Mandana In Red

مدیریت محترم گرین بلاگ، فعلا وبلاگ منو از لیستت خط بزن

از چهارده آذر هشتادوهفت به بعد اینجا چیزی ننوشتم. چه حسی داره بعد از مدتها سر زدن به وبلاگی که زمان روز به روز بزرگش می کردی. فکر می کنم اول از مدیر گرین بلاگ باید بخوام حداقل فعلا وب لاگ منو از توی گرین بلاگ دربیاره. دلم می خواد بنویسم ولی مطمئن نیستم زیست محیطی باشه.

دوستان عزیز، حر منصوری و به خصوص استاد درویش گرامی، معذرت می خوام که دیر پیغام هاتون رو دیدم. ممنون که همچنان بهم سر می زنید. چشم استاد حتما بهتون تلفن خواهم کرد. و اما آنچه که خواهم نوشت...

خسته ام؟ متعجبم؟ شوکه ام؟ یا برام عادی و‌آشناست دیدگاه ها و تفکر و رفتار مردمی که بینشون زندگی می کنم اما معمولا در دیدگاهها و ارزش هاشون شریک نیستم. آیا اصلا دیگه برام اهمیتی داره که چرا مردم اینجوری فکر می کنن یا اونجوری رفتار می کنن؟‌ پذیرفته ام یا بی حس شده ام؟ عاقل تر شده ام که دیگه باهاش مشکلی ندارم یا درجه حماقتم بالاتر رفته؟ حتی انگیزه ندارم با نزدیک ترین دوستانم بگم که در مورد جریان ها و مسائل این روزها چی فکر می کنم و به چی باور دارم. این یعنی رد شدن از مسائل پیش پا افتاده زندگی و چسبیدن به اصل زندگی یا یعنی کرخ شدن بعد از سالها درد مزمن و شدید؟ نمی دونم. فقط می دونم که مثل هیچ کدوم از بقیه فکر نمی کنم. تقریبا هیچ همفکری رو نمی شناسم.

تنها چیزی که برام هیجان انگیزه اینه که بدونم کی اون لوگوی بی معنی رو برای میرحسین موسوی درست کرده. اونی که شکل مهر طراحی شده. هرکی درست کرده یا نفهمیده چیکار داره می کنه یا خیلی رند بوده، هم پول رو گرفته هم طرف رو ضایع کرده؛ ضایع کنی از نوع بی سروصداش. جامعه ای برای خودمون ساخته ایم - با کلی زحمت و مشقت و مرارت و شهادت البته - که هیچکی سرجاش نیست و نمی تونه باشه.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()