«ما»
از راه رفتن روي خون چندشم مي شه. در حياط بازه و ديگ ها رديفن. بوي پياز بيشتر مي شه؛ دو نفر کارتن پوست پياز و سيب زمينی رو خالي مي کنن توي جوب و مقواشو مي چپونن توي گوني. به خودم مي گم اين روزا بره کشونه اين زباله جمع کن هاست، خيابونها پر از ظرف يکبار مصرفه. يه قطره گونه ام رو غلغلک مي ده. سرمو بالا مي گيرم. خدايا، فقط همين يه قطره؟ يعني قوم نوح حتي از ما هم بدتر بودن؟ يا ما اينقدر بديم که سيل هم ديگه فايده نداره؟ آسمون هم مثل پياده رو سرخه.
ماندانا
+
Mandana In Red ; ٥:۱٧ ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٤
