Mandana In Red

آدم حسابی

حداقل دو n  آدم می شناسم از طبقه متوسط و بالای جامعه با سطح تحصیلات دیپلم تا دکترا که حاضر نیستم یک بار هم توی یه  رستوران باهاشون سر یه میز بشینیم و غذا بخورم، از بس که زشت غذا می خورن حالم که به هم می خوره هیچی، آبروی آدم هم می ره. ولی یه پیرمرد افغانی هست که پلاستیک جمع می کنه و هرچند ماهی یکبار گذرش به کوچه ما می افته. بار اول که دیدمش سر غذا بودیم و مامانم لوبیا پلوی محشری درست کرده بود طبق معمول که هرچی می پزه عالیه – بر خلاف دخترش که یه نمیرو هم نمی تونه درست کنه – یه بشقاب غذا بهش دادیم. غذا رو که گرفت اومد زیر سایه یه درخت لم داد درست عین جد  بزرگوارم کریمخان زند و شروع کرد آروم آروم غذا خوردن؛ اگه لباسهاشو عوض می کردی و توی یکی از اون ایونگاهی های ارگ جدم توی شیراز می گذاشتی اش هر کی می دید فکر می کرد یه خانزاده لم داده و ناهار می خوره؛ آروم و تمیز. اینقدر قشنگ لقمه های کوچیک برمی داشت و می گذاشت دهنش و خوب می جوید که من ناهار خوردن رو ول کردم نشستم به نگاه کردنش، می دونم نگاه کردم مردم موقع غذا خوردن درست نیست. اگه تمام اون قابلمه لوبیاپلو رو خودم می خوردم اینقدر لذت نمی بردم که از دیدن غذا خوردن این آدم. بعد هم که غذاش تموم شد رفت اون ور کوچه – آخه کوچه ما یه آب روان داره که از یه قنات میاد – ظرفهاشو با آب شست و تمیز کرد و آورد گذاشت دم در، زنگ زد و تشکر کرد و رفت. از رفتارش معلومه که آدم حسابیه ولی حالا با اوضاعی که توی مملکتش به وجود اومده ناچاره اینجا صبح تا شب توی زباله ها بگرده و پلاستیک جمع کنه. نمی دونم چرا ولی سیاست جهان خلقت اصلا برمبنای شایسته سالاری نیست ظاهرا.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()