Mandana In Red

می دونید که دولت با ساخت میان گذر تالاب انزلی موافقت کرد!

اگه شکستن شاخه درخت مانند شکستن بال فرشته ای باشه، ساختن میان گذر تالاب انزلی حتما مثل بمباران اتمی هفت طبقه بهشته! خانمها و آقایون خیالتون راحت باشه که به بهشت نخواهید رفت. شما بهشتتون رو با دست خودتون به هوا فرستادید! جای شما بودم حداقل می رفتم تا سه گانه بهشت، برزخ، دوزخ دانته از این هم کمیاب تر نشده می خریدم و عکسهای بهشتش رو نگاه می کردم که بهشت ندیده به دوزخ نیفتم. متنش رو هم بی خیال شین، عمرا ...!!!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

سالی که قرار بود شکوفا شویم

در سال نوآوری و شکوفایی، تنها در محلی که من کار می کنم به دلیل قطع برق هر هفته حداقل پونصد ششصد نفر-ساعت کار پروژه های مملکت داره عقب می افته و ضرر می کنه. مشتی که نمونه خرواره.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

بیانیه جمعی از وبلاگ‌نویسان در اعتراض به موج اخیر فیلترینگ وبلاگ‌ها

 

ترجمه سلیس این تصویر: مخاطب جان، تو به اندازه بصل النخاع یه بچه خارخاسک هم مغز نداری، ولی از بخت خوشت من که ابن سینای زمان هستم عین شیر بالای سرتم!

و حالا هرکی که با تجزیه، ترکیب و ترجمه این تصویر مشکل داره امضا کنه:

 بیانیه جمعی از وبلاگ‌نویسان در اعتراض به موج اخیر فیلترینگ وبلاگ‌ها (فراخوان برای امضا)

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

وصیت نامه من - بخش احتمالا دوازدهم

چون خیلی وقته وصیت نامه ننوشته ام یادم نیست چند بخشش رو نوشته ام. فقط یادمه وبلاگ نویسی رو با وصیت نامه نویسی شروع کردم و تکلیف همه چیز رو بعد از مرگم روشن کردم؛ ولی یه چیز مهم یادم رفته بود، کامپیوترم و اطلاعاتم. انگار چیزی که جلوی چشم باشه فراموش می شه. خود کامپیوتری که باهاش وبلاگ می نویسم رو یادم رفت سرنوشتش رو تعیین کنم.

وصی گرامی من، کامپیوترم رو بده به یه دانشجو، ترجیحا یه دانشجوی کامپیوتر یا آی تی؛ به کسی که هم بهش نیاز داره و هم قدرش رو می دونه؛ فقط وجدانن باهاش گیم بازی نکنه؛ عادت نداره به این قرتی بازی ها! حالا گاهی یه ماین سوئپر و سولیتر عیبی نداره؛ از این گیم بازهای تیر نباشه طرف. اطلاعات روی هاردم هم چند بخشه. ای بوک ها رو لیست کنین - اگه خودم تا اون موقع لیست نکرده بودم - بدین دست ملت، هرکی هرچی به دردش می خوره بیاد کپی ببره. عکس هامو نگاه کنین هرچی دوست داشتین برای خودتون بردارین بقیه اش رو پاک کنین بره. پروژه های درسی ام رو که حتما پاک کنید. اصلا شاید به زودی خودم این کار رو کردم و زحمتش به گردن شما نیافتاد. یه مقدار هم برنامه و نرم افزار دارم که فکر نمی کنم چیز تحفه ای باشه، به غیر از رشنال رز که اونم باگ داره و اورژینال نیست. هیچ کجا هم دنبال پسورد وبلاگ ها و ایمیل هام نگردین! اونها همراه با خودم توی الگوریتم آتش اینکریپت شده ان! برای دیکریپت شدنش باید بی زحمت تا قیام قیامت صبر کنید یه خورده!

آهااااااااااان! موبایلم! سیم کارتم رو بدین به یکی از باغبونهای حافظیه، دوست دارم مرکز ارتباطاتم به حافظیه منتقل بشه. دوستانم هم هر وقت هوس حافظیه کنن می تونن به شماره من زنگ بزن فوت کنن. بعید می دونم باغبونهای اونجا گوشی من رو قبول کنن! احتمالا کلاسشون پائین میاد. حالا اگه طرف اینقدر بیچاره بود که ناچار شد این گوشی رو قبول کنه که هیچی، اگه نه می تونین بفرستینش برای موزه نوکیا.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

با عرض پوزش به خاطر تاخیر

می دونم امروز هجدهم خرداد هست نه شونزدهم، اما به خدا نرسیدم شونزدهم برای محیط زیست بنویسم. ماهی رو هروقت که از آب بگیری من نگاه نمی کنم! دل دیدن پرپر زدنش رو ندارم.

نه، نمی خوام بگم باید برگردیم به روزگار حافظ تا دوباره آدمهای فهمیده ای بشیم و با جهان آفرینش و طبیعت آشتی کنیم تا زندگی بهتری داشته باشیم. می خوام بگم دوره این حافظی که الان مقبره اش زیارتگاه اهل دله، عین روزگار خودمون بوده، یعنی همون موقع هم مالی نبوده ایم و همین جناب ئامن وفا رو دق مرگ کرده ایم؛ واسه همین الان عزیز شده برامون، تا زنده بود که از دستمون نالید و نالید و نالید... می گین نه؟ برین دیوانش رو بخونین، البته بدون عینک خودحافظ پنداری! ماها همون شیخ و شحنه و محتسب ها هستیم.

نمی دونم باید به کی و کجا برگردیم تا به درجه ای برسیم که بشه برامون از اهمیت محیط زیست سخنرانی کرد؛ فقط می دونم از زمان حیات صاحب این مقبره خیلی عقبتر باید بریم! قدرت خدا، هرچی جلوتر اومدیم پس رفت تر کردیم!

 کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
 
 بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
 
بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ
 
 ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود
 
به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ
 
 که همچو روز بقا هفته‌ای بود معدود
 
شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن
 
 زمین به اختر میمون و طالع مسعود
 
ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم
 
 شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود
 
جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل
 
 ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود
 
چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وار
 
 سحر که مرغ درآید به نغمه داوود
 
به باغ تازه کن آیین دین زردشتی
 
 کنون که لاله برافروخت آتش نمرود
 
بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهد
 
 وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود
 
بود که مجلس حافظ به یمن تربیتش
 
 هر آن چه می‌طلبد جمله باشدش موجود

شاید این مطلب به نظرتون خیلی بی ربط بیاد، ولی مهم اینه که خودم ربطش رو می دونم!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

کوری

نقاش محبوبم که زمان زیادی رو با نقاشی هاش زندگی کردم سالهاست که دیگه نقاشی نمی کنه. بخشی از وجودم سترون شده. بخشی که توی نقاشی های اون به دنیا می اومد و زندگی می کرد؛ حالا در ناکجا آباد رهاست. ولی اون می تونست حالا حالاها در اوج خودش باشه. راستی، نقاشی که نقاشی نکنه، چی ازش می مونه؟ صد حیف و افسوس. توی ایران زندگی جریان نداره، نمی دونم اسم این چیزی که درجریانه چیه، ولی زندگی نیست، کیفیت نداره، پویا نیست، هنر ول معطله، بازار شیادان و دودوزه بازهاست که داغه، قفسیه برای روحی که به پرواز درمیاد، سیاه چاله ایه واسه ذهنی که سیاله و جهنمیه برای اون که به خواب ایزد باران می ره. روزهامون در التزام رکاب حماقت می گذرن و می رن و ما غافل از امروز خودمون و فردای نسل بعدی که نمی فهمم چرا به دنیا می آریمش. کی فردا جوابی برای بچه ای داره که امروز به دنیا می آره، که چرا به دنیا آوردنش؟ در شهری که حتی هوا برای تنفس نداره تو چی می خوای به بچه ات بدی؟ مهدکودک دوزبانه؟ گوشی هفتصد هزارتومنی موبایل؟ کلاس شنا و پیانو؟ بی ام و ایکس تری؟ گرین کارت؟ شیشه و ایکس؟ جنگ اعصاب و محدودیت؟  بی هدفی و بی انگیزگی؟ خشم و نفرت؟ کوری و کری و لالی؟

قدم نورسیده مبارک!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()