Mandana In Red

ديگه دو دست صدا نداره

سبزها احتمالا اسماعيل رمضانی رو يادشون مياد. جنگلبان وظيفه شناسی که چندسال پيش توسط قاچاقچی های چوب از ناحيه کمر به شدت آسيب ديد و فلج شد، و هرچند دکترها حرفهای اميدوار کننده ای زده بودند ولی تا همين چندماه پيش که دورادور از حالش باخبر شدم وضعيتش تغييری نکرده بود. پدر جوان يک خانواده چهارنفری که در زمان اين حادثه فرزند بزرگش سال اول يا دوم دبستان بود برای حفاظت و حراست از سرمايه های معنوی و مادی همه ما ناگزير شد تا تمام روزهای عمرش به چيزی جز سفيدی بی معنای سقف نگاه نکنه. فقط يک لحظه خودم رو به جای اسماعيل رمضانی می گذارم، تنها توی اون اتاق کوچیک که با لوازم و داروهای مورد نياز آدمی در اين وضعيت پر شده، خيره به ديوار يا سقف يا پنجره ای بخار گرفته، در غيبت بچه ها که به مدرسه رفته ان و همسرش که حالا تمام بار زندگی رو بايد به دوش بکشه روزها رو با راديو پر می کنه. وقتی توی اخبار می شنوه که يک شبه هجده هزار اصله درخت چهل ساله توسط شهرداری از جا کنده شده چه حالی می شه؟‌ مگه جنگلبانی و شهرداری ابزارهای مختلف يک قانون اساسی برای حفظ منافع يک کشور و ملت نيستن؟ پس چرا يکی اونطوری و يکی ديگه اينطوری؟ می تونين تجسم کنين فشار عصبی ديوانه کننده ای رو که به يک قطع نخاعی نااميد در زمان شنيدن اين خبر وارد می شه؟ اگه اينطوره پس اون چرا بايد همه چيزشو از دست داده باشه؟ می تونست چشمهاشو هم بذاره و شب صحيح و سالم به خونه برگرده، کنار سفره شام بشينه، با خانواده اش غذا بخوره، بعد بلند شه بره دستهاشو بشوره و بياد با بچه هاش بازی کنه و کشتی بگيره. آخر شب هم که بچه ها پای تلويزيون خوابشون برده يکی يکی بغلشون کنه ببره بذاره توی رختخوابشون و فردا روز از نو روزی از نو... نه؟

اين بار اسماعيل قربانی شد، دوبار هم قربانی شد!

   + Mandana In Red ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()