Mandana In Red

سه سوار سرنوشت

دوباره مثل هروئینی هایی که ترک خرکی شون می دن با تن و مغز کوفته بیدار شدم. یکی دوسالی بود راحت بودم. نمی دونم چرا دوباره شروع شده. توی این دوسال اخیر فقط با دوتا وحشی سر و کله می زدم، روحم و موهام؛ ولی از پریشب دوباره مغزمم رم کرده. روحم که شاهکاره، هرچی بهش می گم آروم، سعی کن مثل بچه نقل ساکت بشینی و دختر خوبی باشی... یه مدت آروم و قرار می گیره، بعد کم کم شروع می کنه به بهانه گیری، بعد سروصداش بلند می شه و آخرش هم طبق معمول مثل بچه سرخپوستها هو هو کنان می پره بیرون و اول چندبار روی من بالا و پائین می پره و بعد که خوب خاک شدم مثل تیر در میره و گرد و خاکش می مونه و چشمهای من. باز باید پاشم خودمو بتکونم و دنبال ردپاش برم و یه جا که سرش به کوهی چشمه ای گلی چیزی گرم شده با کمند بگیرم و زنجیرش کنم. آخه چیکارش کنم؟ گاهی دلش می خواد تبلیغات چی باشه، گاهی عکاس، یه وقتهایی نویسنده، بعدش سیستم آنالیست، عشق باستان شناسی و اسطوره شناسی داره شدید، از وکالت به خاطر زبون تند و تیز و سرسبز برباد دهم اگه نمی ترسید تا حالا یه کارایی کرده بود، و شانس آوردم که از فیزیک متنفرم وگرنه الان گاهی هم در نقش مهندس ناظر توی کارگاه سر پیمانکار داد می کشید.
موهامم که برای خودشون هر طرف بخوان می چرخن، یه روز زیادی بالا می پرن، یه روز مثل دم گربه ولو می شن، فقط یه بار پوزشون خورد و تا یه مدتی سر به راه شدن که خیلی حال کردم، یه پسره رو دیدم که موهای من پیش اون فر شیش ساله بود! ولی این سرعت نفس گیرشون در بلند شدن جدی جدی خفه ام کرده، اون هم من که عاشق موی کوتام. هفته پیش در یک اقدام غافلگیرانه رفتم یه مدلی زدمشون که هر جفتکی هم بندازن معلوم نشه، الان دیگه گذاشته ام که در حداقل هیفده اندازه مختلف روی سرم گرگم به هوا بازی کنن.
ولی امان از مجرم اصلی که باز دو شبه پا رو دمم گذاشته. مغزم! چند سال پیش که به خاطر بیماری مامی سرکار نمی رفتم و خونه بودم نصفه شبها بیدارم می کرد و شروع می کرد به کار کردن. در واقع یه جور سخنرانی کردن یا گزارش دادن، نمی دونم چی بود ولی مثل این بود که یک نفر آدم خیلی منطقی داره اون تو حرف می زنه و طرح می ده و نتایج بررسی ها و کارهاشو تعریف می کنه. بیشتر از هر سوژه ای هم به طرح ساماندهی تولیدات صنایع دستی سیستان و بلوچستان علاقه داشت و روش مطالعه می کرد. می گفت چه جوری می شه زنان تولید کننده و سوزن دوز اونجا رو ساماندهی کرد و بعد محصولاتشون رو در دنیا بازاریابی کرد و فروخت و این پول رو براشون دوباره سرمایه گذاری کرد تا این هنرمندای بی نظیر و کشف نشده جهان بتونن بابت هنر و کارشون زندگی ای رو داشته باشن که لیاقتشونه – قابل توجه سمیرا و سایر علاقمندان به توانمندسازی جوامع محلی و زنان، گزارش فاز صفر رو می فروشم! – بعد هی می گفت که ما ایرونی های بیل به مغز خورده اگه روی صنایع دستی و گردشگریمون کار کنیم می تونیم استخراج نفت رو بذاریم برای تفریح و تفنن آخر هفته ها. دیگه فرصت از این بهتر؟ از همه دنیا ملت میان دوبی پول خرج کنن و خرید کنن و ناچار نیستیم زحمت و ریسک ورود به صدتا بازار رو قبول کنیم. کافیه چند کیلومتر بریم به جنوب و توی دوبی به بازار جهان و مخاطبانی از همه کشورها دست پیدا کنیم. ملت میان اونجا برای گردش و تفریح و خرید. بعد که اونجا جنس شناخته شد و این گردشگرها برگشتن به کشورهای خودشون و سوزن دوزی های بلوچ رو با خودشون بردن و به بقیه نشون دادن راه برای ورود مستقیم به اون بازارها هم باز می شه بدون اینکه ما زحمت رفتن بکشیم و یک حداقل جایگاه برامون ایجاد می شه. حالا هی بریم دوبی برای تجارت ولی از اون وری! هی بریم آت و آشغال بیاریم اینجا که همه همون آشغالها رو دارن، به جای اینکه از این طرف کار ببریم اون ور که تنها عرضه کننده ما هستیم و یک دنیا مشتریمون. من می بینم اون روز رو که شانل دنبال این تیکه های سوزن دوزی بدوه که بذاره روی لباسهاش و بیاد خروار خروار کار سفارش بده؛ کار دست، کارگر ارزون، ترکیب رنگهای ناب و وحشی؛ دیگه مرگ می خواد بره گورستون. بگذریم، تا اینجاش خیلی خوب بود ولی اول اینکه شب نمی گذاشت بخوابم، باید بیدار می نشستم که حرفش تموم بشه، حرف زدنی که با یه جریان شدید انرژی همراه بود که وقتی تموم می شد دیگه انرژی برام نمونده بود، از حال می رفتم و ولو می شدم و خوابم می برد ولی صبح که پا می شدم انگار که تمام شب با کله ام عق زده ام. سردرد، بی حال، خسته و از اون بدتر افسردگی ناشی از این حس که یه فکر خوب دارم ولی نمی تونم اجراش کنم. برای اینکه بتونم این کارها رو بکنم بایست حداقل وزیر فرهنگ و هنری چیزی می بودم که خوشبختانه نبودم. اگه وزير بودم که می شدم مثل اون آهو که انداختنش توی طویله خرها و تا صبح دق کرد مرد.
بعدا که درس رو شروع کردم دیگه ساکت شد، عین این بچه تخسها که باید یه چیزی بدی دستشون که کار خطرناک نکنن. ولی باز داره شروع می کنه، امروز صبح داشت شعر می گفت، ببخشید شعر نه ترانه، یه ترانه اعتراضی رپ! خوبه خیلی هم رپ گوش کن نیستم ولی خوب برای اعتراض خوبه. تمام مدت هم حواسم بود که یادم بمونه و بنویسمش چون اتفاقا کار بدی نبود. ولی چشمهامو که باز کردم باز همون بی حسی و بی حالی بود و به ناچار کنسل کردن کارهای صبحم و عزای اینکه با این حال چه جوری عصری برم سر کلاس وب سکیوریتی! گفتم بذار بریزمش توی وب لاگ بلکه دست از سرم برداره و راحت بشم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()