يا زيبقم ده که در گوش نهم يا درم بگشای تا بيرون روم
شبی از شبهای عمر به عقوبت گناه ناکرده به دیدار تصاویر متحرک مصنوع خارجه از برای طفلان گرفتار آمده بودم که روایت می کرد از طایفه ای از سگان و موشان و پسرکان کمر همت به حفظ محیط زیست بسته و در آن میان سبیه ای بود با هیبت دخترکان مغرب زمین که گاو می چرانند و کمند می اندازند که آتش شوق سوختن درختان در سینه داشت بی نهایت و بی علت. پس ققنوس را گفت تا بسوزاند خان و مان نجاری جنگل نشین را و بسوزاند درختان بسیار از جنگل و بسوزاند دل "سبز اکتیویستهای" خام را که از تدبیر و مصلحت اندیشی جمع ادیبان و دیلماجان صدا و سیما ققنوس را همی سیمرغ خواندندی. فی الجمله سجده شکر به جا آوردم که دیگر طفل نیستم و از محضر چنین عالمان و دانندگانی معاف و در پی آن اشک حسرت به گونه بسی جاری کردم که باراللها عظیم دردی است این چنین بزرگ دیلماجانی چنین خوار و خفیف و مهجور به کارهای سخیف پرداخته و کرسی و جایگاهشان در میانه فرهنگستان فرهنگ و ادب منزلگاه باد و هوا شده. و باز گفتم که خدایا همانا که تو سالهاست که در صنعت مجانست و مجالست در با تخته ای که اگر تبحر کبریایی تو نبود طایفه سازندگانی که ققنوس را از اوج عزت به تحت خبث نفس درکشیده از کجا چنین معاملتی کبیر و گنج فراوان می توانستند یافت.
منت خدای را که مهمی پیش آمد و از مجلس بيرون شدم و از حظ بیشتر بماندم.
ماندانا
