Mandana In Red

خلاصه سفرنامه نيشابور - توس

- بليت لطفا

- چند نفر؟

- يه نفر

يه نگاهی کرد و گفت:

- بليت نمی خواد، بفرمائين

- چطور؟

- دانشجوی هنرين و مهمون کمال الملک

خنديدم گفتم:

- انگار قيافه هامون خيلی تابلوست

نگاهی به سر تا پام انداخت و خنديد. با يه کوله پشتی يه متری پر و سنگين، کيف کمری و دوربين (غيرديجيتال!) وارد باغ عطار شدم و اول به سر مزار صاحبخونه ی با صفا و هنرمندم محمد غفاری معروف به کمال الملک رفتم. چه گلهايی پشت سرش بود. صبح توی باغ خيام به خودم گفته بودم هی اين شمعدونی ها رو خوب نگاه کن که ديگه همچين شمعدونی درشت و سرحال و خوش رنگی به عمرت نخواهی ديد، ولی بايد اعتراف کنم که شمعدونی های باغ عطار حداقل يک برابر و نيم اونها درشتتر بودن. اگه شمعدونی رو نمی شناختم و شک می کردم که اين گل آدمخوره يا نه از يه متری اين گلها هم رد نمی شدم چون به راحتی می تونستن منو با همون کوله پشتی گنده ام يه لقمه چپ بکنن. عجب باغ زيباييه. اون ديوارهای کاهگلی خوشرنگ پهن و تقريبا کوتاه، انواع گلهای پرورش يافته در آب و هوای بی نظير نيشابور، چمن سرحال، درختهای بلند. بعد از ظهر که دور باغ گشتی زدم بخش انتهايی و پشت آرامگاه عطار منو ياد ته باغ شازده ی ماهان (کرمان) انداخت. توی آرامگاه عطار چه حالی داشت. کوله و دوربين رو کناری گذاشتم و مطالبی که روی سنگ و تابلوی ديواری نوشته شده بود رو يادداشت کردم، بعد يه مدتی نشستم و در حضور ديگران با عطار خلوت کردم. کاش می شد هر روز عصر بيام نيشابور و پيش خيام و عطار و کمال الملک. اين خاک چه گنجينه هايی که توی سينه نداره. حيف اون نگين بی نظيرش که به آتش جهل و لئامت عرب سوخت و دود شد و هوا رفت؛ کتابخونه ی افسانه ايش. پارسال مطلبی توی سايت ميراث فرهنگی خوندم که باور کردنش سخت بود، ولی سايت ميراث الکی چيزی نمی نويسه اون هم از قول يه محقق. در ايران باستان قاليچه های پرنده بافته و استفاده می شده. اين قاليچه ها مثل قاليچه های معمولی بافته می شده ولی در آخرين مرحله که احتمالا مرحله شستشو بوده با موادی آغشته می شده که خاصيت مغناطيسی داشته و می تونسته روی نوارهای مغناطيسی اطراف زمين حرکت کنه و از يک لايه به لايه بعدی بره و اينکه در کتابخانه نيشابور که ارتفاع زيادی هم داشته تعدادی از اين قاليچه ها وجود داشته که در اختيار بازديد کنندگان می گذاشته ان. بعضی ها فقط برای برداشتن کتاب از طبقه های بالا اين وسيله رو استفاده می کردن و بعضی ديگه در همون حالت شناور در ارتفاع می نشسته ان و کتاب می خوندن. حتی تصورش هم لذت بخش. برگردی بری به نيشابور اون موقع، وارد کتابخونه بزرگش بشی و يه قاليچه بگيری و بری اون بالاها جلوی قفسه های کتاب، کتابهای خطی از جنس پوست آهو رو برداری و همون بالا دور از دسترس ديگران شروع کنی به خوندن، متنی به خط پهلوی؛ شايد نتيجه تحقيقی که در دانشگاه گندی شاپور انجام شده برای مداوای فراموشی های جمعی و تاريخی...

 

نقشه به دست دوباره رفتم سراغ مسئول فروش بليت و اطلاعات باغ خيام. راجع به آتشکده های اطراف برام گفت و پرسيد دانشجوی ميراث هستی؟ جواب منفی دادم ولی فهميد ديوونه ام. پرسيد شادياخ رو ديدم يا نه؟

- شادياخ؟ شادياخ کجاست؟

- عطار نرفتی هنوز؟

- چرا، همين الان از اونجا برگشتم (نگفتم با کالسکه!)

- خوب همون جا پشت عطار يه قسمت حفاری کردن و دروازه عراق نيشابور قديم رو درآوردن، حتما خوشت مياد، برو ببين.

- برای بازديد بازه؟ می شه ديد؟

- نه! برو اونجا، نگهبانش يا آقای ... هست يا ...، بگو منو ... فرستاده و گفته که اونجا رو بهم نشون بدين.

دمش گرم بابا، سريع تاکسی گرفتم و برگشتم، باغ عطار آخر يه جاده اسفالته است،‌ تاکسی وارد خاکی شد و ادامه داد. رسيديم به جايی که نشونی اش رو اون مرد مهمون نواز داده بود. حفاری شده و با داربست و آردواز براش سقف زدن که آفتاب و بارون و برف خرابش نکنه. جلوی اتاق نگهبان چه گلکاری کرده بودن، وسط اين بيابون خشک رز چه جوری اينقدر خوب می شه؟ نگهبانو صدا کردم، اومد و پيغام رو شنيد و با کمال لطف از همون بالا شروع کرد به توضيح دادن، خيلی دلم می خواست برم پائين ولی نخواستم ازش چيزی بخوام که براش مسووليت داشته باشه و مشکلی ايجاد کنه ولی بعد از يه مدتی خودش منو برد دم ورودی، حصار رو برداشت و منو برد تو. اسکلت يه زن و مرد و يه بچه سيزده ساله که زير آوار زلزله مونده بودن دو طرف همين راه پله بود. نونوايی و گمانه زنی هايی که دورانهای تاريخی مختلف اين شهر رو نشون می داد،‌ ساسانی و قبل از ساسانی، و دروازه عراق، خونه آدم مايه داری که گچکاری داشت و اسکلت بچه ده دوازده ساله ای که طبقه بالا خواب بوده و در اثر زلزله با سقف اومده بود پائين، حوضی که توش «آب انگور» می گرفته ان و آشپزخونه و تختگاه پدر و بزرگ خونه و چاه نه متری که به اتاقکی دو در دو می رسيد که زندان بوده و هواکشی هم داشته، و استخونهای حيوون خانگی توی اصطبل. عجب کاريه اين باستان شناسی. بالاخره بايد يه روزی برم سراغش. همه چيز رو بهم گفت، يعنی هرچی که می دونست، اين نگهبانهای سايت های باستانی همه يه خصوصيت مشترک دارن، اون هم اينکه به بازديد کنندگان خيلی لطف می کنن، حداقل با من که همه اشون خوبن، من هرجا رفته ام نگهبانش خيلی بهم لطف کرده و اطلاعات داده و هرچی تونسته بهم نشون داده. وقتی اومديم بالا در اتاق کنار محل زندگيش رو هم باز کرد و منو برد تو و پوسترها و عکسهايی که از اشيا به دست اومده از اين حفاری ها برای نمايشگاه درست کرده بودن هم نشونم داد.

...

- بليت لطفا

- چند تا؟

- يکی

دوباره نگاهی دقيق و متعجب و بليت رو می ده دستم. ابهت بنای روبروم صدای دوتار خراسانی رو که پيرمرد با تمام روحش می نواخت می خوره... و بالاخره می رسم توی آرامگاه، نقش برجسته های دور رو نگاه می کنم و می رم سراغ کسی که کنار در پشت ميز نشسته و بالای سرش نوشته «راهنما»،‌ منتظر می شم تا بيت شعری رو که داره می نويسه تموم کنه و سرشو بلند کنه.

- روز به خير، من اين تاريخ های روی سنگ رو به تاريخ خورشيدی می خوام، شما دارين؟

- تاريخ خورشيدی به چه کار شما مياد؟

سوالش بخوره توی سرش، لحنش اينقدر طلبکارانه است که ناخودآگاه پای چپمو يه قدم گذاشتم عقب و گارد گرفتم.

- من ايرانی ام.

واقعا بايد اين توضيح رو می دادم؟

- تاريخ خورشيدی که رسميت نداره. فقط تاريخ قمری رسميت داره و ميلادی.

چيزی مياد توی ذهنم که توی وب لاگ نمی نويسمش. احساس می کنم دستهام داره می ره طرف گوشهای طرف که سرشو بکوبه توی ديوار. نمی دونم کی دستهامو می گيره و نگه می داره.

- اِ؟ تاريخ امروزه چيه؟

بعد از کلی من و من می گه هجدهم اکتبر، صبر می کنم و از تاريخ هجری حتی غلطش هم خبری نيست. می خواستم بگم مرتيکه وطن فروش عرب پرست، حتی من می دونم که ديروز نيمه شعبان بوده و بنابراين امروز يه روز به علاوه نيمه شعبانه! بعد هم اون قراردادی رسمی رو که بر مبناش هر ماه حقوق حرومت می کنن رو مگه به تاريخ هجری نوشتن؟ اگه شعور نداری حداقل شرم داشته باش و جايی که فردوسی خوابيده سنگ عربها رو به سينه نزن. اينقدر اينجا نشستی نقش اسفنديار روئين تن رو نديدی که تير دو سر رستم توی چشمهاش نشسته؟ تازه اون شاهزاده ايرانی بود نه دستمال به دست عربها. کاش ضحاک رو از بند فريدون در می آوردن و می نشوندن جای تو و تو رو به جاش اسير می کردن، هرچند حيفه دماوند.

می رم يه گوشه می شينم و نگاتيوم رو عوض می کنم. هنوز دستهام می لرزه و توی اين نور کم گرفتن عکس نقش برجسته ها با سرعت کم و ديافراگم بسته برام سخت می شه. دور سنگ خلوت تر شده. پائين پاش می شينم و دستمو می گذارم روی سنگش. يه دفعه تمام زخمهايی که دلم از دست اين قوم عرب پرست برداشته اشک می شه و می ريزه. اگه توی دنيا فقط يه نفر باشه که حالمو بفهمه همين مرديه که اينجا خوابيده. انگار هزار ساله که دلم می خواسته گريه کنم.

نزديک حصار قديمی شهر توس نشسته ام و پيرمردی که هرچی راجع به حصار می دونست بهم گفت دوباره مشغول آجر چينی و ترميم حصار می شه، بازم خدا مادر و‌ پدر کارگرهای ميراث فرهنگی رو بيامرزه. به حرف همکارم فکر می کنم که چند روز پيش می گفت:« من بايد برم توی باغ وحش کار کنم، حيوونها خيلی بهتر از آدمهان، حداقل من خيلی با اونها راحتترم تا آدمها، هيچ دوز و کلکی توی کارشون نيست، خيلی هم باعاطفه تر از آدمهان...» انگار من هم بهتره برم توی کار حفاری، هرچی از در و ديوار اين مملکت خوشم مياد از دست آدمهاش عذاب می کشم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()