Mandana In Red

آجر هم پختنيه، اما خوردنش رودل مياره!

اين همکلاسی با معرفت ما در کارگاه های داستان آقای محمدعلی، جناب آقای بهروز خان توکلی که هزار ماشااله از همه ما جوونترها پشتکارش بيشتره و مرتب نشسته و داستان و شعر می نويسه و شبی هم يک جفت می فرسته، ظاهرا تصميم گرفته که منو به راه راست آشپزخانه هدايت کنه، و ايضا غزال رو. البته حدس می زنم که غزال وضعش در آشپزی از من خيلی بهتر باشه و اصولا مشکلات بنيادی منو با اين فعل شنيع نداشته باشه ولی حتما دست پختش به خوبی آقای توکلی نيست...


 بخدا راست مي گم
ديگه داره كفرم درمياد..هر وقت مي خوام درس بخونم تو جلوي چشمهام ظاهر مي شي
اين كه نمي شه... يعني چي؟ رياضي مي خوام بخونم تو را مي بينم موهات را چشمهايت را
اون نگاه زيبايت را دارم قاطي مي كنم...چيكار كنم...بايد قبول بشم....تو همين فكرها بودم كه جواد مثل درخت چنار جلوم سبز شد...
«چي شده پسر چرا دمقي؟»
هيچي نگو جواد جون دارم ديوانه مي شم...
«آخه چرا پسر؟؟»
واسه اين كه هر وقت مي خوام درس بخونم ماندانا مياد جلوي چشمهام...
جواد خنديد و گفت:«خب من هم اين طوري هستم كتاب را كه باز مي كنم غزال را مي بينم
ببين پسر من و تو عاشق هستيم پس بقول بابام
مريض هستيم...بابام مي گه آدماي عاشق «درد بي درمون دارند..»
يعني چه جواد؟؟؟
بابام مي گه عشق درد بي درمونيه كه بعضي ها
دچارش مي شند من و تو هم عاشق هستيم
پس درد بي درمون گرفتيم خدا به دادمون برسه
پسرمگه نه؟ يه كم فكر كردم . گفتم ببين جواد من فكر كنم مامانم نفرينم كرده چون هر وقت
 تو خونه داد مي زنم مامان...مامان..
مامانم مي گه «درد بي درمون بگيري پسر چرا داد مي زني؟؟»
جواد خنديد و گفت «راست مي گي پسر من هم هر وقت تو خونه صداي نوار را بلند مي كنم
مامانم مي گه «الهي بگم درد بي درمون بگيري
صداش رو كم كن..»
گفتم ببين جواد من دلم مي خواد پزشكي بخونم بزرگ كه شدم دكتر كه شدم اين درد رو معالجه مي كنم...
جواد با خنده جواب داد «آره پسراما... خودمونيم
چه درد خوبيه..ها..من كه دارم عشق مي كنم
مگه نه؟؟؟ گفتم «خب آره پس بايد هر دومون
تحمل كنيم واسه اين كه عشقامون خيلي
خوشگل هستند به دردش مي ارزه...
«ول كن پسر يه خبر خوب دارم...
چي جواد؟؟؟  ديشب داداشم كه اومدخونه
يه دوربين خريده بود...از اون دوربين هاي كوچولو كه مي شه يواشكي باهاش عكس گرفت...داداشم يادم داد مي گفت دوربين خبرنگاريه...  يعني چي جواد... يعني از اون دوربين ها كه دگمه را كه فشار بدي ده بيست تا عكس ميندازه...خب جواد كه چي؟؟
بازم خنگ شدي پسر مگه قرار نبود از دخترا عكس بگيريم؟؟؟جواد اين حرف را گفت در حاليكه داشت خر كيف مي شد من هم يادم اومد
گفتم اوخ جون جواد مي توني دربين را بياري؟؟
خب معلومه به تو ياد مي دم عكس بگيري....
چرا من جواد؟؟ آخه مي دوني پسر من از غزال مي ترسم مي ترسم دعوام كنه سرم داد بكشه
گفتم باشه جواد برو من هم دارم ميرم نون بخرم شب فكر مي كنم چه جوري از غزال و ماندانا عكس بگيرم...اگه از ماندانا عكس انداختم
عكسش را مي چسبونم تو دفترچه دورش را با اون قلب هاي رنگارنگ خارجي پر مي كنم
بايد بفهمه كه من چقدر عاشقش هستم...
جواد گفت«دكي.. من عكس غزال را مي چسبونم تو دفتر چه از اون  آي لاو يو هاي رنگي
 مي خرم مي چسبونم دور تا دور عكسش غزال هم بايد بفهمه كه من تنها عاشقش هستم...جواد در حالي كه خر كيف بود رفت طرف خونه من هم رفتم نون خريدم رفتم خونه مامان تو آشپزخونه بود داشت نعنا داغ درست مي كرد
نون را گذاشتم رو كابينت رفتم پشت سر مامان دستهام را حلقه كردم دور كمرش واي خدا جون
مامان چه كمر باريكي داره جواد گفته بود كه مادرش ميگه اين دو تا دختر منظورش تو بودي و غزال... گفته بود هيكلاشون مثل مانكن هاي خارجي ميمونه... مامان را بلند كردم رو هوا
مامان جيغ كشيد با خنده برگشت طرف من و گفت «واي چه زوري داري پهلوون پنبه
بعد سرم را ماچ كرد كله كچلم را بوسيد آخه من و جوار موهامون را با نمره چهار زده ايم
آخه تابستونه گرمه... ماما گونه ام را هم ماچ كرد بعد با دست جاي روژ لبش را از صورتم پاك كرد و گفت «بسه ديگه پهلوون پنبه
پسر پهلوون خودم برو سفره را بنداز امروز برات كشك بادمجون درست كردم تو كه خيلي دوست داري مگه نه؟؟؟ گفتم آره مامان اما تو چرا اينقدر لاغري ني قليون هستي مامان؟
چه كمر باريكي داري؟؟؟؟مامانم گفت
مگه بده پسر زن بايد خوش هيكل باشه
بابات كه خيلي دوست داره بعد با خنده ادامه داد
خوبه شيطون نشو برو سفره را بنداز
چشم مامان...سفره را بردم تو اطاق كاش تو هم بودي مامانم بهترين آشپز دنياست
اگه مامان تو وقت نداره بيا اين جا هم من ببينمت
هم تو ازمامانم آشپزي ياد بگير اگه دلت خواست غزال را هم بيار مامانم از مامانش ياد گرفته
دختر بايد آشپزي بلد باشه بابام ماهي يك بار من و مامان را مي بره رستوران من پيتزا
مي خورم خيلي دوست دارم حتما تو هم دوست داري اين را از همين الان بگم من وقتي بزرگ شدم خيلي...خيلي پول دار شدم فقط ماهي يك بار مي برمت رستوران...رستوران بالاي شهر برات پيتزاي گنده شش نفره مي خرم با نوشابه
اما....نه...نه... تو بايد از همين حالا از مامانم ياد بگيري....كم بخوري مامانم كم غذا مي خوره تو هم ياد بگير دلم نمي خواد مثل اختر خانوم همسايمون..مادر ترمه را مي گم چاق بشي هم تو هم غزال يك پيتزاي يك نفره مي خرم با هم بخوريم نوشابه را هم نصف مي كنيم باشه تو
و غزال بايد مثل مانكن ها بمونيد مامان من با مامان جواد دانشگاه ديده هستند حرفاي گنده گنده مي زنند... پهلوون پنبه و مانكن را حتما
تو دانشگاه ياد گرفتند از حالا بگم تو با غزال بايد كمك كنيد جواد كه مي خواد بزرگ بشه خلبان بشه اما من مي خوام دكتر بشم تو و غزال كمك كنيد تا بتونم «درد بي درمون» را معلجه كنم...
امشب راحتم بذار مي خوام درس بخونم و
نقشه بكشم كه چه جوري عكس توو  غزال را بندازم... ديگه جلوي چشمهام نيا فقط روزها بياييد اينجا من تو را ببينم و تو و غزال هم از مامانم آشپزي ياد بگيريد...مامانم بهترين آشپز دنياست بخدا راست مي گم تو بيا اينجا
مي فهمي...واي خدا چه آشپز خوشگلي مي شي تو...
                                                     توكلی


... آقای توکلی از سابقه من در آشپزی خبر نداره اگر نه به جای اسم ماندانا حتما از اسم مرضيه، فريده، فری رز، الهام، لادن و حتی وحيد استفاده می کرد - وحيد کجايی؟ گوشت صدا بده! - من نه با يک داستان کوتاه که با صد مثنوی هم آشپزی بکن نيستم ولو اينکه در واقعيت جان تيلور از عشقم پرپر بزنه و کارم فقط لنگ يه نيمرو درست کردن باشه. اصلا از مردهايی هم که خيلی معطل شکمشون هستن بدم مياد و نمی تونم تحملشون کنم.
و اما سابقه درخشان من در آشپزی و اين عشق سوزناک که عين دسته چپق دوتا سر داره:
برادرم که کوچيک بود مادرم هر روز ساعت ده يه تخم مرغ آب پز بهش می داد. يه روز اين تخم مرغ رو گذاشت که بپزه و برای کاری رفت بيرون، به من هم سپرد که ده دقيقه ديگه اينو بهش بده بخوره، فقط حواست باشه که سفت نشه. سفت نشه؟ به سلامتی شما آخرهای کتاب تن تنی که داشتم براش می خوندم ديدم بوی بدی مياد و شستم خبردار شده که چی شده! کاسه بگير و بنشون رو دادم دستش و گفتم همينجا (توی اتاق خودم) بشين تا من برم تخم مرغتو بيارم! يعنی زرده اش رو می تونستی بفرستی پادگان جای زغال بدن دست چپ اونهايی که چپ و راستو تشخيص نمی دن. تمام خونه از دود پرشده بود. زود همه در و پنجره ها رو باز کردم و اون موجود سياه مفلوک رو بردم انداختم توی سوراخ سنبه های کوچه و زود يه تخم مرغ ديگه گذاشتم و برگشتم پيش برادرم که يه وقت به عشق تخم مرغ راه نيفته بياد ببينه اين ور خونه چه خبره. گفت آنا - از وقتی زبون باز کرد بهم گفت آنا و ديگه اين اسم روم موند - تخم مرغ من رو نمی دی؟ گفتم الان بهش سر زدم هنوز نپخته! صبر کن الان می پزه ميارمش! از طرف ديگه هم می دونستم که مامانم زود برمی گرده و اگه بياد و ببينه که بچه هنوز تخم مرغ نخورده گندش در مياد. بعد از حداکثر دو دقيقه تخم مرغ رو که تازه پوستش گرم شده بود رو آوردم و به زور کلی نمک به خوردش دادم که قال قضيه کنده بشه، طفلی نمی فهميد چرا اين تخم مرغ اينقدر شله. بعد هم کلی حشره کش توی خونه زدم که مخلوطش با بوی دود يه افتضاحی شده بود که گودزيلا رو هم فرار می داد چه برسه به پشه. مامانم هم بلافاصله رسيد. وارد خونه که شد متوجه بوی غيرطبيعی شد ولی من توضيح دادم که خونه پر پشه و مگس بوده و ناچار حشره کش زدم. از تخم مرغ برادرم هم که پرسيد با کمال مسرت اعلام کردم که خيلی وقت پيش خورده شده!
اين يکيش.
حالا يکی ديگه:
به عنوان دختر کوچک خانه گاهی نه آشپزی که مسووليت صيانت از غذا و جلوگيری از ته گرفتن يا سوختن آن به من تنفيذ می شد و مامانم می رفت بالا يه سری به خانم دائيم بزنه. خوشبختانه پلان دوتا خونه مشابه است و مرکز استقرارشون توی آشپزخونه زن دائيم بود، خوشبختانه تابستونها همه در و پنجره ها بازه و از همه مهمتر اينکه خوشبختانه دود به سمت بالا حرکت می کنه! خودش تو سر زنان می اومد که غذا سوخت!
و اما آخرين تجربه تلخ مادرم:
باز عشق و حس مسووليت مادرانه اش بر اون داشتش که يک فرصت ديگه برای رشد و پيشرفت به دخترش که يا شيشدونگ حواسش توی کتاب بود يا در اتاقش بسته بود و با موسيقی بلند ورزش می کرد بده. اين بار يک کمی هم به رگ غيرت دختر برخورده بود و می خواست کاری بکنه کارستون. عين شير واستادم بالای سر قابلمه خورشت و به نام خدای عهد و پيمان، مهر رخشان، با خودم قرار گذاشتم که اگه شده يک ساعت هم از کتاب خوندن و ورزش کردن باز بمونم، اينجا بايستم و با جفت چشمای خوشگلم به غذا نگاه کنم که نسوزه. نتيجه؟ مادرم دوباره تو سر زنان از راه رسيد!
وقتی که ناگزير از آشپزی شدم:
مادر و پدر و برادرم رفتن آلمان، دائيم و خانمش هم آلمان بودن. خواهرم می رفت سر کار، مادر بزرگم برای اينکه ماها تنها نباشيم اومد پيش ما - البته خدابيامرز لطف کرد، ولی من که هيچوقت از تنها توی خونه بودن نترسيدم، حتی شبها و برای مدتهای طولانی، تازه شبها خواهرم هم بود و اون هم کله خره عين خودم - و من که تابستون اولی بعداز دیپلم بود و تازه داشتم يه نفس راحتی می کشيدم موندم و ناهار پختن برای مادر بزرگم. چرا برای مادربزرگم فقط؟ چون خواهرم که عصرها می اومد و برای شام غذا درست می کرد، خودم هم غذاخور نبودم خيلی. يه بار يکی از دوستام زنگ زد حال و احوال، پرسيد ناهار خوردی؟ گفتم آره الان يه مشت زرشک خوردم با يه سوسيس خام! خوب از نظر خودم ناهار خورده بودم. فقط می موند مادربزرگم که سوسيس و زرشک خام دوست نداشت. چيکار می کردم؟ مقادير متنابهی کدو، سيب زمينی، هويج، لوبيا و امثالهم رو خورد می کردم می ريختم توی قابلمه با يه کم نمک و فلفل و آويشن؛ جاتون خالی ظهرها اين غذای لذيذ رو با سالاد مفصلی نوش جان می کرديم. ولی خوب بعد از يه ماه که مامانم اومد يه مقدار به مادرش که از دلتنگی دختر و نوه و دامادش يه خورده بی رمق شده بود رسيد.

بعدها کم کم با رشد برادرم و عشق و علاقه اش به آشپزی ديگه لازم نبود نگران اوقاتی باشم که مامانم نيست، چون مسووليت خورد و خوراکش با خودش بود. تازه خواهرم هم که مامان دوم ما و به خصوص برادرمه دست به آشپزيش بد نبود. پدرم هم از اون مرداييه که اگه لازم باشه توی خونه همه کار می کنه و بلد هم هست. گو اينکه دست پخت هيچکدومشون به گرد پای دست پخت مامانم که جز دست پختهای استثنايی روزگاره نمی رسه، ولی خوب همينقدر که چشممشون به دست من نبود خيلی خوشبخت بودم.
خلاصه که آقای توکلی جان، درسته گه گاه ناچار می شم يه علفی، مارکارونی ای چيزی درست کنم، ولی حکايت دست پخت من حکايت همونيه که می گن «آجر هم پختنيه، ولی خوردنش رو دل مياره»!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()