Mandana In Red

نه نبار تيشتر، نبار

نه،‌ نه، نبار تيشتر، نبار. نبار تا زمين تشنه تن به آب خزر نشويد؛ نبار تا جويهای آب به راه نيفتد؛ نبار تا رودها پر هياهو و غلغل کنان به سوی درياها نرود، نبار. نبار که ديگر باريدن محبتی به مخلوقات اهورا نيست؛ نبار که اپوش، اين مخلوق اهريمنی شادمانه به پايکوبی نپردازد. نبار. نبار، نگذار دستانم بردگان گجستگی شوند و نياکانم را به خاک و خون بکشانند. نبار که تشنگی زمين شرف آن دشت اخرايی و پهناور زيباست. نبار که غبار سالهای خستگی افتخار آن کوههای کبود سرفراز است که دشت و نگين زرد و زيبا و بی همتای ميانش را در بر گرفته است. نبار.

تيشتر تو به من بگو، به من که با دستانم خودم بدن سردش را در ميان برفها گذاشتم تا به خانه اش بازگردانم، به باغ سرسبزش؛ به من که لباس ساده ای پوشاندمش و با تير و کمانش تنهايش گذاشتم تا برای ابد آرام گيرد، به من که آخرين کلامش را با دستان خودم بر ديوار آرامگاهش نشاندم تا روزی نه چندان دور اسکندر مغرور و خونخوار و وحشی را به زانو درآورد و ناچار به احترام کند؛ چگونه از آن يونانی مجنون کمتر باشم؟

نه نبارنبار تيشتر، نبار که توان تمام زاگرس هم برای تحمل ننگ قتل بزرگترين مرد تاريخ جهان هيچ است. نبار، بگذار در حسرت بوی آرش بميرم، نبار تيشتر، نگذار با دستان آلوده به خون نياکانم از جهان بروم.نبار.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()