Mandana In Red

زنان بزرگ و موفق

وقتي راجع به آدمهاي بزرگ صحبت مي کنيم اسم چه کسي يا کساني ممکنه تو ذهنمون صف بکشه؟ وقتي که توي مطب دکتر يکي از اين مجله زردها رو ورق مي زنيم و تست هاي شخصيتي و روانشناسي آب نکشيده اي رو که صد تا معطل ديگه قبلا با انواع مداد و خودکارها پرکرده اند زيرورو مي کنيم و مي رسيم به اين سوال که شخصيت محبوب شما کدام يکي از اين چهارتاست (که معمولا هيچکدومشون رو يا دوست نداريم يا نمي شناسيم که انتخاب کنيم) اگه يه دفعه ذهنمون سر بخوره به سمت مسائل اساسي زندگي و هويتي و بخواد بين تمام کساني که ديده و شنيده و خونده و مي شناسه و نمي شناسه يک نفر رو شايسته راي دادن انتخاب کنه اون يک نفر چه کسي خواهد بود و چرا؟

من از بچگي از ادري هيپبورن خوشم مي اومد. از اون آدمهايي بود که نه تنها قيافه و ظاهرش برام بسيار دلنشين بود بلکه با چيزهايي که خونده و شنيده بودم و مهمتر از اون از نگاهها و چشمهاش حس مي کردم روح زيبايي داره. واقعا هم خانم بود. اگه از من بپرسن زيباترين زني که به عمرت ديدي کي بوده بي شک مي گم ثريا اسفندياري همسر دوم شاه. خداوند بابت زيبايي هيچ بدهکاري اي به اين موجود نداشت. ولي مثل اينکه زيبايي زنان با شانسشون معمولا رابطه عکس داره. ولي اگه يک روزي بگن الا و للا بايد يه نفر ديگه باشي غير از خودت ياالله انتخاب کن کي مي خواي باشي؟ حتما ادري هيپبورن رو انتخاب مي کردم. زيباييش از جنس خاصي بود. چشمهاش و نگاههاش مال قلبش بود. ادا در نمياورد، تظاهر هم نمي کرد،‌ کودکش خيلي قوي بود. ديشب جمله اي از ادري هيپبورن رو خوندم: « اگر مي خواهيد چشماني زيبا داشته باشيد به مردم به زيبايي نگاه کنيد - يا به زيبايي هاي مردم نگاه کنيد... اين بخشش رو شک دارم - اگر مي خواهيد لباني زيبا داشته باشيد با مردم به مهرباني سخن بگوييد و اگر مي خواهيد اندامي زيبا داشته باشيد غذايتان را با فقرا تقسيم کنيد.» يک هنرپيشه هاليوود که مادرش اشراف زاده اي اروپايي بود و پدرش بانکداري ثروتمند اين جوري فکر کرد و زندگي کرد. به هرحال ادري هيپبورن براي من نه يک الگو - چون اصولا الگو ندارم - ولي زني قابل قبول بوده و هست بدون اينکه دچار جوگرفتگي بشم و دنبال مشخصات فراانساني باشم که فقط خدايان در اساطير و يا قهرمانان و پهلوانان در افسانه ها دارن. اگه بخوام بازم توي همين مايه ها حرکت کنم با ويوين لي - اسکارلت بربادرفته - هم خيلي حال مي کردم به خاطر اون بازي فوق العاده اش و هرگز يادم نمي ره چه جوري با برق چشمها و نگاههاش بازي مي کرد. خوب بي خودي که توي تئاترهاي انگليس همبازي سر لورنس الیويه نبوده.

آرتميس بزرگترين و شايد هم نخستين زن دريانورد ايران که نيروي دريايي خشايارشاه رو فرماندهي مي کرد هم بي بروبرگرد مي تونه يه انتخاب ديگه ام باشه. من اصولا با دوره هخامنشيان ميونه بسيار خوبي دارم، حسي که نمي شه گفت دلبستگيه چون دلبستگي منشا خودآگاه داره،‌ يعني حداقل يکي دو تا دليل منطقي مي توني براش رديف کني ولي دلايل اصلي من براي اين احساس براي خودم هم اعتراف مي کنم که ناشناخته است،‌ ولي اين احساس ناشناخته دليل اعتقاد پيدا کردن من به تناسخ شد، اعتقادي محکم که هيچ چيز نمي تونه خللي درش ايجاد کنه.

گردآفريد شاهنامه که هم افسانه هست و هم نيست شايد اولين کسي باشه که منو به خودش مي خونه، وطن پرست و قوي و فداکار تا جايي که نه تنها زندگيش رو به خطر مي اندازه و با سهراب مي جنگه بلکه از اون بالاتر روي روح زنانه اش پا مي گذاره و نمي گذاره جذابيت هاي سهراب تحت تاثيرش قرار بده. جنگيدن در بيرون به مراتب آسون تر از جنگ دروني با احساسات هست.

يکبار هم که صحبت تئاتر بازي کردن من بود يه دوستي بهم گفت به نظر من تو به درد نقش ژاندارک مي خوري! خودم نمي دونم... خوب خروس جنگي که هستم ولي بقيه اش رو خودم نمي تونم قضاوت کنم.

شايد الان بعضي ها منتظر باشن که اسمي هم از فروغ فرخزاد بيارم... خوب فروغ رو هم درک مي کنم و هم اونقدر بهش نزديک نيستم که بتونم انتخابش کنم.

سيمون دوبوآر رو نه تنها به خاطر اينکه مادر معنوي جنبش فمينيسم هست بلکه به خاطر هنر نويسندگي اش و به خصوص کتاب «همه مي ميرند»‌ش که حسابي کله پام کرد تحسين مي کنم... و خوب خيلي هاي ديگه.

ولي حالا راي نهايي خودم؟ مشتي زهرا با اون اندام کوتاه و نحيف و صورت کشيده پرچين و چروک و موهاي حنابسته که يادم نمياد هرگز هرگز جز لبخند روي صورتش ديده باشم، هميشه خوش خلق و مهربون! زن کارگري که از جوونيهاي خودش و مادربزرگم به خونه هاي فاميل مي اومد و رخت مي شست و کار مي کرد و ديگه روابطشون شکل خانم و کارگري نداشت، صبح تا شب با هم حرف و حديث داشتن و درد دل و خنده و شوخي. شوهر داشت و چندتا بچه و بعدها نوه هاي قد و نيم قد. اگر نه بيشتر، حداقل نيمي از هزينه زندگي خانواده رو تامين مي کرد و فکر کنم گاهي هم همه اش رو. يادش به خير، منو مارالا خانم صدا مي کرد و من مي خنديدم. تا مادربزرگم زنده بود هر وقت ياد مشتي زهرا مي کرديم يکي از يادگارهاش همين اسم من بود و هنوز هم گاهي مادرم از زبون مشتي زهرا صدام مي کنه و مي خنديم و يادش به خيري مي گيم. زحمت کش و کاري و پاک بود و بالاتر از همه اينها با غيرت و با معرفت. غيرت و معرفتش شايد اولين مشخصه اي باشه که هروقت اسمش مياد بلافاصله گفته مي شه. سالهاي آخر عمرش که ديگه بچه ها از آب و گل دراومده بودن و اين هم خداروشکر کنار اونها زندگي آرومي رو مي گذروند گاهي به ما سر مي زد. يه وقت بي خبر مي ديديم که زنگ مي زنن و مشتي زهراست که با نوه اش اومده. اينقدر که از اومدن اون خوشحال مي شدم و اونقدر که الان دلم براي اون تنگ مي شه براي خيلي هاي ديگه تره هم خرد نمي کنم! از ديدنش به معناي واقعي کلمه همه مون شاد مي شديم. نوه اش دختري ظريف بود که اون موقع حدود پونزده ساله داشت به اسم معصومه و برادرم که فقط توي همين ديدارهاي سالي ماهي مشتي زهرا رو دو يا سه بار ديده بود وقتي مي پرسيديم مشتي زهرا رو دوست داري يا نه؟ با کلي کيف و خنده مي گفت:‌ «آررررررررررررررره... پسرشم که تادر سرش مي کنه رو دوست دارم» خوب بچه بود و چ رو ت تلفظ مي کرد ولي اينکه چرا حس پسر بودن رو از معصومه گرفته بود رو هيچوقت نفهميديم. خلاصه که مشتي زهرا به نظرم همه امتحان هاي زندگي رو پس داد و با نمره بالا هم قبول شد، بدون هيچ کمک و شانس آنچناني و ارفاق و تقلب و تبليغ و هر چيز ديگه اي. اگه مي تونستم مثل اون باشم خيلي از خودم راضي بودم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()