Mandana In Red

تراژدی مدرسه

اول مهر، ساعت ده صبح، هيچی بهتر از اين نيست که توی خيابون باشی، آزاد و راحت و بی خيال و دوباره احساس کنی چقدر خوبه که توی مدرسه زندانی نيستی، حتی اگه برنامه اون ساعتت ورزش باشه يا اگه معلم فيزيک نيومده باشه، با اين آزادی مطلق قابل مقايسه نيست. از هرچی آزادی و جلوی دستو پامو بگيره فراری بوده و هستم، فرق نمی کنه اين چيز دامن بلند باشه يا تابوهای اجتماعی يا شوهر يا مدرسه يا ...!

مدرسه! با اون زنيکه های عقب مونده ای که دم در می ايستادن و کيفتو و لباستو تفتيش می کردن و مواظب بودن شلوارت جين و کوتاه نباشه، کفش و جورابت سفيد نباشه - حالا بگذريم که من با کفش کتونی برزنت سبز و جوراب قرمز می رفتم - و موهات بيرون نباشه و هزار اما و اگه ديگه و وقتی بهش می گفتی از خونه خدا مقدس تر که پيدا نمی شه خانم، اونجا همه بايد سفيد بپوشن، چرا ما نبايد سفيد بپوشيم؟ اينقدر بی مغز بود که فقط بر بر نگاهت می کرد و بعيد می دونم حتی برای خودش اين مسئله سوال می شد.

اين روزها دوباره کتابهای درسی رو توی کوچه و خيابون جلوی کتابفروشی ها و دست مردم می بينم، وای که چه حس خوبيه وقتی که نيازی نيست حتی نگاهی به روی جلدش بندازم چون اگه قرار بود يک سال تمام دوباره کتاب فيزيک رو مثل چک برگشتی با خودم ببرم و بيارم خيلی زور داشت - کتاب فيزيک تنها کتابی بود که همه سالهای دبيرستان ازش بدم می اومد،‌ بقيه رو بسته به اينکه معلمش چقدر خوب يا بد درس می داد احساسم بهشون عوض می شد، مثل شيمی سال دوم که عاشقش بودم يا جبر سوم و چهارم که مشکلی با هم نداشتيم،‌ فقط مثلثات سال سوم بود که جايگاهی بدتر از فيزيک داشت -  بدتر از اون اين رو جلدهای وحشتناکی که نمی دونم کدوم احمق بی مايه و بی فکری که بويی از شعور و خلاقيت و زيبايی شناسی نبرده سالهاست داره به خورد ميليونها دانش آموز می ده. واقعا کی اين رو جلدها رو طراحی می کنه؟ بدتر از اون کی تاييدش می کنه؟ صد رحمت به اين روميزی مشمايی هاي قهوه خونه ها و نقاشی های پشت وانتی. من اگه بچه مدرسه بودم حتما همه کتابهامو با روزنامه های پاکستانی جلد می کردم.

اول مهر، ساعت ده صبح، توی خيابون دو شکر واجب است.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()