در آنسوي خيابان بي عابر
از توی سينه ام بوی خاک خيس می زنه بالا، يکی پنجره رو به روی بارون می بنده. همه مون حبسيم، توی ساختمون، توی اتاق، توی خودمون.
همه جا سوسک مرده ريخته، دکور چوبی کهنه و تاقچه و پيش بخاری غرق در خاک. کف حياط پر توت سفيده. قاب عکس، نامه ها و کتابهای کسی که ديگه نيست، کسی که يادگارهاش برای ديگران ارزش بردن رو نداشته، عکس ام آر آی کمرش و پماد مسکن عضلانی و به سراغ من اگر می آييد نرم و آهسته بياييد... کاسه گنجه ای قديمی رو هم دوست نداشته ان. گذاشته ان که با بقيه خاطره ها بره زير بولدوزر.
پيچ و کوچه و ماشين گنده ای که از روبرو مياد و بازم پيچ و جوب و درخت و مغازه ها... قاب فروشی و ياد قاب عکسی که با مرسده برای عکس مادر بزرگمون گرفتیم. توی ختمش زنده تر از هميشه داشت نگاهمون می کرد، از وسط يه پنجره بزرگ، بند کرکره هم دستش بود.
- مادر، يه عکس هم واستا اينجا ازت بگيرم
- برو پدرصلواتی
ولی خنديد. نمای نزديک صورتش با پس زمينه در قديمی خونه، دوسال پيش يکی از فاميلها اين عکس رو برد.
از ظهر تا حالا کلی ايميل تازه اومده، آقای توکلی يه داستان فرستاده با يه شعر...
در آنسوي خيابان بي عابر
آنسويِ بي روشنايي
اندازه قدم هاي شما
اين سوي خيابان
تا پشت آن ميز لق
با دو صندلي كهنه
با خاطره هايي دور
اين سو بمانيد
تا عابري بيايد و آسمان را
گمان باران باشد
زير درخت بيد
پشت ميز لق
با دو فنجان قهوه
مجنون خواهيم شد
خنده مي گيرد عابر را
به عمق دلگير فنجان من نگاه كنيد
از آينه هاي بزرگ و روشن بگوييد
و از گنبدي طلايي
و از زندگي كه نذر شما كرده ام
و بگوييد چند سال است مرده ام
مرا ميان دوست داشتن خود دفن كنيد... توكلی
ماندانا
