Mandana In Red

برشی به عمق خاطرات

اووووووووووووووووووووف. توی همون چند صدم یا دهم ثانیه که لبه کاغذ آ چهار داشت عین چاقو توی گوشت انگشتم پیش می رفت تمام خاطرات چهار سال دانشکده هنر از پیش چشمم گذشت. بریدگی با کاغذ که صبحانه مون بود، بریدگی با کاتر و مقار رو بگو. توی یک ترم حداقل ده میلیون بار به ماندانا گفتم موقع کنده کاری روی چوب یا لینو دستتو جلوی مقار یا هرگونه ابزار دیگه نذار خطرناکه، می زنه دخلتو میاره و باز هم دستش درست جلوی مقار بود. به جاش اون هم در طول چهار سال حداقل هزار میلیون بار گفت رو مقوای گلاسه پاک کن نزن و مقوای اشتنباخ رو با تیغ پاک نکن! آخرش هم اسممو گذاشت آخرین تک شاخ، مثل اینکه هیچ کارم به آدمیزاد نمی رفت. استاد مجید اخوان خودشو کشت که بابا این سربرگی که برای خودت طراحی کردی آرم و اسمتو از پائین صفحه بردار و عین آدم بذار بالای صفحه که نذاشتم که نذاشتم، فقط اینقدر زورش بهم رسید که سربرگ افقی رو تبدیل به عمودی کردم. سر کلاس شهرام گلپریان و صفحه بندی مجله که قرار بود هرکسی تا آخر ترم یه شماره مجله درست کنه هرچی با بقیه چونه زد یه طرف و هرچی با من یه طرف دیگه. مجله ام فرهنگی- گردشگری بود به اسم دایره آبی. جلسه دوم که قرار بود لوگوی مجله رو اتود بزنیم ببریم ببینه یه دایره آبی گنده گذاشتم جلوش، گفت این چیه؟ گفتم لوگوی مجله ام. گفت خوب آرم نوشته ات کو؟ گفتم همینه دیگه. گفت نه نوشته روی جلد رو می گم که اسم مجله تو می نویسی. گفتم همینه. گفت این که نوشته نیست. گفتم شما به این چی می گین؟ این چیه؟ گفت یه دایره آبیه، گفتم خوب دیگه اسم نوشته نمی خواد. هرکی اینو ببینه همین کلمه براش تداعی می شه. ممکنه کسی اینو ببینه بگه این مثلث قرمزه؟ یه یک ماهی اون باهام چونه زد و ماندانا بهم سقلمه تا اینکه بالاخره یه اسم نوشته هم براش درست کردم.
یاد کلاسهای طراحی ترم دوم و فرار مداوم از دست کاظم چلیپا به خیر که طفلی فکر می کرد من دچار ناراحتی عصبی هستم و بهم فشار نمیاورد، هی هم به ماندانا و فیروزه و کتی و سوسن می گفت مراقب این دوستتون باشین خیلی حساسه! فکر می کرد با یکی از اون دانشجو هنرهای دچار به یاس فلسفی مزمن طرفه، ماها هم بیرون کلاس هی می خندیدیم و حساسیت روح من شده بود اسباب خنده و شوخیمون و قرار بود روح من رو با فیلم لیت عوض کنن که حساسیتش کم بشه. حاضر بودم فکر کنه من به انواع شیزوفرنی، مازوخیسم و سادیسم دچار هستم ولی بهم گیر نده سر کلاس طراحی بشینم و قیافه هپلی اش رو تحمل کنم. ساعت هشت و بیست دقیقه کلاس ها شروع می شد، طرفهای نه تازه سرو کله این هنرمند متعهد انقلابی پیدا می شد. من نمی دونم با اون همه لختی و تنبلی و بی حالی چطوری انقلاب کرده بود. چندبار سرساعت نه رفتیم دفتر دانشکده که استاد نیومده و ما رفتیم و درست دم در دانشکده باهاش روبرو شدیم و در کمال خونسردی زدیم بیرون.
یادش به خیر اولین ترمی که کلاس چاپ داشتیم کارهای خیس پسرها رو از روی بند ها برمی داشتیم می گذاشتیم کنار که کارهای خودمونو بگذاریم خشک بشه. باز باید شیرجه می زدن در دریای مرکب و نفت و د زور بزن و کلیشه زیر پرس بذار و کار چاپ کن. یادم میاد یه بار برای رذالت بعد که کارمون تموم شد مرکب رو با نفت رقیق کردیم که حالا حالاها نتونن کار چاپ کنن و اگه چاپ کردن خراب شه. قیافه نیم متری و شلغم و بنگالی ( اسم مستعار سه تا از همکلاسی های گرامی) رو مجسم می کردیم که دارن یه نگاه به کارهای خیس روی هم تلنبار شده شون می کنن و یه نگاه به مرکب پر از نفت.
البته خندیدن به پسرهای هنر که واجب کفایی بود، ولی ماها از پسرهای عمران و مکانیک هم که تازه خوش تیپ های دانشگاه بودن هم نمی گذشتیم. حتی رنجر که از دوتا و نصفی پسر خوش تیپ دانشگاه (به نظر من البته) اون نصفه اش همین آدم بود. همبرگر خوردن وحشتناک اون رفیق چرب و چیلیش که فکر می کرد چون دوستش خوش تیپه خودش هم مالیه. رافیت بنده خدا که همیشه سر خط چهارده ایستاده بود و تا ماهارو می دید شروع می کرد دست توی موهاش کشیدن (این یک واکنش عصبی بود نه از برای افزایش خوش تیپی، چون بی رودرواسی هر هر بهش می خندیدیم، دور از جون هرچی مهندس عمران اگه خر هم بود می فهمید. به ما چه. می خواست خنده دار نباشه) وزغ دانشکده خودمون با اون رفیق فابریکش - سگ در جهنم -  هم که سوژه ازلی و ابدی بود. میم و نون و ف و رزالی گاوه که نمی دونم واقعا توی رشته برق چیکار می کرد، احتمالا قرار بوده در آینده سر تیرهای برق نقش مقره رو بازی کنه، ولی خدای من، خروار خروار اعتماد به نفس داشت، الکی الکی. اون یارو که بهش یقه می گفتیم و قدش بسیار بلند بود و قیافه نسبتا خوبی داشت و اتوکشیده و ساکت و مودب بود ولی از اونجایی که اگه دخترا تصمیم بگیرن به جرز دیوار هم می خندن از دست ما امان نداشت. اون دگمه بدبخت که چقدر هم احساس برش داشته بود که چون بلند و خرمایی هست خوش تیپه، طفلی. وصف چونه کج عبدل میمون هم که همیشه نقل مجلسمون بود. دوزاری و پنج زاری هم با اون قیافه های پاستوریزه شون و پرتقال که همیشه یا داشت می رفت تو توالت یا داشت می اومد بیرون... پیشی و سیب زمینی پشندی و مانور و شال گردن و شبه شال گردن و ونس و حلقه مفقوده داروین و طالع نحس و سعید خرسه و راه پله – که این دوتای آخر هردو هیجده چرخ و دوازده سیلندر بودن - و ... چه اسمهایی که برای بندگان خدا نذاشتیم و چه خنده ها که به ریششون نکردیم. بین اون همه تابلو فقط یک نفر بود که نه تنها خنده دار نبود بلکه داود میکل آنژ می بایست دربرابرش آب می شد که باهاش زمین رو بشورن. بازم مهندسای عمران.
اگه خندیدن به پسرها گناه باشه که تا اينجا خدا باید یه مار غاشیه اختصاصی برام خلق کنه که تا ابد روزی سه شیفت فقط منو نیش بزنه، هنوز هم که دست از اين کار جذاب برنداشته ام و معلوم نيست تا آخر عمر چندبار کيلومترشمار صفر کنم. هرچه بيشتر بهتر.

دايره رنگ

(لقبی بود که بچه های دانشکده بهم داده بودن، اون هم توی اون دوره که جز مشکی و خاکستری و سرمه ای و قهوه ای نميذاشتن بپوشيم)

   + Mandana In Red ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()