Mandana In Red

ارابه خدايان

امروز سوار تاکسی خدا شدم، ولی حيف که دير فهميدم که اين ارابه خدايان است و نه تاکسی تهرون. درست دم آخر که دويست تومنی رو دادم دستش و به جای صد تومن پنجاه تومن بهم پس داد. پرسيدم:« از اونجايی که من سوار شدم صد و پنجاه تومن می شه؟»‌ و خدا که من هنوز فکر می کردم يکی از همين آدمهای معموليه جواب داد:« بله» من خنگ که هنوز متوجه نشده بودم با کی طرفم - خوب آخه نه صداش اکو داشت نه نور شديد و عجيب و غريبی ازش ساطع می شد و نه خودشو معرفی کرده بود. تازه ارابه اش هم عين پيکان بود، جون می داد برای موزه - گفتم:«‌ولی اين تيکه راه می شه صدتومن و من هم هميشه صدتومن می دم» خدا از قالب همون راننده تاکسی جواب داد که:« اين تاکسی خطيه و کرايه اش هم صدوپنجاه تومنه» من که همچنان در خواب غفلت به سر می بردم جواب دادم:« بله ولی به شرطی که سر خط سوار بشه آدم، نه وقتی وسط راه سوار می شه» يه خانم خنگه ديگه ای هم که کمی بعد از من سوار شده بود هم يه چيزهايی من باب اعتراض گفت و خدا از توی آينه رو به من کرد وگفت:« يعنی من الان بايد پنجاه تومن به شما پس بدم؟»‌ بنده هم فرمودم: «بله!» پنجاه تومنی رو دراز کرد طرفم و گفت :«‌ ولی من راضی نيستم» من هم مثل هميشه جواب سربالا دادم:« عيب نداره. به جاش من راضيم» خدا که ديگه از حواس پرتی من کفرش گرفته بود بالاخره تصميم گرفت خودشو کم کم معرفی کنه بلکه من وجدان من بيدار بشه و گفت:« ولی من راضی نيستم و وقتی من راضی نباشم خدا هم راضی نيست» . واقعا صدرحمت به الاغ! يعنی اين حرف رو به هر الاغی زده بود طرف دوزاريش می افتاد که اين کيه،‌ ولی من باز هم نفهميدم و فقط ابروهام از سر تعجب و خنده به اين اعتماد به نفس و خود بزرگ بينی و خود محور بينی محض چسبيد به موهام که از قضا فاصله کمی هم ندارن،‌ بالاخره مغز به اين بزرگی جا می خواد ديگه. خلاصه دردسرتون ندم، خدا زد کنار و من پياده شدم و ايستادم کنار خيابون که وقتی چراغ عابر سبز می شه برم اون ور خيابون و سوار تاکسی ديگه ای بشم که... ای دل غافل! اين که راننده تاکسی نبود! اين خدا بود خنگه! اه. حيف چرا نفهميدم؟‌ پنجاه تومن که ارزش چونه زدن نداشت. اين خدای به اين خوبی که اينقدر زود جا می زنه و کوتاه مياد رو می تونستم سريه چيز بهتر باهاش چونه بزنم... وای وای وای بر من کودن که هرچی می کشم از اين سربه هوايی می کشم.

بچگی ها توی کتاب نيرنگستان صادق هدايت خونده بودم که قديما هر زنی که آرزويی داشته چهل روز صبح زود بلند می شده و دم در رو آب و جارو می کرده و روز چهلم حضرت خضر به شکل يه پيرمردی گدايی چيزی می اومده و اگه زن تشخيص می داده که اين موجود حضرت خضر است و بهش چيزی می داده نيت زن رو برآورده می کرده. حتی بعضی وقتها خضر به شکل بعضی حيوونها می اومده بنابراين زنها می بايست خيلی حواسشون رو جمع می کردن که مبادا خضر بياد و بره و نشناسنش و چيزی رو که می خوان ازش نگيرن. هميشه با خودم فکر می کردم مگه می شه آدم اين هم روز پاشه و زحمت بکشه و آخرش حواس پرت بازی راه بندازه و کارو خراب کنه، که امروز بعد از سالها بهم ثابت شد که آره می شه. می شه آرزوهای بزرگ در دل داشت ولی لحظه موعود رو تشخيص نداد و فرصت رو از دست داد. من که نه تنها فرصت رو از دست دادم بلکه با ناراضی کردن خدا يه تهديد هم برای خودم درست کردم. حالا لابد مثل خيلی آدمها و اقوام ديگه که خدا ازشون ناراضی بوده و آتيش سرشون فرستاه يا سيل و يا طوفان و بالاخره با يه بلای آسمونی نسلشون رو از زمين برداشته سر من هم يه بلايی مياره که توی عهد عتيق بنويسن. عيب نداره. ما که ديگه به انواع و اقسام بلا عادت کرده ايم اين هم روش. تازه مگه من از خدا راضيم؟؟؟ بگذار اون هم از من ناراضی باشه. اين به اون در. تنها تفاوتش اينه که اون می تونه بلا سرمن بياره ولی من نمی تونم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()