Mandana In Red

اينک انسان!

به دلايلی که به عنوان يک زن در جامعه مدنی ايران بهتره توی وب لاگ مطرحشون نکنم دلم می خواست توی اون هوای گرفته برفی پياده روی کنم و با هوای ابری و کوههای نيمه برفی و فضای نيلی - بنفش اطرافم وارد تعامل بشم بلکه معادلات درونم به موازنه برسه. فرق پياده روی با ماشين سواری اينه که وقتی پياده ای بخش بزرگتری از زمان و احتمالا حواست به تماشای ويترين مغازه ها اختصاص پيدا می کنه. خوب اين هم از بدشانسی مغازه دارها... چون اونی که جز ماشين ندارهاست مشتری پولداری هم نيست و اونی هم که جز ماشين دارهاست دقت کمتری به ويترين ها داره. رسيدم جلوی يکی از اين مغازه هايی که نمی دونم اسمشون چيه ولی مدل های خاصی از چراغ و مبل و ميز تلويزيون و اين جور چيزها می فروشن. يه ميز به شکل مرد قوی هيکل و ورزيده ای که به جای به دوش گرفتن بار فرهنگ و هويتش تخته ای رو به پشت گرفته که بعدا قراره روش شی سنگينی مثل تلويزيون بگذارن؛ يه دختر ظريف و خوش اندام که چراغ سنگينی رو بالا گرفته نه برای اينکه در شبهای سرد و وحشتناک جنگ به جوونهای زخمی و در حال مرگ برسه و مرهمی روی زخمهاشون بگذاره و به جای مادری که فرسنگها دوره دستی به سرشون بکشه تا دم آخر راحت تری داشته باشن؛ و باز پسرکی چراغ به دست که با اين سواد مختصرم از جغرافی و قوم شناسی ترجيح می دم راجع به قوميتش اظهار فضل نکنم ولی به هر حال مشخصه که قراره نماينده قوم مغلوب و محکوم به بردگی برای قوم برنده باشه.

يعنی ما آدمها توی اين هزاره به قولی سوم و اگه ايرانی نگاه کنيم حداقل هزاره هفتم؛ هر کدوم با هر گرايش و اعتقاد و مسلکی که داريم و اين همه که از پيشرفت و کمال و ترقی و دموکراسی و حقوق بشر و احترام به انواع مختلف بشر دم می زنيم و دنبال اعلاميه حقوق بشر و ساير مشابه هاش سينه می زنيم بازم دلمون رسما پر می زنه برای برده داری اون هم از نوع قرون وسطايی و تابلوش که لازم هم نيست لايه های مختلف رفتارها و سلطه جويی ها رو جراحی کنيم و پس بزنيم تا بهش برسيم. آره می دونم اونها مجسمه هستن، ولی فکری که پشت ساخت اينهاست فرق می کنه با فکری که يک مجسمه ساز موقع خلق يک اثر هنری داره؛ که می خواد سندی از رنج های بشری به جا بگذاره يا اعتراضی رو که توی گلوی نسلش مونده فرياد بزنه تا به گوش تاريخ برسه. اينها ساخته می شن تا ما به عنوان يک بدل و کپی از اصل ازشون برای ارضای نيازهامون استفاده کنيم؛ چون دستمون به اصلش نمی رسه و گرنه حتما اصلشو می خريديم. مثل گل مصنوعی که فقط به عنوان يه تقليد از زيبايی گل طبيعی می خريم؛ مگه نه؟ يا وقتی برای بچه مون يه «تدی بير» می خريم برای اينه که بچه دوست داره با يه بچه خرس پشمالو و با نمک بازی کنه ولی چون از نظر ايمنی و شرايط زندگی امروز نمی شه يه بچه خرس خريد و آورد تو خونه براش عروسکشو می خريم يا مثل هزاران چيز ديگه که استفاده می شن چون تقليدی از اصلی هستن که ما در خودآگاه يا ناخودآگاهمون آرزوی داشتنشو داريم. لباس عروسی می خريم عين وان کف که بهش می گن اسکارلتی چون هر زنی که فيلم برباد رفته رو ديده اگه نه برای هميشه، ولی حداقل در حد اون چند لحظه اول فيلم که روزهای طلايی زندگی اسکارلت هست با لباسی سفيد و پر از چين و تور ظاهر می شه و برای برادرهای مو قرمز دلربايی می کنه ( فکر نکنين من با اين لباس ها و اين جور شيطنتهای طبيعی دخترونه و يا شخصيت اسکارلت اوهارا مشکلی دارم ها) دوست داره که اسکارلت باشه، يا لبامون رو روژ کرم می زنيم و بقيه صورت رو قهوه ای می کنيم و می شيم بلا نسبت ميت خفه شده چون می خوايم جنيفر لوپز باشم (ولی با اين يکی و هيکلش و آرايشش واقعا مشکل دارم؛ اينقدر که با هيچ گفتمانی فکر نکنم حل بشه) ... يعنی ما هنوز دلمون می خواد که بار زمانهای استراحت و شاديمون به دوش برده هايی از جنس خودمون باشه؟ دخترکی نازک اندام تمام شب بايسته و چراغ سنگينی رو به دست بگيره تا فضا روشن بشه برای جشن و مهمونی ما؟‌ يا مردی تلويزيون به پشت بگيره تا ما بشينيم و برنامه های علمی و روشن فکری نگاه کنيم و ديگران رو از نقدهای ذی قيمتمون مطلع کنيم يا تفريح کنيم و تخمه بشکنيم؟‌؟؟‌ وای بر ما؛ نه به اين دليل که هنوز در ذاتمون عقب مونده و وحشی هستيم، بلکه به اين دليل که ظاهر و باطنمون يکی نيست و همه اش داريم برای خودمون فيلم بازی می کنيم. برده دارهايی که به کارشون اعتقاد داشتن و با کمال صراحت و شهامت از ديدگاهشون دفاع می کردن از ماها خيلی جلوتر بودن. به خصوص اگه مثل مادر و پدر اسکارلت اوهارا برده دار بودن ولی برده کش نبودن.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()