غرق جادو و عشق
بهار و حال و هوای بی خيال الزامات دنيا شدن بدجوری زير پوستم دويده. اين روزا جون می ده باغبونی کنی، آفتابگردون بکاری و لوبيا و سبزه سبز کنی، يه مشت گندم هم بپاشی توی باغچه ها که يه ماه ديگه سبز شفاف و زنده اش چشم رو خيره کنه. بعدش بيای ولو شی و چی بخونی؟ معلومه ديگه، هسه و يونگ. گاهی خودت با هسه و يونگ باشی و گاهی تجربه بودن با اونها رو از زبون ميگوئل سرانو بشنوی، غرق جادو. ای کاش يونگ و هسه هرگز نمی مردن، ای کاش هسه بازم داستان می نوشت، آدم می خوند و سيراب می شد و باز تشنه تر. ای کاش يونگ رو از نزديک ديده بودم، کنارش می نشستم، خوابها رو که تحليل و رمزگشايی می کرد گوش می کردم، شناور در دريای بيکران علم نمادشناسی و اسطوره شناسی اين نابغه بی همتا، و می ديدم که چطور ضمير انسان رو لايه به لايه می شکافه و پائين می ره. بايد يه بار ديگه بشينم و کتاب خاطرات و انديشه هاشو بخونم، دلم می خواد دوباره با يونگ و هسه زندگی کنم. اين دفعه باران ساز هسه رو بهتر درک خواهم کرد. چقدر دلم براش تنگ شده، برای هری هالر، برای کنولپ، برای گلدموند.
دلم برای رنگهام هم تنگ شده، خيلی. دوست دارم دوباره بچينمشون روی ميز، قلم موهای وينزورم، گواش های رنگ وارنگ، مداد های ب و هاش، کاغذ اشتنباخ و نقش های گل و بته و صدای شجريان و ناظری و من...
گفتی که از خاک بيشترند اهل عشق من
از خاک بيشتر نه که از خاک کمتريم...
آيا دنيا می تونه دوباره بچرخه؟ آيا اين همه دل تنگی و حال و هوای عاشقانه ... آيا دوباره می تونم بنويسم؟ آيا دوباره می تونم عکاس درونم رو آزاد کنم؟
دلم برای خودم تنگ شده...
بی نام
