اعدام
داستان ضحاک رو همه می دونیم که پسر یکی از حاکمان عرب بود که با ابلیس عهد بست و اطاعتش کرد و اون هم راه و چاه به دست آوردن حکومت ایران رو بهش یاد داد و بعد هم بلاهایی که به سر ایران و ایرانی آورد. فکر نمی کنم در جامعه ای که مجازات اعدام داره برای چنین موجودی کمتر از صدبار اعدام حکم صادر بشه. ولی به آخر داستان دقت کنیم؛ فریدون وقتی ضحاک رو گرفت نکشت، برد و در دماوند به زنجیر کشیدش. فردوسی اینجا داره به ما می گه که بدی رو نمی شه کشت و از بین برد، بدی همیشه وجود داره، ولی باید در بند خوبی باشه.
کسانی که محیط بان ها رو می کشن حتما به اندازه ضحاک جنایت نکرده ان، ولی در جامعه امروز ما حکم اعدام برای چنین کسانی منطقیه. درسته همه ما ترجیح می دیم سطح فکری جامعه مون مثل زمان فریدون باشه ولی بپذیریم که خیلی طول می کشه تا دوباره به اون حد از مدرنیسم برگردیم.
فعلا باید در چهارچوب شرایط فکری و اجتماعی امروزمون مسائل رو حل کنیم.
ماندانا
شاید جهانی شدن زوایای مثبتی هم داشته باشه
هرگز از جهانی شدن اقتصاد و زندگی آدمها به خاطر ابعادی مثل مصرف زدگی و از بین رفتن خرده فرهنگ ها خوشم نیومده، ولی ظاهرا جهانی شدن دنیا رو داره به جایی می بره که چشم و گوش بشر باز بشه و بفهمه امنیت و خوشبختی منطقه ای نمی شه؛ یا همه در امنیت به سر می برن یا هیچ کس. به هم ریختن اقتصاد کشورهای دنیا یکی به دنبال دیگری، دزدیده شدن نفتکش سعودی های مغرور به پول نفت در سومالی، احساس خطر مردم اروپا و آمریکا از بنیادگراهای این ور دنیا... شاید گسترش داد و ستد و رفت و آمدها حداقل این حسن رو داشته باشه که مردم دنیا بفهمن بخوان یا نخوان سرنوشتشون به هم گره کور خورده. یا باید با دید جهانی زندگی کنن و همه چیز رو برای همه بخوان، یا تمام مدت ثروت و امنیتی که برای قبیله خودشون جمع کرده ان رو در تهدید ببینن و کوفتشون بشه. یعنی روزی رو می بینیم که سعودی ها در سومالی برای آموزش و پرورش دخترها سرمایه گذاری می کنن و آمریکایی ها دست از این موش و گربه بازی مسخره با القاعده و بن لادن برداشته اند؟ یک بار دیگه بریم کارتون کمپانی هیولاها رو نگاه کنیم؛ ولی نه با دید سرگرمی و تفریح، به دید یک پیام جدی برای دنیا.
ماندانا
نمای بلاگرهای زیست محیطی از پشت عینک دودی
هرکسی حق داره هرجوری دلش می خواد زندگی کنه، تا جایی که مزاحمتی برای دیگران ایجاد نکرده. هر کسی حق داره هرچی دلش می خواد بپوشه، می تونه حتی شب ها هم با عینک دودی بخوابه و رویاهاشو هم از پشت این عینک ببینه. هرکسی حق داره وبلاگ داشته باشه و هرچی دلش می خواد بنویسه، دیگران هم می تونن برن مطالبش رو بخونن، می تونن هم هرگز کلیک خرجش نکنن. ولی یادمون باشه، ما نه حق و نه توانایی تعیین تکلیف برای مغز و ذهن دیگران نداریم. دیگران حق دارن به ما نگاه کنن و هر تحلیلی که می خوان از ما داشته باشن. اگه ما جز کسانی هستیم که به نظر دیگران درباره خودمون اهمیت می دیم، به ناچار در راه و روش زندگیمون هم مطابق سلیقه اونها تغییراتی می دیم؛ اگر هم اهمیت نمی دیم که هیچی. ولی آدم عاقل اینو می فهمه که به ضرب و زور تحلیل های آب نکشیده از سر معده، نمی شه جماعتی رو از دم و در یک جمله قضاوت و حکم راجع بهشون صادر کرد؛ اون هم از راه دور و ندیده نشناخته! البته می شه اینکارو کرد، ولی نتیجه اش حرف حساب نیست. اگه زمانی قرار باشه برای لغو حکم اعدام در ایران مردم نظر بدن، من حدس می زنم که تعداد زیادی از وبلاگ نویس هایی که فعلا به وبلاگ نویس های سبز معروف هستن و در گرین بلاگ جمع شده ان، از موافقان لغو این مجازات باشن؛ اونهایی که لقب مرگ اندیش رو به این بلاگرها می دن ای کاش به خاطر حفظ آبروی خودشون هم که شده دست از این تحلیل های شل و ول و لق بردارن، همه شرایط، هم تهدیدها و تحدیدها، همه خطرات، همه امکانات و هرآنچه رو که در داستان اعدام قاتلان جنگلبان ها دخیل بوده و هست رو در نظر بگیرن، عمیقا تحلیل بکنن و بعد نظر بدن. گو اینکه نظرشون چه موافق و چه مخالف در هیچ کجای زندگی این بلاگرها و دنیای ما تاثیری نداره، ولی آدم به خاطر خودش باید فکر کرده حرف بزنه. این جور نتیجه گیری ها مثل اینه که یه ماژول از یه نرم افزار پیچیده رو بگیری، تا نصفه اجرا کنی و نتیجه ای که تا اونجا به دست اومده رو به عنوان کل توانایی و نتیجه کار این سیستم معرفی کنی! درسته که می شه این کار رو کرد، ولی حتما با لگد از تیم تست می اندازنت بیرون که بری واسه خودت وبلاگ بنویسی و تمام سیستم عامل های جهان رو از بیخ و بن ببری زیر رادیکال! خوب ببر، ولی چند وقت دیگه چشمهاتو باز می کنی و می بینی دیگران رفته اند و رسیده اند، و تو نشسته ای و با غر زدن و انگشت اتهام به سمت این و اون گرفتن عمر خودت رو به باد هوا داده ای! البته، یادآوری این نکته ضروری است که به باد دادن زندگی هم جز حقوق مسلم هر آدمیه! هر کی دلش بخواد حق داره زندگیشو به باد بده به دیگران هم اصلا مربوط نیست؛ فقط اگه چیزی گفتم از روی دلسوزی بود، وگرنه هر کسی رو توی گور خودش می گذارن.
درضمن این ترکیب "مرگ اندیش سبز" یه خورده پشت وانتی بود! لطفا در انتخاب واژگان یه کم بیشتر سلیقه به خرج بدین!
همچنین اضافه کنم که پوست من اینقدر کلفت هست که هر حمله کامنتی و وبلاگی و بالاترینی و از این دست رو تاب بیارم. به عنوان پیشنهاد می گم وقت تلف نکنید بهتره. ولی بازم براساس حقوق بشر حق دارین که وقتتون رو تلف بکنید و پنهان هم نمی کنم که این جور حمله ها اسباب تفریحم می شه.
ماندانا
Encyclopedia Of Censorship
یک کتاب احتمالا جذاب برای مخاطبان گرین بلاگ و مشابه هاشون!
Encyclopedia Of Censorship
ISBN: 0816044643
698 pages
از اینجا دانلودش کنید.
http://www.freebooksclub.net/encyclopedia_dictionary/1178-encyclopedia-of-censorship-0816044643.html
البته اول باید در این سایت عضو بشین که مجانیه. کتاب خوب زیاد داره، به خصوص کامپیوتری.
ماندانا
مرز گل با مواد مخدر
مرزهای آدم ها کجاست؟ چه چیزی این مرزها رو به وجود میاره و نگه می داره؟ یه روزی باید درباره اش عمیق فکر کنم. دوباره در فصل فراغت از روزمرگی ها و همراهی با کتاب ها و افکارم، و شاید با قلم و دوربینم. هربار که توی بساط گل فروش زیر پل سیدخندان دارم دنبال سرحال ترین و هیجان انگیزترین دسته های داوودی می گردم، همزمان دارم فکر می کنم که چه چیزی نمی گذاره این آدم به جای گل، مواد مخدر بفروشه؟ گل کالای حساس و آسیب پذیر و کم مشتری و ارزون و پر زحمت؛ مواد مخدر کالایی که خراب نمی شه، یه عالمه مشتری داره و درآمد و سودش هم حتما خوبه که این همه توی دنیا فروشنده داره. البته من به سهم خودم ازش خیلی ممنونم که گل می فروشه نه مواد. همیشه هم سعی می کنم تا می شه بیشتر ازش گل بخرم، فکر می کنم خط قرمزهایی که این آدم رو هنوز این طرف نگه داشته هرچی که هست، حتما اینقدر قدرت داره که اگه یه نون بخور و نمیر دربیاره سراغ کار خلاف نره. پس من باید به سهم خودم کمکش کنم که اون وری لیز نخوره. چه بهتر پول گل بدیم، خودمون ازش لذت ببریم و فروشنده و مزرعه دار و کارگر و ... از این راه نون بخورن نه اینکه ورشکست بشن و ناچار پاشن بیان تهران به کار سیاه و خلاف بیفتن. راحت تر اینه که نگذاریم آدمها به سمت خلاف برن تا اینکه بعد به هزار زور و زحمت و با کلی خسارت بخوایم مشکلات و معضلات رو حل کنیم.
ولی منت سر هیچکس نمی گذارم. من اینقدر گل دوست دارم و از خریدن و چیدنش توی گلدون و نگاه کردنش لذت می برم که قابل وصف نیست. گل برای من حکم یه همراه و همخونه ایده آل رو داره. گو اینکه با تنهایی هیچ مشکلی ندارم و خوشم هم میاد، ولی وقتی دلم بخواد یکی کنارم باشه گل و آتش به خوبی این جا رو پر می کنند.
ماندانا
تقویم این رد
زمانی که توی کار گرافیک و تبلیغات بودم یکی از فعالیت های شش ماهه دوم سال حتما طراحی و چاپ سررسید و تقویم بود. همیشه از دیدن استخراج حالم بد می شد. از دیدن تقویممون و خیلی از مناسبت هاش معده ام به هم می ریخت. امروز وقتم آزاد بود، تصمیم گرفتم تقویم سال آینده بخش رو درست کنم. تمام دق دلی هامو سر تقویم درآوردم. هر مناسبتی رو که خواستم حذف کردم و فقط اونهایی رو باقی گذاشتم که بهشون اعتقاد و علاقه دارم. خیلی حس خوبی بود. درست مثل این بود که دنیا رو به میل خودت خلق کنی و علف های هرزش رو بکشی بیرون.
حتی اگه برای کارهاتون نیاز ندارین، پیشنهاد می کنم یه بار تقویم رو بگذارین پیش روتون و درموردش تصمیم گیری کنید. ببینید چه چیزهایی رو دوست دارین حذف یا اضافه کنید. تقویمی که در میاد آینه احساس و اعتقاد شماست. به دو سه ساعت وقتی که صرف می کنید واقعا می ارزه. یه جورایی مثل تسویه حساب کردن با اونهاییه که دوستشون ندارین و همیشه از دستشون زجر کشیده این. برای من که اینجوری بود. آخ که نمی دونین حذف اسم بعضی ها چه لذتی داره، انگار از صفحه تاریخ و روزگار مرخصشون می کنی. کلی حالم خوب شد.
ماندانا
در خلوت من و تو
آزادی؟ حقوق بشر؟ انسانیت؟ کجا دنبال این چیزها می گردی؟ در سطح کلان جامعه و جهان؟ بی خود نگرد، داری اشتباهی می گردی. برگرد بیا این ور، بیا نزدیک، نزدیک تر، از اینترنت بیا بیرون، تلویزیون رو خاموش کن، کتابهای روشنفکران جهان رو به کتابخونه ات برگردون، به هیچ دوستی هم تلفن نکن، بیا بنشین توی اتاقت، توی خلوت خودت، به پوستر "چه" هم زل نزن، برگرد به بدن خودت، فکرت رو از هر چیزی جز بیست و چهار ساعت اخیر خودت جدا کن، فقط به خودت فکر کن و ابتدایی ترین روابطت، خودت با خودت، خودت با افراد خانواده ات... بوی انسانیت میاد؟ از آزادی چه خبر؟ کدوم اصل حقوق بشر هنوز له نشده؟ آیا صبح تا شب یقه ات رو برای مظلومان جهان جر می دی اما خودت با نهایت بی رحمی و دیکتاتوری داری با خودت و نزدیکانت رفتار می کنی؟ آیا صبح تا شب در حال بازی روانی هستی؟ بازی می دی و بازی می خوری؟ روابطت بر اساس رابطه بالغ - بالغ شکل می گیره یا والد - کودک؟ آیا هنوز هم نگرانی که خاله و عمه و عمو و همسایه چه فکری درباره تو می کنند و توی روت یا پشت سرت چی می گن؟ تو اسیرترین اسیر دنیایی، تو رو چه به آزادی؟ برو اول بفهم آزادی چیه و از کجا شروع می شه بعد هیجان زده و جوگیر بشو. تویی که هرکاری می کنی تا تائید دیگران رو به دست بیاری تمام حقوق بشر رو از خودت سلب کرده ای، چرا بیخودی دیگران رو به جرم انسان نبودن محکوم می کنی؟ متهم ردیف اول این پرونده خود خودتی. حالا فهمیدی چرا آزادی و حقوق بشر اینقدر دست نیافتنیه؟ چرا هیچ حزب و اندیشه سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و ... نتونسته به این رویا جامه عمل بپوشونه؟ چون من و تو توی فهرست مخارج کاخ شاهان به دنبال آزادی می گردیم نه توی ذهن و روان خودمون! همیشه گنده ترین کلمات برای حقیرترین ایده ها مصرف شده ان.
ماندانا
سیصد و یک
خدایا، فکر نمی کنی اگه همه بزغاله ها رو از همون نسل بز آفریده بودی بهتر بود تا از نسل انسان؟ به خودت قسم، اینجوری همه مخلوقاتت راحت تر بودن!
ماندانا
بد اندر بد
دیشب رفتم نمایشگاه نرم افزار و مالتی مدیا، مصلای تهران. برای اولین بار رفتم توی این ساختمون. نمایشگاه افتضاح بود! سقف این ساختمونی هم که اینقدر خرجش کردن و هنوز هم تموم نشده، غلیظ ترین فحشی بود که می شد به "معماری ایران در دوران بعد از اسلام" داد.
ماندانا
