتداد زندگی مون قراربدیم؟ که می بینیم اون زندگی، زندگی نیست.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

اسطوره سيندرلا

... و از اون به بعد یک عمر به خوبی و خوشی درکنار هم زندگی کردند.

جمله آشناییه نه؟ تمام داستان های دختران زیباروی خوش قلب اما گرفتار زن پدر شیطان صفت، از نسخه های ایرانی مثل ماه پیشونی گرفته تا معروف ترین نسخه اش که با هنر افسونگر والت دیسنی بزرگ جاودانه شده، با همین جمله تموم می شن، و ما اینقدر این جمله رو در کودکی خونده ایم و شنیده ایم که ملکه ذهنمون شده. یک ازدواج رویایی که آغاز یک عمر خوشبختی و روزهای طلایی بی پایانه. این دروازه ای که اگه ازش رد بشیم دیگه هرگز روی غم و سختی رو نمی بینیم و خورشید بخت باشکوهمون روز به روز درخشانتر خواهد تابید!!! زرشک!

این همون چیزیه که بدبختمون کرده. توهمی بی پایان. تاثیری مخرب تر از همه ایکس ها و ال اس دی های دنیا. تا وقتی که به همسر به چشم شاهزاده اسب سوار خوش تیپ و پولدار و فهمیده و جنتلمنی نگاه می کنیم که قراره ما رو به دنیای سیندرلا و سفیدبرفی و زیبای خفته ببره، سرنوشتی جز گرفتار دادگاه خانواده شدن نداریم. چرا؟ مهمترین دلیلش اینه که توقع های غیرواقعی داریم، و اگه خدا گریگوری پک رو هم بزنه پس کله اش که بیاد خواستگاری ما، اول از هول حلیم می افتیم توی دیگ و زنش می شیم، بعدش که می ریم زیر یه سقف می بینیم که حتی گریگوری پک هم یه چیزهایی داره که ما دوست نداریم، یا همه مشخصاتی که ما دلمون می خواد نداره. این البته طبیعیه. حتی گریگوری پک هم آدمه، و آدم کامل و بدون نقطه ضعف وجود نداره. اگه می خواین شوهرتون هیچ ایرادی نداشته باشه باید برین به تیم روباتیک دانشگاه ام آی تی سفارشش بدین. دلیل بعدی این که انگار وقتی جلوی آینه که می ایستیم و آرایش می کنیم و خوشگل می شیم، یادمون می ره که کلی عیب و ایراد اخلاقی و رفتاری و فکری هم خودمون داریم که طرف باید یه عمر تحمل کنه! به خصوص اون شب رویایی که لباس سفید رو می پوشیم و فکر می کنیم خوشبخت ترین زن جهان شده ایم!

خلاصه اینکه این هدف گزاری غیرواقعی که می خوایم همه چیز رو توی زندگی گارانتی کنیم منجر به انتخاب روشهای غلط هم شده. یکیش تعیین مهریه های نجومی و غیرواقعی و خنده دار! خنده دار چون کار از گریه گذشته و باید بهش بخندیم!!! به جای اینکه به خودمون زحمت داده، کمی اندر احوالات زندگی فکر کنیم، یه کم آدم شناس بشیم، یه خورده توقع های واقعی و غیرواقعی رو از هم تشخیص بدیم، بعضا دقت کنیم، و از همه مهمتر ریسک پذیر باشیم و همیشه یه درصدی خطا رو انتظار داشته باشیم و براش راه حل درست - مثل اطلاع از مسائل حقوقی و روشهای مثبت که کمترین خسارت رو به ما وارد می کنن - یه دفعه می ریم سراغ یه مهریه به ارزش جواهرات موزه بانک مرکزی که آخرش نه به دستمون می رسه نه اگه برسه دردی رو دوا می کنه. فرض کنید زندگیتون به جدایی کشیده، از شوهر گردن شکسته تون جدا شدین و یک میلیارد تومن - ببخشید اگه مبلغش کمه، من دهاتی ام و از نرخ روز خبر ندارم - دادن دستتون و گفتن به سلامت. حالا می خواین چیکار کنین؟ واقعا اون شبی که توی لباس سفید بین مهمون ها مثل آهو می خرامیدین و در جواب تبریک ها و تعریف هاشون لبخند می زدین به فکر همچین هدفی بودین؟ اگه بودین که نمی دونم چی بگم که حق مطلب رو ادا کرده باشم؛ اگر هم نبودین، حالا این یه میلیارد تومن به چه دردتون می خوره؟ مگه اینکه همون تیم روباتیک دانشگاه ام آی تی بتونه با این نرخ کارتون رو راه بندازه،‌ که بعید می دونم. اونها ساختن روبات های امدادگر رو احتمالا ترجیح می دن به سفارش شما. این پول کاخ فروریخته رویاهای شما رو از نو نخواهد ساخت. پس از اول روی ابرها کاخ نسازین، چون اگه یک در میلیارد هم لوبیای سحرآمیز توی حیاط خونه تون بیفته و سبز بشه اون بالا با یه غول بی شاخ و دم طرفین. روی همین زمین خودمون زندگی کنین. بپذیرین که توی دست اندازهای زندگی هیچ گرویی و قول و قرار و مهریه ای جای فکر کردن، پذیرفتن واقعیت و تلاش و تحمل رو نمی گیره. زندگی برای همه بالا و پائین و روز خوب و روز بد داره. پاریس هیلتون هم که باشی چهل روز زندان رو باید تحمل کنی! - که چقدر دلم خنک شد، دختره لوس بی مغز - حالا خودشو به در و دیوار هم که بزنه فقط زخمی تر می شه. به جاش باید بشینه فکر کنه و تصمیم بگیره از این به بعد درست زندگی کنه - البته اگه آی کیوی در حد جلبکش اجازه بده! - و از همه مهمتر اینکه برین سراغ گرفتن حقوق اجتماعی تون به عنوان یک زن. برین و برای حقوق همه زنها تلاش کنین تا اصلا مشکلات قانونی تون به کل حل بشه تا ناچار نشین به این روشهای پست زن بدنوم کن تن بدین، آخرش هم هیچی. اون بهتر نیست؟ فکر می کنین زحمت و خطر و گرفتاریش بیشتر از درگیر شدن با مردهاییه که همه قانون به نفعشونه و اگه سر قوز بیفتن هرکاری می کنن هیچکی هم نیست بهشون بگه نکن؟ از ما گفتن بود. راه درستش اونه. یاد بگیرین که به عنوان یک زن در جامعه تاثیر داشته باشین تا اینکه منفعل باشین و دلتون رو به سکه هایی خوش کنین که نه کسی داده و نه کسی گرفته.

هروقت هم برای بچه هاتون داستان سیندرلا رو خوندین حتما بعدش بهشون بگین که اینها فقط افسانه است و زندگی و دنیای واقعی چیز دیگه ایه. واقعیت داستان اصلیه دخترک دریاست - هانس کریستین اندرسن - نه کارتون پری دریایی؛ واقعیت کتاب گوژپشت نتردامه، نه کارتونش؛ واقعیت داستان سرباز حلبیه، داستان پوکوهانتس - بخش اولش - و اگه خیلی خوش شانس باشین داستان مولان.

یا چشم هاتون رو باز می کنین و به حقیقت می رسین، یا باز نمی کنین و تا آخر عمر دنبال برق سکه های خیالی می دوین! عین همون الاغی که سوارش یه هویج با نخ بسته سر چوب و جلوش نگه داشته، به ناکجا آباد خوش آمدید.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

این توان پراکنده و کم اثر، اصلا چقدر هست؟

ناصر کرمی با مطلب این توان پراکنده و کم اثر وبلاگ نویس های محیط زیستی رو دعوت کرده تا به این پرسش پاسخ بدهند:

چطور میتوان توان و علاقه پرشور اما پراکنده و نه چندان موثر طرفداران محیط زیست در ایران را هدفمند و متمرکز کرد؟

من فکر می کنم نخستین و حداقل کاری که باید بکنیم شناسایی انرژی های موجوده. چه در فضای سایبر و چه فضای جامعه. هرکاری که بخوایم بکنیم برنامه ریزی می خواد و تا منابع موجود رو ندونیم برنامه ریزی مفهومی نداره. من امروز یه وبلاگ درست کردم به نام فهرست وبلاگ های زیست محیطی، لطفا بهش سر بزنین و اسم وبلاگ هایی رو که می شناسین و اونجا نوشته نشده رو برام کامنت بگذارین که بهش اضافه کنم. درضمن این یه حرکت فراجناحیه! یعنی معمولا ماها به دوست و آشناها لینک می دیم، بنابراین بازدیدکنندگان وبلاگ هامون تنها به بعضی از وبلاگهای مشابه دسترسی پیدا می کنند؛ اما اینجا قراره همه سبزها اسمشون باشه، بدون هیچ پارتی بازی و فراموش کاری و ...

شاید هم یه فهرست برای نیمه سبزها درست کنم! اونهایی که گاهی زیست محیطی می نویسن و گاهی چیزهای دیگه. مثل خودم. اگه راجع به این مسئله هم کمک فکری بهم بدین که موافقین یا نه ممنون می شم. اصلا این نیمه سبزها فهرست بشن یا نه؟ و آیا از سبزهای خالص جدا باشن یا توی همون فهرست قرار بگیرن؟

یه کار دیگه که چند روزیه با گرگ خاکستری درمیون گذاشته ام و قراره اون پیگیری کنه اینه که یه گروه روی یاهو یا جی میل درست بشه - ترجیحا توسط یه بلاگر سبز وجیه المله! - و از همه بلاگرهای سبز دعوت بشه که اونجا عضو بشن، اینجوری خیلی اطلاع رسانی ها و هماهنگی ها راحتتر، مطمئن تر و سریعتر می شه. الان برای رسوندن یه خبر به بقیه باید به یکی یکی وبلاگ ها سر زد و کامنت گذاشت. بعد هم چون هرکسی با هر عنوان و اسمی می تونه کامنت بگذاره، گاهی نمی شه مطمئن بود که کی چه حرفی زده. ولی اونجا دیگه هویت هرکسی مشخصه.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

زن آخرین مدل، سند دست اول، کيلويی سی سکه طلا

خدا به پسرها چه رحمی کرد که تقویم شاهنشاهی ور افتاد! چون دختر خانمهای این شهر تازگی ها برای تعیین مهریه شون به تقویم هجری خورشیدی نگاه نمی کنن و رفته ان سراغ تقویم میلادی؛ حتما کلاسش بالاتره، شاید هم هرچی قیمتشون بره بالاتر خوشبخت تر می شن. اگه تقویم شاهنشاهی هنوز مورد استفاده بود که دیگه قارون هم جرئت زن گرفتن نمی کرد.

واقعا دخترهای این مملکت چشون شده؟ یعنی چی این نرخ گذاشتن رو خودشون؟ اینها با این همه ادعاشون نمی فهمن وقتی روی خودشون قیمت می گذارن هیچ فرقی با اونی که کنار خیابون می ایسته ندارن؟ اگه اون از بدبختی و ناچاری روی خودش قیمت می گذاره،‌ اینها از طمع همون کار رو می کنن. یعنی دیگه هیچکس پیدا نمی شه که معنی مهریه رو بدونه؟ مهریه پولی بوده که یا قبل از عقد می گرفتن و برای دختر جهیزیه تهیه می کرده ان که لوازم همون زندگی مشترک بوده،  یا پولی بوده که اگه روزی زن به دلیل مرگ شوهر یا طلاق ناچار می شد برگرده خونه پدر، مخارجش دوباره گردن پدر نمی افتاده. چون خانواده ها امکانات محدودی داشته ان، و دخترها معمولا درآمدزا نبوده ان - کاری ندارم که این انفعال به دلیل شرایط مردسالاری بوده یا هرچیز دیگه - ولی بالاخره بار مالی به خانواده تحمیل نمی شده که دختر رو نپذیرن و از اینجا مونده از اونجا رونده بشه. وقتی قیمت روی آدم گذاشته می شه چه فرقی می کنه صد تومن یا یه میلیون تومن؟ مهم نفس قیمت گذاریه که زشته. البته من هنوز هم برای دخترهای گروه های ضعیفتر اقتصادی موافق با تعیین مهریه هستم، اونم در حد توان مرد، که فردا اگه به هر دلیلی نتونستن با هم زندگی کنن، شوهره برای ناگزیر کردن زن به بخشیدن مهریه اینقدر آزارش بده که سلامت زن به خطر بیافته؛ بتونه پول رو بده و هر دو آزاد بشن. ولی این دخترهای مرفه و تحصیل کرده و صاحب درآمد که اگه یه روزی از شوهرشون جدا بشن می تونن با خیال راحت برگردن خونه پدر و کسی بهشون نمی گه بالای چشمت ابروست، چرا؟ اینهایی که سواد دارن و می تونن کار کنن و سربار خانواده نشن، اینها چرا باید خودفروشی کنن؟ اینها معنی کلمه مهر رو هم به گند می کشن. برای دخترهای این گروه مهریه واقعا باید در حد حفظ یه رسم تعیین بشه. من که از سکه و پول بیزارم، ولی اگه قراره سکه هم باشه چرا یه عدد سمبلیک نباشه؟ برای بعضی ها یک، برای بعضی ها هفت و برای بعضی ها دوازده مقدسه و مفهومی داره. چرا این عددها نه؟ و جالب اینه که سر مقدارش چشم و هم چشمی هم دارن، اگه مهریه شون از دختر خاله شون بیشتر نباشه کارشون به بیمارستان و سرم و آرامبخش می کشه. متاسفم برای خانواده ای که به دخترش نگفته خوشبختی چیه و چه جوری به دست میاد. البته اون مردی هم که با همچین دختری ازدواج می کنه لیاقتش همینه، ولی در عجبم از خنگی اینها که می بینن این همه زندگی های پر از پول و سرشار از مهریه های سنگین و جهیزیه های رنگین شیش ماه نشده تبدیل به جهنم می شه، و باز هم درس نمی گیرن و نیم نگاهی هم به تجربه دیگران نمی اندازن. من از اونهایی نیستم که فکر می کنن پول بده و کثیفه و باعث فساد آدم می شه، من معتقدم کسی که با رسیدن به پول فاسد می شه آب نمی دیده، اگه نه شناگر خوبی بوده. پول و قدرت و خیلی چیزهای دیگه فقط مجال نشون دادن خود واقعی مون رو به ما می دن. اگه نه هیچ تاثیری در شخصیت ما ندارن، بی خودی کاسه کوزه ها رو سر این زبون بسته ها نشکنیم. ولی در عین حال معتقدم که پول جایگاه خودش رو داره، و هیچ چیزی با عشق و لحظه های عمر انسان قابل مقایسه نیست. بعد هم که همه عروس بازی ها و ماه عسل رفتن ها و قمپز در کردن ها برای دیگران تموم می شه و این شازده خانومها باید برن بشینن سر خونه و زندگی، تازه می فهمن یه من ماست چقدر کره داره و زندگی مشترک چیه، یه دفعه دوزاریشون می افته که زن این میدون نیستن - البته معمولا شوهره هم چون از همین قماشه می بینه که مرد این میدون نیست - و به تیپ هم زدن ها شروع می شه. خوشبخت ها و یه کم عاقل ترهاشون اونهایی هستن که با مهریه یا بی مهریه طلاق می گیرن می رن سراغ زندگی خودشون، کم عقل ترهاشون هم که مرغشون یه پا داره می ایستن به گیس و گیس کشی و حفظ ظاهر کردن جلوی دیگران و یه عمر خون جیگر می خورن ولی نمی دونم چرا از مزه اش خسته نمی شن؛ اونهایی هم که خیلی کارشون خرابه حتی این حفظ ظاهر رو هم نمی کنن و جلوی دیگران هم به پر و پای هم می پیچن و حال همدیگه رو اخذ می کنن و توی سر هم می زنن. چرا نمی فهمن آبروی همسرشون آبروی خودشونه و هر کی رو بتونن جلوی بقیه ضایع کنن، همسرشون رو نمی تونن، آخه این آدم رو خودشون انتخاب کرده ان، اگه بده که تقصیر خودشونه که بد انتخاب کرده ان. این از اون جاهاست که هر حرفی به طرف عین تف سربالاست.

به عنوان یک زن، از نگرش و رفتار خیلی از زنهای جامعه بسیار شرمنده ام و خجالت زده. کاش اون شعوری و هوشی رو که ادعا می کنن واقعا داشتن. لیسانس از بهترین دانشگاههای ایران یا حتی دنیا داشتن که دلیلی بر شعور نیست. اینها از مهر و عشق فقط همین رو فهمیده ان که خودشونو لوس کنن و بگن به ما نگین بالای چشممون ابروست که قلبمون تحملش رو نداره و الان پس می افتیم، و همه خوشبختی و شادی قلبشون به کیف پول شوهرشون بنده. متاسفم.

کسی که دنبال مفهوم عشق و خوشبختی و زندگی نیست، لیاقت زندگی توی همون جهنم ها رو هم داره. مفت چنگش، هر کسی خودش لیاقت و حد خودش رو تعیین می کنه.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

فارغ التحصيلان البرز، پلی تکنيک و شريف بخونن.

دیروز خبرنامه پلی تکنیک رو می خوندم. یه خبر خیلی جالب داشت. خانواده دکتر مجتهدی موافقت کرده ان که پیکرش رو به ایران بیارن و در لاهیجان - اگه اشتباه نکنم زادگاهش - به خاک بسپرن. از تمام فارغ التحصیلان البرز، پلی تکنیک و شریف دعوت شده تا برای برگزاری مراسمی درخور شان دکتر مجتهدی کمک مالی و معنوی بکنن. من اگه جای اونها بودم حتما نهایت تلاشم رو می کردم تا از کسی که همه عمرش به فکر موفقیت و سربلندی من بوده و شبانه روز برام زحمت کشیده تشکری کرده باشم، هرچند دیرهنگام! با این کار کمک می کنید تا رسم جوانمردی و بزرگی باقی بمونه.

این جابجایی و مراسمش قراره اوایل آبان ماه امسال انجام بشه. پس حقی رو که به گردنتون داره به خاطر بیارن و بشتابین.

همچنین به مناسبت پنجاه سالگیه پلی تکنیک، پلی تکنیکی های کانادا جشنی در تورنتو ترتیب داده ان و از هم دانشگاهی هاشون دعوت کرده اند که به اونها بپیوندن. من به دوستان پلی تکنیکی ساکن کانادا و آمریکا خبر دادم. امیدوارم همگی بتونن برن و در کنار هم لحظات خوبی داشته باشن و همچنین این برنامه باعث بشه دلهای ایرانی های اونجا به هم نزدیک تر بشه.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

حمومی آی حمومی ...

چند روز پیش ایمیل جالبی برام اومده بود. شخص نابینایی برای جمع آوری کمک های مردم کنار کوچه نشسته بوده و یه کاغذ هم گذاشته بوده جلوش که به من بینوا کمک کنید. یه خبرنگار از جلوش رد می شه، کاغذش رو برمی داره و پشت و رو می کنه و اون طرف چیز دیگه ای می نویسه و می گذاره سرجاش. عصر که برمی گرده می بینه توی ظرف شخص نابینا پول زیادی جمع شده. شخص نابینا هم از صدای پا، خبرنگار رو می شناسه و می پرسه تو بودی که صبح کاغذ منو عوض کردی؟ می گه آره. نابینا می پرسه تو چیکار کردی که امروز مردم اینقدر به من کمک کردن؟ خبرنگار جواب می ده: نوشتم امروز روز زیبایی است، اما من نمی توانم مثل شما این زیبایی ها را ببینم! نتیجه اخلاقی داستان هم این بود: وقتی کارت رو نمی تونی عوض کنی، روش کارت رو عوض کن. مفهوم داستان برام خیلی تازه نبود. چون همون مفهومیه که سالها توی کار تبلیغات و نوشتن متن ها باهاش سروکار داشته ام، اما نحوه بیانش و داستانی که ساخته شده خیلی جذاب بود.

حالا فکر می کنم وبلاگ نویس های سبز هم بد نیست یه روش دیگه رو هم امتحان کنن، شاید نتیجه بهتری بگیرن. ما باید با زبانی صحبت کنیم که طرفمون بفهمه. اگه اون به زبان ما آشنا نیست یا حوصله نداره آشنا بشه، ما هستیم که باید زبان اون رو یاد بگیریم و با ادبیات خودش صحبت کنیم تا نتیجه ای رو که می خوایم بگیریم. بیاین سند چشم انداز بیست ساله ایران رو بگذاریم وسط و به عنوان ابزار ارتباطی و زبان مشترک ازش استفاده کنیم. البته این کار رو کسانی می تونن انجام بدن که در زمینه محیط زیست سواد نظری زیادی دارن. اونهایی که مثل من فقط طرفدار حفظ محیط زیست هستن بهتره خودشون رو سنگین رنگین نگه دارن و اظهار نظر نکنن که خرابکاری نشه. بیاین هر طرحی که قراره اجرا بشه در مقایسه با این سند بررسی کنیم و تضادها و تناقض هاش رو نشون بدیم. مگه اینکه دولت بخواد بگه این سند رو قبول نداره که در این صورت یکی به من بگه سند چشم انداز به چه درد می خوره؟ در اون صورت می تونیم عین دماغ فیل نمایش شهر قصه مثل کالباس ببریمش و هرکدوم به غنیمت تکه ای برداریم، شاید یه روزی به دردمون بخوره. اینقد هم به بنده التفات کنین! بعدش هم به جای سند چشم انداز بهش می گیم منوچهر!

به هر حال وبلاگ نویسان سبز گرامی، این شما و این متن سند چشم انداز بیست ساله ایران که من از سایت محسن رضایی برداشتم. دیگه خودتون ببینین چه گلی می تونین به سرش بزنین.

...

ببخشید. من نمی دونم چرا این مطلب همه لی آوت صفحه ام رو به هم ریخته بود و هرکارش هم می کردم درست نمی شد. بنابراین مطالب و تصاویر مربوط به سند چشم انداز رو ناچار شدم از اینجا حذف کنم و فقط لینکش رو بگذارم که خودتون برین توی همون سایت محسن رضایی بخونین. معذرت می خوام. خودم به زبون خوش یه توضیح می دم که فرداد دولتشاهی باز نگه مطلبم رو حذف کردم!

اینجا می تونین سند رو بخونین.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

تپ تپ خمير، شيشه پر پنير، دست کی بالاست؟

ماها از درخت کاری شروع کردیم، از جمع کردن زباله های کوه و دشت، از بازارچه های سبز، از گردهمایی های سالیانه و گوش کردن سخنرانی های زیست محیطی، گلگشت های سبز و شنیدن بحث های کارشناسان. کم کم حساس شدیم،‌ علاقه مند شدیم و کمی آگاه. کارهای بزرگتر و اثرگذارتر و ... بعد هم سازمانی که عضوش بودیم از دست رفت، ولی سازماندهی ما سرجاش موند. توی این سالها بعضی هامون کمتر و بعضی هامون بیشتر، رشد کرده ایم و آگاه تر و فعال تر شده ایم. هنوز هم خیلی وقت ها دلمون پر می زنه برای کیسه زباله به دست گرفتن و جمع کردن زباله های دربند و درکه، ولی اکنون پرسش مهم تری در پیش رو داریم. آیا ما همچنان باید انرژی و زمانی رو که می تونیم به کارهای داوطلبی اختصاص بدیم به فعالیت های اینچنینی اختصاص بدیم، یا کارهای دیگه؟ آیا می تونیم با خیال راحت از حضور داوطلبان تازه کار، برگزاری بازارچه و جمع آوری زباله رو کنار گذاشته و به سوی تغییرات بزرگتر قدم برداریم؟ بله، فکر می کنم وظیفه داریم رشد کنیم، از جثه بزرگترمون کارهای سنگین تر بکشیم، تجربه ها رو ببلعیم و دوباره رشد کنیم و باز کارهای بزرگتر...

وب لاگ می نویسیم. وب لاگ های دیگران رو می خونیم. اطلاعات و اخبار رو به گوش همدیگه و دیگرانی که پیگیر هستند می رسونیم. هم زبان اعتراض می کنیم، بحث می کنیم، و خیلی جاها نتیجه می گیریم و خداروشکر می کنیم که به فضای مجازی دسترسی داریم. اگه این فضای مجازی نبود حقیقت همدلی و همفکری و همراهی من و دیده بان میانکاله و سعید سعیدی و مژگان جمشیدی و ... در کجا به واقعیت می پیوست و راهگشا می شد؟ بله این فضا و موقعیت فوق العاده رو نباید از دست داد و باید با تمام قوا ازش استفاده کرد. اما، مبادا فضای فیزیکی و واقعی رو فراموش کنیم. خیل آدمهای موثر اما ناآگاه و بی تفاوت رو، آنهایی که هرگز پایشان به محله وبلاگ های زیست محیطی و کوچه پس کوچه های آن نمی رسد.

خلاصه بگم. من و گرگ خاکستری فکر می کنیم که باید کوتاه ترین و سریع ترین و موثرترین راه رو پیدا کنیم و پیش بگیریم. اینقدر تعداد و سرعت تخریب ها زیاد هست که چاره ای جز اثبات دوباره قضیه حمار نداریم. بیشتر تلاش های ما در اینترنت برای اعتراض به اجرای طرحهایی هست که مراحل نخستین خود رو گذرونده و حالا باید اجرایی بشه. در این مرحله ایستادن در برابر خطر نیروی بسیار زیادی می طلبه. چرا آب رو از سرچشمه صاف نکنیم؟ چرا به سراغ مهندسان بخش خصوصی و دولتی، آنهایی که طرح توجیهی رو تهیه می کنند نباید بریم، اونها رو حساس و آگاه کنیم تا تنها در فضای محصور بین دیوارهای کارخانه ها و شعبه های فروش و بازار بورس به دنبال حساب و کتاب سود و زیان طرح نباشند. اگر اونها بفهمن که ارزش یک درخت، یک گراز، یک علف و یک باکتری چیست، حتما نتیجه طرح رو به گونه دیگری برآورد می کنند، و حتما خیلی از این مشکلات پیش نخواهد آمد که ما بخواهیم در مقابلش بایستیم. البته یک شبه نمی شه دست از مقاومت برداشت و به آموزش پرداخت. ولی باید هرچه زودتر این آموزش رو شروع کنیم. طراحی و اجرای یک برنامه آموزشی مداوم برای مهندسان و مدیران. بخشی از این آموزش می تونه باز هم در اینترنت و از طریق وبلاگ نویسی باشه، ولی باید به سراغ هدف ها بریم و وادارشون کنیم که بیان و وبلاگ ها رو بخونن. بخشی هم در فضای واقعی و از طریق تماس و جلسه و کارگاه و سخنرانی و بحث و ... خواهد بود. یک تیم نیاز داریم. یک تیم عاشق. در این تیم هیچکس روی نیمکت ذخیره نخواهد نشست و همه بازی می کنند. و البته یک رهبر. کسی که واقعا بتونه این پروژه و تیم رو رهبری کنه و به مقصود برسونه.  دست کی بالاست؟

ماندانا

دیشب هم یه پست گذاشتم که در کمتر از ده دقیقه حذفش کردم! جالب اینکه توی همون ده دقیقه فرداد دولتشاهی مچم رو گرفته بود. عکسهایی که یک شکارکش وحشی با لاشه حیوانات بی گناه گرفته بود. به محض اینکه خودم صفحه وبلاگم رو دیدم حس کردم اصلا تحمل ندارم یه بار دیگه این تصاویر رو ببینم. این بود که حذفش کردم. می خواستم امشب فقط یه لینک بدم به وبلاگ دیده بان محیط زیست که ملت برن اونجا ببینن. اتفاقا دیدم شهریار عیوض زاده هم همین حس رو داشته و نتونسته عکس ها رو توی وبلاگش بگذاره و به دیده بان لینک داده. خیلی عکس ها ناراحت کننده ان. ولی اگه می خواین ثابت کنین مثل من نازک دل و ترسو نیستین یه سری بزنین.

امروز خبردار شدم که دیشب دکتر قالیبافیان، یکی از پیشکسوتان حرفه مهندس مشاور در ایران درگذشته. نه تنها خبر بسیار ناگوار و غیرمنتظره بود، بلکه به عجیب و غریب ترین شکل ممکن هم به من رسید. امروز به هر زوری بود نگذاشتیم پدرم خبردار بشه - چون از دوستان قدیمی هستن - ولی فردا صبح ناگزیر باید بهش بگیم. خدای من، بازم از این کارهای سخت. تا حالا شده دلتون نخواد فردا برسه؟ گفتنش یه طرف، اینکه می دونم چقدر ناراحت می شه یه طرف دیگه، و هیچ کاری هم نمی تونم بکنم که ناراحتی اش کم بشه. وای!

   + Mandana In Red ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

دکتر «پرویز ورجاوند» هم رفت

امشب، سکوت به احترام درگذشت استاد پرویز ورجاوند.

خبر به قلم محمد درویش:

تنگه‌ي بلاغي يكي از حاميان بزرگ خود را از دست داد …

   + Mandana In Red ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

چرا اینجا جای ما نیست و باید به کانادا مهاجرت کنیم؟

من حافظه ام خوبه. یعنی لازم نیست مطالبی رو که تو در مورد کار می گی یادداشت کنم.

من خودم حواسم هست. یعنی توقع نداشته باش من چک لیست های دست و پاگیر رو تکمیل کنم و تحویلت بدم.

من خودم بلدم. یعنی نمی خواد به من کتاب معرفی کنی که چیزی به دانسته هام اضافه بشه. همین چیزهایی که می دونم برای من و کارم کافیه.

لازم نیست تو کنترلش کنی. یعنی چون من آدمی متفاوت با بقیه هستم هرگز خطا نمی کنم و اگه کسی کارم رو کنترل کنه بهم بر می خوره.

ای بابا این کار که این همه دنگ و فنگ نمی خواد. یعنی این کار اینقدر ساده و کوچک و پیش پاافتاده است که بدون فکر کردن هم می شه انجامش داد و نیازی نیست برای برنامه ریزی و کنترلش وقت و انرژی تلف کنم. عین آب خوردن که از روی عادت انجام می شه.

به جای این کاغذبازی ها به فکر اصل کار باش. یعنی این همه سیستم ها و روشهای کنترل و اصلاح که متفکران دنیا دارن صبح تا شب روش کار می کنن و شبها توی برنامه های علمی می بینیم و فردا برای همه تعریف می کنیم فقط برای بازیه؛ یا شاید هم اونها موجودات کندذهنی هستن و نیاز به همچین ابزارهایی دارن. ما که نداریم، چون از باهوش ترین ملت های دنیا هستیم.

 

من می دونم، من بلدم، من می فهمم، من حواسم هست، من ... من و ما همه اینها هستیم، پس این خطاهایی که صبح تا شب بهشون برمی خوریم و پروژه رو عقب می اندازه و هزینه ها رو افزایش می ده و بهره وری رو پائین میاره و کارفرما رو ناراضی می کنه و باعث می شه کلی اعصاب و وقت و انرژی و پول و از همه مهمتر آبرو صرف دوباره کاری و رفع و رجوع بشه ریشه در کی و کجا داره؟

ولی همین من و تو وقتی بعد از سالها دوندگی و هزینه و بلاتکلیفی و گردن کج کردن پشت در سفارت بالاخره مهاجرت کانادا رو می گیریم و پامون به تورنتو می رسه آنچنان خوب قوانین و الزامات سازمانی رو رعایت می کنیم که انگار از طریق ژنتیک بهمون به ارث رسیده. پای تلفن هم برای جاماندگان در ایران هی تکرار می کنیم: بابا این جا که ایران نیست. اینجا همه چیزش حساب و کتاب داره!

ای کاش ما می تونستیم شاهد یک روز از زندگی کاری فیروز نادری، امید کردستانی، انوشه انصاری، فرزاد ناظم، ماریا خرسند ... باشیم تا ببینیم تنها اشتراک ما ایرانی های داخل با اون ایرانی های خارج در هوش ماست، نه در دیدگاههای سازمانی و روشهای کاری!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

فمينيست يعنی ضدنامرد و مردنما! - تکرار

هفته های گذشته نیاز داشتم خودم رو مرور کنم. برای همین هم چندتا از نوشته های قدیمی ام رو دوباره گذاشتم توی وبلاگم. نتیجه اش برای خودم جالب بود. به این نتیجه رسیدم که همون دیوونه ای که بودم هستم و قدرت خدا اصلا عاقل تر نشده ام. هنوز هم خروس جنگی ام. شاید چون سال خروس دنیا اومده ام این صفت تا آخر عمر با من بمونه. هنوز هم رک هستم. این هم احتمالا به ماه تولدم، آذر برمی گرده. ولی مهم ترین نکته اش اینه؛ من چیزی رو که هستم دوست دارم. من دلم نمی خواد کس دیگه ای بودم. زندگی، با همه سختی ها، دردها و تلخی هاش - شیرینی ها، زیبایی ها و لذت هاشو هم منکر نمی شم - هنوز نتونسته منو رام کنه و به روزمرگی بکشه. این یک حرف پائولو کوئیلو رو قبول دارم که می گه آدمی که رویا نداره هیچی نداره. من هنوز سرشار از رویاهام. مشکلات زندگی خوردم نکرده، قوی ترم کرده. برای این موهبت، از زندگی، دوستان و دشمنانم متشکرم. برای من بزرگترین لذت زندگی ماندانا بودنه. خوشحالم که هنوز هم ماندانام و امیدوارم که همیشه ماندانا باقی بمونم.

ولی احساس می کنم مروری که شروع کردم بی موقع ول کردم. هنوز مطلب یا مطلب هایی هست که باید مرورشون کنم. به خصوص اونی که الان اینجا می گذرامش. یادش به خیر. من وبلاگ نویسی رو با راهنمایی و تشویق دوست خوبم علی شروع کردم. همونی که هرکجا بره، از علی آباد سفلی تا ارومیه، سوغاتی منو فراموش نمی کنه و همون شب که برمی گرده خسته و کوفته میاد اول سوغاتی منو می ده و بعد می ره خونه. ازش ممنونم برای همه خوبی هاش. موفق باشی علی. اولین مطلبی هم که نوشتم وصیت نامه ام بود، که تا چند شماره ای ادامه داشت. وصیت نامه هام رو هم خیلی دوست دارم. هنوز هم دلم می خواد بعد از مرگ منو بسوزونن و خاکسترم رو در پاسارگاد، تخت جمشید و رود کنار معبد آناهیتا بریزن.

این مطلب رو در تاریخ دوشنبه، 26 اسفند، 1381نوشته بودم.

فمينيست يعنی ضدنامرد و مردنما!

بفهمم کی توی مخ مردم کرده که «فمينيست» يعنی «ضدمرد» خوبه! به هرحال ناچارم در مورد فمينيست يک کمی توضيح بدم که حداقل مخاطبان بی شمار وب لاگ من ديگه از اين اشتباها نکنن.
بانوان و آقايان گرامی، فمينيست به کسی گفته می شه که معتقد نباشه که تمام تجربيات و تاريخ بشری به تجربيات و تاريخ مردانه محدود می شه! ايلَده همين! زن و مرد هم نداره، مرد می تونه فمينيست باشه (کما اينکه کم نيستند مردهای فمينيست دنيا) و زن می تونه تا اعماق استخوان مرد ذليل باشه (که متاسفانه زياد هم پيدا می شن.(
اينجا يک پرانتز باز کنم و وارد بحث پزشکی-روان شناسی بشم که دوزاريهاتون خوب بيفته. در بدن هر مردی علاوه بر هورمونهای مردانه مقداری هم هورمونهای زنانه ترشح می شه که اگه نشه سلامت روحی و جسمی مرد رو تحت تاثير قرار می ده و از بين می بره. به همين ترتيب در بدن هر زنی هم مقداری هورمون مردانه ترشح می شه که باز عدم ترشح اين هورمون زن رو از حالت عادی خارج می کنه! خوب؟؟؟ اين بخش پزشکيش بود. در روان هر مردی بخش زنانه ای وجود داره که در روان شناسی به اون زن درون گفته می شه و در روان هر زنی هم بخش مردانه ای وجود داره که باز عدم حضورش تعادل روانی زن رو به خطر می اندازه. (برای مطالعه بيشتر به کتابهای کارل گوستاو يونگ و مبحث انيما و انيموس مراجعه کنيد). زن ها و مردهايی که فکر می کنند يک قطبی هستند حداکثر يک نيمه انسان هستند و انسان هم از اون چيزهایی هست که يا بايد کامل باشه و سالم، يا نباشه، نصفه اش به درد نمی خوره و حساب نيست!!! اون بخشی از روان هر مرد که خلاق هست و هنرمند بخش زنانه وجودشه. مردهای هنرمند بخش زنانه درونشون خوب پرورش پيدا کرده تا جايی که ميکل آنژ و کلود مونه و سزان می شن. زن هايی هم که بخش مردانه درونشون الگوی مناسبی داشته و درست پرورش پيدا کرده اونهايی هستند که می تونن سازنده باشن و قوی، همون زنهايی که تا عوام می بينن و به خيال خودشون می خوان ازش تعريف کنن می گن فلانی زن نيست مرده! (از اون جمله هايی که از صدتا فحش بدتره ها!) خوب؟ افتاد؟ اگه هنوز نيفتاده باز اشاره بکنم به کتاب عهد عتيق و سفر آفرينش که در اون معماری جهان به سوفيا يعنی بخش مونث خداوند نسبت داده شده. افتاد؟ اگه نيفتاده که ديگه متاسفانه از دست من کاری برنمياد، بايد برين يک آر-پی-جی-هفت بخرين بگذارين پشت دوزاریتون و شليک کنين.
به بيان روشن تر فمينيست يعنی «ضدنامرد»، يعنی ضد موجودات مذکری که فکر می کنند اون وجود نصفه و نيمه شون می تونه مفهوم کلمه بزرگی مثل مرد رو به دوش بکشه و تازه يک چيزی هم ازش طلبکار باشه...
فمينيست زن باشه يا مرد طرفدار کامل بودن زن برای زيربار حرف زور نرفتن و کامل بودن مرد برای زور نگفتنه. ولی خوب اين که ارزشها چپه شدن و اين روزها ضدارزشها ارزش شمرده می شن و همه «نامرد»ها «مرد» ناميده می شن ديگه به بنده و ساير فمينيست ها ربطی نداره. برين يقه يکی ديگه رو بگيرين. البته اگه نامرد نيستين، اگر هم نامردين که برين نقش داريوش بزرگ رو که يک خم پلنگه رو گرفته از توی درگاههای کاخ تچر واقع در مجموعه تخت جمشيد پاک کنين که هم ديگه ملاکی برای مقايسه و تشخيص مرد از نامرد وجود نداشته باشه و خدای نکرده از جلوه نيفتين و هم اينکه کاری رو که اسکندر مقدونی تموم نکرد شماها تموم کنين که گفته اند «کار را که کرد؟ آنکه تمام کرد» اينجوری در تاريخ اسم شماها به جای اسکندر به عنوان تخريب کننده تخت جمشيد نوشته خواهد شد و شهرت جهانی پيدا می کنيد، کدومتون از شهرت بدش مياد؟
و باز بد نيست يادآوری کنم که نيچه توی کتاب «چنين گفت زرتشت» مي گه :«جامعه ای که مردهاش مرد نباشن، زنهاش مرد می شن»، واقعا هم کدوم زن عاقل و سالمی دلش می خواد بين يک مشت نامرد زندگی کنه که يا توسری بخوره يا تبديل به مرد بشه و لذت زن بودن و در کنار داشتن يک مرد واقعی رو از دست بده؟
در پايان هم به عنوان حسن ختام از همين جا به عنوان يک فمينيست دست هرچی «مرد» توی دنيا هست می بوسم تا ديگه از اين وصله های ناجور به من نچسبونين، ولی مردهااا نه مردنما!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

ای خدا، ای فلک، ای طبیعت، شام تاریک فرهنگ ما را سحر کن!

خداروشکر که از حافظ شاعر دم دست تر نداریم و خودش و کتابش و فالش معرف حضور همه مون هست، و باز هم سرسوزنی نمی شناسیمش. آقایون رودکی و خاقانی و عبید زاکانی هم اصلا می تونن برن دنبال مهاجرت و تقاضای تغییر ملیت. هرچند، شاید هم همون بهتر که نمی فهمیم زبون حافظ شیرین سخن رو، وگرنه تا الان هزاربار گور به گورش کرده بودیم. این شاعر رند بیتی داره که در این شام غریبان فرهنگ و هنر هرکی می خواد هندونه زیربغل یکی دیگه بده زود می گذاردش توی سینی و تقدیم می کنه، غافل از اینکه داستان این بیت چیه. عین آگهی یادبودی که به مناسبت دومین سالگرد فوت یه پیر عارف امروز صفحه اول همشهری چاپ کرده بودن. و عجبا که مریدان عرفای ما حتی حافظ رو هم نمی شناسن، عجبا، عجبا، عجبا...

شاه نعمت اله ولی بیتی داره با این مضمون:

ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم            صد درد را به گوشه چشمی دوا کنیم

حافظ که یادم نیست چرا با این شیخ حال نمی کرده در جوابش به متلک گفته:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند            آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟

و در ادامه هم می گه:

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی              باشد کز خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی کشد           هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

حافظ آدم رند و شیطون و حاضرجوابی بوده و همه این رندی و شیطنت رو به اشعارش هم منتقل کرده. پس لطفا در استفاده از اشعارش یه خورده بیشتر دقت کنیم، شاید داره نعل وارونه می زنه.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

سه خدا

من تا اینجا توی زندگیم با سه تا خدا افتخار آشنایی پیدا کرده ام.

خدا اولی در بخش والد وجودم شکل گرفته. یه پیرمرد بداخلاق بی حوصله غول پیکر که اون بالا چهارزانو روی ابرها نشسته و مترصده تا وقتی من از روی کنجکاوی هایی که خودش بهم داده یه مورچه رو نصف می کنم و می خوام ببینم توش چه خبره، با چوب قلیونش همچین بزنه پشت دستم که از درد و ترس تا دو روز نه غذا بخورم نه پامو از اتاقم بیرون بگذارم.

خدا دومی خداییه که از بخش بالغ وجودم سرچشمه می گیره. خدای عاقل و منطقی و هنرمندی که عظمت، نظم، ظرافت و هنر رو در آفرینش جهان هستی به نهایت رسونده و از اون همصحبت هاست که همیشه ازش چیزی یاد می گیری و باعث پیشرفت و سربلندیت می شه.

خدا سومی هم که در مهدکودک درونم مشغول جست و خیزه. همونی که همیشه به شکل گادفری مادر سیندرلا می بینمش که داره کدو حلوایی رو تبدیل به کالسکه می کنه. بیبیلی بابیلی بوووو... پیرزن چاق و مهربونی که دنیای ساخته و پرداخته اون پیرمرد بداخلاقه رو قابل تحمل می کنه و همیشه در بدترین لحظات، زمانهایی که بدخلقی و بی فکری های اون پیرمرده از حقارت و لئامت بنده هاش پیشی می گیره، دقیقا همون زمانی که دیگه به هیچ چیز و هیچ کس ایمان و امیدی نداری به دادت می رسه و معجزه می کنه. و من اصولا ترجیح می دم که با اون خدا اولی هیچ سروکاری نداشته باشم.

سر ماجرای تنگه بلاغی - که دیگه شاه بیت ترجیع بند تخریب تاریخ و فرهنگ ایرانه - به سراغ خدایانم رفتمِ؛ که نه کاریست خرد. می خواستم از حاکمان و ضابطان تقدیر و سرنوشت بپرسم چرا باید این اتفاق می افتاد؟ با اینکه می دونستم سراغ خدای اول رفتن فایده ای نداره رفتم و پرسیدم. اولش همچین صورتشو به هم کشید انگار ده جفت جوراب نشسته تو دهنش داره خیس می خوره. بعد از کلی چپ چپ نگاه کردن هم پرسید تاریخ و فرهنگ چیه؟ هیچی بابا تو ماستتو بخور.

به سراغ خدای دوم رفتم. گفت برای اینکه آدم ها برای حرکت نیاز به انگیزه و هدف و محرک دارن. اگه همیشه همه چیز خود به خود درست و به خوبی و خوشی پیش بره استعدادهایی که من در وجود شماها گذاشته ام هرگز شکوفا نمی شه، و شماها هرگز هیچ حرکتی نخواهید کرد و مثل یه تیکه سنگ یه کنار می افتین تا زمان مرگتون فرا برسه. این چیزی نیست که من بخوام و یا در حد شماها باشه. بعد هم این بیت رو برام خوند:

اگر با من نبودش هیچ میلی          چرا ظرف مرا بشکست لیلی

به سراغ خدای سوم رفتم. لبخند شیرینی زد و توی آستینش دنبال چوب دستی اش گشت، وقتی پیدا کردش یکی از عروسک هامو تبدیل به قالیچه پرنده کرد و با هم سوارش شدیم، از بعد زمان گذشتیم و رفتیم به روزگار حیات طلایی تخت جمشید، اونجا خودم رو دیدم که پیرهن سفیدی پوشیده ام و روی موهای بلند و مشکی ام تاجی از گل نیلوفر گذاشته ام، شمشیری به کمر بسته و سوار اسبی تنومند به سوی شهری دور می تاختم، جایی که بهترین استاد شمشیربازی منتظر بود تا من رو به شاگردی بپذیره. کاهنه معبد آناهیتا پیشگویی کرده بود که روزی من با شمشیرم مردم و کشورم رو از هجوم بیگانگان نجات خواهم داد؛ من برای انجام این ماموریت به دنیا آمده بودم.

هنوز هم وقتی سوار بر اتومبیل از شیراز به سمت تخت جمشید می رم بادی رو که به صورتم می خوره و توی موهام می پیچه احساس می کنم و هر صدایی به جز صدای سم اسبم دور و گم می شه.

ماندانا

در ضمن مطلب مژگان جمشیدی به مناسبت روز محیط زیست رو از دست ندین. برای حال و آینده تون خوبه:

http://jamshidi6.blogfa.com/post-109.aspx

   + Mandana In Red ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

تبليغاتی که ما می شناسيم به آخر خط رسيده است!*

مدیرعامل سازمان زیباسازی شهر تهران گفته که همه تابلوها و بیلبوردهای تبلیغاتی تهران تا اول شهریور از مالکیت افراد حقیقی و حقوقی خارج می شه و به شهرداری می رسه و از این به بعد تعرفه تابلوها رو شورای شهر تهران تعیین می کنه. همچنین ایشون قصد شهرداری رو از این کار ساماندهی تابلوها و بیلبوردها اعلام کرده اند! و خوب معلومه که شورای شهری که محض رضای خدا یه دونه تبلیغات چی توش نباشه چه جوری تابلوها رو ساماندهی خواهد کرد. از همین الان پرده از این تخم دو زرده برداشته اند و گفته اند که تعرفه جدید تابلوها براساس طول، عرض و منطقه قرارگیری آن تعیین خواهد شد! واقعا این فرمول بی نظیر رو چرا قبل از ثبت به نام اعضای شورای شهر توی روزنامه اعلام کرده اند که لو بره؟ این فرمول نه تنها تابلوها رو ساماندهی می کنه، بلکه اصلا کار تبلیغات رو می خوابونه می ره پی کارش و دیگه فعالیتی نمی مونه که کسی بخواد سروسامونش بده. به این هم نمی گن ساماندهی، می گن تعطیل سازی! چرا این خانمها و آقایونی که موقع انتخابات هی مدرک لیست می کنن توی بروشورهای تبلیغاتیشون تا بگن ما درس خوندیم و سواد مدیریت شهر رو داریم اینو نمی فهمن که کار هر بز نیست خرمن کوفتن، گاو نر می خواهد و مرد کهن! چرا فکر می کنن علم لدنی دارن و روی هر کاری می تونن دست بگذارن؟ به خدا گذشت اون زمانی که به مردم می گفتن حموم که می رین یه مشت از آب خزینه بخورین ثواب داره، ملت هم باور می کردن و می خوردن. شما می خواین تابلوهای تبلیغاتی تهران رو ساماندهی کنین؟ یعنی دست روی همه کارهای تبلیغاتی بگذارین؟ می دونین چند ساله وزارت ارشاد برای دادن مجوز شرکت تبلیغاتی از مدیر مسئول ها تحصیلات یا سابقه کار مرتبط می خواد؟ تازه خیلی از این شرکتها مشتری بزرگتر از کلاس کنکورهای سرگذر نخواهد داشت. پس شما که می خواین همه تابلوهای تهران رو ساماندهی کنین خیلی بیشتر از این حرفها باید تحصیلات و تجربه کار مرتبط داشته باشین و مدرک رو کنین. دارین؟ ندیده می گم ندارین. چون کسی که از روی طول و عرض و منطقه می خواد قیمت تابلو تعیین کنه داره هوار می زنه که اینکاره نیست. بازم خوبه نگفتین از روی وزن آهن به کار رفته در ساخت تابلو قیمت می گذاریم، درصد تخفیف به شرکتهای همکار رو هم تعداد الکترودهای به کار رفته برای جوشکاری تابلو مشخص می کنه!

چه اشکالی داشت هادی ساعی ورزشکار و قهرمان محبوب من باقی می موند؟ چرا باید کاری بکنه که اگه یه روزی دیدمش اینقدر از دستش عصبانی باشم که با داشتن صدتا کمربند سیاه هم نتونه جون سالم از دستم به در ببره؟ جناب مدیرعامل سازمان زیباسازی که فرموده اید برای برخی تابلوهای تبلیغاتی برنامه ریزی صحیحی انجام نشده! می دونین اشکال کار اون تابلوها کجاست؟ اشکال کار اون تابلوها یا از امثال اعضای شورای شهر ماست که با نداشتن سواد تبلیغات و بازاریابی رفتن از ارشاد مجوز شرکت تبلیغاتی گرفتن و بعد هم از سیستم شما مجوز تابلو! و تابلوهایی علم کردن که دوزار نمی ارزید یا نمی دونستن توی بازار چه جوری حرکت کنن که هم کارشون بگیره هم اخلاق حرفه ای رو رعایت کرده باشن و دست به هزار و یک کار غیر اخلاقی و غیراصولی زدن و سازمان زیباسازی هم صداش در نیومد. یا اشکال کار از اونجاییه که هر روز هزار و یک شوک پیش بینی نشده به اقتصاد و واردات و صادرات و تولید این مملکت وارد می شه و دست تولیدکننده و تاجر رو می گذاره توی پوست گردو و نمی تونه یه برنامه صحیح و سالم تبلیغاتی رو پیش بگیره تا جایی که توی بهترین فصل حتی گل سرسبد تابلوهای تهران خالی می مونه و خیلی وقت ها برای حفظ آبروی تابلو کار مجانی روش می ره. و حالا شما نه تنها مشکلات این بازار رو حل نخواهید کرد، بلکه این گره رو کورتر می کنین.

آقای مدیرعامل سازمان زیبا سازی تهران، با اینکه در آخر خبر تصریح کرده اید که درآمدزایی از طریق بیلبوردهای تبلیغاتی برای شهرداری در اولویت قرار ندارد، ولی بی تعارف بهتون بگم درسته که شما بوی کباب شنیده اید، ولی نمی دونین دارن خر داغ می کنن! در ضمن پیشنهاد می کنم برین یک کم در مورد این کلمه مطالعه کنین: برون سپاری یا outsourcing! شاید درک کنین دیگرانی که دو کلمه سواد مدیریتی دارن چی فکر می کنن در مورد شمایی که می خواین کاری رو که بلد نیستین از بخش خصوصی متخصص بگیرین و یه سازمان عریض و طویل براش راه بندازین.

ماندانا

* این جمله ترجمه عنوان کتابی از سرجیو زیمن، مدیر سابق روابط عمومی و تبلیغات شرکت کوکاکولا است که توسط انتشارات سیته چاپ شده. عنوان اصلی کتاب اینه:

The end of advertising as we know it.

از این نابغه جنجالی بازاریابی و تبلیغات از صمیم قلب معذرت می خوام که از اسم کتابش برای صحبت با کسانی استفاده کردم که اصلا نمی دونن تبلیغات چی هست.

   + Mandana In Red ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

حرکت بی برنامه ممنوع!

اخلاقیات، منافع مادی یا حس زیبایی شناختی؟ کدوم یکی می تونه آدمهای جامعه ما رو قانع کنه که نباید طبیعت رو از بین ببرن و حفظش کنن؟ این موضوع پانل سه شنبه عصر بود که شروین وکیلی با همراهی دکتر ابوالفضل وطن پرست و شهریار عیوض زاده برگزار کردن و همه با هم به دنبال جوابی بودیم که برای ادامه مسیر فعالیت های سبز و داوطلبی شدیدا بهش نیاز داریم. ما داوطلب ها و منابع و امکاناتمون اینقدر زیاد نیستیم که بخوایم تیرهوایی بزنیم و باری به هر جهت حرکت کنیم. باید از منابعی که داریم حداکثر استفاده رو بکنیم و بیشترین تاثیر رو بگذاریم. حرکت بی برنامه ممنوع! از هرگونه همفکری و انتقال تجربه های ریز و درشت استقبال می کنیم. لطفا یک بار دیگه به خاطر بیاریم که یک دست صدا نداره. یک بار دیگه به خاطر بیاریم که ما همون سی مرغی هستیم که روزی سیمرغ خواهیم شد. امشب که دیده بان محیط زیست ایران هم خبرهای خوشی داده و روحیه مون رو دوچندان کرده.

چون نگه کردند آن سیمرغ زود               بی شک این سیمرغ آن سی مرغ بود
من معتقدم برای اکثریت مردم جامعه ما مسائل دم دستی و قابل لمس بهترین ابزاره. همون چیزهایی که مستقیم در زندگیشون دخالت داره ولی اصلا ازش آگاه نیستن. یه مثال ساده. این مادرهایی که صبح تا شب نگران امنیت بچه هاشون در اجتماع هستن. از خطرهای ساده تر مثل کیف قاپی تا دزدیده شدن خودشون بگیر برو بالا. آیا اینها می دونن که زمانی در همین ورامین که شاید بارها ازش رد شده باشن یکی از بهترین پنبه های دنیا به عمل می اومد؟ می دونن این سدکرج قرار بود آب کشاورزی پنبه کاری های ورامین و آب آشامیدنی تهران، هر دو رو تامین کنه؟ ولی به خاطر مصرف زیاد آب در تهران تمام پنبه کاری ها و کشاورزی های ورامین از بین رفت؟ کشاورز بیکار چه کاری می کنه؟ میاد تهران بلکه کاری پیدا کنه و خرج زن و بچه اش رو دربیاره. کدوم یک از کارهایی که بلده در تهران به دردش می خوره؟ هیچکدوم. به ناچار به کارهای پست و سیاه رو میاره. شانس بیاره دستفروش می شه، نیاره می افته توی کارهایی مثل کوپن فروشی و اگه خیلی بدشانس باشه کار خلاف در انتظارشه. خوب مادرهای عزیز تهرانی، آیا تا به حال فکر می کردین که بی توجهی شما در مصرف آب و بازگذاشتن شیر آب در زمانی که یه سر کوچولو به یخچال می زنین امنیت بچه های خودتون رو به خطر انداخته؟
به نظر من مردم باید با شناختن سناریوهای واقعی اطرافشون درک کنن که چقدر در وضعیتی که دارن مسئول و تاثیرگذارن.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

کلونینگ هرگز - تکرار

بله این یکی هم تکراریه. ولی به نظرم ارزش داره که روزی هزاربار تکرار بشه. تا نظر شما چی باشه. این رو در تاریخ پنجشنبه، 19 دي، 1381نوشته بودم. انگار همین دیروز بود. اگه درست یادم باشه به مناسبت زایمان یه مرد ژاپنی نوشتمش. داستان دقیقش چی بود الان خاطرم نیست.

کلونينگ هرگز!

آخه وقتی آقايون می تونن بچه بزان چرا بايد دانشمندها اينقدر به خودشون زحمت بدن و کلونينگ رو باب کنند؟ روش به اين خوبی، امتحان شده و مطمئن. فقط يک کمی تبليغات می خواد که مد بشه و اونوقت همه آقايون می رن دنبال بچه دار شدن. به خدا جدی می گم ها. فکر نکنين دارم متلک می گم. اگه بشريت بدونه که اين بچه دار شدن آقايون چه مزايايی داره صد سال نمی ره دنبال کلونينگ. بشمرم مزاياشو؟
1 - خانمها از ۹ ماه بارداری و گرفتاری و سختی و ويار و شب نخوابيدن و نفس تنگی و کشيده شدن شيره جونشون و به هم ريختن هيکلشون و از بين رفتن سلامتی شون و از همه مهمتر توی جوامعی مثل مال ما از شنيدن سرکوفت دختر زائيدن راحت می شن.
2 - آقايون يک کمی شرايط زنها رو درک می کنند که شايد تاثيری روی طرز تفکرشون راجع به زنها داشته باشه.
3 - اگه مردها ۹ ماه گرفتاری های حاملگی و بعد زايمان ( البته هرگز درد زايمان طبيعی رو حس نخواهند کرد ، ولی بازهم از هيچی بهتره) و بعد شب بيداری و مراقبت های روزانه بچه رو تجربه کنند و بفهمند که به دنيا آوردن و بزرگ کردن يک بچه چقدر سخته اونوقت ارزش بچه ها رو می فهمند و ديگه به اين راحتی راجع به اين جنگهای احمقانه صد تا يک قاز دامن نمی زنند، ديگه مين ضد نفر و سلاح کشتار جمعی و حتی يک اسلحه کمری هم نخواهند ساخت. اونوقت دنيا به جای اينکه به اين مرزهای پوچ جغرافيايی و نژادی و اقتصادی و تاريخی بچسبه به اهميت زندگی فکر می کنه. می فهمه که هر انسان دنيا اومده که زندگی کنه. نه اينکه فدای يک مشت حرف بشه. ديگه در حالی که ميليونها بچه در نقاط مختلف دنيا گرسنه و بی سرپناه و بدون امکانات بهداشتی و آموزشی زندگی می کنند شاهد صرف بودجه های کلان تسليحاتی و يا توی دريا ريختن گندم نخواهيم بود. اونوقت اگه حتی يک بچه در دورترين نقطه دنيا دردی داشته باشه ميليونها نفر شب رو نخواهند خوابيد تا راه نجاتی برايش پيدا کنند. بدون اينکه فکر کنند اين بچه مال کيه، چه شکليه و فردا که وارد بازار کار شد منافع اقتصادی حاصل از کار او توی جيب چه کسی ميره. ايدون باد.
پس خانمهای محترم تا می تونين برای زايمان آقايون تبليغ کنید که غفلت موجب پشیمانيست!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

تقديم به تمام احمق های جهان، بی احترام - تکرار

به نوعی دارم خودم رو تکرار می کنم. شاید هم مرور. شاید هم بنا به گفته متنی که در ادامه میاد، هیچ چیز تازه ای زیر این آسمون وجود نداره، همه اش تکرار است و تکرار و تکرار؛ ناگزیر.

این مطلب رو در تاریخ پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۲ تهیه کرده بودم. اوائل جنگ عراق.

تقديم به بوش، بلر، صدام و ساير احمق های دنيا!

 ...آنچه بوده باز هم خواهد بود، و آنچه شده باز هم خواهد شد. زير آسمان هيچ چيز تازه ای وجود ندارد. آيا چيزی هست که درباره اش بتوان گفت :اين تازه است؟ همه چيز پيش از ما، از گذشته های دور وجود داشته است...سپس ظلم هايی را که در زير اين آسمان می شد مشاهده کردم. اشکهای مظلومانی را ديدم که فريادرسی نداشتند. قدرت در دست ظالمان بود و کسی نبود که به داد مظلومان برسد. پس گفتم کسانی که قبل از ما مرده اند از آنانی که هنوز زنده اند خوشبخت ترند، و خوشبخت تر از همه کساني هستند که هنوز به دنيا نيامده اند، زيرا ظلم هايی را که زير اين آسمان می شود نديده اند...تمامی زحمات انسان برای شکمش است، با اين وجود هرگز سير نمی شود. پس يک شخص دانا و يک فقيری که می داند چگونه زندگی کند، چه برتری بر يک آدم نادان دارد؟ اين نيز مانند دويدن به دنبال باد است. بهتر است انسان به آنچه که دارد قانع باشد تا اينکه دايم در اشتياق کسب آنچه ندارد به سر ببرد... من درباره آنچه که در زير اين آسمان اتفاق می افتد انديشيدم و ديدم که چطور انسانی به انسان ديگر ظلم می کند. ديدم ظالمان مردند و دفن شدند و مردم از سر قبر آنها برگشته در همان شهری که آنها مرتکب ظلم شده بودند، از آنها تعريف و تمجيد کردند...در زير اين آسمان با نمونه ای از حکمت روبرو شدم که بر من تاثير عميقی گذاشت: شهر کوچکی بود که عده کمی در آن زندگی می کردند. پادشاه بزرگی با سپاه خود آمده، آن را محاصره نمود و تدارک حمله به شهر را ديد. در آن شهر مرد فقيری زندگی می کرد که بسيار خردمند بود. او با حکمتی که داشت توانست شهر را نجات دهد. اما بعد هيچکس او را به ياد نياورد. آنوقت فهميدم که اگر چه حکمت از قوت بهتر است، با وجود اين اگر شخص خردمند، فقير باشد خوار شمرده می شود و کسی به سخنانش اعتنا نمی کند. ولی با اين حال، سخنان آرام شخص خردمند از فرياد پادشاه احمق بهتر است. حکمت از اسلحه جنگ مفيدتر است، اما اشتباه يک احمق می تواند خرابی زيادی به بار آورد ...

از کتاب جامعه منسوب به سليمان نبی

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

پديده زشت مردان خيابانی - تکرار

می خوام چندتا از نوشته های قدیمی ام رو دوباره بگذارم توی وبلاگم. این مطلب رو در تاریخ چهارشنبه، 18 دي، 1381 نوشته بوده ام.

پديده زشت مردان خيابانی!

ديگه اصلا فرق نمی کنه چندساله شونه، چه شکل و شمايلی دارند، از چه طبقه و قومی و قبيله ای هستند. لحظه به لحظه به تعدادشون افزوده می شه. گذشت اون زمانی که اگه يک جوونی پشت يک ماشينی يک دختری رو کنار خيابون می ديد و چشمشو می گرفت و فقط در حد «منو ببين» يک چراغ و بوق کوچولويی نثارش می کرد و می رفت. الان ديگه کافيه يک دقيقه (بدون اغراق) کنار خيابون منتظر تاکسی باشين تا هرچی ماشين مدل بالا و لگن از جلوتون رد می شه در کمال خونسردی جلوی پاتون ترمز کنه و منتظر بشه تا سوار بشين. بوق و چراغ که ديگه کهنه شده. مال عقب مونده هاست. جالب هم اينجاست که وقتی سوار نمی شين و تحويل نمی گيرين خيلی هم تعجب می کنند و بهشون برمی خوره... خدا به اين مردای ايرونی هرچی نداده اعتماد به نفس رو داده، که اعتماد به نفس بدون پشتوانه هم ميشه توهم!
روان شناس ها اعتقاد دارند مردانی که فکر می کنند همه زن ها خراب هستند مردانی هستند که زن درونشان هرزه است و اگر خودشان زن می شدند حتما از همون قماشی بودند که الان دنبالش می افتند. به هرحال فرقی نمی کنه هرزه هرزه است. فقط اين فرهنگ کثيف مردسالاری است که اسم خيابونی رو روی زنهايی می گذاره که محصول قوانين و تابوهای خودش هستند و قربانی اجتماع مردسالار. بعد اين اسم رو همه جا جار می زنه و در رثای گسترش اين پديده زشت اجتماعی فغان ها و فرياد ها و وااسفاها سر می ده، بدون اينکه اشاره ای هم به مشتريان مذکر و عاملان محترم بفرمايد! و تکليف ايشان را در تعاريف اجتماعی مشخص کند!
ولی من که هنوز نمردم. من می گم. اگه کاری بده، برای همه بده. زن و مرد نداره. ميشه گفت دزدی برای زن بده برای مرد خوب؟ (گو اينکه، اگه اين مردان که لازم بشه می گن. انواع و اقسام رسانه ها هم که تحت کنترلشونه) هرزه بودن هم برای مرد و زن بده. اگه به اين زنها می گين خيابونی و همه جا انگشت نماشون می کنين به اين مردها هم بايد گفته بشه خيابونی و تابلو بشن. چرا که نه؟ تازه يک حساب ساده و سرانگشتی خيلی راحت ثابت می کنه که به ازای هر زن خيابونی حداقل سه مرد خيابونی وجود داره. نه؟ پس محاسبه بفرمائيد سن پرتقال فروش را!
بعد با نمک اينجاست که همين مردها آی جانماز آب می کشن، تابستون و زمستون و هوای سرد و گرم و غيره! اصلا در آب و آب کشی دچار وسواس شدن ديگه. بايد ببريمشون بيمارستان روانی که اونجا وسواس زدايی بشن!
واعظان کين جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار ديگر می کنند
پرسشی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر می کنند
گوئيا باور نمی دارند روز داوری
کين همه قلب و دغل در کار داور می کنند

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()