Mandana In Red

فهرست من برای بازی با او

این پست اختصاص داره به فهرست مدعوین من برای شرکت در مهمانی «او». اونهایی که قلبشون و قلمشون رو دوست دارم. اونهایی که می دونم تجربه تازه ای به جمع اضافه می کنن.

۱ - سرباز زمین. حمیدرضا میرزاده. می دونم دکتر معطری دعوتش کرده ولی من نمی تونم توی لیستم نیارمش. یه جمع خوب بدون حمیدرضا خیلی چیزها کم داره. صاف و محکم و آروم و رفیق.

۲ - امیرنامه. امیر شعبانپور. می شه یه فیلسوف جوون خوش تیپ خوش اخلاق رو دعوت نکرد؟ تنها فیلسوفی که از برج عاج پائین اومده و تعلیف رو به تالیف ترجیح می ده.

۳ - مهیار علیزاده. این فرشته نجات دوست داشتنی که در شیطنت شیطون رو صد هیچ برده. نه تنها من، که ایمان دارم شنگول خان هم از نبودن مهیار در این جمع به شدت غصه دار می شه. بنابراین حتما دعوتش می کنم.

۴ - تله کابین. علیرضا بهمن پور. یک سبز رومانتیک. کسی که منو از نوشتن صدها مطلب ناب محروم کرد! خودش می دونه چه جوری! وقتی هم این جمله رو بخونه غش غش خواهد خندید. می دونم.

۵ - همنهاد. فرداد دولتشاهی. کاشف چهره های جدید و کریستف کلمب بلاگستان. وبلاگش چهارراه حوادث بلاگستانه و خودش منبع انرژی وبلاگ نویس ها. عین وجدان بیدار مواظبه که کسی دست از نوشتن برنداره.

۶ - هفت رنگ. محمدرضا. اینقدر روحیاتش شبیه خودمه که گاهی موقع خوندن وبلاگش احساس می کنم خودم این حرفها رو نوشته ام. منو به شدت یاد خودم می اندازه. پیش خودم بهش لقب ماندانا این رد پریم رو داده ام.

۷ - دفتر یادداشت. سمیرا فراهانی. همیشه تحسینش کرده ام. یه دختر استثنایی که قدر خودش رو نمی دونه. سمیرا رو هم دکتر معطری دعوت کرده، ولی سمیرا همیشه جایگاه خاص خودش رو داره. سمیرا حذف شدنی نیست. خاطره اون شب توی بیابون خوابیدنش رو کاش بنویسه.

۸ - طراحی با طبیعت. ن ن. کاش توی هر محله تهران یک دختر مثل ن ن پیدا می شد که شهامت داشته باشه برای اعتراض به مرگ فلامینگوها تجمع راه بندازه. چی می شد!

۹ - مسافر. مهدی آرا. یه سبز مغزپسته ای احساساتی که هرچی بی سروصداست با مرامه! رب النوع خوش قلبی و معرفت با قلمی ادبی و ناب.

۱۰ - دفتر تجربه ها. سارا باقری. برای شناختن سارا فقط باید وبلاگش رو خوند. معاشرت فایده چندانی نداره. توی وبلاگش خیلی سریعتر به عمق افکارش می رسی.

۱۱ - مهتاب شب. سعید سعیدی. رکاب زن خستگی ناپذیری که برای جمع کردن امضا و جلوگیری از آب گیری سد سیوند فکر کنم نصف ایران رو با دوچرخه سفر کرد. میراث دار حقیقی کوروش. الان هم که در راه قونیه است. هرکجا هست خدایا به سلامت دارش.

۱۲ - نور شب. حامد میرزا خلیل. پایه ثابت هرگونه تجمع و اعتراض و حرکت. یک موجود پرانرژی، باانگیزه، پیگیر و مستقل. از اونهایی که آهسته و پیوسته می رن و می رسن. گاهی دلم می خواد این خصوصیتش رو ازش قرض بگیرم. دمش گرم.

۱۳ - پیامبر مجازی. مهدی سلیمانی. دوست تازه بلاگر شده ما که چقدر حیف می بود اگر به مقاومت در برابر وبلاگ نویسی ادامه می داد. اولین پیامبری که رسانه الکترونیکی رو برای گسترش حرفهاش انتخاب کرد. اسم وبلاگش خیلی پست مدرنه.

الان دیگه از خستگی چشمهام باز نمی شه. فردا این فهرست رو چک می کنم که عزیزی از قلم نیفتاده باشه.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ آذر ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

من، تو، او، بازی.

سجاده نشین باوقاری بودم

بازیچه دست کودکانم کردی

استاد محمد درویش توی بلاگستان موج مکزیکی راه انداخته! موج استاد دکتر معطری رو گرفته و موج دکتر معطری هم بنده و برخی دیگه از دوستان رو... چشم؛ می نویسیم تا کور شود هر آنکس که نتواند دید همراهی سبزها رو. باید پاسخ دادن به ندای همدیگه رو یاد بگیریم و مثل تکه های پازل کنار هم بنشینیم، حتی اگه بهانه خوردن دیزی باشه توی قهوه خونه های پس قلعه.

***

در ازل پرتو حسنش ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

از او بنویسم؟ از او بنویسم! واقعا فکر نمی کنم که تا الان کار دیگه ای کرده باشم. این قلبی که احساس می کنه، این چشمی که می بینه، این مغزی که فکر می کنه، این انگشتهایی که روی کیبورد بالا و پائین می ره تا احساساتش رو، فکرهاشو، خاطرات و تجربه هاشو در قالب واژه ها بریزه توی فضای مجازی... همه از اونه. چیزی جز اون نیست. اگه از عشق می نویسه یا نفرت؛ اگه سیاه می بینه یا سفید؛ اگه از امید می نویسه یا فریاد ناامیدی سر می ده؛ همه و همه اش از اونه. من چیزی نیستم جز خودش. فرقی نمی کنه که منو از گل ساخته و پرداخته، یا از شاخه ریواسی بیرون آورده باشه؛ چه فرقی می کنه؟ جسم و جان و روح و فکر و احساس من چیزی جز خودش نیست. اون همین دور و برها نیست؛ اون خود همونیه که داره می نویسه! اونه که به خشم میاد، تند می نویسه؛ آروم می شه، از حس زندگی می نویسه؛ گاهی غرق در فضای مجازه و گاهی قهره با اون.

در پس پرده طوطی صفتم داشته اند

آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم

از اونم که تک تک برگهای نارون همسایه رو عاشقانه دوست دارم؛ این نارون فرزند دیگه اون و خواهر منه. خودم رو مجزا از اون نمی دونم که از این سال به سال بعد، دلم برای نیلوفرها تنگ می شه و با حسرت عکسهاشون رو نگاه می کنم. من عاشق هر روز صبح به ناز بیدار شدنش توی گلبرگ لطیف نیلوفرهام و عصرها لب فروبستنش به غمزه؛ بنفش و صورتی و‌ آبی. یوزپلنگی که توی دشت می دوه، برای همین پسرعموی منه؛ روح و جسم ما از هم جدا نیست. شادی دخترکی که چند لحظه پیش، در شهری دوردست، عروسک محبوبش رو هدیه گرفت در قلب من بالا و پائین می پره؛ چه جوری؟ ساده است؛ من و دخترک و شادی و یوزپلنگ و نارون و نیلوفر همه یکی هستیم؛ او! من به راحتی باور می کنم سرخپوستی رو که با درختی که روح مادربزرگش در اون حلول کرده صحبت می کنه و جواب می گیره. درخت و مادربزرگ و سرخپوست و جواب و من، همه یکی هستیم. او!

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

 ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()