اين نوشته هيچ ربطی به قتل عام درختای لويزان نداره
اول فکر کردم جلوي مانيتور خودم نشسته ام؛ اِ ولي اسکرين سيور من که نقاشي هاي گوگن نبود رنوآر بود، تازه اونم که هفته پيش عوضش کردمُ، اِ من هم که پشت ميزم ننشسته ام، ايستاده ام اون هم وسط خيابون، اِ اينم که مانيتور نيست تلويزيونه، آهان! به! اين که از همون گوريل بادي هاست!!! گوريل بادي چيه؟ لوک سوليوان يکي از نويسندگان تبليغاتي پيرو نظريه «تبليغات خلاق» ويليام برن باخ توي کتابش در بخش آگهي هاي راديويي يه نمونه خيلي بانمک رو به عنوان کار خوب معرفي کرده که در مورد يک بنگاه اتومبيله. گوينده که صاحب يک بنگاه اتومبيل هست مي گه:« اين روزا مد شده همه بنگاههاي اتومبيل از اين گوريلهاي بادي بالاي مغاره شون هوا مي کنن. انگار يکي اومده بهشون گفته هي ببين اينا واقعا گوريلاي محشرين. هر کي اينا رو مي بينه دلش مي خواد يه ماشين بخره! فرض کنين اگه اين اتفاق توي مشاغل ديگه هم بيفته، مثلا بنگاههاي معاملات املاک؛ يه خونه با سه تا اتاق و دوتا دستشويي و يه گوريل! بعد همه خونه هايي که گوريل دارن زودتر به فروش مي رسن. ولي من که فکر نمي کنم اين گوريلا کمکي به فروش بکنن و مطمئن هستم که هرگز از اين گوريلاي بادي سردر مغازه ام هوا نمي کنم...»، من هم اسم اين ماهي کمياب هايي رو که فيلماشونو تلويزيون فروشها هي پخش مي کنن گذاشته ام گوريل بادي! انگار هرکي اين ماهي ها رو ببينه هوس مي کنه يه تلويزيون بخره قد يه گوريل. اون نقاشي گوگن هم که يه لحظه مشاعير من رو مثل ايکس ترکونده ها مختل کرد از همين گوريل بادي ها بود توي تلويزيوني که در ارتفاع سه متري نصب شده بود و در تاريکي شب عجب جلوه اي داشت. به هرحال من که اصلا هوس نکردم برم تو و تلويزيون به بغل بيام بيرون - چون مي دونستم اگه تا آخر عمر هم جلوش بشينم دريغ از يه نقاشي رافائل، چه برسه به گوگن، مگه همين فيلم يارو رو هم مي خريدم - ولي بازم اميدوار شدم، نقاشي گوگن؟ تو تهرون؟ آه! بابا داريم پيشرفت مي کنيم، پاريس بشتاب که فاصله امون کم شد، بپا عقب نموني. اومدم جلوتر رسيدم به جايي که يه عقب مونده خوشبخت بي.ام.و نقره ايش رو توي پياده رو پارک کرده بود و از دو مترونيم پياده رو يه چيزي گذاشته بود بلانسبت کوچه آشتي کنون. يه آقايي داشت از اون ور مي اومد، ايستاد و با لبخند اشاره کرد که شما بفرمائين! واي! خداي من، توي اين چند ساعته از صبح تا حالا توي اين شهر چه اتفاقي افتاده؟ همينجور که از کنار آقاهه رد مي شدم و تشکر مي کردم با خودم گفتم نکنه الان برم خونه ببينم سطل آشغالمون رو هم که پريشب برده بودن پس آوردن گذاشته ان سر جاش؟ اوخ جون، چه سبز خوشگلي بود که ناگهان دستي از پرده غيب بيرون اومد و سرنوشت ديگه اي براي اعصابم رقم زد. اينبار دست سرنوشت از آستين يه کاغذپخش کن اومد بيرون، و من که معمولا دم پر اين کاغذ پخش کن ها پيدام نمي شه - حق دارم ديگه، هنوز که هنوزه تبليغ کلاس کنکور مي دن دستم! - ياد برنارد شاو افتادم که گفته اگه مريض شدي حتما دکتر برو چون دکتر هم بايد زندگي کنه، اگه دوا داد حتما بخر چون داروخانه چي هم بايد زندگي کنه، اما هرگز دوا رو نخور که تو هم بايد زندگي کني و کاغذ رو گرفتم و گفتم جهنم، يا از اين کلاس کنکور خالي بندهاست که ادعا مي کنه بيا اينجا همچين فيزيک يادت مي ديم که انيشتن يادنگرفته باشه ـ اون هم به من عاشق سينه چاک فيزيک!- يا از اين آرايشگاههاي متخصص آرايش خليجي!!! - که برپدر و مادر خودشون و اون بي پدرمادري که به خليج فارس مي گه خليج و براي تبليغ آرايش عربي ازش سواستفاده مي کنه ميليونها بار لعنت، الهي که همه شون رو بريزن توي خليج فارس کوسه بخوردشون نسلشون منقرض بشه که يا مغرضن يا نفهم - که نه اين بود و نه اون، نوشته بود « حراج اجناس نو وارداتي» و اما فهرست اجناس نو وارداتي؟ همون اوليش بس بود که به اندازه قطار دهلي ـ کراچي دود از سرم بلند بشه «دار قالي دکوري»! ما که فرش و فرهنگ و هنرشو به دنيا معرفي کرده ايم حالا داريم از کارخونه و مواد اوليه فرش ماشيني وارد مي کنيم تا دار قالي دکوري! واي خدا برم به کي بگم؟ اگه يه وينچستر دم دستم بود يا خودمو راحت کرده بودم يا نمي دونم کيو. ديگه بقيه شو نخوندم، تا کردم گذاشتم توي جيبم براي ارسال به سطل... اِ، سطل، نه بابا توي اين شهر يه سطل ديگه نبرن اون يکي رو پس نميارن. نور شديد اين لامپ وحشتناکهايي که نسبتشون با چشم مثل نسبت دندون دراکولا با گردن مقتول مي مونه سربه زيرم کرد و چشمم افتاد به تيتر روزنامه «مديران درجه دو و سه فهرست اموالشان را تهيه کنند» اي خدا؟ چي مي شد من يه روزنامه داشتم فردا يه تيتر گنده مي زدم که «آقايون و بعضا خانومهاي مديران نگران نشين و زحمت سياهه درست کردن هم به خودتون ندين، چون شماها حتي درجه پنج هم نيستين!» چي مي شد مگه؟ اَه! بخشکي شانس. ولي مي دونين يه چهارراه بالاتر به چه نتيجه اي رسيدم؟ اينکه رانندگي کردن و با موبايل حرف زدن و تخمه شکستن و نوار عوض کردن با هم خيلي باعث عذابه، البته نه براي خود آدم بلکه براي ديگران! ماندانا
