Mandana In Red

مرگ خوبه، اما برای همسايه؟

سالها بود که در درک تفاوت حس خودم با حس ديگران نسبت به مرگ انسانها دچار مشکل بودم. می ديدم که مردم جامعه مون چقدر نسبت به کشته شدن جوونها و آدمهای همين مملکت با آرامش و قدرت برخورد می کنند. چرا من نمی تونستم اونجوری باشم؟ چرا من از کشته شدن ها می ترسيدم و ديگرانی که در تلويزيون می ديدم مرگ رو به راحتی می پذيرفتن؟ چرا من از ديدن جنازه ها می ترسيدم و منقلب می شدم ولی کسانی که اون تصويرها و گزارش ها رو تهيه می کردن اين خبرها رو مثل خيلی ديگه از خبرها نقل می کردن؟ هميشه فکر می کردم که خيلی ضعيفم، خيلی بچه ننه ام و خيلی ترسو. ولی امروز بعد از سالها تصاوير بسيار متفاوتی ديدم، ديدم که نه، اونها هم - همين آدمهايی که من فکر می کردم خيلی قوی و واقع بين هستن - عين من گريه می کنن، می لرزن و ناله می کنن. چی شد؟ اون قدرتها دروغين بود؟ يا آدمها عوض می شن؟ همه بچه های نسل من که در جبهه ها تيکه پاره و کشته شدن مثل همه آدمهايی که ديروز توی سانحه هوايی از بين رفتن حق زندگی داشتن، مادر و پدر و خواهر و برادر و زن و بچه و دوست و رفيق و همکار داشتن؛ همه ما، چه غريبه و چه آشنا مال يک آب و خاکيم و همه انسان؛ ولی امروز حرفهای تازه ای شنيدم و صحنه های متفاوتی ديدم، مادری که ضجه می زنه و پسرشو می خواد. برادری که توان و تحمل مرگ برادر رو نداره و همکارهايی که نمی دونستن با اين خبر وحشتناک چطوری روبرو بشن. چی شد؟ کجا رفت اون حرفها و گزارشهايی که همه اين سالها در مرگ و کشته شدن ديگران تهيه می شد بدون اينکه به مخاطب مجال ناراحت شدن رو بده و هميشه سمت و سوی مثبت مرگ رو تبليغ می کرد. چرا گزارشهای امروز همه سراسر از بی پدر شدن بچه ای زاده نشده و بی سرپرست شدن خانواده ای دردمند و از بين رفتن هنرمندان و سرمايه های اين کشور حرف می زد؟

مرگ عزيز سخته، به خصوص مرگ جوونها و مرگهای ناگهانی. بچه های نسل من و قربانی های حادثه ديروز هم همه حيف شدن. چيزی هم نمی شه گفت غير از درخواست صبر برای بازمانده ها؛ ولی آيا اين رسمش بود؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()