Mandana In Red

پرسشی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس...

ملخ زردهای حياط که از دستم راحتی نداشتن، وای به وقتی که پسرعمه جان هم به خونه ما می اومد...

چو فردا برآيد بلند آفتاب

من و گرز و ميدان و اسفنديار

با تيرکمون يا تيت و پرشون می کرديم يا شل و پل می شدن و می گرفتيم می انداختيمشون توی شيشه سس مايونز درش رو هم می بستيم، هر يه دونه يه امتياز. من که دختر بودم و دل رحم و صاحب روحی لطيف براشون يه کم خار و خاشاک هم می ريختم که احساس کنن هنوز توی طبيعتن. آخيش، چه طبع نازکی دارم من. ولی هرگز نفهميدم چرا توی اين محيط فراخ و طبيعی يه جا می شينن و از جاشون تکون نمی خورن. حتی بالهاشون رو هم تکون نمی دادن که اون رنگ قرمز خوشگل زيرش ديده بشه.

بعدها در اثر علاقه مندی به علم زيست شناسی تصميم گرفتم قورباغه پرورش بدم و از جوب آب اون سمت کوچه که يه روزگاری پر از تخم قورباغه بود رشته های ژله ای رو برمی داشتم و مثل ماکارونی می ريختم توی شيشه سس مايونز پر از آب و باز درشو می بستم که يه وقت چپه نشه تو اتاق و کثافت کاری بشه وگرنه ناچار می شدم من برم توی شيشه و شيشه رو می ذاشتن توی همون جوب که تحقيقاتم در زيست شناسی نصفه کاره نمونه. ولی تا اينقدر در اين علم تخصص پيدا کردم که فهميدم در شيشه رو نبايد بست کلی قورباغه رو بی وارث کردم و تاوقته هم چون در قورباغه شناسی به درجه استادی رسيده بودم رفتم دنبال ساير موجودات و يه روز تموم زحمت کشيدم تا يه لونه مورچه رو خراب کنم و هرچی می تونم مورچه جمع کنم و بريزم توی يه شيشه سس مايونز بزرگ که طبق دستور اون مجله پر خاک نرم کرده بودم و دورش رو هم با چندلا مقوای سياه پوشونده بودم که گروه مهندس مشاور مورچه ها نفهمه اينجا کنار شيشه است و پيمانکارو مجبور کنه چندتا راهرو هم اينطرف بسازه که بعد از يه ماه که من مقوا رو برمی دارم بتوم از ديدن رفت و آمدشون لذت ببرم. ولی هرچی کندم نتونستم ملکه شون رو پيدا کنم و اونم بندازم توی شيشه که مجری طرح و مشاور و پيمانکار هرچی دوست دارن اون تو جلسه تشکيل بدن و توی سر و کله هم بزنن. به اين ترتيب چون بخش مهمی از پروژه که اساس پايداری طرح رو تشکيل می داد با شکست مواجه شد بعد از يه هفته دلمو زد و بردم خاليش کردم که برن به همون سايت قبليشون. شکرهايی هم که سر شيشه ريخته بودم برنداشتم که مشاور بتونه صورت وضعيت های پيمانکار رو با خيال راحت تعديل بزنه و تائيد کنه. 

کنار استخر تفريح مورد علاقه ام گير آوردن يه مورچه اسبی بزرگ بود با يه مگس بزرگ، يه نخ می آوردم و در فاصله پنج سانتی متری اين دوتا رو می بستم. بستنشون خيلی کار تکنيکی ای بود، بايد نخ رو حلقه می کردم و همچين می انداختم دور گردنهاشون که نه در برن نه سرشون کنده بشه. نمی دونم اين دوتا حيوون با هم چه پدر کشتگی داشتن که تا چشمشون به هم می افتاد آنچنان دست به يقه می شدن که انگار خسرو و فرهاد سر شيرين دوئل می کنن. برای جداکردنشون هيچ راهی نداشتم جز اينکه بندازمشون توی آب استخر تا ناچار شن برای نجات خودشون همديگه رو ول کنن ولی بچه پرروها تا می اومدن بيرون باز مشت و لگد رو شروع می کردن و بالاخره بعد از چندبار آب خوردن بين دعوا از اونجايی که ديگه عصر شده بود و استخر خلوت، می خواستم برم واسه خودم شيرجه و معلق بزنم و دلم هم نمی اومد اين بندگان خدا رو يه عمر در اسارت در کنار دشمن نگه دارم نخ رو از دوطرف می کشيدم تا کله هاشون کنده بشه و راحت بشن. خوب باز کردن گره به اون ريزی که امکان نداشت. نانوگره بود. گهگاه هم برای تنوع سر به سر زنبورهايی می ذاشتم که برای آب خوری اومده بودن کنار استخر و صد البته که دو سه باری بسی خوب از خجالتم در اومدن.

ولی با تمام اين سابقه خوب و درخشانی که در چهارچوب رفتارهای مدنی داشتم هرگز نفهميدم چرا پدرم برام تفنگ بادی نخريد... اين حق مسلم من بود که بچه بودم و حق داشتم بازی کنم و اسباب بازی دلخواهمو داشته باشم. خوب من که بچه بدی نبودم. چندتا تابستون با همون تيرکمون دست ساز خودم که البته تکنولوژيشو از پسر عمه ام خريده بودم سرکردم (‌بعدا نگين از بازار سياه پاکستان خريده بود). هيچوقت هم نه شيشه همسايه رو شکستم نه شيشه خودمون رو (‌البته بردش کم بود و تيرش چوبی، جايی هم می خورد چيزی نمی شد)... پس چرا حق مسلم من، بچه خوب و نازنينو زيرپا گذاشتن و برام تفنگ بادی نخريدن؟ اين روزها دوباره ياد محروميت های دوره بچگيم افتاده ام و عقده ای شده ام. همين روزهاست که در اثر همين سرخوردگی ها برم معتاد بشم. فقط نمی دونم برای اين مقدار افسردگی کوک مناسبه يا هروئين يا اصلا حشيش هم کافيه؟ لطفا متخصصين محترم منو راهنمايی کنن.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()