Mandana In Red

یعنی الان کريم خان من کجاست؟

چند ماه پیش يک شب که برادر نازنينم، دوست خوبم و همراه همیشگی ام اومد خونه دستشو گرفت پشت سرش و اومد طرف من، معلوم بود يک چيزی برای من خريده. بعد که دستش رو آورد جلو ديدم يک عروسک کلاغ سیاه با منقار گنده زرد و يک لنگه جوراب راه راه قرمز و سفيده که لبخند رذيلانه ای هم روی لب داره. برادرم با يک احساسی گفت:« اميدوارم خوشت بياد،‌ عروسک زياد داشت اما اين خيلی شبيه خودت بود!» که دلم براش غش رفت. برای عروسکه هم که قبلا غش رفته بود. خيلی خواستنی بود. خلاصه از اون شب اين آقا کلاغه آویزون کوله پشتی من شد. از اون جايی هم که رسم دارم هرکسی بهم عروسک کادو بده اسم يکی از فک و فاميلهاشو روی عروسک بگذارم اسم اين عروسک رو گذاشتم کريم خان! (ناگفته نماند ما وکيل زاده ايم) خوب آخه اسم خودم و خواهرم بهش نمی اومد. خلاصه که من روز به روز بيشتر و بيشتر به اين کريم خان دل بستم. هم دقيقا همون چيزی بود که دوست داشتم و هم اينکه يادگاری برادرم بود اون هم با اون همه احساس. یکی دو ماه هم که گذشت منقار زرد و اون لنگه جوراب خوشگلش هم کثیف شد و قیافه اش خیلی تخس تر و خواستنی تر شد. هر دفعه بهش نگاه می کردم عاشقش می شدم. عادت داشتم دستمو بکنم توی موهاش و اونا رو به هم بریزم.
روزها گذشت و گذشت و گذشت تا اينکه صبح روز هفدهم دی ماه هزار و سيصد و هشتاد و يک رسيد...از خونه که رفتم بيرون به کوله پشتی ام آويزون بود، به مقصد که رسيدم ديدم فقط حلقه اش به زیپ کيفم آويزونه و خودش نيست!
از صبح تا حالا همش توی این فکرم که کجا افتاده، الان خیس شده، گلی شده،‌ زیر پای رهگذرهای گیج و بی ملاحظه افتاده، خدای نکرده زیر ماشین رفته و هزارتا فکر و خیال دیگه. الان که توی آینه نگاه کردم دیدم رنگ و روم عین منقار خودش زرد شده.
اگه يک روزی روزگاری از توی خيابونهای تهرون رد می شدين و ديدين که يک کلاغ با منقار زرد و لنگه جوراب راه راه کنار جوب غمگین نشسته و جایی نداره که بره بدونين که کريم خان نازنين منه. لطفا با من تماس بگيرين و خانواده ای رو از نگرانی نجات بدين. مژدگانی شما محفوظه، فقط نگذارين داستان من و کريم خان به اين شکل تموم بشه و ما تا ابد از هم جدا بمونيم.

ماندانای غمگين

   + Mandana In Red ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()