Mandana In Red

خر برفت و خر برفت

اگه مشتری کتابهای قصه های خوب برای بچه های خوب مهدی آذریزدی بوده اید، حتما این داستان مثنوی رو توی جلد چهارمش خوندین:

یه شب درویشی که از مال دنیا فقط یه خر داشت رسید به شهری غریب و از مردم سراغ جایی رو گرفت که شب رو بیتوته کنه. خراباتی رو نشونش دادن. رفت دم خرابات خرش رو سپرد به دربون و رفت تو. اون تو هم پر بود از صوفی و رند و خرابات نشین و ... اومد تو کم کم با دیگران آشنا شد و نشستن به صحبت. رندهای خرابات که دیده بودن این بابا یه خری داره یواشکی اومدن بیرون و خر رو کشتن و برای شام همه کباب درست کردن. کباب رو آوردن و بدون اینکه بگن از کجا اومده گذاشتن وسط و همه از جمله درویش مال باخته بی خبر از همه جا نشستن به خوردن و بعد که حسابی سیر شدن رندها که خودشون می دونستن داستان چیه شروع کردن به خوندن که خر برفت و خر برفت. درویش هم که فکر می کرد این یکی از اشعار اونهاست شروع کرد به خوندن و پایکوبی همراه اونها. فردا صبح که درویش بیدار شد همه رفته بودن. مشعوف از مهمونی دیشب اومد دم در که سوار خرش بشه و بره دنبال کار و زندگیش که دید خرش نیست. از دربون خرابات سراغش رو گرفت. یارو گفت خرت رو که دیشب کشتن و کباب کردن و همه خوردینش. درویش بیچاره یقه دربون رو گرفت که مگه من خرم رو به تو نسپرده بودم؟ چرا گذاشتی بکشنش؟ دربونه گفت من اومدم بهت بگم، دیدم خودت اون وسط داری می خونی خر برفت و خر برفت و می رقصی. فکر کردم خودت خبرداری و خیلی هم از این بابت خوشحالی!

مولانا آخر این داستان می گه:

خلق را تقلیدشان برباد داد

ای دوصد لعنت بر این تقلیدباد

این داستان رو تعریف کردم که بگم به جای خر برفت و خر برفت خوندن برین مطلب مژگان جمشیدی، این دیده بان از جون گذشته محیط زیست ایران رو در مورد پارک ملی خجیر بخونین.

ماندانا

درضمن بالاخره مهدی سلیمانی و شرکا هم به وبلاگ نویسان پیوستند.

   + Mandana In Red ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

۲۰۱۶ منهای ۲۰۰۶

ده؛ بله همه اش ده سال فرصت داریم! در خوشبینانه ترین حالت.

ده سال دیگه زندگی ما روی زمین مثل داستان های عهد عتیقه که می گه چطور بلا از آسمون نازل شد و قومی رو از بین برد.

این دیگه صد سال و پنجاه سال نیست که بگیم ای بابا به ما که قد نمی ده. شاید اصلا هم اتفاق نیافتاد؛ و از کنارش بگذریم.

ده سال دیگه اینقدر هوا گرم می شه و آب سالم آشامیدنی نایاب، که زندگی در زمین غیرممکن می شه، یعنی:

اونهایی که بچه یک ساله دارین، نو گل یازده ساله شما از فرط تشنگی توان حرف زدن نخواهد داشت.

اونهایی که بچه پنج ساله دارین، نوجوون پونزده ساله تون شاید به خاطر توانایی بیشترش نسبت به شما، شاهد مرگ مادر و پدرش در اثر تشنگی و گرما باشه.

اونهایی که بچه ده ساله دارین، هرگز مثل نسل های قبل شاهد به دانشگاه رفتن و تحصیل فرزندتون نخواهید بود. توی اون جهنم حداکثر کاری که بتونه بکنه پیدا کردن کمی آب قابل آشامیدن برای خودش و شماست.

اونهایی که بچه پونزده ساله دارین، آرزوی ازدواج بچه تون رو باید به گور ببرین. مراسم عروسی توی باغ و کنار استخر که واقعا پیشکشتون.

اونهایی که هنوز بچه ندارین... یه لطفی به خودتون و اون بدبخت بکنین و اصلا به دنیا نیارینش!

آره، می دونم امروز حداقل از جلوی ده تا سوپرمارکت رد شدین که بسته های آب معدنی رو توی پیاده رو دپو کرده بودن و هیچکس هم نگاهشون نمی کرد؛ ولی ده سال دیگه در چنین روزی برای یکی از اون بطری ها آدم هم خواهید کشت!

من هم روان پریش نیستم. فقط دارم حقیقتی رو بهتون می گم که نمی دونم چرا توی هیچ رادیو و تلویزیون و روزنامه و ماهواره ای روزی پنج خط هم بهش اختصاص داده نشده. شاید کره زمین سالها پیش توسط بیگانگان تسخیر شده و اینهایی که اینطور بی خیال بحران آب تمام روز دارن راجع به لباس زنها نظر له و علیه می دن از همون آدم فضایی هان و مثل من بشر خاکی نیازی به ترکیب یک اتم اکسیژن و دو اتم هیدروژن ندارن. شاید اونها با اسید سولفوریک گرم و غلیظ رفع عطش می کنن.

از زیر سنگ هم که شده فیلم یک حقیقت ناخوشایند رو گیر بیارین و ببینین. عین بقیه فیلم های روز هالیوود که تا همون هفته اول اکران نبینین شب خوابتون نمی بره.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

يک حقيقت ناخوشايند و مهمان های ناخوانده

از بچگی عاشق خوندن بودم. قبل از مدرسه بعضی حرفها رو یاد گرفته بودم و جلوتر از کلاس می تونستم بخونم آن مرد در باران آمد، سارا توت دارد، ما فرزندان ایرانیم... ولی از همون اول هم درسخون نبودم. شبها نزدیک برگشتن بابا که می شد مامانم می اومد صدام می زد بیا مشقهاتو بنویس. الان بابا میاد می بینه هیچی مشق ننوشتی. نفهمیده بودم کی هوا تاریک شده. توی عالم خودم وسط باغچه داشتم گل بازی می کردم و خونه می ساختم و باغچه براش درست می کردم با یه چاه آب. دل کندن از سرزمین ساخته دست خودم و نشستن سر کلمه و ترکیب های تازه و پرسشها و تکلیف شب اول و دوم که نمی دونم چرا شبهای پنجم و ششم هم باز باید رونویسی می شدن از مردن هم سخت تر بود. به خصوص که خواهر بزرگترم مشقهاشو ساعتها پیش نوشته بود و من در هنگام اسارت در دست مداد و دفتر شاهد آزادی اون بودم. خوشبختانه همه برام کتاب می خریدن. کتابهای بچه گونه ای که هنوز هم با عشق و ولع می خونمشون. از کلاس چهارم دبستان کتابهای به اصطلاح بزرگونه خوندن رو شروع کردم. اولیش دزیره بود که سالهای سال از کنار تخت خوابم دور نشد و رسما جایی در کتابخونه مون نداشت. سالهای راهنمایی صادق هدایت، رسول پرویزی، محمد حجازی، شکسپیر، دافنه دوموریه، فرانسواز ساگان و ... با کتاب زندگی می کردم.

بزرگترین ثروتی که در دنیا دارم همون چندتا دونه کتابیه که تا حالا خونده ام؛ و بزرگترین شانسی که آوردم این بود که  هرگز مثل آدم بزرگ ها فکر کردن رو یادنگرفتم و سعی نکردم بچه گونه هاش رو فراموش کنم و بزرگونه هاش رو زیادی جدی بگیرم. موقع فکر کردن به مسائل زندگی چیزهایی که از قصه های صبحی یادگرفته ام رو در کنار رنج هاملت می گذارم و به نتیجه ای از جنس تفکر خودم می رسم. نتیجه ای که هرچقدر هم به نظر بقیه احمقانه بیاد چون حاصل تفکر خودمه برام با ارزشه و اصالتش رو دوست دارم.

می تونین بهم بخندین ولی اگه مایی که توی خونه های صد و دویست و سیصد متری زندگی می کنیم به اندازه اون پیرزنی که توی حیاطی قد یه غربیل زندگی می کرد خرد داشتیم الان ناچار نبودیم بشینیم پای فیلم ال گور سیاست مدار معروف و ثروتمند آمریکایی که روزی بالاترین پست و مقام ها رو داشته و متوجه بشیم که چه بلایی به سر خودمون آورده ایم و از الان که سال 2006 میلادیه شروع کنیم به شمارش معکوس برای رسیدن قیامتی که سال 2016 روی کره زمین رخ خواهد داد و با این حقیقت ناخوشایند روبرو بشیم که قطار فاجعه گرم شدن زمین ترمز بریده و برای متوقف کردنش تقریبا زیادی دیر شده. یادتون اومد کدوم پیرزن؟ اون پیرزنی که نه نیکول کیدمن نقشش رو بازی کرده، نه امیر کاستاریکا خاطراتش رو فیلم کرده، نه مدونا آهنگی براش خونده، نه سالوادور دالی پرتره اش رو کشیده، نه گابریل گارسیا مارکز توی صدسال تنهایی ازش اسم برده، نه کارآکتر بازی های کامپیوتری سونی و نینتن دو شده و نه سی ان ان و بی بی سی تا حالا باهاش مصاحبه ای انجام داده ان؛ اونی که اگه حرفش رو فهمیده بودیم و بعد از گذشتن از دوران کودکی به تمسخر دور ننداخته بودیمش، الان ال گور برای جلب توجه و رسیدن به هدفهای سیاسی اش نمی تونست انگشت روی پدیده گرم شدن زمین بگذاره و دور دنیا بگرده و محبوبیت جارو کنه برای رسیدن به قدرتی که در نهایت به سیاست های جهانی سازی و حذف خرده فرهنگها فکر می کنه. ما چطور می تونیم به جهانی سازی به بهانه حذف فرهنگهای درونگراتر و  ساکت تر اعتراض کنیم وقتی که سالها پیش از مطرح شدن همچین ایده هایی نگرش و رفتار غنی و ایرانی طبیعت گرای خودمون رو دور ریختیم و جاشو با قهرمان های وارداتی پر کردیم. این ایراد ما بود که کوچیک بودیم و جانداشتیم که همه رو با هم نگه داریم. به ناچار قدیمی ها رو ریختیم دور و جدیدی ها رو گذاشتیم جاشون. به جای اینکه رشد کنیم تا جا برای همه پیدا بشه شناخته ها رو حذف کردیم و ناشناخته ها رو اضافه.

فکر کنم یادتون اومد کدوم پیرزن رو می گم. پیرزن داستان مهمانهای ناخوانده. همونی که شاید نماد مادر زمین باشه. زن مهربونی که شب بارونی در خونه اش رو به روی گنجشک و کلاغ و مرغ و سگ و گربه و الاغ و گاو باز می کنه تا زیر بارون تلف نشن و این جمع اضداد رو شب توی همون اتاق کوچیکش زیر لحاف مهر و محبتش جا می ده و فردا صبح دلش نمیاد از اونها بخواد که خونه اش – زمین – رو ترک کنن. شاید الان وقتی با نگاه سودجویانه و معامله گر بزرگسالی به این داستان نگاه کنیم حتی ترجیح بدیم این داستان رو برای بچه هامون هم نخونیم تا ابله بار نیان؛ چون نگه داشتن الاغ به این بهانه که عرعر می کنه و همسایه ها رو خبر می کنه یا کلاغ که قارقار می کنه و همه رو بیدار می کنه حماقت محضه. حالا باز نگه داشتن مرغ و گنجشک که تخم می کنن، گاو که خرمن رو درو می کنه، سگ که دزدها رو چلاق می کنه و گربه که موش ها رو چپو می کنه منطقیه و توجیه اقتصادی داره، ولی نگه داشتن کلاغ و الاغ بدآموزی داره؛ اونها باید از سر انگشت طبیعت بپرن.

اگه داستان به ظاهر ساده مهمان های ناخوانده رو که به زبان شیرین فارسی برامون می خوندن فهمیده بودیم، الان ناچار نبودیم بشینیم فیلم یک حقیقت ناخوشایند رو به زبان انگلیسی ببینیم و ادای روشنفکری دربیاریم.

ماندانا

 

در ضمن نخستین خبرگزاری سبز ایران، به نام چشمهای سبز ایران به همت یکی از دوستان اینترنتی خیلی سبز داره راه می افته. این هم لینکش:

http://chashmsabz.persianblog.ir/

سر نزدن باعث پشیمانی است.

   + Mandana In Red ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

هوش مصنوعی

چرا به محیط زیست اهمیت نمی دیم؟ چرا به نظرمون خیلی پرت و پلا و دور از ماست و هیچ ربطی به ما نداره؟ من فکر می کنم دلیلش اینه که ماها اصلا به کلی منکر طبیعتیم و دشمنش. مگه خود ما جزئی از طبیعت نیستیم؟ مگه همون شعور و قدرتی که یوزپلنگ و درخت صنوبر و قله دماوند رو آفریده ما رو هم خلق نکرده؟ همونی که به هر جانداری خصوصیات و توانایی های ویژه ای داده و اونهایی که طبیعت و جانداران رو مطالعه کرده اند به ما می گن که هرکدوم از این مشخصات رو از اون جاندار بگیریم یه نقص بزرگ در زندگیش به وجود میاد. یعنی اون قدرت - حالا یکی بهش می گه خدا، یکی می گه طبیعت، یکی یه چیز دیگه می گه... - دقیقا می دونسته داره چیکار می کنه و هر توانایی و خصیصه ای که به جانداری داده حساب و کتابی براش داشته و می دونسته بدون اون کارش لنگه. اما ما انسانها چیکار کردیم با مشخصات و توانایی هامون؟ حداقل نصفش رو به اسم اخلاق و ارزش و عرف و چی و چی حذف کرده ایم و انداختیم کنار و با بقیه اش داریم کلنجار می ریم و اسم این کلنجار رو گذاشته ایم زندگی! یه مثال خیلی ساده. خداوند به ما احساسات و واکنش های احساسی رو داده. اما ما تمام این عواطف و هر کنش و واکنش مربوط به اون رو سرکوب می کنیم و می اندازیم اونجا که عرب نی انداخت. ما تو جامعه ای زندگی می کنیم که اکثریت معتقدند دختر که به پسر نگاه نمی کنه. دختر که صداش از گوش خودش دورتر نمی ره. دختر که بالا و پائین نمی پره. دختر که کوفت... دختر که زهرمار... و این ها گوشه ای از بخش ضدزن این تفکره، میلیونها نمونه ضدزن و مرد و انسان و بچه و بزرگ دیگه هم داریم که اگه یه کم فکر کنیم بعد از نیم ساعت رسما خل می شیم. از خودمون یه موجود مریض ناقص علیل به دردنخور ساختیم و هنوز هم فکر می کنیم زیرمجموعه انسان هستیم. خب مایی که با خودمون این معامله رو کرده ایم، معلومه با بقیه بخشهای طبیعت چیکار می کنیم. دچار این توهمیم که ما سلطان جهانیم و درد علم زدگی هم که بیشتر به این توهم دامن زده و خودمون رو صاحب قدرت کنترل طبیعت می دونیم و فکر می کنیم طبیعت و اجزاش مثل لگو توی دست ماست تا هرچیزی می خوایم ازش بسازیم و لذت ببریم.

هوش ما هوش مصنوعیه و هوش مصنوعی هم نمی تونه طبیعت رو درک کنه و براش احترام و جایگاه قائل بشه. ما تا اول به طبیعت خودمون احترام نگذاریم و پیداش نکنیم و زنده اش نکنیم، محاله که قادر باشیم اهمیت بقیه این سیستم عظیم و خارق العاده و ارزشش رو درک کنیم و یاد بگیریم که چطور باهاش وارد تعامل بشیم که نه سیخ بسوزه و نه کباب.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

نيلوفر مرداب

دیشب عجله داشتم و جایی غیر از گل فروشی سر خیابون خودمون نمی رسیدم برم. نکته اش اینجاست که این گل فروشی محل ما بگیر نگیر داره. چون هروقت می رم اون تو شیش دونگ حواسم به گلهاست،‌ هنوز نفهمیدم که اینها دو نفرن که یکیشون می بایست گل فروش باقی بمونه و اون یکی بره سبزی فروش بشه؛ یا اینکه یه نفره ولی چند شخصیتی، و یه روز شخصیتش گل فروشه و یه روز سبزی فروش. ولی هرچی که هست متغیره. پریروز گل فروشه سرکار بود و دیشب متاسفانه سبزی فروشه. تا به هوای روز قبلش که یه سبد ساده و خوشگل برام درست کرده بود چشم از کارش برداشتم یه دسته گلی برام پیچید عین زگیل. وقت عوض کردن هم نداشتم. البته اصل داستان این نیست. اصل داستان اینه که رفتم تو و دیدم گلی که به درد کار من بخوره فقط رز داره و لیسیانتوس. دلم می خواست چیز دیگه ای بگیرم. دیدم یه چیزی داره مثل لاله، که همه شون هم غنچه ان و رنگ صورتی چرک خیلی باحالی داشت. گفتم این لاله ها چنده؟ گفت لاله نیست نیلوفره. ای ول. خوبه از همین می گیرم. همینجور که داشتم چندتا شاخه انتخاب می کردم و برمی داشتم پرسیدم اینها رو از کجا میارن؟ گفت از مرداب. پرسیدم پرورشیه یا وحشی؟ گفت وحشی. کنجکاوتر شدم پرسیدم از کدوم مرداب؟ گفت از انزلی... یه دفعه شک کردم. پرسیدم مجازه؟ گفت نه!!! همه گلها رو برگردونم توی گلدون رفتم سراغ لیسیانتوس بنفش!

چیزی که برام مهمه اینه. دفعه دیگه که یکی مثل من ازش بپرسه مجازه یا نه، می گه نه یا می گه آره؟ یا اینکه اصلا دیگه گل غیرمجاز نمیاره یا ...؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

يک حقيقت خوشايند

خوشایندترین حقیقت دنیا برای من اینه؛ من ایرانی هستم! حقیقتی که از حقیقت زن بودنم هم خوشایندتره و مهم تر. تویی هم که داری این مطلب رو می خونی، اگه احساسی مشابه من نداری بهتره اصلا ادامه اش ندی. برای تو وقت تلف کردنه.

حالا اگه داری این پاراگراف رو می خونی پس تو هم - بیش و کم - ایرانی بودنت برات حقیقتی خوشاینده. درسته؟ خدا رو شکر. پس ایران هم برای منی که دارم می نویسم و هم تویی که همچنان چشم به مسیر قلم من دوخته ای مهمه و باارزش. دوست داریم بیشتر بشناسیمش و بدونیم چی داره به سرش میاد و چیکار باید براش انجام بدیم. اووووووووووووووووو ! چه همه کار. از این سه تا کار اگه یکیش رو هم بخوایم انجام بدیم صدتا عمر نوح لازم داریم، هزارتا صبر ایوب و ده هزارتا انگشتر سلیمان. پس حالا که حداکثر هشتاد نود سال عمر داریم و هزارجور دل مشغولی دیگه، باید تمام فکر و ذکرمون مسائلی باشه که به ایران مربوط می شه، چون اگه بخوایم توی کارهایی که به ایران مربوط نمی شه سرک بکشیم از عشق اصلی مون بازمونده ایم. می شیم خسرو که به جای شیرین رفت با مریم ازدواج کرد و هم عمر خودشو هدر داد هم مریم و هم شیرین رو. چشمش شیش تا، دندش نرم، می بایست هم یه رقیبی مثل فرهاد براش شاخ می شد. پس به من و تو ربطی نداره که توی گینه بیسائو، فنلاند، بوتان، آمریکا، کویت یا هر کشور دیگه ای کی داره حکومت می کنه و کی داره تلاش می کنه قدرت رو به دست بیاره. نه؟ نه! ما که جز رای دهندگان هیچکدوم از این کشورها نیستیم که علاقه مون به یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری حق رای برامون بیاره و تاثیری در اونجاها داشته باشه. ولی این مرز پر گهر و سرچشمه هنر ما، روی کره ای به نام زمین قرارگرفته که داره هی روز به روز گرمتر و گرمتر می شه و دود این گرما توی چشمهای خوشگل این گربه باشکوه هم می ره. پس گرم شدن زمین، هر تحقیقی که در این مورد انجام می شه، هر کنفرانسی که با این موضوع برگزار می شه، هر فیلمی که درباره اش ساخته می شه، و هر حرفی که راجع بهش گفته می شه به ما مربوطه و باید با هزارگوش و هزارچشم بهش دل بسپاریم؛ فرقی هم نمی کنه متن سخنرانی رو ایزابل روسولینی می خونه که برای لوازم آرایش لانکوم تبلیغ کنه، یا ال گور می خونه که محبوبیت جمع کنه و رای آمریکایی ها رو بخره، یا بنده می خونم که سری توی سر وبلاگ نویس های زیست محیطی دربیارم و معروف بشم و همه بهم لینک بدن که بیشتر از خودم خوشم بیاد. حرف حق رو باید شنید، فارغ از خوب و بد و زشت و زیبا و دروغ و راست های گوینده. شماها برین فیلم یک حقیقت ناخوشایند ال گور رو ببینین و حرفهاشو بشنوین، اگه تحت تاثیر قرار گرفتین و شناسنامه به دست رفتین پشت در سفارت های آمریکا توی امارات و قبرس و ترکیه ایستادین که بهش رای بدین، من خودم زنگ می زنم به سفارت می گم رای شماها رو باطله اعلام کنه!

آخه به بنده و شما چه که توی ماشین پسر ال گور ماری جوآنا پیدا شده؟ اصلا توی مزرعه پدری خود ال گور صدهکتار خشخاش کاشته باشن! چه ربطی داره به چراغی که من و تو موقع بیرون اومدن از اتاق روشن می گذاریم و می ریم؟

بیاین این حقیقت خوشایند رو حتی یک لحظه هم فراموش نکنیم که ما ایرانی هستیم.

ماندانا

و اگه دسترسی به این فیلم ندارین به وبلاگ استاد محمد درویش هم سر بزنین انگار که فیلم رو دیدین. کلی مطلب راجع به این فیلم و حرفهاش استاد نوشته اند. حاضر و آماده:

http://desert.darvish.info/

   + Mandana In Red ; ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

ايران، پل فيروزه

یه لحظه تجسم کنید که همه بلاگرهای سبز توی یه استادیوم - حالا صدهزارنفری هم نه، شیرودی - جمع شده ان و هر کدوم مقوایی بالای سرشون گرفته ان. رنگ مقواها از سبزهای خیلی روشن و پر از تلالو زرد، تا سبزهای خیلی پررنگ و حتی مایل به آبی متفاوته. از زاویه دید یه عقاب چی می بینین؟ از دور این لکه های رنگارنگ کنار هم یه لکه سبز بزرگ دیده می شن. شاید یه فیروزه ای خوشرنگ. رنگ ایران. رنگ فیروزه های نیشابور، رنگ کاشی های یزد، رنگ سفال های لالجین، رنگ خلیج فارس.

هرچی صبر کردم که یکی از بزرگان این قوم سبزقلم فرصتی بکنن و پا پیش بگذارن و با استفاده از امکانات مجانی روی اینترنت اسباب گردهمایی جماعت بلاگر سینه چاک محیط زیست رو فراهم کنن چشمم به مانیتور خشک شد و خبری نشد. بنابراین با عرض معذرت از تمام سبزپررنگ نویس های حرفه ای و قدیمی، و همچنین با اجازه همه بزرگتر ها اینجانب به جای اقدام ناپسند گل چیدن، با سواستفاده از فضای سرورهای آمریکایی که با مصرف انرژی های ضدمحیط زیستی کمک به هرچه گرمتر شدن زمین می کنن، یک گروه به نام Iranian Green Blogers ثبت فرموده تا همگی دست به دست این از بن لادن خطرناکتر داده و با ارسال هر ایمیل چند درجه ای به گرم شدن زمین کمک کنیم تا هرچه زودتر کار یکسره بشه و بریم با خیال راحت بشینیم خونه مون یک قل دو قل بازی کنیم. علاقمندان به عضویت در این گروه باید اول اسم وبلاگشون رو بدن که توی Green List ثبت کنم، و بعد هم آدرس ایمیل نازنینشونو برای دعوت به ضیافت باغچه سبزیجات ما. در ضمن این گروه روی گوگل درست شده، و با توجه وجود رقابت کاملا سالم بین یاهو و گوگل که ایمیل های ارسالی از سرورهای همدیگه رو بدشون نمیاد توی Bulk mail و Spam بندازن، من پیشنهاد می کنم که آدرس ایمیل روی جی میل بدین. خرجی که نداره، فقط یه چند ساعتی همه زندگیتون رو تعطیل می کنه تا یه نام کاربر تسخیر نشده پیدا کنین.

شاید این ارتباط بیشتر و تبادل اطلاعات، سبزهای بهاری رو به مغزپسته ای، مغزپسته ای ها رو به چمنی، و چمنی ها رو به سبزپررنگ تبدیل کنه؛ و البته سبزهای پررنگ هم به تنوع واریاسیون هاشون افزوده بشه. شاید یه روزی این لکه فیروزه ای تمام کوهها، جنگلها، کویرها، بیابونها، دریاچه ها، رودها و دریاهای ایران رو فرا بگیره.

ماندانا

من بیزارم از یه کارهایی مثل گلف و شطرنج و بیلیارد و ماهی گیری و اینها که به جای تکون خوردن باید یه عمر علاف سیخ واستی یا بشینی. ولی این بار می خوام مثل یه ماهیگیر عمل کنم. فقط خداکنه تا ماهیه به قلاب می افته خودم روان پریش نشده باشم. فکر کنم کرمه به اندازه کافی چاق و چله باشه. اگه گرفتمش بهتون می گم داستان چی بود!

   + Mandana In Red ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

حقیقتی ناخوشایند

ديشب بين خواب و بيداري يکي از روياهاي دوران نوجواني به سراغم اومده بود. خودم رو توي لباس مهمانداري مي ديدم توي يه بوئينگ غول پيکر که اي کاش مال ايران ايري بود که دوست مي داشتم، ايران ايري که روزي يکي از بهترين و خوشنام ترين خطوط هوايي دنيا بود، و همه اهل فن گرافيک مي دونن که اگه آرم هواپيمايي ملي ايران بهترين آرم بين همه هواپيمايي هاي دنيا نباشه، يکي از سه تاي اوله. به نظر من اول ايران اير و بعد لوفت هانزا و شايد سوم ژاپن ايرلاين، ولي با تفاوت امتياز زياد با دوتاي اول. اين آرم لياقتش رو داره که روي بزرگترين و پيشرفته ترين هواپيماهاي دنيا نقش ببنده و افسوس که هماي سعادت از دوشش پرواز کرد و رفت و بر دوش امارات نشست... روي اقيانوس درحال پرواز بوديم، با يه دختر ديگه داشتيم ترولي غذا رو آماده مي کرديم که ناگهاي صداي مهيبي بلند شد و از پنجره هاي پشت سرم نور شديدي پاشيد توي هواپيما. يکي از موتورها منفجر شده بود. همه چيز به هم ريخت. تماس هاي مکرر خلبان با برج مراقبت نزديک ترين فرودگاه و تلاشش براي برگردوندن هواپيما به وضعيتي قابل کنترل بي نتيجه موند. غول آهني ديگه فرمانبردار نبود و سرکشي مي کرد، حتي يک خلبان ايراني هم ديگه نمي تونست از سقوطش جلوگيري کنه و لحظه به لحظه ارتفاعمون کمتر مي شد. به دستور خلبان شروع کرديم به تخليه مسافرها. جليقه هاي نجات رو از زير صندلي ها در مي آورديم و تن بچه ها و زنها مي کرديم و از مردها مي خواستيم که اجازه بدن اول اونها از هواپيما بيرون بپرن. گاهي مي شنيدم که بعضي ها فرياد مي کشن و کمک مي خوان، زير صندليشون جليقه نجات نبود! سرمهماندار جليقه هاي گروه پرواز رو آورده بود و به کساني مي داد که بدون جليقه مونده بودن. دختري که با من داشت غذا رو آماده مي کرد حالا کنار در باز هواپيما ايستاده بود و بعد از کنترل جليقه مسافرها کمک مي کرد که بيرون بپرن و گاهي هم دست روي موهاي بلند دخترک هايي مي کشيد که دست مادرهاشون رو چسبيده بودن و از ترس رنگ به صورت نداشتن. خلبان و کمک خلبان و مهندس پرواز همچنان در تلاش بودن براي کنترل هواپيما تا زماني که مسافرها بيرون برن. انگار کسي از داخل کابين سرمهماندار رو صدا کرد،‌ چون با عجله باقيمانده جليقه ها رو داد دست من و دويد به سمت کابين. چند لحظه بعد تنها يک جليقه نجات دست من بود و دو نفر مسافر در مقابلم ايستاده بودن. هر دو مردهايي بودن در حدود پنجاه سال. علاوه بر ما گروه پرواز، يکي از اونها هم مي بايست در هواپيما مي موند و مي مرد و فقط يکيشون مي تونست نجات پيدا کنه. خداي من، چه تصميم گيري سختي و در چه لحظه اي. زماني که خودم به فرصتي نياز دارم تا قبل از سقوط اين آهن پاره در ذهنم با مادر پدر و خواهر و برادرم و همه دوستان و عزيزان و خونه و خاطرات و عشقم خداحافظي کنم. اه، ايکاش سرمهماندار نرفته بود. چرا من؟ برگشتم و به کابين نگاه کردم. از اومدن سرمهماندار خبري نبود. يکبار ديگه به چهره هاي مضطرب دو مسافر نگاه کردم. هر دو رو مي شناختم. يکيشون حاج آقا د. همسايه مون بود که چون زبان نمي دونست خواسته بود با پروازي بياد که من توش هستم تا در فرودگاه مقصد کمکش کنم، و اون يکي ال گور، سياستمدار آمريکايي. چه جوري بايد انتخاب مي کردم؟ زمان چقدر تنگ بود و چقدر من نيازمند به تنهايي در اين لحظه هاي آخر. هيچ کدوم وقت مردنشون نبود. هر دو زن و بچه هايي داشتن که منتظرشون بودن. به زن و بچه هاي حاج آقا فکر کردم و حالشون زماني که خبر سقوط هواپيما رو بشنون. اوه، طفلي ها. هرچند حال مادر و پدر من هم چندان بهتر نخواهد بود. اما حتما صحنه هاي مشابهي هم در خانه ال گور برپا خواهد بود. خدايا چيکار کنم؟ اين ديگه چه امتحاني بود که اين دم آخري پيش پام گذاشتي؟ باشه، اگه قراره امتحان بدم پس مي خوام که قبول بشم. بايد فکر کنم. مردن هردو تراژدي اي خواهد بود براي خانواده هاشون. اين ملاک انتخاب نمي تونه باشه. اما زنده موندنشون چي؟ زنده موندن کدوم مي تونه بهتر باشه؟ ال گور يا حاج آقا؟ حاج آقا براي اين دنيا چيکار داره مي کنه؟‌ صبح مي ره بازار و عصر برمي گرده. صبح تا شب به تجارت خودش مشغوله. تا جايي هم که مي دونم توي بازار تهران آدم خوشناميه. بعيد مي دونم آدم کلاهبرداري باشه. اهل محل هيچوقت از خودش و خانواده اش آزاري نديده ان. در حد همين سلام و عليکي هم که ما با هم داريم هرگز بي احترامي و حرکت ناخوشايندي ازش نديده ام. هرچند فکرها و زندگي هامون خیلی با هم تفاوت داره ولي نمي تونم حکم مرگش رو صادر کنم. اما ال گور؟ ال گور رو مي دونم که يه زماني کانديد رياست جمهوري آمريکا بود و به حق يا نابه حق شکست خورد، الان هم چند ساليه داره روي پديده گرم شدن زمين کار و تحقيق مي کنه. دور دنيا سفر مي کنه و با دانشمندان جلسه مي گذاره و نتيجه تحقيق هاشون رو مياره و سعي مي کنه به گوش اهل دنيا برسونه و بهشون بگه که کشورها چرا بايد به پيمان کیوتو بپيوندن، به خصوص آمريکا که بزرگترين توليد کننده گازهاي گلخانه اي و مسبب گرم شدن زمين و آب شدن قطب هاست. سال ۲۰۰۶ فيلمي تهيه کرد به نام An Inconvenient Truth و در اون همه چيز رو توضيح داد. اين که بشريت با يک فاجعه عظيم روبروست. گرم شدن زمين و عواقبش؛ تغيير جغرافيای جهان با آب شدن قطب ها، آب همه سرزمين هاي حاشيه اقيانوس ها رو خواهد گرفت. بيجينگ، فلوريدا، نيوزلند، سان فرانسيسکو، شانگهاي، کلکته، منهتن و حتي بناي يادبود برج هاي دوقلوي تجارت جهاني که يادآوري خطر تروريست براي جهان بود؛ ال گور داره سعي مي کنه به مردم دنيا بفهمونه که اگه قدرت روزافزون بشر براي تغيير محيط زيست همچنان در خدمت طرز تفکر قديمي و سنتي ما باشه چه بلايي به سرمون مياد، همچنان که آمده، سيل در شرق آسيا، خشکسالي در دارفور، سونامي، مرگ خرسهاي قطبي و از بين رفتن هزاران گونه جانوري، بيماري هايي که در اثر تغييرات آب و هوايي گريبان بشر رو گرفته و خواهد گرفت... اما ما متوجه نيستيم، چون ما مثل قورباغه اي هستيم که توي ظرف آب گذاشته باشنش و کم کم به آب ظرف حرارت مي دن، و چون آروم آروم داره گرم مي شه سيستم عصبيش خطري رو که تهديدش مي کنه رو درک نمي کنه، بنابراين اينقدر در اين ظرف مي مونه تا از گرما بميره؛ در صورتي که اگه يک دفعه بندازنش توي آبي که حرارتش مي تونه براش کشنده باشه، متوجه گرما مي شه و بلافاصله مي پره بيرون. چرا ال گور الان توي اين هواپيماست؟ چون معتقده بايد شهر به شهر بره و نفر به نفر و خانواده به خانواده رو از خطري که زمين و ساکنانش رو تهديد مي کنه مطلع کنه. چون معتقده ما بايد فارغ از اينکه کجا زندگي مي کنيم، همه با هم به فکر زميني باشيم که همه مون داريم روش زندگي مي کنيم. مهم نيست کدوم قاره و کشور و جزيره، شمشير اين خطر بالاي سر همه ماست و بايد کاري بکنيم. ال گور معتقده امروز راه حل در دستان ماست، تنها بايد بخواهيم. يادم اومد روزي که توي دفتر نشستيم و با بقيه بچه هاي محيط زيستي اين فيلم رو نگاه کرديم، فيلم يک حقيقت ناخوشايند. چه فيلم خوش ساخت و تاثيرگذاري بود. بعدش از شهريار که زحمت آوردن و زيرنويس فارسي گذاشتن روي فيلم رو کشيده بود خواهش کردم يه کپي بهم بده تا به دست بقيه کساني برسونم که فکر مي کردم آگاه شدنشون مي تونه تاثيري توي اين دنيا داشته باشه. فرياد حاج آقا منو به خودم آورد. هنوز توي اقيانوس نيفتاده بوديم. چشمهامو به چشمهاي حاج آقا دوختم و دستي که جليقه رو نگه داشته بود به طرف ال گور دراز کردم... حاج آقا جلوي پام روي زمين افتاده بود و با ناله زن و بچه هاش رو صدا مي کرد، من از بالاي سر نگاهش مي کردم، تا چند لحظه ديگه به آغوش مادر زمين برمي گرديم. اتفاقي که بالاخره روزي بايد مي افتاد، اما اين زمين، حاصل هنر و نماد خلاقيت و شعور خداست که بايد باقي بمونه تا دامن سبزش زادگاه، خانه و گورگاه نسل هاي بعدي باشه؛ زمین و همه فرزندانش که حتما هیچکدوم رو به دیگری ترجیح نمی ده، یوزپلنگ های ایرانی، درخت های آمازون، باکتری های دریاچه چاد، پنگوئن های قطبی... همه فرزندان زمین که خدا به عنوان جزئی لازم و ضروری در سیستم پیچیده و خارق العاده هستی آفریده ولی بشر بی فکر دست یافته به تکنولوژی و حریص توسعه، از بین برده و می بره. حالا مي فهميدم که چرا کسي مي بايست سرمهماندار رو صدا مي زد و آخرين جليقه نجات توي دستان من باقي مي موند تا بار سنگين نگاه دو انسان که مرگ و زندگيشون بستگي به انتخاب من داشت رو تحمل مي کردم. اين آخرين امتحان من براي اثبات عشقم به مادر بود. مادر، ای زیباترین، ای مهربان ترین، ای مقدس ترین، دوستت دارم و ستایشت می کنم. مادر، مارو ببخش به خاطر هر پنجه ای که به صورت نازنین تو کشیدیم، و خداحافظ.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

شيرزن، زنی که هرگز دوست داشته نخواهد شد

آدمیزاد معمولا نمی تونه روی لبه دیوار راه بره، یا از اون ورش می افته، یا از این ور! تا اونجایی که یادمه احساس تعادل در انسان مربوط بود به گوش میانی و مایعی که توش وجود داره - دست کم نگیرین حافظه رو ها، از زمان دبیرستان یادمه - و اگه حس تعادلمون به هم خورده باید بریم دکتر گوش و حلق و بینی.

من وقتی راجع به زن می نویسم، چه وقتی طرفداری می کنم چه وقتی که بهش ایراد می گیرم، فقط و فقط برای اینه که دلم می خواد زنها موجودات موفق تری باشن. گاهی این موفقیت حاصل تغییر فکر و رفتار زنهاست، گاهی هم نتیجه تغییرات اجتماعی و حقوقی. بعضی از زنها هستن که در ظاهر نه تنها ایراد خاصی نمی شه بهشون گرفت، بلکه شاید از نظر خیلی ها الگوی مناسبی هم باشن و مثال زندنی. اون زنهایی رو می گم که خیلی باعرضه و باغیرتن. اونهایی که همه کارهای خونه و شوهر و بچه ها رو می کنن، تازه درس هم می خونن، کار هم می کنن، هر پیش آمد پیش بینی نشده ای رو هم به بهترین شکل رفع و رجوع می کنن. از بیرون که نگاه می کنی خیلی خوبه. می گی به عجب زنی. شیر مادرت حلالت باشه که شیرزن بار آورده. پیش فرضی هم در مورد زندگی این زنها وجود داره، که حتما شوهره خیلی دوستش داره و خیلی بهش افتخار می کنه و به به عجب زوج استثنایی و خوشبختی. حتما تعجب می کنین که بشنوین خیلی از این زنها اصلا توی زندگی مشترکشون خوشبخت نیستن. حداقل دو دلیل می تونه داشته باشه این نارضایتی عمیق و شدید. در یه مواردی شوهر از این وضعیت سواستفاده می کنه و با دادن هندوانه های شریف آبادی بزرگ و پوست نازک و شیرین به زیربغل همسر، روز به روز بیشتر از زیر مسئولیت هاش در می ره و رس زن رو می کشه. ولی یه دلیل دیگه که هرچی هم به خانم بگی توی گوشش نمی ره و همچنان فکر می کنه شوهره داره ازش سواستفاده می کنه اینه که غرور مرد خدشه دار شده! مردها دوست دارن زنها بهشون تکیه کنن. براشون خیلی مهمه که بتونن تکیه گاه زن باشن. این با غرورشون نسبت کاملا مستقیم و نزدیک داره. وقتی یه زنی یه تنه خودش به میدون میاد و بدون اینکه از شوهرش چیزی بخواد همه کارها رو انجام می ده، مرد احساس بی ارزش بودن بهش دست می ده. احساس می کنه قدرتش مورد نیاز نیست، یا قابل جایگزینی هست و چیز مهم و باارزشی نیست. کم کم خودشو کنار می کشه. شاید هیچوقت چیزی نگه، شاید حتی خودش هم نفهمه چه اتفاقی براش افتاده، و این حس ناخوشایند یا بی تفاوتی به زندگیش از کجا میاد، ولی دیگه هرگز نمی شه به این مرد مسئولیتی داد. وقتی حس می کنه که توانایی هاش خریداری نداره به شدت منفعل می شه. بعد روزی می رسه که خانم می بره و دیگه نمی کشه مسئولیت های روزافزون زندگی رو به دوش بکشه، تازه به این فکر می افته که پس سهم شوهرم در این کارها چی می شه؟ و چرا اون هیچ کاری نمی کنه؟ ولی اگه تونستین پشت آرنجتون رو با زبون خیس کنین، می تونین این مرد رو هم بیارین وسط میدون و کاری به دوشش بگذارین. درسته که زن باید روی پای خودش بایسته، اما اگه این روحیه خود بسیار توانمندبینی زن باعث بشه نقش های مرد رو هم به عهده بگیره زندگی عاطفیش به شدت با مشکل روبرو می شه، مشکلی که هرگز حاضر نیست بپذیره نتیجه رفتار خودشه؛ تا بهش بگی تقصیر خودته که همه کارها رو کردی، از کوره در می ره و می گه خوب بود صبح تا شب پامو می انداختم رو پام می نشستم پای تلویزیون، شب که می اومد شامش هم حاضر نبود؟؟؟ نه، خوب نبود! ولی شما از حدش گذروندین. شما غرور شریک زندگیتون رو به شدت جریحه دار کردین، حالا درسته که اعتماد به نفس و تجربه و توان بیشتری دارین، اما تا آخر عمر باید حسرت روابط عاطفی خوب و شیرین با همسرتون رو بخورین. زنها باید بدونن که قدرت و جسارتشون رو کجا رو کنن و کجا نکنن. من می گم همه جا ازش استفاده کنید، به جز در برابر مردی که می خواین به عنوان یه زن دوستتون داشته باشه، اگرنه احساس می کنه شما می خواین باهاش رقابت کنین و بجنگین و ازش ببرین و کوچیکش کنین. خیلی وقت ها، خیلی از کارهایی رو که می تونین خودتون به راحتی انجام بدین، حتی اگه شوهرتون وقت نداره، بسپرین به اون. اون ترجیح می ده یه خورده سختی بکشه، اما غرورش لطمه نبینه. ولی یادتون باشه از روز اول اینکار رو بکنین، نه اینکه بیست سال همه کارها رو مثل بولدوز انجام بدین، بعد یه دفعه یه روز صبح که از خواب بلند می شین بیدارش کنین و بگین عزیزم یه دونه دستمال کاغذی از روی میزتوالتم بهم بده، احساس می کنم ممکنه یه عطسه کوچولو بکنم! اون موقع همچین بفهمی نفهمی یه خورده دیره بااجازتون! اگه از عطسه تمام روده هاتون از حلقتون بریزه بیرون، به اورژانس هم پا نمی شه زنگ بزنه چون مطمئنه شما در هر شرایطی از پس هر کاری برمیاین!

ولی بالاغیرتا از فردا هم نرین توی قالب انگل زندگی و روزگار شوهره رو با تنبلی و بی خاصیتی سیاه کنین بگین من گفتم. من فقط می گم حدشو نگه دارین و دقت کنین ببینین وقتی به شوهرتون تکیه نمی کنین چقدر ناراحت می شه. شریک زندگی واقعی، شریک احساس، شریک غرور، شریک شادی، شریک درد، شریک افتخار، شریک فکر، شریک رشد و پیشرفت آدمه. اگه می خواین موفق باشین، باید گاهی قدرتتون رو بگذارین توی کمد و درش رو ببندین.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()