Mandana In Red

توضيحی پيرامون مطلب «وبلاگ درمانی-۱»

موقع نوشتن مطلب «وبلاگ درمانی-۱» تنها هدفم بيرون ريختن پارازيتهايی بود که از حافظه دم دستی ام به بايگانی نمی رفتن که فکرم برای چيزهای ديگه آزاد بشه و اين تکنيک نوشتن واقعا برام معجزه کرد و اينها رو به کلی فرستاد به همون جايی که بايد باشن. امروز با يکی از دوستام بحثی داشتيم که منو ياد مطالبی انداخت که نوشته بودم و فکر کردم بد نيست چيزهايی رو که نوشتم بشکافم و يه توضيحاتی راجع بهشون بدم.

می خوام از اول اولش شروع کنم. من يک انسانم و حق دارم راجع به پديده های جهان مطابق با تیپ شخصيتی و فکری، تجربياتم و دانسته هام هر احساس و نظری رو داشته باشم؛ اين پديده ها می تونن ماههای سياره مشتری باشن يا يک سبک نقاشی يا اون آدمی که امروز توی خيابون از کنارم رد شد و بهم تنه زد. و باز حق دارم که احساس و نظرم رو راجع به پديده ها ابراز کنم. در زندگی روزمره ما خودآگاه يا ناخودآگاه مرتب داريم احساس و نظرمون رو راجع به هرچيزی بيان می کنيم و احساس و نظر ديگران رو می شنويم که شايد موقع شنيدن خيلی روش تمرکز نکنيم ولی وقتی همين نظرها رو به شکل نوشته می خونيم خيلی جديتر باهاشون برخورد می کنيم. در واقع فرق شنيدن با خوندن ميزان تمرکز و برخورد ماست که تغيير می کنه نه ماهيت نظر ديگران. مثلا همين اصطلاح مغز کوچولوهايی که استفاده کرده ام توی محاوره زياد استفاده می کنم و مشابه اونو ديگران هم دارن و به کار می برن. يه مثالی می زنم که البته فقط دوستان سبزم می دونن چه کسی رو می گم، همون جنابی که همه مون از دستش شکاريم و وقتی کفرمونو بالا مياره خيلی رک راجع به ميزان فهم و شعور و نوع شخصيتش قضاوت می کنيم و خيلی بدتر از اينها رو بهش نسبت می ديم. ولی آيا همين آدم تحصيلات دانشگاهی نداره؟ به بی سوادی که نمی تونيم متهمش کنيم، ولی خداوکيلی دوزار داخل آدميزاد حسابش می کنيم؟ با اون رفتارهای کودکانه و دنيای کوچيک و توهم خودبزرگ بينی شديدش چه عکس العملهايی رو که در تک تک ماها بوجود نياورده؟؟؟ خوب اين آدم خيلی راحت توی اون گروه مغزکوچولوهای تحصيل کرده می گنجه و خيلی های ديگه مثل اون. تازه حتما هستن کسانی که مشابه همين القاب و عناوين رو راجع به خود من به کار می برن چون خيلی باهوشتر و باسوادتر از من هستن، چه ايرادی داره؟ همه آدميم و رفتارهای مشابه داريم. من که مشکلی ندارم.

وقتی از شاملو بدم مياد چرا به خودم يا ديگران دروغ بگم؟ چه اشکالی داره که اين حس رو داشته باشم و همونی رو که هستم - خوب يا بد، کم يا زياد، زشت يا زيبا - ابراز کنم؟‌ تازه بخوام نخوام هم نمی تونم اين حس رو تغيير بدم چون اگه نگم صددرصد، ولی نود و پنج درصد اين حس ناخودآگاهه! کسی هست که تا تسليم ناخودآگاهش نباشه؟ هرکی می گه نه بره کتابهای يونگ رو بخونه تا ببينه خودآگاه چقدر در برابر ناخودآگاه کوچيکه و برخلاف تصور انسان مدرن که فکر می کنه اراده اش کوه رو از جا می کنه اين ناخودآگاهه که حکمفرمای مطلق انسان و جهانشه. پس هيچ دليلی نداره که به خاطر کليشه های رفتاری يا حس بدم رو به زبون نيارم - به خصوص وقتی که در حال طرف تفاوتی بوجود نمياره - يا از ترس تنها موندن و مورد نکوهش قرار گرفتن با ديگرانی که حتما به دلايل مورد قبول خودشون از اين آدم خوششون مياد هم صدا بشم. اگه يه روزی همه مثل هم فکر کنيم که خيلی بده. اما حالا که باب صحبت راجع به شاملو رو باز کرده ام می خوام چيزی رو که واقعا راجع بهش فکر می کنم بنويسم. اول اينکه من به شاملو به عنوان يک شاعر هيچ کاری ندارم. اگه بخوام کاری داشته باشم از دو حال خارج نيست، يا شعرشو بايد نقد کنم که نه سواد اين کارو دارم و نه دچار توهمش هستم؛ يا بايد مخاطب شعرش باشم و از ارتباطی که با شعرش برقرار کرده ام بگم که خوب مخاطبش نيستم، اين هم که ايرادی نداره، اين همه شاعر توی ايران و دنيا هستن و مردمان شعرخون هم هر کدوم مخاطب گروهی هستن و مخاطب گروه ديگه ای نيستن. شاملو هم جزو شاعرايی که من شعرشونو می خونم نيست. همين. به شاملو به عنوان کسی که کارهايی مثل گردآوری ضرب المثل ها و ... کرده می گم دستش درد نکنه. اگه يه روزی هم قرار باشه چه به عنوان شاعر يا محقق اسمش توی فهرستی ايرانی يا جهانی بياد و بابتش قرار باشه امضايی جمع بشه يا تظاهراتی برگزار بشه حتما شرکت می کنم، اين که من بخشی از شخصيت و کارهاش مشکل اساسی و بزرگ دارم دليل نخواهد شد که اون بخش ديگه اش رو نبينم. خيال ندارم دو تا سبد داشته باشم توی يکيش خوب ها رو بگذارم توی يکيش بدهارو. آدمها زوايای خوب و بد دارن. ولی شاملو به عنوان يک آدم... من معتقدم که مشت نمونه خرواره، آدمی که امضاش دقيقا اسم ديگه ای خونده می شه و نه اسم خودش خيلی کمبود شخصيتی داره و نمی تونه آدم نسبتا مستقل و بالغی باشه. اين آدم با تمام وجودش نياز داره که در قالب ديگران زندگی کنه. اين خيلی بده، و برای کسی که اين همه کتاب خونده و شعر می گه و ادعای روشن فکری و هزار چيز ديگه داره خيلی بدتر. اين کمبود شخصيتی هم منافاتی با تحقيق و ترجمه و ذوق شعر نداره. يه مشکل بسيار بزرگ ديگه ای که با اين آدم دارم دقيقا همون سخنرانی کذايی اش بود در وصف فردوسی و شاهنامه اش. باز يادآوری کنم که معتقد نيستم که هيچ آدمی، هيچ ملتی و هيچ فرهنگی بدون عيب و ايراده حتی فرهنگ ايران که خيلی هم دوستش دارم. اما اين که درست در زمانی که مليت و حس ملی گرايی ما به بازی و سخره گرفته شده و خيلی ها دلشون می خواد که هر ضربه ای می تونن به اين حس بزنن و از آب گل آلود ماهی بگيرن اين جناب بلند شد رفت در يک کشور خارجی و دست گذاشت روی نمادها و بنيانهای ملی ما که با همه کم و کاستی هاشون در طول تاريخ مليت و اتحاد ملی و حس ملی گرايی ما رو حفظ کرده بودن. ما اين همه نقاط ضعف و قوت توی تاريخ و اسطوره و فرهنگمون داريم، چرا درست در اين زمان از همه جا اين يکی بايد به اين شکل نقد می شد؟ به نظر من دو حالت می تونه داشته باشه، يک اين آدم متوجه حساسيت های زمان و شرايط نبوده! باور کنم که آدمی با اين همه ادعای فهم وشعور و حتی سياسی بودن اين چيزها رو نمی فهمه؟ اگه واقعا نمی فهمه که پس بيخود ادعای روشن فکری و درک و سياسی بودن هم نداشته باشه. اگر هم می فهمه و اين کارو می کنه که خيلی متاسفم. اين مثل اينه که من با خواهرم دعوام شده باشه و در همين زمان دزدی هم به خونه ما بياد و من به جای اينکه با خواهرم دست به يکی کنم که خونه مشترک و اموال خانوادگی ما رو نبره دستشو بگيرم ببرم دم اتاق خواهرم بگم بيا دمت گرم از اينجا هرچی می خوای بردار، تازه پولهاش هم توی اون کشو می ذاره! هر چيزی زمان و مکانی داره. زمان و مکان اون حرفها اون نبود. سالها پيش نمی دونم از کجا يه مجله سروش اومده بود توی کتابخونه اتاق من. اين مجله بايد مال سالهای بين شصت تا شصت و پنج بوده باشه، توی اون مجله مصاحبه ای چند صفحه ای بود با شاملو که خودش اونجا راجع به کارهايی که در يک دوره - قبل از انقلاب - انجام داده بود اين جمله رو گفته بود: «کارهای اون دوره من کارنامه قلم به مزدی بود!» به نظر من کسی که يه بار کاری رو می کنه و خودش هم اعلام می کنه که کرده می تونه بار ديگه هم انجامش بده. روزی رو هم به خاطر ميارم که رئيسم اومد بهم گفت که يکی از آشنايان اومده می گه که کامپيوتر احمد شاملو به هم ريخته و همه کارهای کتاب کوچه اش انگار پريده و داره سکته می کنه، اگه کس ديگه ای پيدا نشد تو می تونی بری کرج ببينی چيکار می تونی بکنی؟ من هم جواب مثبت دادم ولی ظاهرا آدم ديگه ای پيدا شد که بره و نقش ناجی افسانه ای رو بازی کنه - اون موقع ما توی شرکت با اپل مکينتاش (لعنت الله عليه) کار می کرديم و از بس اين کامپيوترها ادا و اطوار داشتن ديگه صرف نمی کرد منتظر بچه های شرکتی باشيم که خدمات پشتيبانی می دادن و خودم اينقدر کاتالوگ اين مک ها رو بالا و پائين کرده بودم که می تونستم بعضی مشکلات رو حل کنم. ولی هربار که يادم می افته که طرف داشته به خاطر مطالبی که توی حافظه کامپيوترش داشته و حتما فيش ها کاغذی اش رو داشته سکته می کرده از خودم می پرسم چطور تونست اون دری وری ها رو راجع به فردوسی بگه؟ دهقانی که پاشو از توس بيرون نگذاشت ولی کتابی جمع کرد که الان خيلی از تاريخ شناسان از بررسی و تقارن اتفاقات ثبت شده در اون حتی در بخش اسطوره ها و افسانه هاش دارن تاريخ قوم آريا و بعد ايران رو کشف می کنن. چند سال پيش محققی کتابی درباره تاريخ آرياها قبل و بعد از مهاجرتشون چاپ کرد که خيلی جاهاش به داستانهای شاهنامه استناد کرده، مثلا اين که دوران يخبندانی که منجر به مهاجرت آرياها شد در شاهنامه تحت عنوان پادشاهی کدام پادشاه کيانی آورده شده و مشخصات اين دوران به عنوان شخصيت پادشاه ياد شده. متاسفانه کتاب رو نخونده ام که اطلاعات دقيقتری يادم باشه و بنويسم. و دوباره يادمون باشه که اين دهقان اين همه کار رو يا در طی روز انجام داده که در فصلهای متفاوت کوتاه و بلند می شه و اين شرايط زمان کارش رو محدود می کرده يا زير نور شمع اون همه خلاقيت رو به خرج می داده و پای کامپيوتر هم ننشسته بوده راحت و سريع بتونه بنويسه و عوض کنه و تکثير کنه و ... تلفن و فکس و راديو و تلويزيونی هم نبوده که بتونه به عنوان منبع اطلاعات ازشون استفاده کنه و کارش سريعتر و راحتتر بشه، و خلاصه اينکه نمی فهمم چطور آدمی که خودش کار کرده و با مشکلات کار آشناست به اين راحتی بتونه زحمات آدمی رو به سخره بگيره که در شرايط خيلی سخت تر و غير قابل مقايسه با شرايط خودش کاری بسيار بسيار بزرگتر و ماندنی تر از کار خودش انجام داده. اين فقط بی انصافيه. آدمی که انصاف نداره آدميه که فکر نمی کنه. اصولا هم عادت ما ايرانی هاست که برای نشون دادن خودمون بايد يکی ديگه رو خراب کنيم. شاملو به صرف شعرگفتن اين حق رو نداشت که فردوسی رو خراب بکنه. کاش به خاطر داشت که اگه فردوسی نبود شايد در زمان ما ديگه زبان فارسی ای نبود که ايشون بخواد متل ها و مثل هاشو جمع کنه و کتاب دربياره و اسمشو روش بنويسه. يکی برسر شاخ و بن می بريد...

ديگه از چه چيزهايی ابراز انزجار کرده بودم؟‌ رنگ مشکی! آره از مشکی و مشکی پوشيدن زنهای ايرانی بدم مياد. مشکی رنگ سکون و مرگه. رنگ افسردگی. وقتی هميشه مشکی می پوشی چه از روی بی حوصلگی و تنبلی چه به بهانه شيک پوشی که درواقع تقليد از فرهنگی ديگه، داری در خلاف جهت خلاق بودن و زنده بودن گام برمی داری. در کتاب عهد عتيق در سفر آفرينش گفته می شه که معمار جهان سوفيا است که همون وجه مونث خدای خالق جهان هست. يعنی خلاقيت و آفرينش کار زن و بخش زنانه دنياست. اگه اين وجه و اين بخش خودش از تکاپو و خلاقيت تهی بشه دنيا به چه سمتی می ره؟ مرگ و نيستی! آره، من از دنيايی که زنش مرده باشه می ترسم. اين دنيا جای وحشتناکيه. زن بايد زنده و خلاق باشه تا بتونه دنيا رو به جای بهتری تبديل کنه. اين روند مردن خلاقيت در زنان يکی از بزرگترين فجايع انسانی است که کم کم داره آثارش ظهور می کنه. زن بدون خلاقيت نه برای خودش می تونه کاری بکنه نه برای مرد و نه برای دنيا. زن بدون خلاقيت اصلا زن نيست. مشابه همين مشکل رو به هر کليشه ديگه دارم از جمله رنگ صورتی که شده کد زنانگی! کی گفته همه زنان دنيا در اين رنگ خلاصه می شن؟‌ اگه خيلی کلی بخوايم رنگها رو با هفت وجه اصلی شخصيت زن که در هفت ايزدبانوی يونانی نمود پيدا می کنن مقايسه کنيم - آرتميس، آتنا، هستيا، هرا، ديميتر، پرسه فونه و آفروديت - صورتی کم رنگ حداکثر می تونه نشانه پرسه فونه باشه و بس. کجای شخصيت جنگجوی آتنا يا شخصيت مقتدر ديميتر يا شخصيت هيجانی آفروديت در صورتی کم رنگ می گنجه؟ من با کليشه مخالفم به خصوص اونجايی که با روحم همخونی نداره و اذيتم می کنه.

و همچنان از آدمهای متظاهر و دروغگو و دغل در هر شکل و اندازه و ابعادی بدم مياد و به من هم ربطی نداره که بخوام درستشون کنم. من نه قادر متعالم و نه منجی عالم بشريت. خودشون می دونن و خودشون.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()