Mandana In Red

اوضاع سخت هاملتی و هوا بس ناجوانمردانه سرد است

در روزگار اورانگوتانهای پرومته نما اگه ادبیات نبود چه می کردیم با این اوضاع و شرایط خوب و ناز و دوست داشتنی؟ به شرط اینکه سراغ داستان سیزیف نری - چون داستان زندگیه خودمونه - می تونی بزنی به گوشه ای از وادی ادبیات و فراموش کنی که یه عده صبح تا شب دارن پدیده های جهان هستی رو با چشمهای لوچشون می نگرن و بعد این تصویر کج و معوج رو با مغز معیوبشون پردازش می کنن و نتیجه رو با زبون الکن تحویلت می دن و توقع هم دارن تو چشم هاتو ببندی و مغزتو بسپری دست این حضرات و فراموش کنی که نابغه یعنی میکل آنژ، یعنی موتزارت و یعنی ابن سینا که پس از صدها و هزاران سال هر عقل و ذوق سلیمی در برابر بزرگی کارشون سر تعظیم فرو میاره. خوبه که در طول تاریخ، ادبیات هم از تغییر و خلق سبک ها و مکاتب مختلف غافل نمونده و می شه چیزی متفاوت با روح زمان انتخاب کرد، اگرنه اگه قرار بود توی این اوضاع کاملا پست مدرن فقط کتابهای پل آستر هم بذارن جلوی آدم، من یکی که به مرگ موش پناه می بردم. خدا پدر و مادر و عمه و خاله و مادر زن و پدر زن دانته آلیگیری رو بیامرزه که سه گانه بهشت - برزخ - دوزخ رو خلق کرد و به من مجال داد تا از وسط تهران هزار و سیصد و هشتاد و پنج شیرجه بزنم در اعماق ادبیات کلاسیک و دست اندر دست ویرژیل پا به دوزخی بگذارم که از هزارتا وعده و وعید بهشت خارق العاده تره.

حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف             از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()