Mandana In Red

اگه اين متن هم مثل اون چندتای ديگه حذف بشه تعجب نمی کنم.

«... يه نفر هست که من از فلان جا می شناسمش و اينجوريه و اونجوريه و خلاصه که فلان مشکل رو داره -که معمولا مشکل اقتصاديه- من دارم براش کمک جمع می کنم -يا دنبال حل مشکلش هستم- تو هم ببين چيکار می تونی بکنی..» خوب يه همچين ديالوگهایی اگه نه خيلی زياد ولی هرچند وقت يکبار پيش مياد، اگه مسئله کاری و کمکهای خاص باشه آدم روی امکاناتی که در اون زمينه داره بررسی می کنه و بعد جواب می ده که آره می تونم کاری بکنم يا نه متاسفانه از دست من کاری برنمياد. ولی وقتی که مشکل ماليه می شينی پای کامپيوتر و با يه نامه به دوستان قضيه رو شرح می دي و بعد هم با يک کليک اين درخواست کمک در دسترس کسانی است که نه معلم اخلاق هستن، نه در تمام عمرشون يک کلمه راجع به منزلت انسان و لوح سفيد ضميرش -که من اصلا هم معتقد نيستم روح آدم موقع تولد مثل هاردديسک فرمت نشده باشه- سخنرانی عريض و طويل کرده اند و نه درهنگام اضطرار يادشون مياد که سردر سازمان ملل رو شعر سعدی مزين کرده و نه...؛ آدمهای به ظاهر معمولی و حتی بی توجه به اطراف که وقتی می فهمن يکی هست که خطر بزرگی تمام زندگيش رو تهديد می کنه بدون پريدن توی کيوسک تلفن و پوشيدن لباس سوپرمن يه خط نامه می نويسن که فلانی من تا اينقدر می تونم کمک کنم، چه جوری اين پول رو به دستت برسونم؟ و تو هم جواب می دی و ... تا بالاخره اين پول چه کم چه زياد به دست همنوعی برسه که خدا می دونه توی اين اوضاع فردا باز چه مشکلی گريبانش رو بگيره و سهم تو از اين داستان همون چهارتا شاخ خوشگليه که از اين به بعد هروقت جلوی آينه بری خواهی ديد و اگه کودک درونت تا حالا قسر در رفته باشه ياد موريس گوزن کوچولوی والت ديسنی می افتی و می خندی، ولی اگه کودکت توی چرخ گوشت جامعه افتاده باشه توی آينه يه نگاهی به خودت می کنی و بادی به غبغب می اندازی و می گی:« به، اين ذوالقرنين که اسمش توی قرآن اومده که می گن شاخ داشته اسکندر که نبوده هچِ، کوروش بزرگ هم نبوده... اين خودم بوده ام!به بنازم عظمتو که قرنها پيش از تولدم سروش غيبی ظهورم رو به جهانيان مژده داده!» ولی اين دوتا شاخ نه شاخهای موريسن نه شاخهای ذوالقرنين. اين شاخها محصول شنيدن راجع به موجوداتيه که توی کتاب عجايب المخلوقات هم گير نمياد. خونده بوديم که توی جهنم عقربهايی هستن که از شر نيششون آدم به مار غايشه پناه می بره ولی به خدا نه خونده و نه شنيده و نه حتی تصور می کرديم توی بهشت حوری هايی باشن که آدم از شرشون به همين عقربها پناه ببره. شنيده بوديم که توی قم صاحبان مقبره های خانوادگی به بی خانمانها اجازه می دن که توی مقبره خانوادگيشون پناه بگيرن تا يه سقفی بالای سر بچه هاشون باشه ولی نشنيده بوديم بيچاره هايی که توی تهرون به حسينيه ها پناه می برن بايد اجاره بدن و اگه ندن بيرونشون می کنن!

خوب حالا نوبت شماست که بگين وقتی می رين جلوی آينه ياد چی می افتين و چه فکری می کنين! الو... الو... الوووووووووو؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ تیر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()