Mandana In Red

تا تعريف شما از پيشرفت و تمدن و خوشبختی چی باشه...

يه عده بيکار که نون خودشونو مي خورن و به کار ديگران کار دارن شب عيدي پاشدن رفتن اين غارنشيناي کرمان رو پيدا کردن و يه کاره ها زود جاروجنجال راه انداختن که آي ملت چه نشسته ايد که توي ايران غارنشين وجود داره و خاک به سرمون شد و وامصيبتا ... و بلافاصله قلمها له و عليه اين حرفها و عناوين و خبرها افتادن به جون کاغذ و يکي گفت اي واي توي قرن بيست و يکم هنوز غارنشين داريم، اون يکي گفت به اينها توهين نکنين اينها با غارنشين فرق مي کنن چون سالها پيش از شهر به کوه رفته ان و سابقه فرهنگي دارن و خلاصه همه چيز گفتن غير از اينکه :

بابا ولي کنين بدبخت هاي مادرمرده رو، چيکارشون دارين؟ خوب لباس نداره که نداره. غذاش برگ درخته؟ باشه، روي زخمش نمک مي ريزه و روي دندونش آهن گداخته که خوب بشه؟ براي بقيه دردها هم دوايي نداره؟ نداشته باشه. به جاش با همون چيزي که از دنيا ديده داره زندگي مي کنه و خوشه. حالا آوردينشون توي کپر و لباس تنش کردين که چي بشه؟ کم کم بيارينش توي ده و شهر که هزارتا چيز ببينه و بخواد و نتونه داشته باشه؟ اونهايي که جد اندر جد توي شهر بودن الان با ليسانس و فوق ليسانس شيششون گرو هشتشونه، اينها که نه فرهنگ ما رو مي شناسن نه سواد دارن و نه حتي به ديدن غريبه ها عادت دارن، بيان تو شهر چيکاره بشن که از گشنگي نميرن؟‌ حالا صد نفر موجود خوشبخت هم که تو دنيا پيدا شده که شب ناچار نيست بشينه پاي تلويزيون و خبر سنگ پروني فلسطيني ها و حمله اسرائيلي ها و انفجار قطار هندي و سربريدن گروگان ها تو عراق رو بشنوه نمي تونين ببينين؟ عجبا! چه ملت بخيلي هستين شماها. آخه خودتون حواستون هست چه تحفه اي رو دارين به اينها هديه مي کنين؟ به خدا اگه بشينين و چيزهاي خوب و بدي رو که اون تو زندگيش داره با خوب و بدهايي که شماها تو زندگيتون دارين بشمرين و مقايسه کنين شب نشده غار تو خليج گواتر قيمت برجهاي فرمانيه رو پيدا مي کنه!

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()